رضا با فرا رسيدن زمان تحصيل، حوالي ميدان منيريه به مدرسه ابتدايي رفت و تحصيلات ابتدايي خود را در نظام قديم آموزش و پرورش كه شش سال طول مي كشيد، آغاز كرد. او شاگرد درسخواني بود و زماني كه دوره ابتدايي را به پايان رساند، براي ادامه تحصيل در همان منطقه وارد دبيرستان اميركبير شد.
او با وجود چهار برادر و دو خواهر و در گذشت پدرش، مشكلات زندگي را پشت سر گذاشت و بالاخره تحصيلات متوسطه را با گرفتن مدرك ديپلم در رشته طبيعي پايان داد.
گرچه زندگي اقتصادي خانواده رضا كم و بيش ميگذشت و او نياز چنداني به كار كردن براي تأمين مخارج تحصيل و زندگي نداشت؛ اما براي اينكه هزينههايش را خودش از راه كار كردن به دست آورد، گاهي مشغول كارهاي ساختماني يا شاگردي در مغازه ميشد.
خاطرات شيرين زندگي
با پايان يافتن تحصيلات، دوره خدمت سربازي رضا فرا رسيد. او پس از دوره آموزشي، دوران خدمت خود را در شهر زنجان گذراند و پس از دو سال گواه پايان خدمت دريافت كرد. پس از آن مشغول انجام كارهاي ساختماني شد و چندي بعد در اولين روز آذرماه 1351 به عنوان كارمند در وزارت كشاورزي استخدام شد.
رضا فرزند دلسوزي براي مادر و ديگر اعضاي خانوادهاش بود. با جلسات قرآني انس داشت و مراسم عزاداري حضرت امام حسين (ع) در محله آنها معمولاً با تلاوت قرآن و با صداي او آغاز ميشد. او به احكام ديني پايبند بود و به مسائل اجتماعي جامعه خويش توجه كرد.
رضا در سال 1354 تصميم به ازدواج گرفت. او از خانم «معصومه امامي» خواستگاري كرد و مراسم ازدواج آنها در چهارم خردادماه 1354 برگزار شد. زندگي مشترك رضا با همسرش سرشار از محبت و صميميت بود و پس از مدتي خداوند اولين فرزندشان، «مهدي» را به آنها عطا فرمود.
رضا در محيط خانه همسري مهربان و شايسته بود. به همسرش اهتمام فراوان ميگذاشت، طوري كه همسرش ميگويد: «گرچه مدت زندگي مشترك ما حدود پنج سال بيشتر طول نكشيد؛ اما با تمام خوبيهايي كه او داشت، تمام آن سالها برايم همچون يك لحظه خاطره شيرين باقي مانده است.»
سال 1357 به دنبال قيام مردم ايران به رهبري حضرت امام خميني (س) كه از سال 1356 شعلهور شده بود، با تمام فراز و نشيبهايش، به علت فداكاري و ايثار مردم و ايستادگي آنها در برابر نيروهاي رژيم شاهنشاهي، با پيروزي ملت و انهدام سلطنت خاندان پهلوي همراه شد و جشن پيروزي انقلاب اسلامي در 22 بهمن 1357 در سراسر كشور بر پا شد.
شهيدي كه مرز نمي شناخت
رضا به سبب ارتباط با مجالس مذهبي، از همان روزهاي اول انقلاب اسلامي به صف مبارزه پيوست. او در تمام راهپيماييها و تظاهرات شكرت ميكرد كه با اوجگيري انقلاب فعاليتهاي او نيز بيشتر شد، تا جايي كه به گفته خودش مورد پيگرد مأموران امنيتي رژيم قرار گرفت. او براي خانواده خود نقل كرد كه مأموران ساواك براي دستگيري او را دنبال كردند؛ ولي او توانست در مسير حركت خود وارد يك پارك شده و بالاي درختي بزرگ پنهان شود و بدين ترتيب از دست مأموران فرار كند.
رضا پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز در وزارت كشاورزي به كارش ادامه داد. او در محيط كار ارتباطي صميمانه همراه با احترام و صداقت نسبت به همكارانش داشت و همواره مورد اعتماد جمع دوستان و همكارانش بود.
حدود يك سال و نيم از پيروزي انقلاب اسلامي نگذشته بود كه با حمله هواپيماهاي رژيم بعثي عراق به آسمان شهر تهران و چند شهر مهم ديگر، جنگ تحميلي عراق در 31 شهريور 1359 آغاز شد. اخبار جنگ از طريق راديو در سراسر كشور پخش شد. با سخنراني شجاعانه و حماسي حضرت امام خميني (س)، مردم از تمام شهرها و روستاها آماده نبرد و جهاد، داوطلبانه راهي مرزهاي غرب و جنوب كشور شدند.
همان روزها وزارت كشاورزي تصميم گرفت براي خارج كردن امكاناتي كه در مناطق جنوبي و مرزي كشور وجود داشت و مقابله با پيشروي دشمن و جلوگيري از نابودي تأسيسات و امكانات موجود، گروهي را به آن مناطق اعزام كند. بدين سبب گروهي بيست و هفت نفره با يك اتوبوس، همراه وزير كشاورزي كه با يك خودرو سواري جلوي اتوبوس حركت ميكرد، در 14 مهرماه 1359 راهي شهر اهواز شدند.
اسارت وشهادت
دو هفته بيشتر از شروع جنگ نميگذشت. همكاران وزارت كشاورزي كه داوطلبانه از سازمانها و بخشهاي مختلف وزارتخانه عازم منطقه بودند، بين راه با ديدن مردم جنگزده و شرايط غيرعادي كه در شهر اهواز وجود داشت، واقعيت جنگ را از نزديك حس كردند. اوضاع كاملاً بحراني بود. آنها پس از رسيدن به شهر اهوائز، مأموريت خود را آغاز و مقدمات كار را فراهم كردند. گروه پس از انجام كارهاي اوليه راهي آبادان شدند. آن موقع به علت آشفتگي ناشي از جنگ، اطلاعات دقيقي از ميزان تجاوز دشمن به مناطق مختلف وجود نداشت. آنها در مسير خود به سمت دارخوين در حركت بودند كه ناگهان سربازان متجاوز عراقي راه را بر آنها بستند. خودرو سواري كه پيشاپيش اتوبوس در حال حركت بود، توانست به سرعت دور بزند و از دست دشمن فرار كند؛ اما اين امكان براي اتوبوس نبود و به علت نداشتن سلاح و امكان رويارويي و مقاومت سرنشينان اتوبوس هم در برابر دشمن وجود نداشت.
سربازان متجاوز دشن همه بيست و هفت سرنشين اتوبوس را پياده و آنها را جستوجو كردند. لباسهايشان را در آوردند و به عنوان اسير با خود بردند. پس از آن روز ديگر خبري از آنها به دست مسئولان وزارت كشاورزي، همكاران و خانواده چشمانتظارشان نرسيد. فقط يكي از همراهان كه به علت پيري و بيماري پس از مدتها از دست دشمن رها شد، وقتي او به ميهن بازگشت، گفت كه همه آنها مدتي با هم در يك اردوگاه بودند، تا اينكه پس از مدتي همكاران را به جاي ديگري منتقل كردند و پس از آن هيچ خبري از آنها به دست نيامد.
رضا شاهحسيني خلجاني مانند همكاران ديگرش به كاروان راهيان نور پيوست و به عهدي كه با خدايش داشت، وفا كرد. او جان شيرين را در راهي گذاشت كه داوطلبانه براي رضاي خدا و دفاع از حق در برابر دشمن متجاوز انتخاب كرده بود.
و انتظار ي بي پايان ..
گرچه بنياد شهيد، شهادت گروه همكاران شهيد «رضا شاهحسيني خلجاني» را پس از سالهاي جنگ اعلام كرد؛ اما هنوز چشمهاي منتظر بازماندگان، انتظار بازگشت آنها را ميكشد، تا شايد آثاري از آنها يافت شود و بتوانند مزارشان را يادمان ايثار و فداكاريشان سازند و بر زخم دل خويش مرهم گذارند.
شهيد رضا شاهحسيني خلجاني، براي هميشه در تاريخ زنده خواهد بود، تا روزي كه همه به سوي حق باز ميگرديم و اسرار زمين بر همگان آشكار شود.