کد خبر: 632128
تاریخ انتشار: ۱۳ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۶:۰۴
پسر شهيد اندرز‌گو در گفت‌وگو با جوان از مبارزات و خاطرات پدرش مي‌گويد
قرار بود محمد بخارايى، رضا صفارهرندى، مرتضى نيك‌نژاد و حاج‌صادق امانى با سلاح‌هايي كه سيدعلي اندرزگو تهيه كرده و به آنها داده بود، حسنعلي منصور را ترور كنند.
آرمان شريف

منصور در نزديكي مجلس از اتومبيل پياده مي‌شود كه بخارايي با گلوله‌اي زندگي او را به پايان مي‌رساند. بعد از ترور منصور، ساواك اندرزگو را به طور غيابي محاكمه و به اعدام محكوم مي‌كند. پس از آن سيدعلي زندگي مخفيانه‌اي را آغاز مي‌كند و ساواك سايه‌وار به دنبال او مي‌گردد تا اينكه در نهايت دوم شهريور 1357 با گلوله‌هاي مأموران ساواك به شهادت مي‌رسد. از شهيد اندرزگو چهار پسر به يادگار مانده است. سيدمحسن فرزند سوم شهيد اندرزگو كه متولد سال 1354 است و در زمان شهادت پدرش سه سال و نيمه بوده در روزهاي دهه فجر از مبارزات و خاطرات پدرش مي‌گويد.

آقاي اندرزگو از پدرتان چه تصاويري در ذهن‌تان نقش بسته است؟

پدر بيشتر مسافرت و مأموريت و در مبارزه بود و خاطرات زيادي از ايشان به خاطر ندارم ولي تغيير چهره‌هايش را يادم است. در يك مقطعي پدر به عنوان خروس‌باز در مشهد معروف بود و با رئيسان ساواك خروس‌بازي مي‌كرد و از آنها اطلاعات مي‌گرفت. شهرباني و ساواكي‌هاي مشهد خروس‌باز بودند و او با تيپ خروس‌بازها به آنها نزديك شده بود و از آنها اطلاعات مي‌گرفت و اصلاً در مخيله آنها نمي‌گنجيد كه پدرم يك مبارز باشد.

بيشترين زمان حضور پدرتان در خانه چقدر بود؟

بيشترين زماني كه در خانه مي‌ماند يك ماه بود. بيشترين جاهايي كه مي‌رفت تبريز براي رسيدن خدمت امام بود و به دليل مسافرت‌هاي متعددش خيلي در خانه ماندگار نبود.

نبود پدر براي خانواده به ويژه مادرتان سخت نبود؟

مادر در همه حال همراه پدر بود. جمله امام كه مي‌فرمايد: «از دامن زن، ‌مرد به معراج مي‌رود» يك واقعيت است. اگر مادرم نبود پدر در راهي كه در پيش گرفته بود موفق نمي‌شد.

مادرتان از مبارزات و نبودن‌هاي پدر گله و شكايتي نداشت؟

پدرم از همان روز اولي كه مادرم را براي زندگي انتخاب كرد شرايطش را گفت. از همان اول نگفته بود مبارز است ولي توضيح داده بود كه يك منبري هستم و براي كارم دائم در سفر هستم و ممكن است خيلي مواقع در خانه نباشم. مادر هم به دليل ارادتي كه به روحانيت مخصوصاً سادات داشت شرايط پدرم را قبول مي‌كند. البته پدرم با عمامه سفيد به خواستگاري مي‌رود ولي بعداً خودش را به طور كامل براي مادرم معرفي كرد. مادر تا مدتي از انقلابي بودن پدر خبر نداشت و تعريف مي‌كرد يك روز در خانه درحال تميزكردن اسلحه‌اش بود كه ناگهان گلوله‌اي از اسلحه شليك شد. صداي وحشتناكي در خانه مي‌پيچد و او از پدرم دليل صدا را مي‌پرسد كه شهيد اندرزگو هم مي‌گويد يك راديو بود كه تركيد. مادر مي‌گفت من فهميدم اين صداي شليك اسلحه بوده و به پدر مي‌گويد حاج آقا اين صداي اسلحه بود؟ پدرم آنجا براي مادرم توضيح مي‌دهد كه ما به دستور امام خميني در حال مبارزه عليه شاه هستيم و مبارزاتش را براي همسرش توضيح مي‌دهد. مادر من هم خانوادگي زمينه مذهبي داشته و از شاه خوشش نمي‌آمده و پدرم را براي كارش تشويق مي‌كند. مادرم با سن كمي كه آن زمان داشته خيلي خوب قضايا را متوجه شده و كاملاً همراه پدر حركت مي‌كرد. پدر به ايشان گفته بود اگر زماني من را دستگير كردند و شما هم دستگير شدي طوري رفتار كن كه نفهمند شما يك دقيقه هم با من همكاري و همراهي داشتي و طوري وانمود كن كه با من مشكل داشتي چون اگر بفهمند شما با من همكاري داشتيد نه خودت را زنده مي‌گذارند نه بچه‌هايت را. مادر كاملاً همراه پدرم بود. حتي او تعدادي اسلحه را به كمرش مي‌بندد و آنها را از مرز افغانستان وارد ايران مي‌كند. شهيد اندرزگو به خاطر وجود مادرم اندرزگو شد. اگر پدرم همسري كه پابه‌پايش بيايد در كنارش نبود نمي‌توانست كاري كند.

بعد از شهادت پدرتان مشكلي براي خانواده به وجود آمد؟

دوم شهريور 1357 كه پدر در تهران شهيد شد ما ساكن مشهد بوديم. اتفاقات فرداي آن روز را به خوبي به ياد دارم. رفتم در خانه را باز كنم كه ديدم مأموران از در و ديوار به درون خانه آمدند و ما را دستگير كردند و به تهران آوردند. يك جيپ زرد رنگ بود كه در گرماي شهريور ما را به تهران آورد. در ماشين داشتيم از تشنگي مي‌مرديم كه حتي يك ليوان آب هم به ما ندادند. در تهران ما را به زندان اوين بردند و ما هنوز نمي‌دانستيم پدر شهيد شده است. در زندان كسي خبر شهادت پدر را به ما نداد و بعد از اينكه امام از فرانسه آمد و در مدرسه رفاه ساكن شد، فرمودند كه خانواده شيخ عباس را پيدا كنيد و خبر شهادتش را بدهيد. امام پدرم را با نام عباس تهراني مي‌شناخت. تيمي از طرف امام دنبال ما به مشهد آمدند كه متوجه نبودنمان مي‌شوند. از همسايه‌ها پيگير وضعيتمان مي‌شوند و مي‌فهمند كه ما را دستگير كرده‌اند و به تهران آورده‌اند. در تهران هم فهميدند ما در اوين هستيم و آنجا به ديدن‌مان آمدند و ما را خدمت امام بردند. بين 12 تا 22 بهمن كه امام در مسجد رفاه بودند ما را خدمت ايشان بردند و شخص امام خبر شهادت پدرم را به ما اعلام كرد. تصور ما اين بود كه پدر در خارج كشور است و برخواهد گشت.

از ديدارتان با امام صحنه‌اي در خاطرتان مانده است؟

مادرم تعريف مي‌كرد امام قبل از اينكه خبر شهادت پدرم را بدهد ما را نوازش مي‌كرد. مادرم آنجا خيلي ناراحتي مي‌‌كند و مي‌گويد كه حالا اين بچه‌ها را به تنهايي چگونه بزرگ كنم. امام هم مي‌فرمايد ان‌شاءالله خدا به شما صبر مي‌دهد و اجر شما بالاست و نگران چيزي نباشيد. امام خاطره‌اي دارد كه مي‌فرمايد يك بار ديدم درويشي كشكول به دوش در نجف پيش ما آمد و گفت شيخ عباس هستم. وقتي امام دليل عوض كردن ظاهرش را مي‌پرسد پدرم مي‌گويد: دم در ساواكي‌ها كسي را به داخل راه نمي‌دادند، من هم گفتم مي‌خواهم پيش پيرمان بروم و وردي بگيرم. ديدارهايش با امام با لباس مبدل بود تا شناسايي نشود. امام در يكي از سخنراني‌هايش مي‌فرمايد اگر ما 10 نفر مثل اندرزگو داشتيم دنيا زير سلطه اسلام بود.

شرايط زندان برايتان چگونه بود؟

تصاوير مبهمي از آن روزها در ذهنم هست ولي يادم است ما را هفته‌اي دو روز پيش پدربزرگمان مي‌بردند و دوباره به زندان مي‌آوردند. به مادرم مي‌گفتند كه بچه‌هايت را مي‌بريم بكشيم و از اين طريق شكنجه‌هاي روحي و رواني به مادرم مي‌دادند.

گويا ساواك ترس عجيبي از پدرتان داشته!

در 15 سالي (از سال 43 تا 57) كه به دنبال پدرم بودند شاه 60ميليون تومان براي دستگيري پدرم جايزه گذاشته بود. ساواك گزارشي را به شاه مي‌فرستند كه اگر اندرزگو را دستگير كنيم تظاهرات مردم كاهش چشمگيري پيدا خواهد كرد.

اگر پدرتان به شهادت نمي‌رسيد چند ماه بعد ثمره مبارزاتش را مي‌ديد.

در اسناد ساواك آمده كه پدرم را كسي لو داده بود. البته پي به هويت آن شخص نبرديم چون شخص در سند با كد مشخص شده بود. پدرم خواب مي‌بيند كه امام زمان(عج) به خوابش آمده و مي‌فرمايد ديگر وقتش شده تو پيش ما بيايي. وقتي خوابش را براي امام تعريف مي‌كند ايشان مي‌گويد ديگر با خودت اسلحه حمل نكن. به همين دليل دو ماه آخر عمرش سلاح با خودش حمل نمي‌كرد و چه بسا اگر مسلح بود مي‌توانست در آن درگيري پيروز شود. اگر پدرم تا 17 شهريور كه تظاهرات ميدان ژاله اتفاق افتاد و ساواك به هم ريخت زنده مي‌ماند ديگر تا زمان پيروزي انقلاب برايش اتفاقي نمي‌افتاد ولي به قول امام شهادت براي او كمترين چيز بود.

پدرتان براي مبارزاتش با امام مشورت مي‌كرد؟

پدرم بدون اراده حضرت امام هيچ كاري نمي‌كرد. امام با ترور شاه مخالف بود و عقيده داشت اگر شاه را بكشيم شخص ديگري را جاي او مي‌گذارند كه اين كار انقلاب را سخت مي‌كند. نظر امام اين بود كه مبارزه با شاه راحت‌تر است و مردم در آخر او را از كشور بيرون مي‌كنند ولي اگر كشته شود كس ديگري را جاي او مي‌گذارند كه كار را سخت مي‌كند. در مواقعي مثل ترور حسنعلي منصور كه دسترسي به امام سخت بود مبارزان از آيت‌الله ميلاني فتوا مي‌گرفتند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار