کد خبر: 600161
تاریخ انتشار: ۱۱ تير ۱۳۹۲ - ۰۹:۰۰
انگيزه‌هاي حضور در جنگ از منظر رزمندگان در گفت‌وگو با جانباز 70 درصد ماشاءالله نانگير
به طور قطع مفاهيمي چون پيروزي يا شكست در هر جنگي از جمله پربحث‌ترين مباحث به شمار مي‌آيند. اينكه جنگ را برديم يا باختيم، چطور عمل مي‌كرديم كه نتيجه بهتري حاصل مي‌شد يا اينكه چگونه بايد آن را اداره و به اتمام مي‌رسانديم
عليرضا محمدي
به طور قطع مفاهيمي چون پيروزي يا شكست در هر جنگي از جمله پربحث‌ترين مباحث به شمار مي‌آيند. اينكه جنگ را برديم يا باختيم، چطور عمل مي‌كرديم كه نتيجه بهتري حاصل مي‌شد يا اينكه چگونه بايد آن را اداره و به اتمام مي‌رسانديم، سؤالات رايجي هستند كه پيرامون وقايع دفاع مقدس همانند هر جنگ ديگري وجود دارند. قاعدتاً پاسخ‌هايي نيز به اين سؤالات داده مي‌شود كه هر كس به فراخور ديدگاه خود آنها را ابراز مي‌كند اما صرف نظر از هرگونه تجزيه و تحليلي، ‌خود رزمندگان دفاع مقدس، ‌يعني آنها كه نقش آفرين اصلي رويدادهاي جبهه‌هاي جنگ بودند نيز ديدگاه‌هايي در خصوص وقايع جنگ دارند. جانباز ۷۰ درصد ماشاءالله نانگير كه برادر دو شهيد و دو جانباز نيز است، يكي از همين رزمنده‌هاست كه نظرش را در مورد مفهوم پيروزي يا شكست و نيز سؤالات رايج درباره دفاع مقدس جويا شديم. پاسخ‌هاي او مصاحبه زير را شكل داد كه پيش رو داريد.

چه انگيزه‌اي باعث مي‌شد كه خانواده نانگير دو شهيد و سه جانباز را در مسير حفظ كشور اسلامي تقديم كند؟ با اين سؤال مي‌خواهيم به شور و حال ايام جنگ برسيم و جوي را بهتر درك كنيم كه در آن برخي از جوانان و مردم ما اينطور در جبهه‌ها حضور مي‌يافتند.
در خصوص خانواده خودمان بگويم كه پدر و مادر ما مذهبي بودند و جوي مذهبي در ميان‌مان حاكم بود. اغلب اينطور خانواده‌ها هم نهضت حضرت امام(ره) را حتي قبل از پيروزي انقلاب حمايت مي‌كردند و بعد از آن نيز همچنان مدافع نظام اسلامي بودند. با چنين پيش زمينه‌اي مسئله‌اي مثل جنگ براي ما (من و برادرانم) كه به نوعي نسل دوم انقلاب بوديم، ‌اينطور جا افتاده بود كه يك تكليف است و بايد آن را انجام داد. كاري هم نداشتيم كه كسان ديگري هم به جبهه مي‌روند يا نه، حتي به اين هم كار نداشتيم كه از بين برادران كدام به جبهه مي‌رود يا نمي‌رود، هدف انجام تكليف بود و با چنين ديدي، از خانواده ما در زمان جنگ هر كس كه سنش قد مي‌داد به جبهه رفت. شهيدان امير و ابوالفضل نانگير، مرحوم حاج احمد نانگير پدرم، خودم و دو برادر ديگرم عباس و حميد كه آنها هم مجروحيت جنگي دارند همگي در مقاطعي به جبهه رفتيم.

نظر شما در مورد اين حرف چيست كه مردم و بچه‌هاي دوران جنگ ديگر تمام شده‌اند و نبايد از نسل جديد توقع آنگونه رفتارها را داشت؟
اين حرف درستي نيست. مقايسه شرايط اجتماعي حال حاضر و دوران جنگ مي‌تواند كمك كند تا بهتر بتوانيم آدم‌هاي زمان حال و آن موقع را بشناسيم. در دفاع مقدس مفاهيمي مثل شهادت، ايثار و از خودگذشتي ارزش محسوب مي‌شدند و در جامعه پذيرفته بودند، ‌ولي الان اينطور مفاهيم جاي خود را به مسائل مادي داده‌اند، خب مسلماً جو و شرايط هر دوره‌اي مخصوصاً روي جوان‌ها اثرگذار است. از خود بچه‌هاي جنگ هم مثال‌هاي زيادي در اين مورد وجود دارد. دقيق‌تر و ريزتر بشويم، همين اخوي شهيدم آقا امير كه متولد سال ۱۳۴۱ بود، در زمان شاه و به اصطلاح آن زمان جواني جاهل بود. اما همين جوان‌ها بعد از انقلاب متحول شدند و برخي‌ از آنها حتي به مقام شهادت رسيدند. مثل شهيد امير نانگير يا شهيد ابوالفضل نانگير كه متولد ۱۳۴۳ بود و او هم نوجواني‌اش را در زمان شاه گذرانده بود. لذا به نظر من جوان‌هاي ما هنوز هم همان حميت و غيرت نسل ما را دارند و اين شرايط پيراموني اجتماع ماست كه ارزش‌ها را تغيير داده و سعي مي‌كند آدم‌ها را به رنگ خودش درآورد.

قبل از اينكه به ادامه گفت‌وگوي‌مان بپردازيم، دوست داريم يادي از برادران شهيد‌تان داشته باشيم. نانگيرها كلاً چند برادر و خواهر بودند و چندتا از آنها به جبهه رفتند؟
ما ۹ برادر و چهار خواهر بوديم. پنج تا از برادرها كه امير، ابوالفضل، بنده، عباس و دكتر حميد نانگير باشيم، در زمان جنگ سن‌مان به حضور در جبهه مي‌رسيد كه به جبهه رفتيم. اما در مورد شهدا قبلاً اشاره كردم كه در زمان طاغوت هرچند خانواده ما مذهبي بود و شئونات اسلامي را رعايت مي‌كرد، ولي به هرحال پسرهاي خانواده شكل و شمايل جوان‌هاي آن دوره را به خود مي‌گرفتند. مثل خدا بيامرز امير كه وقتي انقلاب شد ۱۶ سال داشت اما پس از آن وارد مسائل مبارزات انقلابي شد و به عضويت سپاه درآمد. من دوست ندارم از شهدا چهره‌اي دست نيافتني ترسيم كنم. امير هم مانند خيلي از بچه‌هاي با صفاي آن دوران بود. سرنوشت كشور و نظام اسلامي را از سرنوشت خودش جدا نمي‌دانست و در كسوت يك پاسدار در جبهه‌هاي جنگ حضور ‌يافت. او سال ۶۲ در عمليات والفجر ۴ شركت كرد و بعد از آن پدر و مادرم مي‌خواستند برايش به خواستگاري بروند كه مأموريتي براي رفتن به كردستان به او محول شد كه در هنگام برگشت از مأموريت به شهادت رسيد. ابوالفضل، برادر ديگرمان هم تحصيلكرده بود. از بينش سياسي بالايي برخوردار بود و در پادگان امام حسين(ع)‌ به رزمندگان آموزش نظامي مي‌داد. وي حتي چندين بار توسط منافقين ترور شده بود كه شكر خدا موفق نشدند آسيبي به او برسانند. برادرم ابوالفضل دو سال از من بزرگ‌تر بود. به دليل فاصله كم سني‌مان رابطه خوبي با هم داشتيم. او در سال ۶۴ به شهادت رسيد و دو سال بعد كه خانواده ما صاحب پسر ديگري شد، نام او را به ياد برادر شهيدش، ‌ابوالفضل گذاشتند.

شما پنج برادر بوديد كه به جبهه رفتيد، پيش آمده بود كه همگي با هم در جبهه باشيد؟ پدر و مادرتان با اين تعداد از بچه‌هاي‌شان در جبهه مشكلي نداشتند؟
در سال ۶۲ و كمي قبل از شهادت امير، در يك زمان هر پنج نفر در جبهه بوديم. حتي يادم است پدرمان به شوخي به مادرم مي‌گفت همه پسرهايت را فرستاده‌اي به جبهه و كسي در خانه نمانده. اما در مورد خانواده بايد بگويم پدرمان مرحوم حاج احمد نانگير خودش به جبهه رفته بود. ايشان موافق و مدافع حضور فرزندانش در جبهه بود. پدرم عضو هيئت امناي مسجد بود و يادم است قبل از انقلاب هميشه خانه ما را محفل روحانيون و هيئت‌هاي مذهبي قرار مي‌داد. در مورد مادرمان حاج خانم فاطمه گدازچيان هم بايد بگويم كه ايشان روحيه خوبي داشته و دارد. سال ۶۶ كه ابوالفضل شهيد شد من در منطقه بودم و براي اينكه بتوانم مراسم ختمش را ببينم از آن مراسم فيلمبرداري كرده بودند. هنوز هم در فيلم است كه چطور مادرم با روحيه بالايي مي‌گويد كسي به من تسليت نگويد بلكه بايد به مادر يك شهيد تبريك گفت! اينها چنين روحيه‌اي داشتند كه باعث مي‌شدند فرزندان‌شان آن طور پاي كار نظام و انقلاب باشند و به جبهه بروند.

آقاي نانگير اكنون كه ۲۵ سال از اتمام جنگ مي‌گذرد، صحبت‌هاي زيادي در مورد مسائل رخ داده در جنگ مي‌شود، مثلاً اينكه ما در اواخر جنگ موفق بوديم يا نه و... مفهوم پيروزي يا شكست در دفاع مقدس از ديد بچه‌هاي رزمنده چگونه است؟
امام(ره) وظيفه ما را از همان ابتدا مشخص كرده بود. ايشان گفتند كه ما قائل به انجام تكليف هستيم و پيروزي ما هم در همين انجام وظيفه و تكليف است. يعني ما قائل به نتيجه نيستيم. قبلاً هم عرض كردم كه ما براي انجام تكليف‌مان به جبهه مي‌رفتيم. يادم است پدرم يك‌بار به من گفت اينقدر كه جبهه مي‌روي از زندگي عقب نيفتي؟ پاسخ من هم اين بود كه در حال حاضر وظيفه ما حضور در جبهه‌هاست. اين نگاه اغلب بچه‌هاي جنگ بود. با چنين ديدي كسي برنده و پيروز بود كه تكليفش را به خوبي انجام مي‌داد.

مگر شما چقدر سابقه جبهه داريد كه پدرتان آن حرف را زد، اصلاً از چه زماني به جبهه رفتيد و چه مجروحيت‌هايي داريد؟
من ۳۸ ماه سابقه جبهه دارم. سال ۶۱ در زمره گردان تخريب به جبهه رفتم و همان سال براثر برخورد با مين يك پايم قطع شد و چشم چپم هم تخليه شد. اكنون ۷۰ درصد جانبازي دارم. البته بعد از اين مجروحيت همچنان به جبهه رفتم تا سال ۶۷ كه قطعنامه پذيرفته شد.

خود شما اولين بار كه به جبهه رفتيد تنها ۱۶ سال داشتيد، بچه‌هايي به اين سن در جبهه‌ها كم نبودند، اينها از روي فكر به جبهه مي‌رفتند يا از سر شوق و ذوق نوجواني؟
اغلب بچه‌هاي رزمنده چندين دوره در جبهه حضور مي‌يافتند. شايد بار اول از روي ذوق و شوق يا بهتر بگويم جو گرفتي باشد اما دفعات بعد كه آدم خون، جسد و جنازه مي‌بيند كه ديگر جوگرفتگي نيست. بچه‌هاي رزمنده استراتژي و فكر خود را داشتند. ما مي‌دانستيم كه بايد پيرو ولي فقيه باشيم. به اين باور رسيده بوديم و وظيفه و تكليف‌مان را درك مي‌كرديم. در ثاني آن زمان چون شرايط جنگي در كشور حاكم بود، اغلب بچه‌ها سعي مي‌كردند از مسائل روز باخبر باشند و بچه‌هاي كم سن هم مستثني نبودند. پس آگاهي را زمينه ايمان‌مان قرار داده بوديم و هيچ كسي را هم نمي‌توان يافت كه تداوم يك مسير را بدون ايمان و آگاهي داشته باشد.

در صحبت‌هاي‌تان بارها از گوش به فرماني حضرت امام(ره) به عنوان ولي‌فقيه زمان گفتيد. صحبت از استراتژي رزمندگان هم شد، آيا رزمندگان اين سياست پيروي از ولي فقيه را تنها از روي احكام شرعي پذيرفته بودند يا رابطه دلي هم بود؟
مسلماً رابطه دلي بين امام و رزمنده‌ها حاكم بود. اگر تنها بحث انجام وظيفه و تكليف بود، ‌يك نفر كه مجروح مي‌شد مي‌توانست بگويد كه ديگر من نبايد در جبهه حضور يابم چون به تكليفم عمل كردم. ولي وقتي بچه‌ها مي‌ديدند كه امام نظرشان به پر كردن جبهه‌هاست در هر شرايطي كه بودند حرف ايشان را زمين نمي‌گذاشتند. يك مثال خودم هستم. همان اولين ماه‌هاي حضور در جبهه پايم قطع و چشمم تخليه شد. خيلي هم به من گفتند كه ديگر تكليف از گردنت ساقط شده، ولي من مي‌دانستم كه امام(ره) ياور مي‌خواهد و سعي كردم هر طور شده در جبهه‌ها بمانم. مثال در مورد اين رابطه مريد و مرادي بين امام و رزمنده‌ها بسيار است. همين الان هم بين آقا و اغلب مردم ايران چنين رابطه‌اي حاكم است.

صفحات پايداري روزنامه «جوان» متعلق به شهدا و ايثارگران است. خوب است در اينجا يادي از يك شهيد كنيم. هر كدام از شهدايي كه مدنظر شماست، مشتاقيم شنوا باشيم.
سال ۶۷ و اواخر جنگ بود. من به همراه شهيد مسعود حسيني در غرب كشور در يك سنگر نشسته بوديم. حال و هواي جبهه‌ها نشان مي‌داد كه جنگ در حال اتمام است. پس با مسعود در مورد ايام بعد از جنگ صحبت كرديم كه چه كنيم و چطور بايد باشيم. به اين نتيجه رسيديم كه بايد در همه حال روحيه رزمندگي را حفظ كنيم و به تبعيت از ولي فقيه مدافع نظام اسلامي باشيم. حتي با هم بر سر ماندن روي حرف‌مان عهد بستيم. كمي بعد اذان مغرب داد و بعد از خواندن نماز شام خورديم اما در همين لحظات بود كه يك گلوله توپ سرگردان كنارمان اصابت كرد. چند نفري كه آن حوالي بوديم زخمي شديم اما زخم مسعود كاري بود. خون زيادي از بدنش مي‌رفت. ما را پشت يك وانت گذاشته بودند تا به درمانگاه برسانند. مسعود با همان خونريزي شديدش دستم را گرفت و گفت: يادت باشد به عهدت عمل كني. يادت باشد كه به هم چه قولي داديم. هنوز هم اين عهد شهيد مسعود حسيني و بچه‌هاي رزمنده بر گردن ماست كه بايد به آن عمل كنيم. مسعود حسيني لحظاتي بعد از گفتن آن حرف‌ها به شهادت رسيد.

و سخن پاياني.
سال ۱۳۸۷ حضرت آقا ديداري از منزل پدري‌مان داشتند كه من هم سعادت حضور در آن جمع را داشتم. واقعاً ايشان انساني متواضع و خاكي هستند كه هميشه ياد شهدا و بچه‌هاي رزمنده را گرامي مي‌دارند. آمدن‌شان به خانه شهدا بهترين مصداق اين حرف است. به نظرم وقتي كه ولي فقيه زمان چنين برسرعهد خود با شهداست ما هم بايد تمام هم و غم‌مان اين مسئله باشد تا پرچم نظام اسلامي را همچنان سرافراز در اهتزار نگه داريم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار