متولد ساوه است ،خرداد 1331 ونامش صفيه.خاطراتش هنوز هم بوی آتش ودود
می دهند،بوی بمباران.
هنوز هم وقتی خاطراتش را مرور می كند، تلهّ زينبيه برايش تداعی می شود.هنوز هم ايمان وسعيدش را صدا مي زند.
سال داشت.اسمش ابوالفضل بود ولی ايمان صدايش می كردند.وقتی زمان آش نذری می رسيد مدح مولا علی (ع) ميخواند، صدای زيبايی داشت.
" در سفره يتيمان ، نانی دگر نمانده "
5سالش بود ولی مولا علی را خوب می شناخت.نام مادرش صفيه بود، صفيه تابع.انقلاب سه ساله بود كه پاهايش دنيارا لمس كردند
پدرش نظامی بود و در كرمانشاه زندگی می كردند.
سال 65 بود،فصل پاييز،ايمان، 3 برادرديگر هم داشت " محسن، سعيد و حميد رضا.مادر قرار بود زينب وار زندگی كند.
تقدير اين گونه رقم خورده بود
آبان 65 بود ، منزل ما كرمانشاه بود.بين ايران و عراق آتش بس اعلام شده بود.سعيد 13 ساله ام برای بازی فوتبال از خانه خارج شده بود و من وايمان 5 ساله ام هم جلوی در خانه ايستاده بوديم كه ناگهان چند جنگنده عراقی را ديديم كه شروع به بمباران منطقه كردند.بمب ها خوشه ای بود وتركش زيادی داشت.چند بمب اطراف ما اصابت كرد. از زانو به پايين هيچ حسی نداشتم.تركش ريز، بدنم را پر كرده بود.وقتی به خود آمدم ايمان بغلم بود.ايمان با لحنی سوزناك می گفت :مامان ، ميترسم.می گفتم نترس مامان، تو شجاعی،تو قوی هستی.ولی كم كم از حال رفتم، خودم را بين مرگ و زندگی حس می كردم.وقتی ايمان صدايم كرد برگشتم.حس مادری مرا برگرداند.ولی طاقت ديدن آنچه را كه می ديدم نداشتم.تركش طوری بدن اين بچه را دريده بود كه...تاب گفتنش را ندارم
يك طرف ايمان افتاده بود ، يك طرف محسن.با تمام وجود طلب كمك كردم . همه جا را آتش ودود فرا گرفته بود.
محسن وسعيد را با جيپ ارتش به سمت بيمارستان بردند.محسن بعدها می گفت وقتی من وايمان باحالت جراحت داخل جيپ بوديم، ايمان ازمن خواست دعا كنيم تا شما زنده بمانيد، چقدر اين بچه نازنين بود.با اينكه 5 ساله بود ومجروح شده بود، فقط به فكر سلامتی من بود.هر دو را به اتاق عمل بردند.ايمان حين عمل به شهادت رسيد ومحسن جانباز شد.
مرا هم به بيمارستان منتقل كردند، مدتی بين مرگ وزندگی بودم. وقتی مرا به سرد خانه منتقل می كردند محسن با فرياد صدايم زد.انگشتان دستم تكان خورد،اين بار هم حس مادری مرا به دنيا باز گرداند.هروقت به اين اتفاق فكر می كنم ناخودآگاه به ياد بانوی بی نشان ها،خانم فاطمه زهرا (ع) می افتم كه از شدت گريه وبيتابی حسنين، دستان مباركشان از كفن بيرون آمد و حسنين را در آغوش گرفتند.البته ما خاك پای بانوی دوعالم هم نيستيم.مدتی از سعيد خبر نداشتيم تا اينكه فهميديم او هم در بمباران به شهادت رسيده. وقتی در بيمارستان بستری بودم ، شوهرم را می ديدم كه در مدت كوتاهی سالها پيرشده، آنقدر كه او را نمی شناختم.سعيد وايمان به شهادت رسيده بودند و محسن هم جانباز شده بود.فرزند ديگرم،حميد رضا هم سال ها بعد در تصادف از اين جهان رخت بست.خدا امانت هايش را يكی پس از ديگری پس می گرفت و من فقط حضرت زينب را می ديدم كه هنوز داغش از علی كبر و علی اصغرش تازه است، هنوز داغش از رگ های بريده حسينش تازه است.اما بعد از جنگ خدا محمد امين را به ما هديه داد، حالا محسن و محمد امين بودند و من آرزوی بزرگ شدن ايمان وسعيد را در اين دو می ديدم.
اما خانم تابع خود نيز به درجه رفيع جانبازی نائل شده اند.گله ای هم داشتند، گله از اينكه با مشكلات زيادی روبرو هستند ولی هر بارفقط ، با وعده توخالی مسئولين مواجه می شوند.گله از اينكه به محسن وعده اشتغال می دهند ولی عملی نمی كنند.اين خانواده ها برای مملكت ما سرمايه اند، كاری نكنيم كه فردای قيامت از نگاه به آنها شرم داشته باشيم، كاری نكنيم كه روز حساب از روبروشدن با آنها خجل باشيم.