هر گاه صحبت از جهاد و اردوي جهادي به ميان ميآيد ناخودآگاه دوران دفاع مقدس به ذهن متبادر ميشود و بايد در اين زمينه پاي صحبتهاي رزمندگان آن دوران طلايي نشست تا از جهاد در راه خدا برايمان بگويند. علیرضا دلبريان جانباز بازنشستهاي است كه از همان سالهاي آغازين جنگ با عضويت در سپاه راهي جبهههاي حق عليه باطل شد و خاطرات بسياري برايش رقم خورد و از نزديك شاهد همه صحنهها دفاع بود. دلبريان در گردان غواصي ياسين بود و به عنوان مربي آموزش نظامي گردان به عنوان معاون گردان غواصي ياسين در چند عمليات شركت كرد. او بعدها در عرصه روايتگري و كار فرهنگي كارش را دنبال كرد و بعدها به واحد تخريب رفت. او در حال حاضر حال در عرصه روايتگري و ترويج فرهنگ دفاع مقدس فعاليت ميكند. آنچه در ادامه ميآيد بخش کوچک از ساعتي همكلامي است كه در خصوص پيوند جهاد در دوران دفاع مقدس و اردوهاي جهادي يا به تعبير خودش ماموريتهاي جهادي برايمان صحبت كرد.
مديريت جهادي در جنگ تحميلي چگونه بود؟
همه جبهه جهاد بود. اصلا جبهه و جهاد خود روحيهي جهادي است. بچههاي بسيجي با كمترين امكانات و با وجود همه سختيها و بدون هيچ چشمداشتي مقابل دشمن ايستادند و كار جنگ را به جلو بردند. رمز پيروزي ما در دوران دفاع مقدس فقط يك چيز بود و آن كار براي رضاي خدا بود. در حال حاضر مشكل بشريت يك چيز است و آن از خدا بيخبري است. رمز موفقيت در جبهه اين بود كه رزمندگان سختيها را تحمل كردند. رزمندهاي كه مجروح شد و دوباره به جبهه بازميگشت، دوري خانواده را تحمل ميكرد و گوش به فرمان امام (ره) بود. براي اينكه بچههاي زرنگي بودند و اساس فكرشان بر اساس اصل الهي پايه گذاري شده بود. زندگي رزمنده از لحظهاي كه ساكش را به دوش ميگرفت تا لحظهاي كه به پشت خاكريز ميرفت تا لحظهاي كه اسير و شهيد و مجروح ميشد همه و همه جهاد و مبارزه بود. اما نقطه پروازش پشت خاكريز بود و اين مديريت جهادي بود.
به نظر شما اين روحيهي جهادي در همه ابعاد جنگ موفق بوده است؟
اول بايد بگوييم روحيهي جهادي يعني چه؟ اصلا جهاد يعني چه؟ هر كس به نوعي روحيه جهادي را تفسير ميكند. ما روحيهي جهادي را فقط بر اساس كلاماله مجيد ميدانيم. در حال حاضر طالبان هم ميگويند ما در حال جهاد هستيم. همان زمان هم ارتش بعث عراق در جنگ با ما ميگفتند نيروهاي ما در جبههها به شهادت ميرسند. همه ميگويند ما در حال جهاد هستيم. اما ما بايد ببينيم قرآن كدام جهاد را ميگويد؟ قرآن ميگويد بايد نيتت براي خدا باشد هر كاري جهاد نيست. مهم فكر و جهانبيني الهي است. در واقع رزمندگان ميدانستند براي چه غواص بودند، براي چه تخريبچي بودند و براي چه سنگر ميساختند؟ همه و همه براي خدا بود اين ميشود جهاد.
اردوهاي جهادي را چگونه تعريف ميكنيد.
اين اردوها نماد خدمت صادقانه، خالصانه، مبارزه با نفس و سمبل سختكوشي در اوج لذتهاست. وقتي يك جوان دانشجو در شرايط سخت به منطقه محروم ميرود و از انجام هيچ كاري دريغ نميكند. اين حركت جوانان به ما ميآموزد كه انسان ميتواند از لذتها چشمپوشي كند. به نظر من اردو جهادي ماه رمضان عملي است درست مثل دوران دفاع مقدس. امروز اگر جبهههاي جنگ نداريم اردوهاي جهادي داريم. اين بچههاي جهادي ثابت ميكنند كه ميشود با روحيهي جهادي هم كار كرد. به طور عملي، نه شعاري و اين بسيار كار زيبايي است.
بعضا ديده ميشود در اين ماموريتهاي جهادي آن فضاي معنوي دوران دفاع مقدس حاكم نيست، فكر ميكنيد دليل اين چيست؟
به دليل اينكه مسائل مادي در اين اردوها وارد شده است. البته من فكر ميكنم وقتي يك جوان اين سختيهاي ماموريتهاي جهادي را تحمل ميكند بايد براي اين حركت ارزش قائل شد. چرا كه اگر ذرهاي فشار آوريم ممكن است آنها خسته و دلسرد شوند. اما نبايد اين اتفاق بيفتد ببينيد رهبر چقدر به ما اميد ميدهد. از سوي ديگر بايد گفت اخلاص فقط در يك صورت به وجود ميآيد لازم است مقداري اين اردوهاي جهادي از حالت نمايشي و همايشي درآيد. ما خودمان هم مقصريم ميخواهيم از اين اردوها به نفع خودمان استفاده كنيم اينگونه نيت جوان هم عوض ميشود بهتر است متوليان فرهنگي نيتشان كار براي رضاي خدا باشد. فرماندهان ما اخلاص را چطور به ما ياد ميدادند؛ ما بزرگترين كارها را انجام ميداديم و تلاش بسيار ميكرديم اما آنها اصلا نميگفتند بهبه! چه كار بزرگي انجام دادهاي. نگاه ميكرد و ميگفت موفق باشي انشاءالله. هيچگاه آنها ليلي به لالاي ما نميگذاشتند وقتي ميديديم هيچكس به كارهاي ما ارج نميگذارد، ما هم فقط براي رضاي خدا كار ميكرديم و جز اين هم راهي نداشتيم. نميشود براي جوان همه درها را باز كرد و بگوييم براي رضاي خدا كار كن.
وجوه اشتراك رزمندههاي دوران دفاع مقدس و جهادگران فعلي را در چه ميبينيد؟
سختكوشي، محبت و با هم بودنشان اينها وجوه اشتراكشان است. من اين مسائل را واضح ديدهام. تحمل دوري از خانواده است ما در جبههها ماهها از خانواده خبر نداشتيم جهادگران هم براي مدت طولاني از خانواده دور ميشوند. ما بايد اين را بيشتر كنيم. ما در جبهه روي نيروها بسيار كار ميكرديم. وقتي فرمانده لشگر براي ما صحبت ميكرد ميگفت من دست فرمانده گرداني را ميبوسم كه آخرين نفر در گردان ميخوابد و نگاه ميكند ببيند نيرويش كجا ميخوابد؟ بعد خودش ميخوابد. دست فرمانده گرداني را ميبوسم كه زودتر از اهالي گردان بيدار ميشود. كساني كه پرچمدار اين ماموريتهاي جهادي هستند اينها بايد ابتدا خودشان توجيه شوند. ما به دنبال انتقال فرهنك اخلاص هستيم و اين منتقل نميشود مگر اينكه ما خودمان مخلص باشيم. بايد در كار و در كلاممان روح داشته باشد و اين را خدا ميدهد و اين به دل ديگران مينشيند و تاثيرگذار ميشود.
ه