بچههايي كه به قولي سپر بلاي رزمندگان و بسيجيان در جنگ بودند و شهادت را بيش از پيش به خود نزديك ميديدند. هنوز چند صباحي از انتشار اين مطلب نگذشته بود كه باخبر شديم سيد علي اكبر عدل، يكي از همان شيرمردان تخريب كه از سال 63 و عمليات بدر به افتخار جانبازي نائل آمده بود به شهادت رسيده است. سيد علياكبر افتخار جانبازي را به صورت قطع نخاع كمر به پايين قريب به 30 سال با خود داشت تا اينكه سوم بهمن سال جاري به خيل دوستان آسماني خود پيوست و در پنجشنبه شب زيارتي سيد و سالار شهيدان به شهادت رسيد. به همين خاطر بر آن شديم تا گفتوگويي هرچند كوتاه و گذرا با مجيد ثابتي فرمانده شهيد سيد علي اكبر عدل در گردان تخريب لشكر 27 در خصوص شناخت هرچه بيشتر اين شهيد و معرفي كوتاهي از زندگي او ترتيب دهيم. متن زير حاصل اين گفتوگو است كه تقديم حضورتان ميشود.
يك معرفي كوتاه و اجمالي در خصوص شهيد سيد علي اكبر عدل برايمان بگوييد. چه سالي وارد جبهه و چگونه شد كه وارد گردان تخريب شدند؟
سيد علي اكبر عدل متولد سال 44 در تهران است. ايشان سال 61 وارد جبهه شدند. تا آنجا كه من ميدانم تقريباً از عمليات الي بيتالمقدس و تا عمليات بدر تقريباً در همه عملياتهاي بزرگ حضور داشتند. بعد از والفجر 1 بود كه ايشان وارد گردان تخريب شدند. بعد از اعزامي كه از تهران داشتند وارد لشكر شدند و آمدند در گردان تخريب. به محض ورود به گردان، وارد گروهان خاني به فرماندهي شهيد منظمي شدند.
آشنايي شما و شهيد عدل به كجا برميگردد؟
از ابتداي ورود ايشان به گردان به خاطر اخلاق خوبي كه داشت، تقريباً با هم دوست شديم. البته بچههاي گردان تخريب تقريباً همه با هم دوست بودند و اين برميگشت به شرايط گردان. همانطور كه گفتم وقتي ايشان آمدند وارد گروهان شهيد خاني شدند. بعد از والفجر 4 به گروهان قمر بنيهاشم كه حقير مسئول آن بودم آمد و ماند. به خاطر سيد بودنش و روحيه شوخ و انرژي بالايي كه داشت خيلي زود در گروهان جا باز كرد. ايشان علاقه عجيبي به شهيد رمضاني داشت.
بعد از شهادت رمضاني ما يك ماهي يك اردوگاه زديم به نام شهيد رمضاني كه بچههاي تخريب را با انواع جنگافزارها آشنا كنيم. ايشان در آن اردوگاه اذان ميگفت. در اين يك ماه بچهها به شدت جذب سيد علي اكبر شدند. وقتي بالاي سر او بودم قبل از شهادت را ميگويم، يك شب قبل از شهادت به بيمارستان رفتيم، اوضاع خيلي بدي داشت و حالش به شدت خراب بود، وقتي صدايش ميكردم اصلاً جواب نميداد. اينكه ميگويم جواب يعني كوچكترين حركتي از خود نيز نشان نميداد اما به محض اينكه اسم شهيد رمضاني را ميبردم، حالش عوض ميشد و دست و بدن خود را تكان ميداد و اين نشان از شدت علاقه شهيد عدل به شهيد رمضاني داشت.
نحوه مجروحيت ايشان چگونه بود؟
مجروحيت علي اكبر برميگردد به سال 63 و عمليات بدر. در عمليات بدر من در اسكله بودم و همراه ايشان نبودم، اما خبر رسيد كه مجروح شده است وقتي او را ديدم متوجه شدم گلولهاي به كمرش خورده است. به هر حال بچههايي كه با او بودند خيلي از رشادتها و شجاعتهاي علي اكبر ميگفتند. تيري كه به كمر ايشان ميخورد باعث ايجاد ضايعه نخاعي و قطع نخاع شدن علي اكبر از كمر به پايين ميشود. مجروحيتي كه قريب 30 سال همراه اين شهيد بود. يك زخمي پشت اين شهيد بود كه اتفاقاً اين اواخر از او پرسيدم اين زخم چيست علي اكبر؟ وي گفت: مجيد اين زخم برميگردد به زماني كه من در بيمارستان ژاندارمري بودم و از آنجا من اين زخم بستر را گرفتم و تا الان هم همراه من است. اين صحبت علي اكبر كه گفت اين زخم من برميگردد به بيمارستان ژاندارمري فكر ميكنم مال همان سال 63 و اوايل مجروحيتش است. قريب به 29 سال اين زخم و درد ناشي از آن را تحمل ميكرد.
آيا بعد از مجروحيت ارتباطي با بچههاي رزمنده و گردان داشت؟ بچهها چطور به او سر ميزدند؟
علي اكبر روي ويلچر بود، اما با اين وضعيت به هيئت ميآمد حتي من از مكه آمدم با همان وضعيت به ديدنم آمد . مطلبي كه خيلي جالب توجه است اين بود كه به جاي اينكه بقيه به علي اكبر سر بزنند، او بود كه به بقيه سر ميزد؛ با هم به ديدار خانواده شهدا ميرفتيم، به ديدار بچههاي گردان ميآمد. خلاصه به جاي اينكه همه به اكبر سر بزنند او بود كه به همه سر ميزد. حدود سه يا چهار سال پيش هم بحث كليههايش مطرح شد، دياليز شد و از گردن دياليز ميكرد. حالا شما فكر كنيد جانبازي با اين وضعيت كه كليه ندارد و دياليز ميشود، قطع نخاع كمر به پايين است، به من زنگ ميزند و ميگويد بيا برويم به خانواده شهدا سر بزنيم. به جاي اينكه بيايند از او دلجويي كنند، او از همه دلجويي ميكرد. يكي از بچههاي تخريب به نام منصور رفعتي چند سال پيش در پاكسازي مين پايش قطع شد، به اتفاق علي اكبر رفتيم و به او سر زديم.علي اكبر فوقالعاده آدم باادب و آرامي بود. به هيچ وجهه كارش را به گردن كسي نميانداخت. حتي يادم است كه خودش از مهمان پذيرايي ميكرد. من زنگ ميزدم ميگفتم بابا، برادر ما با هم رفيقيم اگر كاري داري بگو، اما اصلاً در اين حدود 30 سال هيچ چيزي از من نخواست؛ هرچه ميگفتيم ميگفت ممنون.
اغلب رزمندهها خصوصيات بارزي داشتند. اين شهيد چه خصوصيات بارزي در زمان جنگ داشت؟
سيد علي اكبر به شدت عاشق صديقه طاهره حضرت زهرا بود. زمان جنگ هم با همين حالات و توسلات به دور بچهها ميچرخيد. مراسمها را شركت ميكرد و گاهي خود باني مراسم ميشد. با اينكه ناراحتي بسيار و درد جسمي بالايي داشت اما بعد از جنگ هم هيئت را كه متعلق به بچههاي تخريب است به نام محبان الزهرا ترك نميكرد و با آن وضعيت به هيئت ميآمد و تا نام حضرت زهرا را ميآورديم، تمام صورت اين آدم خيس ميشد. علاقه شديدي به اهلبيت داشت. علي اكبر بسيار شجاع بود. حالا يكي است با شجاعت خود سينه سپر ميكند و يكي است در عين شجاع بودن با شوخي و خنده در كنار اين شجاعت به بچهها روحيه ميدهد. بارها ديدم چه در زماني كه در خط بود يا معبر ميزد يا ميدان مين ميزديم امكان نداشت خنده از لبان اين سيد بيفتد و اين حاكي از شجاعت بينظير او بود.
از حالات و روحيه اين شهيد هم بگوييد. هرچه باشد ايشان 29 سال روي ويلچر بود.
اول اينكه اگر كسي چنين شرايطي داشته باشد شايد انتقادي كند يا هر چيزي، اما سيد اكبر اصلاً اهل اين حرفها نبود. عاشق انقلاب و امام و رهبري بود و در عين حال ديگران را نيز دلجويي ميكرد. به هر حال اين را بگويم كه ايشان روح بزرگي داشت و اگر ادامه عمر فقط به روح بستگي داشت 100 سال ديگر هم ايشان عمر ميكردند. اما بدن علي اكبر نكشيد و گرنه روح او بسيار بزرگ بود. ايشان تابع محض امام و رهبري بود و بايد دانست كه انقلاب هرچه دارد به بركت چنين بچهها و جواناني بوده است. علي اكبر از سه سال پيش به علت وضعيت كليههايش به شدت حالي وخيم داشت. اما از عيد امسال به اين طرف حالش خيلي بد شد تا جايي كه مرتب در بيمارستان بستري بود و اين بستري شدنها به شهادت او در شامگاه پنجشنبه 3 بهمن 1392 انجاميد؛ روحش شاد و يادش گرامي باد.