کد خبر: 600162
تاریخ انتشار: ۱۱ تير ۱۳۹۲ - ۰۹:۰۱
«محمدعلي كارآموزيان» لحظه شيميايي شدن و روزهاي پس از آن را به تصوير مي‌كشد
زماني كه تصميم به مصاحبه با جانبازان شيميايي دوران دفاع مقدس گرفتم نمي‌دانستم تا چه اندازه كار سختي پيش رو خواهم داشت. قصد داشتم با اين جانبازان گفت‌وگو كنم و بخواهم لحظاتي كه تلخي ِ گزنده عامل بمب‌هاي شيميايي كه تا عمق جانشان را سوزانده به تصوير بكشند.
زماني كه تصميم به مصاحبه با جانبازان شيميايي دوران دفاع مقدس گرفتم نمي‌دانستم تا چه اندازه كار سختي پيش رو خواهم داشت. قصد داشتم با اين جانبازان گفت‌وگو كنم و بخواهم لحظاتي كه تلخي ِ گزنده عامل بمب‌هاي شيميايي كه تا عمق جانشان را سوزانده به تصوير بكشند. از دامنه روزها و لحظاتي كه هنوز پس از گذشت حدود ۲۸ سال با آن دست به گريبانند، بگويند. از گراني و نبود دارو، از حال نه چندان مساعد خود، از روزگار غريبانه‌شان.
اما وقتي به سراغ‌شان رفتم و صدايشان را شنيدم تنم لرزيد. پاهايم سست شد. شرمنده شدم. بعضي‌هايشان حالشان آنقدر بد بود كه به سختي مي‌توانستند صحبت كنند و چند كلمه‌اي حرف بزنند. صدايي آرام و خش‌دار همراه با سرفه‌هاي ممتد و طولاني مي‌خواست بفهماند كه حتي چند لحظه حرف زدن به او و حنجره‌اش آسيب مي‌زند و حالش را بد مي‌كند. برخي نيز تصميم گرفته بودند در همان خلوت ناخواسته و خواسته خود، ساكت بمانند، بسوزند و بسازند. گويي مصائب و مشكلات جانبازان شيميايي هيچ‌گاه تمامي ندارد.
ياد اهالي شهرستان سردشت در هفتمين روز از تيرماه ۶۶ افتادم. در روزهاي گرم و سوزان تير ماه بود كه مردم سردشت از استان آذربايجان غربي به جاي اكسيژن، گازهاي سمي را استنشاق كردند. در اين روز نيروي هوايي عراق چهار نقطه پرجمعيت شهر را بمباران شيميايي كرد كه ۱۱۰ نفر از ساكنان غيرنظامي شهر كشته و ۸۰۰۰ تن ديگر نيز در معرض گازهاي سمي قرار گرفتند و مسموم شدند. بعد از اين حمله بود كه سردشت اولين شهر قرباني جنگ‌افزارهاي شيميايي در جهان پس از بمباران هسته‌اي هيروشيما نام گرفت.
ياد جانباز شيميايي احمد پارياب افتادم. همان سردار ِ تنهايي كه چندي پيش در ورامين جانش را تقديم حضرت دوست كرده و پرواز كرد. پارياب همان جانباز شيميايي بود كه چهار روز پس از شهادتش، اهالي محل متوجه نبود او شدند و هنگامي كه با پيكر بي‌جان او روبه‌رو شدند چند روز از شهادتش گذشته بود. او با اثرات بمب شيميايي كه از زمان جنگ تا امروز روح و جانش را مي‌سوزاند تنها مانده بود.

شيميايي شدن در ۲۲ سالگي
بالاخره پس از چند بار رفتن و آمدن و تماس گرفتن «محمدعلي كارآموزيان» يكي از جانبازان شيميايي ۷۰درصد دقايقي همكلام‌مان شد و از لحظه شيميايي شدن و وضعيت حالش پس از آن گفت. با اينكه صحبت كردن مداوم و طولاني، حنجره آسيب‌ديده‌‌اش را اذيت مي‌كرد ولي كارآموزيان ما را تحمل كرد و سخاوتمندانه از دقايق و ساعاتي گفت كه از سخت‌ترين لحظات عمرش بوده است. او امسال ۵۰ ساله شده. زماني كه تنها ۲۲ سال بيشتر نداشته شيميايي مي‌شود. مي‌گويد در ۵۰ سالگي از يك طرف با مسائل زندگي خودش درگير است و از طرف ديگر با مسائل مربوط به شيميايي بودنش.
كارآموزيان مي‌گويد: «من سال ۶۱ عازم جبهه‌ها شدم و تا سال ۶۴ كه در عمليات والفجر۸ شيميايي شدم به طور مداوم و بدون وقفه در جبهه‌ها حضور داشتم. بعد از آن براي مداوا به كشور هلند رفتم و چند ماهي آنجا تحت مداوا قرار گرفتم. سپس در عمليات مرصاد حضور يافتم. پس از اتمام جنگ به كرمان، استان محل زندگي‌ام برگشتم.» آنچه مي‌خوانيد روايت اين جانباز شيميايي از حضورش در جبهه‌هاست.
عمليات والفجر۸ بيستم بهمن ماه انجام شد. ما يك روز در منطقه و در جلوي جبهه در خط مقدم بوديم و عصر براي استراحت به آن سوي اروند كه خاك خودمان بود برگشتيم. شب را در خانه‌اي كه براي اهالي آنجا بود استراحت كرديم و صبح بعد از خوردن صبحانه در حال آماده شدن براي رفتن به منطقه بوديم. صبح خيلي زود از خواب بيدار شديم. هوا هنوز گرگ و ميش بود. من در چارچوب در ورودي رو به حياط ايستاده بودم. ناگهان يكي از بچه‌هايي كه در حياط بود فرياد زد: «بچه‌ها بمب آمد.‌»
ما در يك لحظه ديديم حدود شش متري ما و بر روي سقف خانه‌اي انفجاري رخ داده. در چشم به هم زدني در و ديوار و سقف روي بچه‌هايي كه داخل خانه بودند، فروريخت. من يك لحظه اطرافم را نگاه كردم ديدم اطرافمان پر از گازهاي شيميايي شده. ما هم نه ماسكي داشتيم نه چيزي كه مانع ورود اين گازها به داخل بدنمان بشود.
فقط شانس آورديم آن لحظه جليقه‌ها و بادگيرهايي كه براي حملات شيميايي در نظر گرفته بوديم بر تنمان بود. تا مدت زماني كه آمديم ماسك‌ها را بزنيم، گازهاي شيميايي را مستقيم تنفس كرده بوديم. بالاخره توانستيم ماسك‌ها را به صورت بزنيم و از آنجا بيرون زديم. ولي بلافاصله دوباره برگشتيم. چون بچه‌ها زير آوار مانده بودند.
برگشتيم و شروع كرديم به كمك كردن تا رزمندگان را از زير آوار دربياوريم. ولي گاز اثر خودش را كرده بود و بعد از نيم ساعت حالت سرگيجه و حالت تهوع شديدي به ما دست داد. بعد از آن ما را سريع به بيمارستان صحرايي كه در نزديكي خط مستقر بود، فرستادند.

تركش‌هاي آب سرد بر بدن شيميايي شده
پزشكاني كه آنجا حضور داشتند مشغول مداواي ما شدند. لباس‌هايمان را درآوردند و زير دوش آب سرد بردند. دوش آب سردي كه مثل سوزن داخل بدن فرومي‌رفت. ما را كمي شست‌وشو دادند و لباس به تنمان كردند و گفتند به دليل وخيم بودن حالمان ما را به خارج منطقه ببرند. تمام كساني كه آنجا حضور داشتند شيميايي شده بودند. ولي آن لحظه من و حدود ۷، ۸ رزمنده ديگر را به بيمارستان آورده بودند.
در نهايت ما را به بيمارستان صحرايي اصلي پشت خط بردند. در اين بيمارستان تعداد نيروهاي ايراني خيلي زياد بود. بچه‌ها در صف طويلي منتظر ايستاده بودند تا پزشكان و پرستاران به وضعيت آنها رسيدگي كنند. حال من و ديگر رزمندگان خيلي بد بود. درد و سوزش و تهوع شديد و زيادي داشتيم. آنجا من و ديگر رزمندگاني كه شيميايي شده بودند را از طريق هليكوپتر به شهر اهواز بردند.
در مدتي كه مي‌خواستيم به اهواز برسيم احساس مي‌كردم چشم‌هايم در حال سفيد شدن هستند. وقتي به اهواز رسيدم چشم‌هايم ديگر هيچ جا را نمي‌ديد. سفيدي محضي جلوي چشم‌هايم آمده بود و نمي‌گذاشت جايي را ببينم. پلك‌هايم هم تاول زده بود و روي هم آمده بود. بعد از مدت كوتاهي سنگيني پلك‌هايم را حس مي‌كردم و ديگر نمي‌توانستم چشم‌هايم را باز كنم.
نيم‌ساعت بعد از استنشاق گازهاي شيميايي بدنمان شروع به تاول زدن كرد و هر لحظه كه مي‌گذشت حالم بدتر مي‌شد. اهواز كه رسيدم چندان هوشيار نبودم. از بيمارستان اهواز با هواپيمايC۱۳۰ به تهران آمدم. حتي نمي‌توانستيم در هواپيما مثل يك مجسمه ساكن و بدون حركت باشيم. هواپيما شلوغ و پر از رزمنده‌هاي زخمي بود.
در همان لحظات حس نااميدي در حال چيره شدن بر من بود. نمي‌دانم چرا يك لحظه دنيا برايم تيره و تار شد. در همان حال و هواي بيم و نااميدي و يأس بودم كه در دل پيش خودم گفتم: «محمد نگران نباش. همان خدايي كه چشمانت را گرفته اگر بخواهد دوباره و به راحتي آنها را به تو بازمي‌گرداند.» آن موقع اين را براي خودم زمزمه كردم.

تا دم شهادت رفتم و برگشتم
از فرودگاه به بعد ديگر چيزي خاطرم نيست. در اين مدت مشاعر و هوشياري‌ام را از دست داده بودم. يادم مي‌آيد در بيمارستان بدون اينكه لباسي داشته باشيم ـ چون تنمان زخم بود هيچ لباسي به ما نمي‌پوشاندند و روي تخت روپوشي رويمان انداخته بودند ـ از تخت پائين مي‌آمديم و در اتاق بيمارستان راه مي‌رفتيم. اين اتفاق براي اين مي‌افتاد زماني كه روي تخت بوديم فكر مي‌كرديم هنوز در جبهه هستيم و بايد به منطقه برويم. اين حالت را به جز من رزمندگان ديگري كه در بيمارستان بودند، داشتند. يعني لحظات حضور در جبهه را مثل حالت بيداري مي‌ديديم و بر اساس همان صحنه‌ها مي‌خواستيم حركت كنيم. چنين حالتي چند مرتبه زماني كه خارج كشور بودم برايم اتفاق افتاد.
بعد از چهار، پنج روزي كه در تهران بودم براي مداوا ما را به كشور هلند فرستادند. آنجا ما ۸، ۹ جانباز بوديم. حدود دو ماه بستري بوديم و كاملاً تحت نظر پرستاران و پزشكان هلندي قرار داشتيم. آنجا از لحاظ پزشكي حمايت‌مان مي‌كردند. سروقت دارو و غذا داده مي‌شد و سروقت بايد به پياده‌روي مي‌رفتيم. حتي به هر كدام از ما مي‌گفتند چه نوع غذايي بايد بخوريم. مثلاً براي كسي مثل من كه حنجره‌ام كاملاً سوخته بود و به هيچ عنوان نمي‌توانستم نان بخورم دستور غذايي در نظر مي‌گرفتند كه باعث اذيتم نشود. به دليل كم بودن تعدادمان در بيمارستان از ما رسيدگي خوبي به عمل مي‌آمد. بودن در آنجا تأثير زيادي در بهبودي و ترميم قسمت‌هاي آسيب‌ديده بدنمان داشت. خيلي از جانبازاني كه شهيد شدند اگر به موقع يا زودتر اعزام مي‌شدند و تحت مداواي منظم قرار مي‌گرفتند حالشان امروز مي‌توانست بهتر باشد.
البته كاركنان سفارت ايران در هلند مي‌گفتند تو يك بار رفتي و دوباره برگشتي. حتي ما برنامه تشييع جنازه هم برايت در نظر گرفته بوديم و شما را تا سردخانه برديم كه آنجا تكان خوردي و تو را پيش دكتر برگردانديم. اين صحنه آخر را به ياد دارم. دكتر دست‌هايش را روي سينه من فشار مي‌داد و با شدت بالا و پائين مي‌كرد. فكر مي‌كنم اين صحنه براي لحظاتي بود كه دكتر قصد شوك دادن به قلبم را داشت.
حتي صحنه‌هايي كه در آن روح از بدنم جدا مي‌شد در خاطرم است. خودم را مي‌ديدم كه در حال ترك خودم هستم. يادم هست كه خودم را روي تخت مي‌ديدم در حالي كه از بالا به جسمم نگاه مي‌كردم. گاهي اوج مي‌گرفتم و مي‌خواستم بالا بروم. تا جايي هم مي‌رفتم اما به يك نقطه كه مي‌رسيدم نيرويي جلويم را مي‌گرفت و اجازه نمي‌داد بالاتر بروم. اين نيرو مجبور به بازگشتم مي‌كرد. دوباره به خودم بازمي‌گشتم. فكر مي‌كنم چنين حالت‌هايي در نظر دوستاني كه تا دم شهادت رفته‌اند و برگشته‌اند مشترك باشد.

بوي گاز خردل در ريه‌ ايرانيان
متأسفانه گازهاي شيميايي كه دشمن استفاده مي‌كرد اثرات مخرب و ماندگاري داشته‌اند. نمونه‌اش در ماجراي شيميايي شدن خودم است. آن موقع چون عمليات شده بود عراق شب و روز منطقه را بمباران مي‌كرد. ما هيچ‌گاه فكر نمي‌كرديم آن روز هواپيماهاي عراقي آنقدر زود براي بمباران بيايند. همانطور كه گفتم زماني كه منطقه بمباران شد آمادگي كامل براي مواجهه نداشتيم. آن ساعت در حال آماده شدن براي رفتن به خط بوديم كه آن اتفاق افتاد.
آن روز، هواپيماهاي عراقي پنج، شش بمب شيميايي در آن حوالي انداختند. فضاي منطقه به قدري آلوده شده بود كه اگر كسي تا دو ساعت بعد به آنجا پا مي‌گذاشت حتماً شيميايي مي‌شد. آن زمان كساني كه در آن محدوده بودند همه شيميايي شدند. بعدها شنيدم كساني كه بعد از يكي، دو ماه بعد به آنجا رفته‌اند آلوده شده‌اند. به نظرم همين حالا هم مي‌تواند تأثيرات منفي و مخرب براي ساكنان آن مناطق داشته باشد. از گاز خردل در بمب شيميايي كه زده شد استفاده كرده بودند. از سال ۷۲، ۷۳ گازهاي شيميايي شروع به اثر گذاشتن كرد. بعضي از اندام‌هاي داخلي‌ مثل سينه‌ام همان لحظه اول آسيب ديده بود. دائم سرفه مي‌كردم كه هنوز ادامه دارد. حالا هم موقع حرف زدن در حنجره‌ام احساس سوزش و درد مي‌كنم. من همان اول چشم سمت راستم را از دست دادم.
براي اينكه چشم ديگرم را از دست ندهم سال ۷۵ از كرمان به تهران مهاجرت كردم. سكونت در تهران فايده‌اي براي حالم نداشت و يك سال در شمال كشور بودم. وقتي آنجا هم توفيقي در بهبود شرايط جسماني‌ام حاصل نشد با مشورت پزشك به كرج آمدم و تا امروز در اين استان ماندم.
سردي و گرمي هوا رويم به شدت تأثير مي‌گذارد. در هر دو حالت خيلي زود مريض مي‌شوم. ريه‌ام عفوني مي‌شود و بدنم به درد مي‌آيد. به دليل وجود نمك در عرق بدن، هنگام تعريق پوستم مدام مي‌سوزد.
به هر اندام‌داخلي بدنمان كه گاز رسيده، آسيب جدي به آنجا وارد كرده است. بخش‌هاي آسيب‌ديده در هر جانباز متفاوت است. يكي ريه‌هايش، يكي پوستش و ديگري حنجره‌و چشم‌هايش شيميايي شده و صدمه ديده است.

واكنش پزشكان هلندي به وضعيت جانبازان شيميايي
خوب است در پايان به نكته جالبي در خصوص واكنش كادر پزشكي هلندي به نوع مجروحيت‌مان داشته باشم. براي آنها مطرح نبود كه ما در جنگ شيميايي شده‌ايم. آنها فقط كار خودشان را مي‌كردند. پزشكان هم مي‌خواستند وظيفه خودشان را انجام دهند و ديگر دنبال گزارش دادن به نهادهاي بين‌المللي و حقوق بشري نبودند. من اين را بعداً از كاركنان سفارت شنيدم كه رئيس بيمارستاني كه در آن بستري بوديم از مأموران سازمان سيا است و حتي وقتي كه خبرنگاران در چند مورد مي‌خواستند از وضعيت‌مان گزارش بگيرند، اجازه نداده بودند. اگر كسي هم هنگام ملاقات فيلم و عكسي از ما مي‌گرفت مسئولان و حراست بيمارستان اجازه خروج اين عكس و فيلم‌ را نمي‌دادند و آنها را از عكاسان و فيلمبرداران مي‌گرفتند، اينكه جاي خود دارد، چند سال پيش در همين روزها مردم بي‌دفاع و غيرنظامي سردشت بمباران شدند و مجامع بين‌المللي آن زمان به طور قاطع صدام را محكوم نكردند.
خوشبختانه امروز ايران اطلاعات و پيشرفت خوبي براي مداواي جانبازان شيميايي دارد و بهتر از خيلي از كشورها جانبازان را تحت مداوا قرار مي‌دهد. پزشكان ايراني چون مستقيم با اين مسئله درگير بوده‌اند روي آن تحقيق و آزمايش كرده‌اند و به نتايج خوبي رسيده‌اند و تجربه‌بالايي در اين زمينه دارند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار