کد خبر: 602192
تاریخ انتشار: ۲۴ تير ۱۳۹۲ - ۱۲:۵۴
روايتي از شهيد علي‌اكبر درويشي، فرمانده گردان ابوالفضل(ع) در همكلامي «جوان» با همسرش
سال‌هاي زيادي است كه از صفوف اعزام رزمندگان با سربندهاي سرخ، ‌چفيه‌هاي سفيد و بوي عطر صفاي‌شان مي‌گذرد!
سيدهاشم موسوي‌نژاد
 سال‌هاي زيادي است كه از صفوف اعزام رزمندگان با سربندهاي سرخ، ‌چفيه‌هاي سفيد و بوي عطر صفاي‌شان مي‌گذرد! اما ما و بسياري ديگر كه اهل همين خاكريزها و معبرها و تردد در ميان مناطق عملياتي هستيم، شنيده‌ايم كه شهيد موحد‌دانش گفته است: «شهيد عزادار نمي‌خواهد بلكه رهرو مي‌خواهد.» رهروي نيز جز با جست‌جو، ‌تفحص و شناخت به دست نمي‌آيد. همان طور كه براي بچه‌هاي تفحص هيچ لحظه‌اي دلنشين‌تر و زيباتر از ديدن برق پلاك شهدا ميان تل‌هاي خاك و رؤيت گل‌هاي لاله روييده بر پيشاني شهدا نبود. امروز هم براي نگارندگان عرصه ايثار و شهدا هيچ چيزي لذت‌بخش‌تر از تفحص سرداران و شهداي غريب در روستاها و شهرستان‌هاي كوچك و كم‌نام و نشان نيست تا نام و ياد شهيدي را اگرچه سال‌ها از خاموشي و شهادتش گذشته باشد، دوباره در اذهان جاري سازند و خود و خوانندگان‌شان را لحظاتي مهمان ياد ياس‌ها و خاطره‌ها سازند. چندي پيش به همت همكاران خبري‌مان در سايت رزمندگان شمال فرصتي پيش آمد تا براي تفحص هرچند كوتاه از شيران خطه مازندران راهي ساري شويم تا گذري بر زندگي و حماسه‌آفريني سردار علي‌اكبر درويشي فرمانده توانمند گردان حضرت ابوالفضل(ع) لشكر 25 كربلا داشته باشيم؛ شهيدي كه در ميان وسايل جامانده از او به عطري برخورديم كه همواره مورد استفاده‌اش بود و اين عطر پس از گذشت 31 سال از شهادت علي‌اكبر همچنان مشام‌مان را مهمان رايحه‌اي از بهشت مي‌كرد. آنچه پيش‌رو داريد حاصل ساعتي همكلامي ما با زبيده حسيني همسر شهيد است در ايام شهادت او به تاريخ 24 تيرماه 1361.  عمليات رمضان

   سرباز نهضت پيامبران
روستاي ولشكلا از توابع شهرستان ساري در 20 خرداد ماه 1336 شاهد تولد نوزادي بود كه بعدها يكي از شهيدان خطه مازندران شد. علي‌اكبر درويشي در خانواده‌‌اي مذهبي و مؤمن رشد كرده و پرورش يافت. دوران كودكي او چون ساير كودكان روستايي در فقر حاصل از حكومت ظالمانه پهلوي سپري شد. شش سال بيشتر نداشت كه براي تحصيل وارد دبستان شد و تحصيلات دوران ابتدايي‌اش را در روستاي زادگاهش به اتمام رساند. علي‌اكبر ششم ابتدايي را در يكي از روستاهاي مجاور محل سكونت خود خوانده بود كه فقر و تنگدستي خانواده به او اجازه ادامه تحصيل نداد اما از آنجايي كه علي‌اكبر به مسائل عبادي و قرآني علاقه فراواني داشت، به مسجد «مصطفي‌خان» واقع در شهر ساري رفت و به مدت سه سال در آنجا به تحصيل علوم ديني پرداخت.پس از آن به خدمت سربازي فراخوانده شد و مدت دو سال خدمتش را در اهواز گذراند. او اگر چه سرباز رژيم بود اما هيچ گاه سر به اطاعت ايادي رژيم پهلوي فرود نياورد. در مدت خدمتش هيچگاه نمازش ترك نمي‌شد و همواره در سنگر مسجد حاضر بود و در سخت‌ترين شرايط نيز اين سنگر را رها نمي‌كرد و نمازش را در مساجد مي‌خواند. اواخر سربازي علي‌اكبر مصادف بود با اوايل نهضت انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني (ره). او هم همگام با ساير مردم در تظاهرات‌هاي عليه رژيم شركت مي‌كرد. علي‌اكبر در سطح منطقه اقدام به پرپايي مجالس و مراسم عليه رژيم مي‌كرد. اهل معامله با عمال رژيم نبود، بعد از اتمام دوران سربازي به ساري برگشت و در تظاهرات مردم را هدايت مي‌كرد، شعار مي‌داد و مردم هم تكرار مي‌كردند. چندين بار مورد ضرب و شتم رژيم قرار گرفت. در تظاهرات خونين ميدان شهدا شركت داشت. در همين دوران بود كه در روستاي‌مان خردسالان و نوجوانان را جمع كرده و در مسجد روستا به آنها قرآن درس مي‌داد. مردم را با اقداماتش همراه كرده بود. كم‌كم تلاش‌هاي علي‌اكبر و ساير جوانان حزب‌الله در آگاهي دادن به اهالي روستا مؤثر واقع شد و تمامي روستا همگام و يكپارچه بر ضد رژيم به مبارزه برخاستند تا اينكه انقلاب به همت مردم و رهبري ‌امام به پيروزي رسيد. علي‌اكبر نسبت به انقلاب نظر واضح و روشني داشت، چون انقلاب اسلامي ايران را با نهضت پيامبران(ع) مقايسه مي‌كرد، مي‌گفت: وجه مشتركي بين انقلاب اسلامي و نهضت پيامبران(ع) وجود دارد. هميشه تأكيد داشت نهضت پيامبران(ع) تعقل و روشنگري در جامعه به وجود آورد. انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني هم با روشنگري و تعقل همراه بوده است. علي‌اكبر دوستدار انقلاب اسلامي و رهبري امام بود و ارادت زيادي به ايشان داشت. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي نيز به كميته انقلاب رفت تا از نهضت اسلامي حراست كند.

   فصل شيدايي
خانواده علي‌اكبر در همسايگي ما زندگي مي‌كردند. هم محله بوديم. آوازه او را در صفوف تظاهرات عليه رژيم شنيده و مي‌شناختمش. من 19 سال داشتم كه علي‌اكبر به خواستگاري‌ام آمد. مرد متدين و خوبي بود؛ فردي كه براي اسلام دل مي‌سوزاند اهل هيچ فرقه‌اي هم نبود. معيارهاي زيادي براي ازدواج مد نظرم بود؛ ايمان، تقوا، نماز، صداقت و بالاخره جهاد. خيلي دوست داشتم كه با يك طلبه ازدواج كنم. همه اين ويژگي‌ها را نيز در وجود علي‌اكبر مي‌ديدم. هم درس طلبگي خوانده و هم اهل ايمان و جهاد بود. يادم است تنها وسيله نقليه او يك دوچرخه بود. در آخرين روزهاي سال 1357 بود كه من و علي‌اكبر بر سر سفره عقد نشستيم. خوب به خاطر دارم بعد از امضاي دفتر عقد، علي‌اكبر روبه من كرد و گفت: «من دارم، مي‌روم» پرسيدم: كجا؟! گفت: مأموريت. آماده حركت شد، دفتر عقد‌نامه را بست و از من خداحافظي كرد و رفت. از ته دلم خوشحال بودم، همسري قسمتم شده كه پايبند انقلاب و اسلام است، پيرو امام و سبزپوش ارتش خميني (ره) است. او براي سركوبي اشرار و ضدانقلاب به سوي گنبد حركت كرده و بعد از 20 روز بازگشت. من روي زمين كشاورزي مشغول كار بودم كه ديدم جواني رشيد، پوتين در پا و لباس سبز سپاه بر تن به سمتم آمد و سلام و خسته نباشيد گفت؛ لحظه واقعاً زيبايي بود. علي‌اكبر پس از پايان يافتن غائله گنبد، به ساري آمد و با تشكيل سپاه پاسداران به عضويت رسمي سپاه درآمد. او صبح‌ها در سپاه بود و عصر و شب در روستاي ولشكلا. از ولشكلا گرفته تا اردشير محله، معلم كلا، گلها، گلدون، كاديكلا، سورك و ... براي بچه‌ها و همكارانش كلاس قرآن و كاراته مي‌گذاشت. جلسات احكام و گروه سرود برپا مي‌كرد. تمام وقت علي‌اكبر پر بود. براي بچه‌هاي كلاس، مقنعه و كتاب مي‌خريد. هشت ماه بعد از دوران عقد عروسي كرديم. روز عروسي هم روزه گرفته بود. شب‌ها دير به خانه مي‌آمد، مادرش هم گلايه مي‌كرد كه چرا همسرت را تنها مي‌گذاري؟! من هم براي آرام كردن مادر و قوت قلب علي‌اكبر مي‌گفتم« مادر جان! مي‌بيني كه انقلاب شده است. علي سرباز سيد است. كمتر كسي از فعاليت‌ها و كارهاي علي‌اكبر مطلع مي‌شد. منافقين هم چند باري قصد ترورش را داشتند كه خوشبختانه موفق نشدند.

   رزق حلال
مدتي بعد براي ادامه زندگي به ساري رفتيم. دو اتاق اجاره ، اما تنها يك اتاق را فرش كرديم. فرش‌‌مان تنها كفاف يك اتاق را مي‌داد. خواهرم سيده معصومه به همراه چند نفر از اهالي روستا براي گذراندن دوره بهياري به ساري آمدند. هر چند روزگار سختي را مي‌گذرانديم اما اجازه نمي‌داديم كمتر كسي متوجه تنگدستي و مشكلات‌مان بشود. خواهرم به همراه زنان ديگر صبح‌ها براي آموزش به بيمارستان امام خميني‌(ره) مي‌رفتند و عصرها بر مي‌گشتند. آموزش مي‌ديدند تا در موقع لزوم به جبهه بروند. در همين ايام بود كه پسرم حسين به دنيا آمد.  ساعت 12 شب بود كه علي‌اكبر به خانه آمد، خواهرم خبر تولد فرزندمان را به او داد و مژدگاني‌اش ديدار امام خميني شد. علي‌اكبر به خاطر ارادت و عشقي كه به امام‌حسين(ع) داشت، نام فرزندمان را حسين گذاشت. او اگر چه دختر دوست داشت اما خداوند را به خاطر وجود حسين شكر مي‌كرد. بچه را در آغوش گرفت و بوسيد، از من پرسيد: رزمنده است يا رزمنده‌پرور؟ گفتم: رزمنده!    علي‌اكبر مي‌دانست كه فرزندش بعضي از خصايص را از والدين به ارث مي‌برد و بعضي ديگر را از محيط كسب مي‌كند. براي همين روي لقمه حلال تأكيد زيادي داشت. لقمه حلال يا حرام روي سرنوشت انسان اثر مي‌‌گذارد. فرزندان اگر در خانه رزق حلال بخورند، نور و روشنايي مي‌تابد، نعمت و رحمت الهي هم هميشه بر اين خانه‌ها مي‌بارد، همچنين محيط هم از عوامل مؤثر در رشد و تكامل است. علي‌اكبر انتظار داشت كه فرزندش راه او را ادامه دهد و انتظار بحقي هم بود. بعد از رفتن همسرم مسئوليت من در تربيت حسين بيشتر شد و مسئول نگهداري از تنها يادگار شهيد شدم. علي‌اكبر براي پسرمان حسين اين گونه نوشته است: «پسر عزيزم به عنوان يك پدر سفارش مي‌كنم، شما كه در سايه جمهوري اسلامي بزرگ شده‌اي، خط قرآن و خط توحيد را ادامه دهيد تا كافران نتوانند اين خط را از بين ببرند و ... تا مي‌تواني نماز شب را ترك نكن و هميشه با وضو و غسل شهادت باش، به خاطر اينكه اگر انسان اين برنامه الهي را داشته باشد، به ملكوت اعلي خواهد رسيد.»  زمان شهادت علي‌اكبر، حسين 9 ماه بيشتر نداشت اما در همين مدت كوتاه در تربيت او بسيار سفارش مي‌كرد. صبح‌ها قبل از رفتن به سپاه نوار قرآن مي‌گذاشت و مي‌گفت: حسين را با قرآن بزرگ كرده و پرورش دهيد. ايشان وصيت مي‌كردند كه بعد از من حسين را به حوزه بفرستيد تا تحصيل علوم اسلامي نموده و مبلغ اسلام شود. حسين در حال حاضر دو فرزند دختر دارد و معلم است. او قصد دارد بنا به سفارش پدر طلبه شود، ان‌شاءا...

   شهادت با لب‌هاي تشنه
 شب شهادت علي‌اكبر، پدرم خواب ديده بودند كه پلنگي قلبش را از سينه درآورده و خورده بود. تعبيرش اين بود كه پلنگ دشمن است و قلب يكي از بچه‌ها. پدر گفت: سيده زبيده، يكي از نزديكان ما شهيد مي‌شود. آن شب حسين تا صبح گريه مي‌كرد و بي‌قرار بود. هر كاري مي‌كردم ساكت نمي‌شد. مادرم هم خيلي زود از صحرا بازگشت، دلشوره عجيبي داشت. در همين حال و اوضاع حاج رحيم يكي از هم محلي‌هايمان از راه رسيد و گفت: بيچاره شديم، دو تا شهيد داده‌ايم. پدرم به طرفش رفت، رنگ او هم سفيد شده بود، تمام وجودم گر گرفت. پدر از او پرسيد چه كساني كي هستند شهدا؟! حاج رحيم گفت: ‌علي‌اكبر دامادت!  پدرم گريه كرد. حسين را در آغوش گرفتم و به سمت پدرم رفتم. گفتم چرا گريه مي‌كني؟! بايد صبر داشته باشي پدر. با صداي در به طرف در حياط رفتم، همه مردم و اهالي روستا وارد حياط شدند. همه اشك مي‌ريختند و گريه مي‌كردند. من اما دوست داشتم به وصيت علي اكبرم عمل كنم. علي در نامه‌اي برايم نوشته بود: خدمت همسر ارجمند و محبوبم؛ سلام عليكم. رحمت مهربانم! مدتي است كه شما را زيارت نمي‌كنم و تا اندازه‌اي سخت مي‌گذرد اما چه بايد كرد كه اين متجاوزين كاري در شهرها كرده‌اند كه انسان شرمش مي‌آيد كه هميشه در خانه باشد... بعد از مرگم در جلسه‌ها و تشييع جنازه‌ها هرگز گريه نكن، مي‌دانم كه نمي‌كني، مرحمت عزيزم! بعد از شهادت من اختيار در دست توست و من راضي هستم...

   شب بيست و يكم ماه رمضان، 21/4/61
پيكر علي اكبر را كه آوردند از همرزمانش خواستم تا جاي تير و تركش‌ها را ببينم، به شرط اينكه بي‌تابي نكنم به من اجازه دادند. دست او تركش خورده و دو تير به زانوهايش اصابت كرده بود. تركش پوست و استخوان سرعلي را شكافته بود. تمام قلبم آتش گرفت. از خدا خواستم، صبر زينب‌گونه به من عطا كند. آنجا بود كه ياد و خاطره ديدار امام برايم زنده شد. علي با زحمت كارت ديدار را تهيه كرد، آن را به من داد و گفت: كارت خانواده شهدا را گرفتم و از حالا تو جزو آنها هستي و من بايد پيام‌رسان خون شهدا مي‌شدم. آري! خون دل خوردن سخت‌تر از خون دادن است. صبح بيست و هشتمين روز ماه مبارك رمضان بود. لباس حسين را عوض كرده و خودم هم به سفارش شهيدم لباس سفيد پوشيدم. مردم سنگ تمام گذاشته بودند. فقط من و خانواده‌ام داغدار نبوديم. وصيت كرده بود در كنار دوست شهيدش حسين بهرامي دفن شود. مردم روستا ولشكلا هم راهي امامزاده  شدند. وصيت كرده بود سر و صورتش را شانه بزنم و با گلاب شست‌وشو بدهم. علي به قولش عمل كرد، يك روز مانده به عيد فطر، شيريني خريد خانه و شهادتش را به همه مهمان‌ها داد. او را دفن كرديم. شهيد علي اكبر در حالي كه فرماندهي گردان حضرت ابوالفضل (ع) لشكر 25 كربلا را برعهده داشت، مصادف با سومين روز شهادت مولايش علي بن ابيطالب در جبهه شلمچه – بصره به آرزوي ديرينه‌اش شتافت و شهيد شد.

يادواره شهداي عمليات رمضان با محوريت سرداران شهيد علي اكبر درويشي، حسن حسن پور و سيد علي دوامي در روز بيست و يك رمضان مصادف با هشتم مرداد ماه در حسينيه عاشقان كريلا ساري توسط رزمندگان شمال برگزار ميشود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار