کد خبر: 602195
تاریخ انتشار: ۲۴ تير ۱۳۹۲ - ۱۲:۵۷
ناگفته‌هايي از سردار هور از زبان عبدالفتاح اهوازيان، همرزم شهيد
سال 89 بود كه خبر بازگشت پيكر سردار هور در كشور زمزمه مي‌شد و بر سر زبان‌ها مي‌چرخيد، سرداري كه به دليل كارهاي اطلاعاتي‌اش در جنگ، كمتر از او سخن به ميان آمده بود
نسيبه زمانيان
سال 89 بود كه خبر بازگشت پيكر سردار هور در كشور زمزمه مي‌شد و بر سر زبان‌ها مي‌چرخيد، سرداري كه به دليل كارهاي اطلاعاتي‌اش در جنگ، كمتر از او سخن به ميان آمده بود اما پس از يافته شدن جسدش به يكباره پرده از رشادت‌هاي مردي برداشته شد كه به جرئت مي‌توان گفت انجام عمليات خيبر و خروج جنگ از بن‌بستي يك‌ساله و نيمه، مديون او و قرارگاه سري نصرتش است. در واقع خيبر حاصل مدت‌ها تلاش مخفيانه و در عين حال خطرناك سردار شهيد علي هاشمي بود كه دشمن را به حيرت واداشت. آنچه در ادامه مي‌آيد حاصل ساعتي همكلامي با عبدالفتاح اهوازيان، از همرزمان شهيد است كه براي ساعتي از دوست زمان كودكي و همرزم دوران دفاع مقدس گفت و در اين گفت و شنود ناگفته‌هايي را از سردار هور بيان داشت كه آنها را تقديم حضورتان مي‌كنيم.

در زندگي هر شخصي رفاقت‌هاي دوران كودكي بخش شيريني را تشكيل مي‌دهد.  از خاطرات دوران كودكي‌تان با شهيد هاشمي بگوييد.
در مقطعي ما در يك خانه زندگي مي‌كرديم و بخشي از روزگار خوش كودكي را با هم گذرانديم. علي چهار سال از من بزرگ‌تر بود. محله زندگي ايشان حصيرآباد اهواز بود كه طبقه مستضعف در آنجا زندگي مي‌كردند و همانطور كه از نامش مشخص است سقف خانه‌هاي مردم از كپر بود. در آن منطقه جمعيت خانواده‌ها زياد بود و متراژ آلونك‌ها كوچك. در آنجا محروميت بيداد مي‌كرد اما علي همه محروميت‌ها را به فرصت تبديل مي‌كرد. او در آن منطقه فقيرنشين رتبه تحصيلي خوبي داشت و در كنار درس ورزش را هم فراموش نمي‌كرد. علي كاپيتان تيم فوتبال شاهين بود. در يك خط مي‌توانم بگويم علي دوران كودكي‌ام را فردي درسخوان، فعال و ورزشكار مي‌شناختم كه هميشه اطلاعاتش هم به‌روز بود.
قبل از شروع جنگ درگيري‌هايي در جنوب كشور آغاز شد كه علي هاشمي در خنثي‌سازي آن درگيري‌ها نقش مؤثري داشت، از فعاليت‌هاي آن دوران ايشان برايمان بگوييد.
او در مبارزات قبل از انقلاب شركت مي‌كرد و بعدها متوجه شدم مبارزات مسلحانه و شديد هم داشته است. زماني هم كه انقلاب به پيروزي رسيد، درگيري‌هايي در جنوب آغاز شد. جريان خلق عرب و مسائل قوميتي و عراقي‌هايي كه به حاشيه مرز مي‌آمدند و با توزيع اسلحه مردم را تحريك مي‌كردند. آن زمان استاندار استان خوزستان مدني نامي بود كه در دامن زدن به اين درگيري‌ها نقش بسياري داشت و بعدها متواري شد چراكه او وابسته حكومت موقت بني‌صدر بود. در چنين شرايطي علي ‌به سنين جواني رسيده بود كه درگيري‌‌هايش را با آن جماعت شروع كرد. او نمي‌خواست استان خوزستان چند تكه شود. علي هاشمي اقدامات سازنده‌اي انجام داد تا قوانين و مقررات جمهوري اسلامي حفظ شود. او قبل از هر كاري ايست بازرسي‌ها را آغاز كرد. از سوي ديگر همان طور كه گفتم او كاپيتان تيم فوتبال شاهين بود و تأثير بسياري روي بچه‌ها داشت تا آنجا كه به عنوان الگوي همه شده بود. علي هاشمي در بحبوحه جنگ فعاليت‌هايي سمت هور و غرب خوزستان داشت. بعضي‌از عراقي‌ها شب روي جاده مي‌آمدند و كنار جاده اسلحه‌ مي‌ريختند تا مردم با تجهيزات كافي تحريك شوند و كاملاً خوزستان از ايران جدا و به منطقه خودمختاري به نام عربستان تبديل شود. علي هاشمي و ساير دوستان براي اينكه اين منطقه جدا نشود فعاليت زيادي داشتند و بسياري از دوستان ما در آن درگير‌ي‌ها به شهادت رسيدند. حتي به خاطر دارم زماني كه جنگ تحميلي عراق عليه ايران در 31 شهريور ماه سال 59 آغاز شد، علي هاشمي در يكي از سخنراني‌هايش به مناسبت شهادت يكي از دوستانمان فرياد مي‌زد: پس تكليف 160 شهيد ما چه مي‌شود؟ ما تا به حال 160 شهيد داده‌ايم. چرا اين جنگ الان شروع شد؟ در واقع علي هاشمي اعتقاد داشت جنگ ما با عراقي‌ها هشت ماه قبل شروع شده بود.

از آن شلوغي‌هاي ابتداي جنگ بگوييد؟

همانطور كه گفتم ما قبل از جنگ همه درگير بوديم ولي به اشكال ديگر. با آغاز رسمي جنگ تحميلي وظيفه ما اين بود كه روبه‌روي دشمن بايستيم. بچه‌ها بدون سازماندهي هر يك به سمتي هجوم بردند. برخي به سمت سوسنگرد و بعضي ديگر به جاده خرمشهر رفتند. در چنين شرايطي ما كارمان را شروع كرد. با توجه به رنج سني و نوع رفاقت‌ها تيم‌هاي عملياتي را تشكيل مي‌داديم. هر كس به جايي كشيده مي‌شد اما در نهايت همه به دنبال يك هدف بوديم آن هم اينكه جلوي عراق را بگيريم. به خصوص كه وقتي در تلويزيون ‌ديدم صدام قرارداد الجزاير را پاره كرد و گفت: من فردا يا پس فردا در استوديو اهواز سخنراني دارم و هفته‌ ديگر به تهران مي‌روم. اصلاً طاقت چنين برخورد توهين‌آميزي را نداشتيم. عراقي‌هايي كه تا ديروز در كنار مرز ما به عنوان قاچاقچي بودند، حالا براي ما خط و نشان مي‌كشيدند. اين به شدت به غرور بچه‌ها برخورد و وارد مبازرات شدند. علي هاشمي طي گشت رزمي، شبيخون محور خودش را شروع كرده بود. به طور كل در ابتداي جنگ، جنگ ابتكارها بود اما با وحدت و يكدلي بچه‌ها اقدامات خوبي هم صورت گرفت. دقيقاً مثل كاري كه حزب‌الله در جنگ 33 روزه انجام داد و ثابت كرد اسرائيل هم خوب مي‌ميرد هم خون مي‌دهد و هم شكست مي‌خورد. آن زمان ما هم ثابت كرديم مي‌شود روبه‌روي دشمن ايستاد و گاه ناچار بوديم براي يك شبيخون، از يك تپه بزرگ كانال بزنيم كه از طريق آن خود را به عراقي‌ها برسانيم. به خاطر دارم آن روزها به نوعي هر كس با هر فهمي كه از جنگ داشت به همان طريق مي‌جنگيد. مثلاً حتي زنان بي‌سواد ما خودشان را مسئول مي‌دانستند كه غذاي بچه‌ها را آماده كنند و لباس بچه‌ها را بشويند و به آنها روحيه دهند. در واقع همه به نوعي احساس مسئوليت مي‌كردند.

در چنين شرايطي شهيد هاشمي چه مي‌كرد و شرايط جنگ چگونه پيش مي‌رفت؟

علي هاشمي اولاً به منطقه مستضعف‌نشين ثابت كرد كه حق گرفتني است و دادني نيست. دوم اينكه نشان داد در كنار اينكه مي‌توان بچه‌ محصل خوب و مذهبي بود، فرد مي‌تواند فرمانده خوبي هم باشد. سوم اينكه يادآوري كرد كه جنگ فقط براي بسجيان، ارتشيان و سپاهيان نيست، براي فوتباليست‌ها هم هست. در واقع حاج علي به سبك ماهرانه‌اي همه را جذب خودش كرد. او از رفاقت، فوتبال، بسيج و موقعيت انقلابي‌اش استفاده كرد و نيروهاي بسيار مفيدي پرورش داد. آن نيروها همان كساني بودند كه با آنها فوتبال بازي مي‌كرد و به آنها قرآن تدريس مي‌كرد همان كساني كه رفقاي دبيرستانش بودند. رفته‌رفته جنگ به اوج خود رسيد و خرمشهر سقوط كرد. عراقي‌ها تا دروازه‌هاي اهواز وارد شدند اينها نقاط اوج تلاش نيروهاي عراقي بود و البته بعد از آن افول آنها ديده شد. آن روزها هر نوع تجربه‌اي با سعي و خطا بود و پاي آن خون مي‌داديم. از همه فرهنگ‌ها و قوميت‌هاي مختلف براي ايستادگي مقابل دشمن آمده بودند و با وجود اين تركيب قوميتي و زبان، درك از يكديگر شور انقلابي و حماسه حسيني را در جنگ حاكم كرده بود كه ما را به سرعت با يكديگر هماهنگ كرد و به يك تفاهم قلبي رسيديم. همين كه حس مي‌كرديم فرد فهمش از بقيه بيشتر است او را به عنوان فرمانده مي‌پذيرفتيم و كاري نداشتيم كه قد و هيكل او از بقيه كوچك‌تر است يا نه. به اين ترتيب رفته‌رفته مجموعه‌هاي رزمي نسبتاً سازماندهي شد.

همه ما شهيد هاشمي را به عنوان فرمانده قرارگاه نصرت و سردار هور مي‌شناسيم؛ برايمان از هور و شكل‌گيري قرارگاه نصرت بگوييد.

بعد از اينكه خرمشهر آزاد شد عمليات‌هايي مثل عمليات رمضان، محرم، والفجر مقدماتي و... را انجام ‌داديم اما پيروزي خاصي نداشتيم. جلوتر كه رفتيم دشمن در مقطعي ما را 18 ماه محاصره كرد. آقاي محسن رضايي به عنوان فرمانده سپاه و از فرماندهان تأثيرگذار در جنگ در خاطراتش مي‌گويد: وقتي جنگ به بن‌بست رسيد و با عدم پيروزي مواجه مي‌شديم، ديديم دور تا دور محورهاي ما را دشمن به يك سبكي مهار كرد و ما توان پيشروي نداريم لذا ما در غرب خوزستان منطقه‌اي داريم به نام هور‌العظيم. آنجا مرداب با قدمتي است. حدود 2500 كيلومتر مربع مساحت هور بود عمق آن از نيم متر شروع مي‌شد و تا آخرين عمقي كه ما پيدا كرديم شش متر بود. لذا ارتش عراق آنجا نيروي بخصوصي نداشت. ايران هم كاري نداشت و روستاييان آنجا زندگي مي‌كردند. هم ما و هم عراقي‌ها مطمئن بوديم هيچ تهديدي از اين منطقه شامل حالمان نمي‌شود. به خاطر اينكه عبور از روي مرداب امكان نداشت. آقاي رضايي در خاطراتش مي‌گويد: گفتم بگذار شانسمان را از آنجا امتحان كنيم و ببينيم اين هور كه تهديد است مي‌شود تبديل به فرصت شود. سپس آقاي رضايي به هاشمي مي‌گويد شما بايد ببينيد مي‌توانيد براي ما از هور معبر درست كنيد. به همين ترتيب در دي‌ماه سال 61 علي قرارگاه سري نصرت را تشكيل مي‌دهد. نيروهاي قديمي وارد اين قرارگاه مي‌شوند و كارهاي نسبي اطلاعاتي انجام مي‌دهند. علي هاشمي به آن قرارگاه آمد و تشكيلات كوچكي براي مهندسي درست كرد. هر چه بر حسب نياز حس مي‌كرد براي بچه‌هاي شناسايي لازم است به آنها مي‌داد و آنها ابداع مي‌كردند. علي هاشمي با كمك نيروهاي بومي كه سازماندهي كرده بود با لباس عربي و چفيه روي صورت و با زبان‌ها و آلارم‌هايي كه خاص آن منطقه بود در يك قايق سوار مي‌شدند. يكي از بومي‌ها جلو مي‌نشست و يكي عقب و يكي از بچه‌هاي قرارگاه نصرت با لباس عربي وسط قرار مي‌گرفت و مسيرها را شناسايي مي‌كردند. طي يك سال قريب به چهارصد عمليات شناسايي موفقيت‌آميز شكل گرفت.

اين فعاليت‌ها براي عمليات خيبر بود؟ شناسايي‌ها چطور به نتيجه رسيدند؟

بله، بعد از حدود هشت ماه هاشمي به محسن رضايي اطلاع مي‌دهد: ما وارد خاك عراق شديم و فكر مي‌كنم بتوان كاري انجام داد. راه‌ها را شناسايي و معابر را كشف كرديم. آقاي رضايي هم موضوع را با حضرت امام(ره) درميان گذاشتند و امام(ره) هم دعا كردند و حمايت كردند كه كار پيگيري شود. حدود سه ماه قبل از عمليات خيبر، آقاي رضايي بدون اينكه بگويد جريان از چه قرار است، فرماندهان را به سمت جزيره كيش مي‌برد و با آب آشنا مي‌كند و از آنها مي‌خواهد نيروهايشان را به جاهايي ببرند كه آب وجود داشته باشد، آموزش ببينند. تا آن زمان هيچ‌ فرمانده‌اي از وجود اين قرارگاه اطلاع نداشت و موضوع فقط بين همان افراد اوليه مطرح بود. آن آخرين تيري بود كه شايد در آن مقطع داشتيم و نبايد در مي‌رفت چون همه جا دشمن و جاسوس وجود داشت خصوصا اينكه ما براي اولين بار بود كه جنگ در آب را انجام مي‌داديم، بنابراين دقت ويژه و عجيبي مي‌خواست. سه ماه قبل از عمليات فرماندهان نيروهايشان را به آبگيرها و سدها مي‌بردند و تمرين مي‌دادند. دشمن سراسيمه متوجه اين تمرين‌ها شد و تصور ‌كرد ما مي‌خواهيم در خليج كاري انجام دهيم و مي‌خواهيم جزاير بوارين و ام‌الرصاص را بگيريم و هيچ‌كس فكر نمي‌كرد اين كار قرار است در هور انجام شود. يكي از كارهاي بسيار مهم علي هاشمي در كنار شناسايي محورها اين بود كه امكانات جنگ را هم بايد پيش‌بيني مي‌كرد و همين است كه ما او را به عنوان يك بن‌بست‌شكن مي‌شناسيم. لقبي كه به عنوان يوسف هور، سردار هور يا سيدالشهداي سرداران گمنام جنگ به او مي‌دهند به دليل همين كارهايش است كه بي‌توقع آنها را انجام مي‌داد. آن روزها كه فرمانده قرارگاه نصرت شد 21 سال داشت و در سن 21 سالگي اوج خلاقيت او بود. او تازه ديپلم گرفته بود كه در دانشكده پذيرفته شد و بايد مي‌رفت دندانپزشكي مي‌خواند اما آن را رها كرد و در جنگ شركت كرد و با آن اعتقادات ويژه و با آن صبوري، سكوت و بي‌ادعايي خدمت مي‌كرد.

از پررنگ‌ترين خاطراتي كه از شخصيت يار دوران كودكي‌تان در ذهن داريد، بگوييد.

آن زمان در خليج كشتي‌هاي ما را مورد حمله قرار مي‌دادند. هاشمي مي‌گفت: هر كشتي را كه مي‌زنند يا غرقش كنيد يا خارجش كنيد. كشتي آنجا نماند نمي‌خواهم يك نقطه كمكي براي دشمن وجود داشته باشد. آن زمان بهترين كار براي تخليه‌ اين كشتي‌ها اين بود كه آنها را به كساني كه آهن مي‌خريدند، بفروشيم. يك روز كشتي را زدند و هاشمي گفت اين كشتي را برداريد ما اين را به بچه‌هاي بوشهر سپرده بوديم. چند تاجر آمدند به آنها گفتم: من مسئول اين كار هستم اين شماره حساب سپاه است و مي‌توانيد آن را برداريد. گفتند: واقعاً تو مي‌تواني تصميم بگيري؟ شرمنده اما شما خيلي بچه هستيد. آن زمان كه فرمانده‌ام 26 سالش بود من 22 سال داشتم. با حاجي تماس گرفتم و گفتم: اينها چنين چيزي گفته‌اند. گفت: آنها را به اينجا بياور. آنها را به سپاه ششم بردم. وقتي به آنجا رفتيم، چند نفر از بومي‌هاي عربي عشاير در دفتر شهيد هاشمي بودند. آن تاجران هم متوجه شدند كه آنجا دفتر فرماندهي است. بعد از رفتن مهمانانش وارد اتاق او شديم و يكي از آن تاجران گفت: ما مي‌خواهيم اين كشتي را بخريم و يك نامه مكتوب مي‌خواهيم. علي هاشمي گشت در يكي از آن زيرسيگاري‌هاي بومي‌ها (مهمانان قبلي‌اش) يك پاكت سيگار خالي باز كرد و روي آن نامه را نوشت و امضا كرد و گفت: حل است. بعد از يك سال علي مفقود شد و آن تاجر با من تماس گرفت و گفت: هاشمي همان هاشمي است؟ بعد شروع به گريه كرد و گفت آن روز او مرا زير و رو كرد. من آدم ميلياردري هستم كه در اين خليج به هر جا بروم به خاطر پولم به من احترام ويژه مي‌گذارند اما آن روز حاجي مرا ذليل كرد وقتي گفتيم نامه بده دور و بر او ده‌ها بسته كاغذ سفيد بود اما من متوجه شدم كه ارزش يك برگه سفيد هم ندارم. نامه را روي پاكت سيگار نوشت كه زندگي تو در حد اين پاكت دورافتاده سيگار است. من اين را قاب كردم. چراكه اين كار او زندگي مرا تغيير داده است. تاجر گفت: من نذر كردم اگر علي هاشمي پيدا شود ده تن برنج توزيع كنم. من مديون او هستم كه مرا از خواب عميق بيدار كرد.

تا چندين سال همه فكر مي‌كردند شهيد هاشمي اسير شده، شما هم فكر مي‌كرديد كه ايشان اسير شده باشد؟

ابتدا بايد بگويم دشمن به خون او تشنه بود و مي‌خواست هاشمي اسير شود. يك‌سال قبل از شهادتش به چزابه رفت و گفت: برويم از خطوط بازديد كنيم. آنجا با يك گروه عراقي بچه‌ها درگير شدند و يكي از آنها را هم اسير كرديم. او اعتراف كرد كه استخبارات عراق ربودن علي هاشمي را در دستور كار خود قرار داده بود و آنها قصد دزيدن علي هاشمي را داشتند. حتي تجهيزات فيلمبرداري كافي آورده بودند تا گزارش بگيرند و نشان دهند كه چگونه فرمانده ما را اسير كردند. مي‌خواهم به شما بگويم او آدمي نبود كه در يك سانحه يا اتفاق به شهادت برسد. اولاً او اهل اسارت نبود و به قول خودمان اخلاقش ابوالفضلي بود و اصلاً نمي‌پذيرفت كه اسير شود. موضوع بعدي اين بود كه دشمن‌شناس خوبي هم بود و مي‌دانست كه دنبال او هستند لذا لحظات آخر كه نيرو آورده بودند او را دستگير كنند با اينكه در جاده جلويش را گرفتند و هلي‌كوپتر روي زمين نشست، با عمليات استشهادي به دشمن زد و داغ خودش را به دل دشمن گذاشت و اجازه نداد دشمن از او بهره‌برداري سياسي كند. به خاطر دارم راديو عراق يك مجري بسيار بي‌ادب داشت كه توهين مي‌كرد. يك بار شروع به فحاشي به علي هاشمي و پدرش كرد. پدرش هم آدم ورزشكار و شوخ‌طبعي بود و البته رزمنده. او به شوخي مي‌گفت به من چه مربوط است چرا به من فحش مي‌دهند. در اين حد او دشمن را آزار مي‌داد. هاشمي با عمليات استشهادي به شهادت رسيد و دشمن را از بين برد و هلي‌كوپترشان را منهدم كرد. به اين دليل كه پيكر ايشان تا سال‌ها پيدا نشد، فكر مي‌كرديم اسير شده و البته در اين سانحه او چون سرش قطع شده بود دشمن او را شناسايي نكرد وگرنه بوق و كرنا مي‌گذاشت ما علي هاشمي را شهيد كرده‌ايم. تقدير بر اين بود در حالي كه ديگ فتنه در غليان بود پيكر او برگردد و در واقع به نداي «اين عمار» آقا لبيك ‌گفت.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار