کد خبر: 602563
تاریخ انتشار: ۲۶ تير ۱۳۹۲ - ۱۰:۴۷
ناگفته‌هايي از سردار هور از زبان عبدالفتاح اهوازيان، همرزم شهيد
سال 89 بود كه خبر بازگشت پيكر سردار هور در كشور زمزمه مي‌شد و بر سر زبان‌ها مي‌چرخيد، سرداري كه به دليل كارهاي اطلاعاتي‌اش در جنگ، كمتر از او سخن به ميان آمده بود،
نسيبه زمانيان

سال 89 بود كه خبر بازگشت پيكر سردار هور در كشور زمزمه مي‌شد و بر سر زبان‌ها مي‌چرخيد، سرداري كه به دليل كارهاي اطلاعاتي‌اش در جنگ، كمتر از او سخن به ميان آمده بود، اما پس از يافته شدن جسدش به يكباره پرده از رشادت‌هاي مردي برداشته شد كه به جرات مي‌توان گفت انجام عمليات خيبر و خروج جنگ از بن بستي يك ساله و نيمه مديون او و قرارگاه سري نصرتش است. در واقع خيبر حاصل مدت‌ها تلاش مخفيانه و در عين حال خطرناك سردار شهيد علي هاشمي بود كه دشمن را به حيرت واداشت. آنچه در ادامه مي‌آيد حاصل ساعتي همكلامي با عبدالفتاح اهوازيان، از همرزمان شهيد است كه براي ساعتي از دوست زمان كودكي و همرزم دوران دفاع مقدس گفت و در اين گفت و شنود ناگفته‌هايي را از سردار هور بيان داشت كه آنها را تقديم حضورتان مي‌كنيم.

• در زندگي هر شخصي رفاقت‌هاي دوران كودكي بخش شيريني را تشكيل مي‌دهد از خاطرات دوران كودكي‌تان با شهيد هاشمي بگوييد.

در مقطعي ما در يك خانه زندگي مي‌كرديم و بخشي از روزگار خوش كودكي را با هم گذرانديم. علي چهر سال از من بزرگ‌تر بود. محله زندگي ما حصيرآباد اهواز بود كه طبقه مستضعف در آنجا زندگي مي‌كردند و همانطور كه از نامش مشخص است سقف خانه‌هاي مردم از كپر بود. در آن منطقه جمعيت خانواده‌ها زياد بود و متراژ آلونك‌ها كوچك. در آنجا محروميت بيداد مي‌كرد اما علي همه محروميت‌ها را به فرصت تبديل مي‌كرد. او در آن منطقه فقيرنشين رتبه تحصيلي خوبي داشت و در كنار درس ورزش را هم فراموش نمي‌كرد. علي كاپيتان تيم فوتبال شاهين بود. در يك خط مي‌توانم بگويم علي دوران كودكي‌ام را فردي درس‌خوان، فعال و ورزشكار مي‌شناختم كه هميشه اطلاعاتش هم به روز بود.
قبل از شروع جنگ درگيري‌هايي در جنوب كشور آغاز شد كه علي هاشمي در خنثي سازي آن درگيري‌ها نقش موثري داشت، از فعاليت‌هاي آن دوران ايشان برايمان بگوييد.
او در مبارزات قبل از انقلاب شركت مي‌كرد و بعدها متوجه شدم مبارزات مسلحانه و شديد هم داشته است. زماني هم كه انقلاب به پيروزي رسيد، درگيري‌هايي در جنوب آغاز شد. جريان خلق عرب و مسائل قوميتي و عراقي‌هايي كه به حاشيه مرز مي‌آمدند و با توزيع اسلحه مردم را تحريك مي‌كردند. آن زمان استاندار استان خوزستان مدني نامي بود كه در دامن زدن به اين درگيري‌ها نقش بسياري داشت و بعدها متواري شد چرا كه او وابسته حكومت موقت بني‌صدر بود. در چنين شرايطي‌ به سنين جواني رسيده بود كه درگير‌هايش را با آن جماعت شروع كرد. او نمي‌خواست استانخوزستان چند تكه شود. علي هاشمي اقدامات سازنده‌اي انجام داد تا قوانين و مقررات جمهوري اسلامي حفظ شود. او قبل از هر كاري ايست بازرسي‌هايمان را شروع كرد. از سوي ديگر همان طور كه گفتم او كاپيتان تيم فوتبال شاهين بود و تاثير بسياري روي بچه‌ها داشت تا آنجا كه به عنوان الگوي همه شده بود. علي هاشمي پيش از آغاز جنگ فعاليت‌هايي سمت هور و غرب خوزستان داشت. عراقي‌ها شب روي جاده مي‌آمدند كنار جاده اسلحه‌ مي‌ريختند تا مردم با تجهيزات كافي تحريك شوند و كاملا خوزستان از ايران جدا و به منطقه خودمختاري به نام عربستان تبديل شود. علي هاشمي و ساير دوستان براي اينكه اين منطقه جدا نشود فعاليت زيادي داشتند و بسياري از دوستان ما در آن درگير‌ي‌ها به شهادت رسيدند. حتي به خاطر دارم زماني كه جنگ تحميلي عراق عليه ايران در 31 شهريور ماه سال 59 آغاز شد، علي هاشمي در يكي از سخنراني‌هايش به مناسبت شهادت يكي از دوستانمان فرياد مي‌زد: پس تكليف 160 شهيد ما چه مي‌شود؟ ما تا به حال 160 شهيد داده‌ايم. چرا اين جنگ الان شروع شد؟ در واقع علي هاشمي اعتقاد داشت جنگ ما با عراقي‌ها هشت ماه قبل شروع شده بود. در آن فاصله ما اسير داده‌ بوديم و تعدادي شهيد و مجروح هم داشتيم. علي هاشمي مي‌گفت پس تكليف آن شهدا و عمليات‌ها و اسرا چه مي‌شود؟ چرا شما آنها را جزو جنگ نمي‌دانيد در حالي كه ما مي‌جنگيديم. هنگامي كه جنگ تحميلي رسما آغاز شد، شرايط كاملا تغيير كرد. يعني اگر در درگيري‌هاي جنوب 30 درصد از بدنه جمهوري اسلامي ايران درگير جنگ بود در آن مقطع آغاز جنگ، بيش از 80 درصد كشور درگير شد و خوزستان صد در صد درگير بود. موج مردم جنگ‌زده‌اي كه از شهرشان كوچ مي‌كردند، هجوم دشمن و نبودن نيرو، مبارزات مستقيم مسلحانه بچه‌هاي مومن انقلابي روبروي نيروهاي آموزش ديده بعثي... صحنه‌هايي بود كه آن روزها مي‌ديديم.
از آن شلوغي‌هاي ابتداي جنگ بگوييد؟
همانطور كه گفتم ما قبل از جنگ همه درگير بوديم ولي به اشكال ديگر. با آغاز رسمي جنگ تحميلي وظيفه ما اين بود كه روبروي دشمن بايستيم. بچه‌ها بدون سازماندهي هر يك به سمتي هجوم بردند. برخي به سمت سوسنگرد و بعضي ديگر به جاده خرمشهر رفتند. در چنين شرايطي ما كارمان را شروع كرد. با توجه به رنج سني و نوع رفاقت‌ها تيم‌هاي عملياتي را تشكيل مي‌داديم. هر كس به جايي كشيده مي‌شد اما در نهايت همه به دنبال يك هدف بوديم آن هم  اينكه جلوي عراق را بگيريم. بخصوص كه وقتي در تلويزيون ‌ديدم صدام قرارداد الجزاير را پاره كرد و گفت: من فردا يا پس فردا در استوديو اهواز سخنراني دارم و هفته‌اي ديگر به تهران مي‌روم. اصلا طاقت چنين برخورد توهين‌آميزي را نداشتيم. عراقي‌هايي كه تا ديروز در كنار مرز ما به عنوان قاچاقچي بودند، براي ما خط و نشان مي‌كشيدند. اين به شدت به غرور بچه‌ها برخورد و وارد مبازرات شدند. علي هاشمي طي گشت رزمي، شبيخون محور خودش را شروع كرده بود. به طور كل در ابتداي جنگ، جنگ ابتكارها بود اما با وحدت و يكدلي بچه‌ها اقدامات خوبي هم صورت گرفت. دقيقا مثل كاري كه حزب‌الله در جنگ 33 روزه انجام داد و ثابت كرد اسرائيل هم خوب مي‌ميرد هم خون مي‌دهد هم شكست مي‌خورد. آن زمان ما هم ثابت كرديم مي‌شود روبروي دشمن ايستاد و گاها ناچار بوديم براي يك شبيخون، از يك تپه بزرگ كانال بزنيم كه از طريق آن خود را به عراقي‌ها برسانيم. به خاطر دارم آن روزها به نوعي هر كس با هر فهمي كه از جنگ داشت به همان طريق مي‌جنگيد. مثلا حتي زنان بي‌سواد ما خودشان را مسئول مي‌دانستند كه غذاي بچه‌ها را آماده كنند و لباس بچه‌ها را بشويند و به آنها روحيه دهند. در واقع همه به نوعي احساس مسئوليت مي‌كردند.
در چنين شرايطي شهيد هاشمي چه مي‌كرد و شرايط جنگ چگونه پيش مي‌رفت؟
علي هاشمي اولا به منطقه مستضعف نشين ثابت كرد كه حق گرفتني است و دادني نيست. دوم اينكه نشان داد در كنار اينكه مي‌توان بچه‌ محصل خوبي و مذهبي بود، فرد مي‌تواند فرمانده خوبي هم باشد. سوم اينكه يادآوري كرد كه جنگ فقط براي بسجيان، ارتشيان و سپاهيان نيست براي فوتباليست‌ها هم هست. در واقع حاج علي به سبك ماهرانه‌اي همه را جذب خودش كرد. او از رفاقت، فوتبال، بسيج و موقعيت انقلابي‌اش استفاده كرد و نيروهاي بسيار مفيدي پرورش داد. آن نيروها همان كساني بودند كه با آنها فوتبال بازي مي‌كرد و به آنها قرآن تدريس مي‌كرد همان كساني كه رفقاي دبيرستانش بودند.   رفته‌رفته جنگ به اوج خود رسيد و خرمشهر سقوط كرد. عراقي‌ها تا دروازه حميديه وارد شدند اينها نقاط اوج تلاش نيروهاي عراقي بود و البته بعد از آن افول آنها ديده شد. آن روزها هر نوع تجربه‌اي با سعي و خطا بود و پاي آن خون مي‌داديم. از همه فرهنگ‌ها و قوميت‌هاي مختلف براي ايستادگي مقابل دشمن آمده بودند و با وجود اين تركيب قوميتي و زبان، درك از يكديگر شور انقلابي و حماسه حسيني را در جنگ حاكم كرده بود كه ما را به سرعت با يكديگر مچ كرد و به يك تفاهم قلبي رسيديم. همين كه حس مي‌كرديم فرد فهمش از بقيه بيشتر است او را به عنوان فرمانده مي‌پذيرفتيم و كاري نداشتيم كه قد و هيكل او از بقيه كوچكتر است يا نه. به اين ترتيب رفته‌رفته مجموعه‌هاي رزمي نسبتا سازماندهي شد.
همه ما شهيد هاشمي را به عنوان فرمانده قرارگاه نصرت و سردار هور مي‌شناسيم؛ برايمان از هور و شكل‌گيري قرارگاه نصرت بگوييد.
پس از پيروزي‌هايمان در عمليات‌هايي مثل فتح‌المبين، طريق‌القدس، آزادي بستان، ثامن‌الائمه، شكست حصر آّبادان، بيت‌المقدس كه تقريبا با بيت‌المقدس ما 90 درصد از اراضي اشغالي خاكمان را از دست دشمن خارج كرديم، بسياري فكر مي‌كردند كار تمام شد و تغييراتي بين رزمندگان به وجود آمد. در چنين شرايطي بود كه حضرت امام (ره) فرمود: غرور شما را نگيرد و اين پيروزها از سوي خدا بوده و نگوييد ما باعث شديم. لذا بعد از اينكه خرمشهر آزاد شد اقدام به عمليات‌هايي مثل عمليات رمضان، محرم، والفجر مقدماتي،‌ منطقه شرهاني انجام مي‌داديم اما با عدم قتح مواجه مي‌شديم. جلوتر كه رفتيم دشمن در مقطعي ما را 18 ماه محاصره كرد. آقاي محسن رضايي به عنوان فرمانده سپاه و از فرماندهان تاثيرگذار در جنگ در خاطراتش مي‌گويد: وقتي جنگ به بن بست رسيد و با عدم فتح مواجه مي‌شويم ديديم دور تا دور محورهاي ما را دشمن به يك سبكي مهار كرد و ما توان پيشرفت نداريم لذا ما در غرب خوزستان منطقه‌اي داريم به نام هور‌العظيم. آنجا مرداب با قدمتي است. رودخانه‌اي در هور به نام نهروان است كه حدود يك سال دست ما بود. آنجا رودخانه‌اي عميق با عرض صد متر با عمق بيست متر از وسط اين مرداب مي‌گذشت اما هيچ‌گاه آب آن با آب رودخانه قاطي نمي‌شود يعني با فاصله چند سانتي‌متر مي‌توان  از آب معدني بهتر برداشت كرد در فاصله چند سانتي‌متر آن طرف‌تر آب غيرقابل شرب است. شاخصه نهروان اين بود كه آب آشاميدن بچه‌ها را از همان نهروان برمي‌داشتيم ديگر از شهر آب نمي‌آورديم. تعدادي روستايي در هور زندگي مي‌كردند و كارشان ماهي‌گيري و پرورش گاوميش و بافت حصير و برخي‌ها هم عمدتا قاچاقچي بودند. آنجا موقعيت مردابي داشت. حدود 2500 كيلومتر مربع مساحت آن هور بود عمق آن از نيم متر شروع مي‌شد و تا آخرين عمقي كه ما پيدا كرديم 6 متر بود. لذا ارتش عراق آنجا نيروي بخصوصي نداشت. ايران هم كاري نداشت و روستاييان آنجا زندگي مي‌كردند. هم ما و هم عراقي‌ها مطمئن بوديم هيچ تهديدي از اين منطقه شامل حالمان نمي‌شود. به خاطر اينكه عبور از روي مرداب امكان نداشت. آقاي رضايي در خاطراتش مي‌گويد: گفتم بگذار شانسمان را از آنجا امتحان كنيم و ببينيم اين هور كه تهديد است مي‌شود تبديل به فرصت شود. گشتم در ميان فرماندهان و ديديم فرمانده‌اي كه منطقه را بشناسد، عرب زبان باشد و اطلاعاتي. در فرماندهي هم كار كرده باشد و خلاصه نيرويي كه بايد بسيار به آن اطمينان مي‌كرديم كيست؟ بنابراين علي هاشمي را انتخاب كردم. سپس آقاي رضايي به هاشمي مي‌گويد شما بايد ببينيد مي‌توانيد براي ما از هور معبر درست كنيد و ما بتوانيم آنجا يك راه نجات پيدا كنيم. آقاي رضايي مي‌گويد: هيچ‌كس نبايد از اين قرارگاه مطلع شود تا در پوشش كامل كار شروع شود. علي هاشمي در دي‌ ماه سال 61 قرارگاه نصرت را تشكيل مي‌دهد. نيروهاي قديمي وارد اين قرارگاه مي‌شوند و كارهاي نسبي اطلاعاتي انجام مي‌دهند. علي هاشمي به آن قرارگاه آمد و تشكيلات كوچكي براي مهندسي درست كرد. هر چه بر حسب نياز حس مي‌كرد براي بچه‌هاي شناسايي لازم است به آنها مي‌داد و آنها ابداع مي‌كردند. علي هاشمي با كمك نيروهاي بومي كه سازماندهي كرده بود با لباس عربي و چفيه روي صورت و با زبان‌ها و آلارم‌هايي كه خاص آن منطقه بود در يك قايق سوار مي‌شدند. يكي از بومي‌ها جلو مي‌نشست و يكي به عقب و يكي از بچه‌هاي قرارگاه نصرت با لباس عربي وسط قرار مي‌گرفت و مسيرها را شناسايي مي‌كردند. آنها يك كدهايي به عراقي‌ها مي‌دادند كه ما قاچاقچي هستيم و مي‌خواهيم رد شويم. نزديك به يك سال كار شناسايي انجام شد و در اين يك سال قريب به چهارصد عمليات شناسايي موفقيت‌آميز شكل گرفت.
اين فعاليت‌ها براي عمليات خيبر بود؟ شناسايي‌ها چطور به نتيجه رسيدند؟
بله، بعد از حدود هشت ماه هاشمي به محسن رضايي اطلاع مي‌دهد: ما وارد خاك عراق شديم و فكر مي‌كنم بتوان كاري انجام داد. راه‌ها را شناسايي و معابر را كشف كرديم. آقاي رضايي هم موضوع را با حضرت امام (ره) درميان گذاشتند و امام(ره) هم دعا كردند و حمايت كردند كه كار پيگيري شود. حدود سه ماه قبل از عمليات خيبر، آقاي رضايي بدون اينكه بگويد جريان از چه قرار است، فرماندهان را به سمت جزيره كيش مي‌برد و با آب آشنا مي‌كند و از آنها مي‌خواهد نيروهايشان را به جاهايي ببرند كه آب وجود داشته باشد آموزش ببينند. تا آن زمان هيچ‌ فرمانده‌اي از وجود اين قرارگاه اطلاع نداشت و موضوع فقط بين همان افراد اوليه مطرح بود. آن آخرين تيري بود كه شايد در آن مقطع داشتيم و نبايد در مي‌رفت چون همه جا دشمن و جاسوس وجود داشت خصوصا اينكه ما براي اولين بار بود كه جنگ در آب را انجام مي‌داديم، بنابراين دقت ويژه و عجيبي مي‌خواست. سه ماه قبل از عمليات فرماندهان نيروهايشان را به آبگيرها و سدها مي‌بردند و تمرين مي‌دادند. دشمن سراسيمه متوجه اين تمرين‌ها شد و تصور ‌كرد ما مي‌خواهيم در خليج كاري انجام دهيم و مي‌خواهيم جزاير بوارين و ام‌الرصاص را بگيريم و هيچ‌كس فكر نمي‌كرد اين كار قرار است در هور انجام شود. يكي از كارهاي بسيار مهم علي هاشمي در كنار شناسايي محورها اين بود كه امكانات جنگ را هم بايد پيش‌بيني مي‌كرد و همين است كه ما او را به عنوان يك بن‌بست‌شكن مي‌شناسيم. لقبي كه به عنوان يوسف هور، سردار هور يا يدالشهداي سرداران مظلوم جنگ به او لقب مي‌دهند به دليل همين كارهايش است كه بي‌توقع آنها را انجام مي‌داد. آن روزها كه فرمانده قرارگاه نصرت شد 21 سال داشت و در سن 21 سالگي اوج خلاقيت او بود. او تازه ديپلم گرفته بود كه در دانشكده پذيرفته شد و بايد مي‌رفت دندانپزشكي مي‌خواند كه آن را رها كرد و در جنگ شركت كرد و با آن اعتقادات ويژه و با آن صبوري، سكوت و بي‌ادعايي خدمت مي‌كرد. به خاطر دارم آن روزها محسن رضايي بسيار مي‌آمد و سر مي‌زد و ابداعات علي هاشمي را مي‌ديد. مثلا فرض كنيد طرح لندكروزي را داده بود كه روي آب راه برود و  اواخر به جهاد طرح ساخت درمانگاه زير آب را داده بود. او به افراد ميدان مي‌داد و مي‌گفت برو كار را تمام كن و بعد مي‌نشست ضعف‌ها را مي‌گفت. آن زمان برهه سعي و خطا بود و اگر بچه‌ها اشتباه هم مي‌كردند مي‌گفت بايد تلاش كنيد به نتيجه برسانيد. هر جا ايده‌اي مي‌ديد الهام مي‌گرفت و سعي مي‌كرد آن را بسازيم.
به عنوان يك همرزم، شهيد هاشمي را  چگونه شناختيد؟
او هر كاري انجام مي‌داد خودش پيشقراول بود. با بچه‌ها به داخل آب مي‌پريد. لباس عربي مي‌پوشيد و به شناسايي مي‌رفت. او براي امروز من و امثال من به مثابه لنگري است كه بيرون بكشيم و همه شهداي مظلوم هور را معرفي كنيم و از جمله شهداي قرارگاه نصرت. نيروهاي علي هاشمي كه براي شناسايي مي‌رفتند عراقي‌ها نيزارها را روي بچه‌ها آتش مي‌زدند نيزار چون الكل دارد مثل بنزين آتش مي‌گيرد اين واقعيت‌هايي است كه علي هاشمي بايد مديريت مي‌كرد ابزار خنثي‌سازي و استفاده آن را مديريت مي‌كرد و به بچه‌ها خط مي‌داد. اين يك مجموعه فكري واقعا حسيني بود يعني فقط مهم نتيجه جهاد بود و اصلا جان مطرح نبود. اوايل جنگ آقاي شمخاني نامه‌اي به حضرت امام(ره) داده بود كه آقا ما امكان شهادت داريم ابزار شهيد شدن نداريم. مي‌خواهم بگويم آن سال‌ها همه پذيرفته بودند كه شهيد شوند اما ابزاري مي‌خواستيم كه به نحو احسن بهره‌برداري كنيم و بعد شهيد شويم. ما ترسي از شهادت نداشتيم و بعضا پيش آمده بود كه هلي‌كوپتر دشمن تا پنج سانتي نگهباني ما مي‌آمد و چشم‌ در چشم نگهبان شروع به تيراندازي مي‌كرد. ما از ابزار سنتي استفاده مي‌كرديم و از بومي‌هاي هور ياد گرفتيم چطور در آنجا بخوابيم، چطور غذا بخوريم و چطور نان درست كنيم و چگونه دوام بياوريم به گونه‌اي كه اصلا دشمن متوجه نشود. همه اينها با سعي و خطا انجام شد و بابت آنها زحمت كشيديم. علي هاشمي با گزارش‌هايي كه مي‌گرفت، دوره‌هاي آموزشي برگزار مي‌كرد و بچه‌هاي او خبره اين كار شدند كه چگونه از كمين‌هاي عراقي عبور كنند. به ما مي‌گفتند به شناسايي مي‌روي يك ماجرا و سناريو را درست مي‌كني ده‌ بار به هم مي‌گفتيم و آن را حفظ مي‌كرديم و همه به هم مي‌گفتيم. مي‌گفتند اين سناريو را تمرين كنيد كه اگر اسير شديد لو نرويد كه نيروي شناسايي هستيد و اينها را در مغز ما حك كردند و هيچ‌گاه كسي بي‌حساب و كتاب گير نمي‌افتاد. هيچ‌كس نه پلاكي داشت و نه كارت شناسايي داشت حاجي مي‌گفت سعي كنيد چيزي از يكديگر ندانيد چرا كه اگر گير بيفتيد شكنجه مي‌شويد و ممكن زير شنكنجه طاقت نياوريد. به خاطر دارم با يكي از دوستانم براي شناسايي به هور رفته بوديم از دور متوجه شديم كه تعدادي به سمت ايران مي‌آيند. گفتيم ظاهرا نيروهاي دشمن هستند. جلوتر كه آمدند متوجه شديم آنها ريش هم دارند و مثل‌ ما لباس مي‌پوشند. قصد داشتيم آرام آنها را محاصره كنيم وقتي صداي آنها را شنيديم متوجه شديم  فارسي هم صحبت مي‌كنند آنجا ديگر نزديك بود يكديگر را بزنيم ديديم كه بچه‌هاي خودمان هستند. در آنجا برادرم را ديدم. ما دو برادر بوديم اما من نمي‌دانستم او كجا را شناسايي مي‌كند و او هم نمي‌دانست من كجا را شناسايي مي‌كنم. ما اينگونه تربيت شده بوديم كه هيچ‌كس از كار ديگري خبر نداشت هاشمي مي‌گفت نداني به نفع توست و اصلا واجب مي‌كرد كه نداني. هيچ‌كس در كار كسي دخالت نمي‌كرد. به دو هفته قبل از عمليات خيبر رسيديم و به فرمانده‌هان اطلاع دادند كه قرار است عملياتي در هور انجام شود. فرماندهان توجيه شدند. علي هاشمي ده روز قبل از عمليات خيبر كه بسياري از بچه‌ها را كه از ناامني منطقه مي‌گفتند با لباس عربي به عمق خاك عراق برد و سالم برگرداند. در خاك دشمن نقشه عمليات را كشيدند و سنگرهايشان را تعيين كردند اما اينجا يك مشكلي بود و ما نمي‌توانستيم از خاك ايران «الله‌اكبر» بگوييم لذا اين تنها عملياتي بود كه ما بايد به خاك عراق مي‌رفتيم اهداف را مي‌گرفتيم و بعد «الله‌اكبر» مي‌گفتيم تا دشمن غافلگير شود. نيروها 48 ساعت قبل از عمليات به عمق خاك عراق منتقل شدند بعد دستور عمليات داده شد. اين در حالي بود كه دشمن روحش از هيچ چيز خبر نداشت.
از پر رنگ‌ترين خاطراتي كه از شخصيت يار دوران كودكي‌تان در ذهن داريد، بگوييد.
اين اواخر همزمان با هم چندين پست را داشت. آن زمان حدود 26 سال داشت و دشمن چندين بار براي علي هاشمي خط و نشان كشيده بود و كسي نبود كه علي را نشناسد. ما به سپاه ششم آمديم و دژباني جلوي ما را گرفت و بايد كارت نشان مي‌داديم. كار ما به گونه‌اي بود كه نبايد كارت همراه مي‌داشتيم. او فرمانده سپاه ششم بود اما دژباني او را نمي‌شناخت. علي رو به دژباني گفت: فرمانده شما كيست؟‌ گفت: علي هاشمي است و گفته كسي كارت نداشت او را راه ندهيد. بعد بااشاره به من رو به نگهباني گفت: يعني اين را نمي‌شناسي؟ گفت: نه. گفت: اين علي هاشمي است ديگر. بعد نگهبان گفت: آقاي هاشمي ببخشيد. من با خود گفتم خدايا يعني حتي نگهبانانش هم او را نمي‌شناسند. جا دارد اينجا يك خاطره ديگر هم بگويم. آن زمان در خليج كشتي‌هاي ما را مورد حمله قرار مي‌دادند. هاشمي مي‌گفت: هر كشتي را كه مي‌زنند يا غرقش كنيد يا خارجش كنيد. كشتي آنجا نماند نمي‌خواهم يك نقطه كمكي براي دشمن وجود داشته باشد. آن زمان بهترين كار براي تخليه‌ي اين كشتي‌ها اين بود كه آنها را به كساني كه آهن مي‌خريدند، بفروشيم. آنها هم يك هفته‌اي كشتي را تكه تكه مي‌كردند و مي‌خريدند. اين براي ما بهترين گزينه بود هم يك پولي گير سپاه مي‌آمد هم كشتي در اسرع وقت از روي خليج پاك مي‌شد. يك روز كشتي را زدند و هاشمي گفت اين كشتي را برداريد ما اين را به بچه‌هاي بوشهر سپرده بوديم چند تاجر آمدند به آنها گفتم: من مسئول اين كار هستم اين شماره حساب و مي‌توانيد آن را برداريد. گفتند: واقعا تو مي‌تواني تصميم بگيري؟ شرمنده اما شما خيلي بچه هستيد. آن زمان كه فرمانده‌ام 26 سالش بود من 22 سال داشتم. با حاجي تماس گرفتم و گفتم: اينها چنين چيزي گفته‌اند. گفت: آنها را  به اينجا بياور. آنها را به سپاه ششم بردم. وقتي به آنجا رفتيم، چند نفر از بومي‌هاي عربي عشاير در دفتر شهيد هاشمي بودند. او گفت: كمي صبر كنيد تا آنها بيرون بيايند. آن تاجران هم متوجه شدند كه آنجا دفتر فرماندهي است. بعد از رفتن مهمانانش وارد اتاق او شديم و يكي از آن تاجران گفت: ما مي‌خواهيم اين كشتي را بخريم و يك نامه مكتوب مي‌خواهيم. علي هاشمي گشت در يكي از آن زيرسيگاري‌هاي بومي‌ها(مهمانان قبلي‌اش) يك پاكت سيگار خالي باز كرد و روي آن نامه را نوشت و امضا كرد و گفت: حل است. بعد از يك سال علي مفقود شد و آن تاجر با من تماس گرفت و گفت: هاشمي همان هاشمي است؟ بعد شروع به گريه كرد و گفت آن روز او مرا زير و رو كرد. من آدم ميلياردري هستم كه در اين خليج به هر جا بروم به خاطر پولم احترام بسياري مي‌گذارند اما آن روز حاجي مرا ذليل كرد وقتي گفتيم نامه بده دور و بر او ده‌ها بسته كاغذ سفيد بود اما به من متوجه شدم ارزش يك برگه سفيد هم ندارم نامه را روي پاكت سيگار نوشت كه زندگي تو در حد اين پاكت دورافتاده سيگار است. من اين را قاب كردم. چرا كه اين كار او زندگي مرا تغيير داده است. تاجر گفت: من نذر كردم اگر علي هاشمي پيدا شود ده تن برنج توزيع كنم. خواهش مي‌كنم پيگيري كنيد پيدا شود. من مديون او هستم كه مرا از خواب عميق بيدار كرد.
تا چندين سال همه فكر مي‌كردند شهيد هاشمي، اسير شده، شما هم فكر مي‌كرديد كه ايشان اسير شده باشد. 
ابتدا بايد بگويم دشمن به خون او تشنه بود و مي‌خواست او اسير شود. يك سال قبل از شهادتش به چزابه رفت و گفت: برويم از خطوط بازديد كنيم. آنجا با يك گروه عراقي بچه‌ها درگير شدند و يكي از آنها را هم اسير كرديم. او اعتراف كرد كه استخبارات عراق ربودن علي هاشمي را در دستور كار خود قرار داده بود و آنها قصد دزيدن علي هاشمي را داشتند حتي تجهيزات فيلمبرداري كافي آورده بودند تا گزارش بگيرند و نشان دهند كه چگونه فرمانده ما را اسير كردند. مي‌خواهم به شما بگويم او آدمي نبود كه در يك سانحه يا اتفاق به شهادت برسد. اولا او اهل اسارت نبود و به قول خودمان اخلاقش ابوالفضلي بود و اصلا نمي‌پذيرفت كه اسير شود. موضوع بعدي اين بود كه دشمن‌شناس خوبي هم بود و مي‌دانست كه دنبال او هستند لذا لحظات آخر كه نيرو آورده بودند او را دستگير كنند با اينكه در جاده جلويش را گرفتند و هلي‌كوپتر روي زمين نشست، با عمليات استشهادي به دشمن زد و داغ خودش را به دل دشمن گذاشت و اجازه نداد دشمن از او بهره‌برداري سياسي كند. به خاطر دارم راديو عراق يك مجري بسيار بي‌ادب داشت كه توهين مي‌كرد. يك بار شروع به فحاشي به علي هاشمي و پدرش كرد. پدرش هم آدم ورزشكار و شوخ طبعي بود و البته رزمنده. او به شوخي مي‌گفت به من چه مربوط است چرا به من فحش مي‌دهند در اين حد او دشمن را آزار مي‌داد و دشمن بسيار آسي شده بود و اما موفق نشده بودند عليه او كاري انجام دهد.
هاشمي با عمليات استشهادي به شهادت رسيد و دشمن را از بين برد و هلي‌كوپترشان را منهدم كرد. به اين دليل كه پيكر ايشان تا سال‌ها پيدا نشد، فكر مي‌كرديم اسير شده و البته در اين سانحه او چون سرش قطع شده بود دشمن او را شناسايي نكرد و گرنه بوق و كرنا مي‌گذاشت ما علي هاشمي را شهيد كرده‌ايم. تقدير بر اين بود زماني كه ديگ فتنه در قليان بود پيكر او برگردد و در واقع به نداي «اين عمار» آقا لبيك ‌گفت.
و حرف‌هاي ناگفته...
خواهش مي‌كنم مردم به راهيان نور بيايند و با قايق از يادمان شهداي هور و يادمان شهر روفيه واقع در نقطه شمالي هور بازديد كنند و در آنجا از رشادت‌هاي اين عزيزان آگاه شوند. به محل شهادت علي هاشمي بروند تا متوجه مي‌شوند كه اصلا هور يعني چه؟ توصيه مي‌كنم به آنجا بيايند و استفاده كنند چون شهداي جنگ شهداي خاصي هستند به ويژه شهداي آب كه ما تازگي‌ها راجع‌به آنها صحبت مي‌كنيم اگر مردم اين گفتمان را با زمين تطبيق دهند آنگاه متوجه مي‌شوند شهيد مظلوم يعني چه؟ ما در جاده و بيابان جان‌پناه داشتيم و راه فرار موجود بود اما در آب اينگونه نبود اگر ني‌ آتش مي‌زدند يا اگر قايق سوراخ مي‌شد ما راه فرار نداشتيم خودمان بوديم و خداي‌مان. به همين دليل شهداي آب مظلوميتشان بسيار بالاست و من توصيه مي‌كنم حتما خانواده‌ها به راهيان نور بيايند و از اين محل بازديد كنند.                           

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار