کد خبر: 600153
تاریخ انتشار: ۱۰ تير ۱۳۹۲ - ۱۴:۲۱
گفت‌وگوي «جوان» با حبيب كاشاني، رزمنده و مدير سابق باشگاه پيروزي
هنگامي كه در سال ۴۲ و در شروع نهضت از آقا روح‌الله پرسيده شد شما به پشتوانه چه كساني شروع به مبارزه با رژيم سلطنتي و ظلم و جور كرده‌ايد، ايشان در جواب فرمودند «سربازان من در گهواره‌ها هستند»
پويان شريعت
هنگامي كه در سال ۴۲ و در شروع نهضت از آقا روح‌الله پرسيده شد شما به پشتوانه چه كساني شروع به مبارزه با رژيم سلطنتي و ظلم و جور كرده‌ايد، ايشان در جواب فرمودند «سربازان من در گهواره‌ها هستند» شايد آن زمان هيچ كس معناي حرف امام خميني(ره) را متوجه نشد اما در كمتر از ۱۵ سال بعد به همه ثابت شد كه منظور امام از سربازان در گهواره چه كساني بودند. بچه‌هايي كه برخي ۱۳ سال هم نداشتند براي دفاع از انقلاب حتي شناسنامه‌هايشان را دستكاري مي‌كردند و خود را به جبهه‌ها مي‌رساندند. بچه‌هايي كه آن روزها در قالب نوجوان به جبهه‌ها كه در ظاهر جنگ و در باطن دانشگاه انسان‌سازي انقلاب و اسلام بود براي جنگ و پرورش مي‌رفتند. برخي از آنها امروز به عنوان مديران برجسته در بخش‌هاي گوناگون كشور مشغول خدمت هستند. گفت‌وگو با چنين مديراني گواهي روشن بر چنين ادعايي است كه ما را بر آن داشت دقايقي با مهندس حبيب كاشاني از رزمندگان دفاع مقدس و از مديران موفق حال حاضر كشورمان همصحبت شويم كه ماحصل آن را پيش رو داريد. اين گفت‌وگو در حال و هوايي منتشر مي‌شود كه چند روز پيش سالگرد شهادت امير كاشاني برادر بزرگتر مهندس حبيب كاشاني بود.

براي شروع يك معرفي اجمالي از خودتان و اينكه چطور وارد دفاع مقدس شديد بفرماييد.
حبيب كاشاني هستم، متولد سال ۴۴ در آبادان و عضوي از خانواده ۹ نفره كاشاني كه آن را چهار برادر و سه خواهر تشكيل مي‌داد. يكي از برادرانم به نام امير كاشاني در دفاع مقدس به شهادت رسيد. در سال ۵۲ به تهران آمدم و تحصيلاتم را در پايتخت به اتمام رساندم. دوره دانشگاهي را به عنوان دانشجوي رشته مهندسي در دانشگاه اميركبير گذراندم و فارغ‌التحصيل رشته حقوق قضائي از دانشگاه تهران هستم. حقير هم طبق روال دوران پس از پيروزي انقلاب و آشنايي بيشتر بچه‌هاي مذهبي با فعاليت‌هاي فرهنگي و ارزشي، نهايتاً به جبهه‌ها وارد شدم و از طريق مسجد حضرت علي اكبر فعاليت‌هايم را شروع كردم در اين مسجد عضو گروه شهيد اختري به سرپرستي شهيد مجيد سرچمي شدم كه به همراه دوستان زير سايه تعاليم اين شهيد بزرگوار فعاليت هاي خود را شروع و تا حضور در جبهه‌ها ادامه داديم. اين مربي گرانقدر گروه نهايتاً خود در سال ۶۵ به مقام والاي شهادت نائل گشت. اولين اعزامي كه به سمت جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل داشتيم به ناحيه غرب صورت گرفت كه ما به عنوان گروه تئاتر در جبهه‌ها براي رزمندگان به اجراي نمايش مي‌پرداختيم. بعد از اين اعزام، اعزام‌هاي مجددي به عنوان نيروي رزمي و عضو كوچكي از سربازان حضرت روح‌الله در تيپ ۲۷ محمد رسول‌الله داشتم كه سر جمع افتخار ۵۰ ماه سربازي ولايت در جبهه‌ها را به عنوان بسيجي در كارنامه خود به ثبت رسانده‌ام.

آيا فكر مي‌كرديد كه كارتان از جنگ و جبهه به حضور در ورزش بكشد؟
اصلاً فضاي جبهه فضايي ديگر بود. به هيچ وجه اينطور مسائل مطرح نبود. هر كسي با هر جايگاهي و مسئوليتي و جايگاه اجتماعي و مادي هنگامي كه وارد جبهه مي‌شد اصلاً نمي‌دانست كه آيا برمي‌گردد يا نه.
هيچ مصونيتي نبود. چه آن كسي كه در مهندسي رزمي چه پشتيباني چه خط مقدم و ... هيچ كس نمي‌دانست كه برمي‌گردد يا نه. باز اينجا جا دارد كه خاطره‌اي را از عمليات خيبر عنوان كنم كساني كه در خيبر و جزيره بودند مي‌دانند كه در اين عمليات هيچ جانپناهي براي نيروها نبود. رزمنده‌ها در اطراف كانالي كه از كشيده شدن ۲ جاده در جزيره به وجود آمده بود جانپناه مي‌گرفتند و مستقر مي‌شدند. در اين بين يك بيل مكانيكي بود كه راننده آن شب‌ها سربيل را به زمين مي‌زد و در زير آن مي‌خوابيد تا از تير و تركش‌ها در امان باشد. يك روز صبح ما بلند شديم و هر چه آن راننده بيل را صدا كرديم بلند نشد كه نشد. پوسته بيل مكانيكي چقدر قطر دارد و چقدر محكم است. اگر خدا بخواهد تير يا تركشي حتي آن پوسته ضخيم را هم مي‌شكافد و انسان را فرا مي‌خواند. به اين ترتيب آن راننده شهيد شده بود. بنابراين من در آن مقطع تصور چنداني از آينده نداشتم.

در جبهه هم ورزش مي‌كرديد و اصلاً اهل ورزش بوديد؟
بله، طبيعتاً نيرويي كه مي‌خواست در يك عمليات و رزم شركت كند روزي ۸ تا ۱۰ كيلومتر مي‌دويد و در صبحگاه حضور پيدا مي‌كرد و بعضاً براي بالا بودن ورزيدگي و توانايي رزمنده براي شركت در عمليات شب‌ها ۳۰ الي ۴۰ كيلومتر پياده‌روي شبانه همراه خشم شب و ... انجام مي‌گرفت. حتي در اوقات فراغت ورزش‌هايي از جمله واليبال و فوتبال انجام مي‌شد و يادم است كه بچه‌ها قابلمه آورده بودند و به عنوان مرشد ورزش باستاني بر پشت آن مي‌زدند و تعداد ديگري از بچه‌ها سلاح‌هايي كه سنگين است را بر مي‌‌داشتند و به عنوان ميل استفاده مي‌كردند و به اين ترتيب ورزش باستاني هم راه افتاده بود و انجام مي‌شد.در كل بحث‌هايي كه بيشتر مطرح بود، بحث كوهنوردي، صخره‌نوردي، راهپيمايي و دويدن بود، اما ورزش‌هاي ديگري هم در اوقات فراغت صورت مي‌گرفت و علاقه به ورزش و ورزشكاران از همان ابتدا بود.

نظرتان در خصوص كادر پروري در جبهه‌ها به عنوان كسي كه در اين فضا پرورش يافته به عنوان يك بسيجي و به عرصه‌هاي مديريتي وارد شديد، چيست؟
ما كساني هستيم كه براي ما هزينه پرداخت شده است و سال‌هاي متمادي براي ما زحمت كشيده شده است. سال‌هايي كه من به عنوان بسيجي، تك بر، تك تيرانداز، فرمانده پايگاه و فرمانده حوزه انجام وظيفه كرده‌ام و امروز به چيزي به نام تجربه رسيده‌ام. اينها مسئله‌‌هايي است كه در آن فضا و در آن موقعيت براي من فراهم شده است و بزرگترها و شهدايي بودند كه من و امثال من را تعليم دادند با نفس‌هاي حقي كه داشتند، با اخلاصي كه داشتند و اگر امروز من تخصصي پيدا كرده‌ام همه‌اش از صدقه‌سر آن بچه‌ها مي‌باشد. آنها بودند كه من را آموزش دادند و تربيت كردند تا امروز من بتوانم قدمي مثبت بردارم و بتوانيم مديريت ديني را در جامعه نشان دهيم و ثابت كنيم كه مديريت ديني مي‌تواند گره‌گشاي جامعه باشد و قسمت عظيمي از مديريت من مرهون همان زحماتي است كه براي من كشيده شد و همه اينها در قالب سازمان رزم سپاه در دوران جنگ صورت گرفت و اميدوارم بتوانم قسمتي از آن زحمات را جبران كنم.
با اين تفاسير نظر شما اين است كه فضاي جبهه‌ها در پرورش كادر مجرب براي نظام موفق بوده است؟
حتماً همين طور است. جنگي كه ما درگير آن شديم، با وجود تمام ابعاد گسترده آن و تمام دشمنان تا دندان مسلح كه در روبه‌روي ما قرار داشتند و اين طرف بچه‌هايي كه براي اولين بار يك سلاح نظامي را از نزديك لمس مي‌كردند، مقابل دشمن صف آرايي مي‌كردند يك جنگ ساده و معمولي نبود. نتيجه چنين رويارويي اين مي‌شود كه ما يك وجب از خاك كشور را در دست متجاوز باقي نمي‌گذاريم، همه نشان دهنده موفقيت جبهه‌ها در كادرپروري است.

در دوره‌اي كه در پرسپوليس مدير بوديد از تجربيات حضور در جبهه بهره‌برديد؟ مثلاً استفاده از شيوه مديريت جهادي يا امثال آن؟
بله البته اگر آن آموزش‌ها نبود، اداره باشگاه پرسپوليس با ۵۰ سال قدمت و بدون پول امكان نداشت. ما باشگاهي بوديم كه در سه سالي كه من مدير بودم به لطف خدا و ائمه و دعاي مردم و نظر شهدا و ... توانستيم سه جام كه يكي ليگ برتري و دو جام حذفي را در بر مي‌گرفت از آن خود كنيم. ما تقريباً چيزي در حدود ۹ ميليارد تومان در سه سال از دولت پول گرفتيم. اداره تيم بزرگي مانند پرسپوليس طبيعتاً هزينه‌هاي بيشتري دارد. اگر ما صرفه‌جويي و مديريت اقتصادي و جهادي را در جبهه ياد نگرفته بوديم و آشنا نبوديم طبيعتاً اداره چنين تيمي مشكلات خاص خودش را داشت، لذا همه آن چيزهايي كه در مديريت پرسپوليس در آن شرايط اعمال شد، همه آن چيزي بود كه ما در جبهه تحت تعليم استادان و بزرگواراني كه امروز جزو شهدا و جانبازان عزيز، هستند فراگرفته بوديم. هيچ وقت دلسرد نشديم و نااميد نشديم، هرگاه كه بر زمين خورديم دست بر زانو گذاشتيم و يا علي گفتيم و پا شديم و كمك كرديم كه كار انجام گيرد و به پيش برويم. مثلاً اتفاقي مي‌افتاد پنج باخت پشت سر هم نصيبمان مي‌شد. چنين شرايطي آن هم براي باشگاهي مانند پرسپوليس ناگوار بود و مي‌توانست اين تيم را به حاشيه ببرد، اگر آن مديريت‌ها نبود و اگر آن آموزش‌هاي متعالي نبود، ‌امكان اداره شرايط و بحران‌هاي مديريتي امكان‌پذير نبود. خيلي وقت‌ها من دست بچه‌ها را مي‌گرفتم در صورتي كه خودم در شرايط بسيار بد روحي بودم و اين حالت من را ياد عمليات‌ها و رفتار فرمانده گردان‌ها مي‌انداخت. در لحظاتي با اينكه ما در عملياتي عدم‌الفتح را داشتيم و شهدايي را هم تقديم مي‌كرديم و فرماندهان در شرايط بسيار بد روحي قرار داشتند، اما باز مي‌آمدند و به بچه‌ها روحيه مي‌دادند و همه را راه مي‌انداختند. در نهايت خدا لطف كرد و به بركت شهدا در سه سالي كه من توفيق داشتم در جمع ورزشكاران باشم اين سه جام را توانستيم كسب كنيم كه مديريت حاصل نتيجه آموزش‌ها در همان دوران و همان فضاها بود.

به نظر شما اين ضعفي كه در مديريت جامعه مشاهده مي‌شود از كجا نشأت مي‌گيرد؟
به نظر من كه مديريت جنگ را ديده‌ام و مديريت جنگ يك نوع مديريت خارق‌العاده بود. چنانكه كسب مديريت و اداره جنگ ما و آكادمي جنگ ما با آنها فرق مي‌كرد. در آموزش‌هاي اغلب نيروهاي نظامي يك فرمانده عقب مي‌ايستد و به نيروهايش مي‌گويد برويد. اما ما خودمان صاحب سبك بوديم. كسي كه در خط حضور داشت فرمانده بود و مي‌گفت كه بياييد، نه اينكه برويد. در صورتي كه اين كار بر خلاف تمام آموزش‌هاي مديريتي جنگ در سطح جهان است. به همين خاطر مي‌بينيد كه در لشكر ۲۷ حضرت رسول (ص) هفت نفر از فرماندهان لشكر به شهادت رسيده‌اند و اين گواه بر صحبت من است. به هر حال اين نوع مديريت امتحان خود را در سخت‌ترين شرايط پس داده است. اگر از آن نوع مديريت مغفول بمانيم حتماً‌ به مشكل برمي‌خوريم.

مردان يا مديراني كه در جنگ شركت كردند چه تجربياتي را كسب كردند كه منحصر به آنهاست و چگونه مي‌توان از اين تجربيات در عرصه‌هاي مديريتي كشور استفاده برد؟
هزينه‌اي كه براي ما پرداخت شده است، بعد مادي آن در يك طرف،‌ براي آموزش و تعليم ما خون داده شده است. جوان‌هايي كه با رفتنشان بر دل پدر و مادر و همسر و فرزندان خود داغ گذاشتند. داغي كه هيچ‌گاه كهنه و به فراموشي سپرده نمي‌شود. مديريتي كه ما آموختيم مديريت خون و شهادت است و لذا اين را ما در منطقه و در جوار اين انسان‌ها كسب كرديم كه منحصر براي بچه‌هاي جنگ است. الان در حدود ۱۶ سال است كه كار كنگره شهدا انجام مي‌دهم و خدا توفيق داده است كه هر هفته‌ مهمان يك خانواده شهدا هستيم و به خدمتشان مي‌رويم. وقتي از اغلب آنها مي‌پرسم كه آيا اين عضو شهيد خانواده را فراموش نكرده‌ايد و شده يك روز بلند شويد و آن را به ياد نياوريد، در جواب نگاه‌هاي عاقل اندرسفيه به من مي‌كنند كه كلي حرف در آن نهفته است. من مي‌گويم اين جواب براي ماست. امروز وقتي پشت اين ميزها مي‌نشينيم يادمان نرود كه اينها براي ما نيست، متعلق به شهداست. اگر آنها بودند ما پشت اين ميزها نبوديم. لذا مديريت جهادي با تمام مديريت‌هاي دنيا فرق دارد. پس نبايد بگوييم اينها فقط متعلق به آن دوران و سرزمين‌هاست و خدا نياورد روزي كه ما يادمان برود اين ميزها متعلق به شهداست. در واقع ما در غياب آنها پشت ميز نشستيم.

در صحبت‌ها فرموديد كه يكي از برادرانتان به نام امير در جنگ به شهادت رسيده است، از اين شهيد بزرگوار برايمان بگوييد.
امير متولد ۱۳۴۰ در اهواز و چهار سال از من بزرگ‌تر بود. از روزهاي اول جنگ در مناطق در ستاد جنگ‌هاي نامنظم در خدمت شهيد بزرگوار چمران و حدود هشت ماه آنجا بود كه مجروح شد و برگشت. سپس به سربازي رفت و در دوران خدمت در نيروي هوايي مسئول گروه ضربت بود. اول اسفند ۶۲ خدمتش تمام شد و فرداي همان روز به عنوان بسيجي به جبهه‌ها برگشت.

آيا در عملياتي با هم شركت كرده‌ايد و خاطره‌اي از آن شهيد به يادگار برايتان مانده است كه بازگو كنيد؟
سال ۶۲ عمليات خيبر من در گردان مالك لشكر ۲۷ بودم. ايشان اول اسفند سربازي و خدمتش به پايان رسيد و بچه‌ها و دوستان مي‌گفتند كه آمده بود و براي اعزام التماس مي‌كرد. حتي مادر ما كه در سالگرد امير فوت كرد به او مي‌گويد شما بمانيد، حبيب جبهه است، برگردد بعد شما برويد كه شهيد التماس مي‌كند همين يك عمليات را بگذاريد بروم تا بعد.
بعد كه از مرحله اول خيبر برگشتيم دو كوهه من ايشان را ديدم و بعد از سلام و احوالپرسي گفتم اينجا چه مي‌كني؟ گفت سربازي‌ام تمام شده و آمدم. با توجه به سوابقي كه داشت در آن گردان از نيروهاي سپاهيان محمد معاون گردان شده بود. ما رفتيم با گردان مالك در جفير مستقر شديم. در همان لحظه ديدم دوتا هواپيما به حالت شيرجه به سمت ما مي‌آيند كه ناگهان برادرم و شهيد رضا دادخواه را در زير مسير هواپيما ديدم. در همان حين هواپيما دوتا راكت در وسط نيروها زد. ديدم كه خدا را شكر اين دوتا زنده‌اند و جنازه‌ها و مجروحان را جابه‌جا مي‌كنند. بعد از جابه‌جايي از امير سؤال كردم كه شما اينجا چه مي‌كنيد مگر جاي ديگري نبوديد؟ گفت كه ما اعزام گرفتيم و آمديم. بعد برگشتيم دوكوهه و با گردان ابوذر به سمت جزيره برگشتيم كه يادم است تقريباً تمام بچه محل‌ها در اين گردان بوديم. رفتيم به جزيره و در آنجا مستقر شديم. ساعت پنج يا شش صبح بود، پا شديم نماز را خوانديم كه ديديم نيست. بعد از اينكه به دنبالش گشتيم، ديديم يك تانكي در ميان باتلا‌ق‌ها گير كرده بود. رفته و دارد مهمات آن را خالي مي‌كند كه برگردانيم عقب. يك دهكده‌اي جلوي ما بود، دستور داشتيم دهكده را بگيريم. با هم در يك دسته بوديم، ماشيني كه براي ما سلاح و مهمات آورده بود، پنچر شده و كنار جاده بود. در همين حين كه دسته از كنار اين ماشين حركت مي‌كرد يك تير غيبي آمد و به اين ماشين خورد و گلوله‌هاي درون آن شروع به انفجار كرد. طبيعتا قسمتي از دسته اين سمت ماشين ماند و قسمتي ديگر آن سوي ماشين كه امير در همان جا به شهادت رسيد. او سال ۶۲ شهيد شد و سال ۷۶ جنازه‌اش را كه چند تكه استخوانش مانده بود، براي ما آوردند.

نقش برادرتان در شكل‌گيري و جهت‌دهي اعتقادي شما چقدر بوده است؟
بايد باور كنيم كه وقتي بزرگ‌تر مسيري را مي‌رود در طي مسير كوچك‌تر‌ها نقش مهمي دارد. مثلا مادر هرچه كند بچه ياد مي‌گيرد. مانند زندگي حضرت زهرا(س) و زندگي و شهادت امام حسن(ع)، امام حسين(ع) و حضرت زينب(س) و... من يك تعبيري نسبت به اين بچه و شهدا و جانبازان دارم و مي‌گويم اينها نسلي بودند كه وقتي خدا ترس را تقسيم مي‌كرد اينها غايب بودند و هيچ چيز جز خود خدا را نمي‌ديدند و در او ذوب شده بودند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار