متولد اراک وبزرگ شده ی تهران است.خرداد 1341 تاریخی است که در شناسنامه اش به عنوان تاریخ تولد ثبت شده. از همان 13-14 سالگی وارد فعالیت های انقلابی می شود.محیط فعالیتش بیشتر مدرسه و مخاطبینش اکثرا دانش آموزانند.جبهه خود را از همان ابتدا تعیین کرده بود، جبهه فرهنگی. ولی قرار بود تقدیر او را به صحنه جنگ هم بکشاند.بعد از انقلاب معلم می شود ،مدرسه ای در منطقه پاسداران تهران.به درخواست خودش به یکی از روستاهای دور افتاده اطراف تهران می رود. از نوجوانی خدمت در مناطق محروم را دوست داشت.
اگر دست خودش بود به دورافتاده ترین مناطق ایران هم می رفت ولی پدرش اجازه نمی داد، ولی بعدها به آرزویش می رسد ، روستاهای دور افتاده سیستان و بلوچستان.مابین سال های پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی، ازطرف جهاد سازندگی به اردوهای جهادی می رود.در ذهنش چیزی به غیر از خدمت به مردم چیز دیگری جای ندارد،انگار که خدا اورا برای خدمت به مردم خلقکرده باشد.بعد از پاکسازی مناطق کردنشین از گروههای تروریستی، با فرمان امام مبنی بر احیای آموزش و پرورش در مناطق کرد نشین، پس از گزینش و 3 ماه آموزش،داوطلبانه راهی این مناطق می شود.مدت اقامتش در این مناطق 5 سال به طولمی انجامد.آموزش و کار فرهنگی تنها کارهایی نبودند که در طول این 5 سالانجام می داد بلکه جنگیدن هم به آن اضافه شده بود.
انرژی او تمامی نداشت.هرجا که می دید می تواند کاری انجام دهد مشتاقانه به سمت آن میشتافت.سال اول را در سقز و4 سال بعدی را در مریوان به خدمت می پردازد.در طول این 5 سال همه (( عصمت زند )) را می شناختند، پسوند فامیلیش (( کمآسایی)) بود واکثرا هم اون را با همین نام صدا می زدند.عزم خود را جزمکرده بود برای شهادت، هر لحظه انتظارش را می کشید.
در مریوان خمپاره ای درفاصله 3،4 متری اش به زمین اصابت می کند ولی حتی یک خراش کوچک هم برنمیدارد ، گویی در تقدیرش شهادت نبود. همه فکروذکرش شده بود خدمت به مردم.با تمام وجود خود را وقف انقلاب و مردم کرده بود.فرمان ولایت او را به کردستان کشانده بود. بدترین لحظاتش وقتی بود که میدید جوانانی که اکثرا تحصیلکرده بودند وبا شوروشعف برای آبادانی به اینمناطق آمده بودند توسط گروههای تروریستی به بدترین وضع ممکن به شهادت میرسند.
او مظلوم ترین شهدا را شهدای کردستان می داند. شهدایی که بعضی از آنهاحتی مقبره هم ندارند و به وضع بسیار بدی به شهادت رسیده اند. هر موقع نامشهدای کردستان به زبان می آید ، ناخودآگاه پهنای صورتش را اشک فرا میگیرد.و اما خوشحال بود از اینکه در طول فعالیتش در مناطق کرد نشین، تفکرانقلاب به مردم این مناطق منتقل شد وآنها با اهداف انقلاب آشنا شدند.همیشه برایش سؤال بود که چرا شهادت نصیبش نشد در حالیکه با تمام وجود خودرا آماده آن کرده بود.شاید تقدیر این گونه رقم خورده بود تا سرمایه ای زنده برای نسل های بعد باقی بماند.
((خیلی از شهیدان مارا خواهران،مادران و همسرانشان برای اعزام به جبهه تجهیز کردند)) ، همیشه روی این جمله اش تأکید دارد و معتقد است زن امروزهم باید به گونه ای زندگی کند که تفکر انقلاب برای مرد نسل های بعد باقیبماند.ابتدای کفتگویمان حس می کردم حرف هایش کمی شعارگونه است ولی دقایقی کهگذشت فهمیدم چیزهایی را که او از انقلاب درک کرده، من درک نکرده ام. سختیهایی را که او در دوران جنگ دیده،من ندیده ام.منی که الآن در این ماهمبارک، به شدت به گرمای هوا اعتراض می کنم چگونه می توانم سخت ترینمشکلات یک زن رزمنده را که داوطلبانه برای خدمت به مردم رفته وبا وجود بزرگترین خطرات، 5 سال از جوانی اش را در این مناطق گذرانده درک کنم.عصمت زند عاشق انقلاب بوده و عاشق انقلاب مانده عاشق ولایت بوده و عاشق ولایت ماندهنمونه واقعی یک زن مؤمن ومسلمان تنها تعبیری است که می توانم برای او به کار ببرم.او هنوز هم به مناطق محروم می رود وبه مردم خدمت می کند.این زن ، یک شهیده زنده است.