امروز دشمن انقلاب اسلامي و تروريسمپرور جهان يعني امريكا و همدستانش، ايران را مهد و مركز پرورش تروريسم منطقهاي و فرامنطقهاي معرفي ميكنند و از آنجايي كه آنها از امپرياليسم رسانهاي برخوردارند در تبليغات خود ايران و اسلام و انقلاب اسلامي را بزرگترين حامي و مركز ظهور و بروز ترور و تروريسم مينامند. اما در واقع اين كشور ايران است كه خود با موقعيت جغرافيايي و حساسش همواره در تاريخ انقلاب اسلامي در محاصره كامل تروريسم و گروههاي تروريستي به سر برده و هر از چند گاهي با گذشت 35 سال از انقلاب اسلامي قربانياني را در شهرهاي مرزي و شهدايي را در راه مقابله با گروههاي تروريستي تقديم ميكند. كشور ايران خود قرباني يكي از مخوفترين و كثيفترين سازمانهاي تروريستي جهان يعني سازمان مجاهدين (منافقين) خلق شده است. براي صحت اين ادعا 17هزار شهيد ترور، قاعدتاً بايد كافي باشد. سازماني كه در سالهاي آغازين جنگ به عراق رفته و در كنار صدام و با همكاري آنها عليه خلق و كشور خويش و اسلام و انقلاب اسلامي كه خود را داعيهدار آن معرفي ميكردند عمل كردند. از اين رو، بر آن شديم كه براي روشن كردن نقش مؤثر منافقين (مجاهدين خلق) در طي 10 سال جنگ و دفاع مقدس اسناد اين خيانت را در گفتوگوهايي با كارشناسان و عوامل برگشته از سازمان انتشار دهيم. از اين رو مهمان اين شماره صفحه پايداري روزنامه جوان، علي قاسميان، محقق و پژوهشگر تروريسم و دبير گروه مطالعات تروريسم مؤسسه راهبردي ديدهبان است كه گفتوگويمان با وي را پيش رو داريد.
چرا سازمان منافقين به سمت مزدوري براي يك كشور بيگانه يعني عراق پيش رفت، در حالي كه چنين رفتاري هيچگاه به صورت علني و با اين كيفيت از سوي هيچ يك از جريانات ضد انقلاب بروز نكرده بود؟
اگر به تاريخچه تشكيل سازمان نگاه كنيم، درمييابيم كه اساساً اين رفتار در تئوري حلقه اوليه تشكيل سازمان مجاهدين خلق وجود داشته است و چيزي نبوده كه امروز همه آن را بر گردن رجوي بيندازيم. نميخواهيم از بحث اصلي دور شويم اما بايد خيلي كوتاه اشاره كنيم كه اين رفتار سازمان مجاهدين جزو همان ويژگيهايي است كه ثابت ميكند سازمان از ابتداي پيدايي راه را به اشتباه رفته و اين چيزي بود كه براي اولين بار از سوي حضرت امام تشخيص داده شد. در فاصله سالهاي 1346 تا 50 سازمان عناصر و عوامل خود را به منظور تدارك سلاح، آموزشهاي نظامي، آموزشهاي رزمي و چريكي به كشورهاي ديگر ميفرستاد كه برخي از اين كشورها كمونيستي بودند. اين ارتباط حتي فراتر هم رفت تا جايي كه سازمان تلاشهايي را براي ارتباط و جلب حمايت كشورهاي كمونيست و نزديك به انديشههاي كمونيستي از قبيل الجزاير، سوريه، يمن ليبي و... آغاز كرد ولي در وهله اول نتايج مطلوبي حاصل نكرد.
پس ارتباط با يك كشور بيگانه موضوع جديدي در سياستهاي سازمان و تفكرات تشكيلدهندگان تا ادارهكنندگان اين گروه نبود. كمي كه در تاريخ جلوتر بياييم ميبينيم كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و در همان سالهاي نخست اين انقلاب، تحليل سياسي سازمان دنيا را به دو گروه بلوك غرب و بلوك شرق تقسيم كرد. در همين تحليل اضافه شده بود كه اردوگاه غرب يعني امريكا و متحدانش همان نظام سرمايهداري و نظام سلطه هستند و در مقابل آن بلوك شرق يا همان كشورهاي كمونيستي كه چين و شوروي را شامل ميشد، متعلق به مستضعفان و به قول خودشان خلقهاي مظلوم است.
حالا شما همينجا به انحراف اين تفكر بنگريد كه نظام اقتصادي و سياسي توأم با اختناق و البته تحت فشار براي طبقه ضعيف جامعه را فقط و فقط حاصل استثمار غرب ميدانند و اين مسئله را به هيچ عنوان به اساس اشتباه و معيوب نظام كمونيستي نميدانند. به عبارت ديگر استعمار غرب و تجاوز قدرتهاي غربي باعث شده كه بلوك شرق در چنين فلاكتي زندگي كند و به قول مجاهدين خلق ملت مظلوم باشند.
در همين اثنا شما ميبينيد كه سياست ضد استعماري و ضد امپرياليستي سازمان آنها را به سمت سازش با بلوك شرق سوق ميدهد و اين گروه بهرغم ادعاي اسلام هيچ هويت مستقلي از خود ارائه نميدهد و راه مبارزه با غرب را افتادن به دامان شرق ميداند!
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و زماني كه سازمان در برابر جريان انقلاب قرار گرفت اين رفتار و نگرش باز هم مورد استفاده قرار گرفت، بدين معني كه سازمان وقتي مشاهده كرد كه معاندترين مواضع عليه جمهوري اسلامي را غرب به رهبري امريكا دارد، سريعاً با چرخش 180درجهاي خود را در دامان غرب قرار داد. اين دقيقاً ما را به ياد تفكر امروز گروههاي تروريستي تكفيري مياندازد. اگر صحبتها و اعترافات عبدالمالك ريگي قبل و بعد از دستگيري را دوباره مرور كنيم ميبينيم كه ريگي در پاسخ به عناصر و عواملش كه همكاري با امريكا و غرب را به عنوان جبهه كفر مشكلدار ميدانند ميگويد كه در حال حاضر دشمن اصلي ما جمهوري اسلامي است و براي مبارزه با ايران كمك گرفتن از غرب نيز جايز است و اشكالي ندارد!
ارتباط با عراق و همكاري با اين كشور هم با همين توجيه صورت گرفت و اساساً موضوع جديدي نبود.
اين در حالي است كه در نام سازمان اسم «خلق» آمده و اين سازمان در عمل هيچ جايگاهي براي خلق قائل نيست و اساساً هيچگاه هم در تاريخ خود موفق به جلب نظر خلق نشده است.
در مورد عراق اين ارتباط از كي و چگونه شروع شد؟ آيا همان ورود رجوي و نيروهايش به عراق را ميتوان به عنوان مبدأ ارتباط و همكاري سازمان با رژيم بعث دانست؟
اولين ارتباط اعضاي سازمان با عراق و رژيم بعث در جريان هواپيماربايي در سال 1349 صورت گرفت. در آن سال 6تن از اعضاي سازمان به صورت غيرقانوني و قاچاق به دبي رفته بودند و پليس امارات آنها را دستگير كرد. دو ماه مذاكرات بقيه اعضاي اصلي سازمان و حتي سران جنبش فتح در فلسطين كه در آن زمان ارتباط خوبي با سازمان داشتند نيز نتيجه نداد و بالاخره اين نفرات با هواپيما به ايران فرستاده شدند تا تحويل ساواك داده شوند. در اين زمان بود كه اعضاي سازمان تصميم به ربايش هواپيما گرفتند. هواپيما ربوده شد و به مقصد عراق هدايت شد. هر چند كش و قوسهاي فراواني در عراق صورت گرفت اما بالاخره اعضاي سازمان توانستند با مسئولان عراقي به يك توافق برسند و عراق را به مقصد اردوگاههاي فلسطين ترك كنند. در همان زمان از سوي برخي مقامات رژيم بعث پيشنهاداتي مبني بر همكاري اعضاي سازمان با عراق براي مبارزه با رژيم پهلوي در ايران ارائه شد كه البته در ظاهر توافقي حاصل نشده بود.
از سال 1350 نيز سازمان در عراق يك پايگاه داشت و به قول خودشان قرار بود در اين پايگاه با حمايت رژيم بعث عليه شاه مبارزه كنند. امكاناتي همچون فرستنده راديويي، تعدادي گذرنامه عراقي براي افرادي كه فاقد مدارك شناسايي معتبر بودند و قاچاقي از ايران خارج شده بودند نيز در اختيارشان قرار گرفته بود.
پرده سوم اين ارتباط به زمان پيروزي انقلاب بازميگردد. دقيقاً در آستانه سقوط رژيم شاه در بهمن 1357 سازمان مجاهدين خلق يك ساختمان بزرگ و مجهز كه قبل از آن متعلق به بنياد پهلوي بود را مصادره كرد و آن را به عنوان دفتر مركزي سازمان اعلام كرد. اين ساختمان ديوار به ديوار سفارت عراق در تهران بود و همين امر به مجاهدين امكان ميداد كه ارتباط خود با عراق را بدون آنكه لو برود ادامه دهند. البته چند ماه بعد اين ساختمان توسط دادگاه انقلاب تصرف گرديد.
بعد از انقلاب نيز عراق رسماً براي سازمان و بخصوص بنيانگذاران آن تبليغ ميكرد، پخش زندگينامه و سوابق مؤسسين سازمان و فعاليتهاي آنها عليه رژيم شاه در برنامه فارسي راديو بغداد در اواخر سال 58 و اوايل سال 59 به نوعي شايد زمينهاي براي همكاري سازمان با عراق در خلال جنگ محسوب ميشود.
بعثيها چه نگاهي به اين همكاري داشتند؟ آنها با چه استدلالي حاضر به قبول و حمايت از اين گروه شدند؟
همانطور كه ميدانيد در همان زمان اعضاي مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق در ايران و تحت حمايت جمهوري اسلامي بودند. شيعيان مجلس اعلا در واقع اپوزيسيون خارجي عراق محسوب ميشدند و صدام نيز به تلافي اين موضوع قصد داشت مجاهدين خلق را حمايت كند و زمينه استقرار آنها در خاك خود را فراهم نمايد. جالب اين است كه صدام و رژيم بعث بر اساس تحليلهاي خود هيچ اهميتي به شعارهاي دهان پر كن رجوي و نيروهايش مبني بر آزادسازي خلق ايران نميدادند و اساساً سازمان را در حد و اندازه چنين ادعايي نميديدند. فقط ريشه اين همكاري را در دست داشتن يك آلترناتيو در مقابل اعضاي مجلس اعلاي عراق ميدانستند. همين امر هم باعث شد كه دام همكاري عراق و مجاهدين را خود بعثيها براي سازمان پهن كنند. در واقع اول بعثيها به سراغ سازمان رفتند و توجيهاتي از اين قبيل داشتند كه در حال حاضر و در بحبوحه جنگ، عراق مورد حمايت ابرقدرتهاي غربي و اروپايي است و اتحاد سازمان با عراق نه تنها تأثير بدي بر آينده سازمان نخواهد گذاشت، بلكه باعث مقبوليت سازمان مجاهدين خلق در نظر اروپاييها و غربيها خواهد شد. واسطه عراقي ابتدا براي ايجاد ارتباط با رجوي در فرانسه اقدام كرد و به نوعي ميتوان گفت كه رجوي به دليل بينش سياسي اشتباهش فريب خورد. اين در حالي است كه منافقين به اسم حفاظت از رئيسجمهور مخلوع يعني بنيصدر به فرانسه آمده بودند، ولي نه تنها بنيصدر تشخيص داد كه اين ارتباط يك خودكشي سياسي است، بلكه سازمان بنيصدر را رها كرد و به عراق رفت.
به جاي خوبي رسيديم، آيا واقعاً سازمان از تبعات منفي ارتباط با عراق اطلاع نداشت؟
بايد توجه داشته باشيم كه سازمان در آن زمان در مرحلهاي بود كه 30خرداد1360 را پشت سر گذاشته بود و تجربه فعاليت در ايران و به قول خودشان فاز سياسي و فاز نظامي ترورهاي خياباني سازمان را به اين نتيجه نهايي رسانده بود كه در ايران پايگاه مردمي ندارد. در غير اين صورت در همان ايران ميماند و به روش سياسي و دموكراتيك فعاليت ميكرد. از همين رو ورود به عراق كه كمترين اعتبار سازمان در همان زمان را به كلي از بين ميبرد و آينده سياسي آن را از لحاظ جايگاه مردمي به كلي نابود ميكرد، ديگر براي سازمان اهميتي نداشت. به عبارت ديگر سازمان چيزي براي از دست دادن نداشت. غير از اين رژيم عراق نيز به واسطه همان نگاه تبليغي كه به ورود سازمان به كشورش داشت اصرار داشت كه اين رابطه و همكاري كاملاً آشكار باشد.
خدمات عراق به سازمان چه بود؟ منظورم در ابتداي ورود منافقين به عراق است كه شروع علني اين همكاري را رقم زد.
عراقيها از همان ابتدا در پايگاه منافقين به صورت علني رفت و آمد داشتند و اين حضور شامل افسران عراقي ميشد كه براي آموزش به نيروهاي سازمان اقدام ميكردند و حضور سربازان براي حفاظت از اعضاي منافقين و بالاخره رفت و آمد نيروهاي فني و خدماتي كه قرار بود خدمات ساختماني و رفاهي براي اين پادگان (اشرف) فراهم كنند. از همان ابتدا عراق تجهيزات نظامي تا تجهيزات اطلاعاتي و رفاهي در اختيار اعضاي سازمان ميگذاشت كه البته با گذشت زمان سطح و كيفيت اين تجهيزات بسيار بالاتر رفت. اين امكانات متأثر از خدمات متقابل منافقين به عراق افزايش پيدا ميكرد. به عنوان مثال ترورهاي سازمان كه بسياري از آنها ترورهاي كور بودند و مردم كوچه و بازار را هدف قرار ميدادند بهاي دريافت امكانات از رژيم بعث بود. البته بعدها در اسناد به دست آمده از عراق معلوم شد كه منافقين با خدعه و نيرنگ اهداف كور خود را به عنوان سوژههاي نظامي و اطلاعاتي مهم به عراقيها گزارش ميكردند تا اهميت و خدمات خود براي صدام را پررنگ نشان دهند.
اما آنچه كه امروز از همكاري منافقين با صدام باقي مانده بيشتر حكايت از تبادل اطلاعاتي بين اين دو متحد دارد.
بله. كاملاً درست است. آنجايي كه منافقين واقعاً به درد صدام ميخوردند فعاليتهاي جاسوسي آنها بود. براي همين هم در فيلمها و اسناد باقي مانده از سابقه همكاري منافقين با صدام بيشتر اعضاي منافقين را در جلسه با اعضاي سازمان اطلاعات و امنيت رژيم بعث ميبينيم. يعني به عبارتي سازمان «مخابرات» يا همان سازمان كل اطلاعات و همچنين «استخبارات» يا همان سازمان اطلاعات و ضداطلاعات نظامي عراق به نوعي متولي منافقين در عراق بودند. اعضاي سازمان چون ايراني بودند و زبان فارسي را به خوبي تكلم ميكردند، در لباس رزمندگان ايران وارد جبهههاي ايران ميشدند تا اطلاعات جمعآوري كنند. برخي از جدا شدههاي سازمان امروز ميگويند كه ما از جبهه ايران با خود يك وسيله يا نشانهاي ميآورديم كه به نظاميان عراقي ثابت كنيم كه به جبهه و پشت جبهه ايران رفتهايم و اينها براي ما امتياز محسوب ميشد.
به هر حال منافقين از اين طريق عملياتهاي زيادي را لو دادند و ارتش عراق را به لحاظ اطلاعاتي تغذيه ميكردند. عراق نيز دستگاههاي شنود و جاسوسي خود را در اختيار منافقين ميگذاشت تا تلفن و بيسيمها را شنود كنند. غير از اين تماس با مسئولان و فرماندهان جنگ و حتي تماس با مردم عادي با نام و هويت مستعار هم از سوي مجاهدين با هدف تخليه اطلاعاتي صورت ميگرفت. بايد بپذيريم جمهوري اسلامي نيز كه در واقع يك نظام نوپا بود به لحاظ اطلاعاتي هنوز ضعيف بود و هنوز بسياري از دستگاههاي اطلاعاتياش شكل نگرفته بود يا اينكه هنوز انسجام و اشراف پيدا نكرده بود. رجوي پيوسته تلاش ميكرد به صدام ثابت كند كه ميتواند براي عراق مفيد باشد و در قبال آن امتياز طلب ميكرد.