کد خبر: 520998
تعداد نظرات: ۲ نظر
تاریخ انتشار: ۲۷ فروردين ۱۳۹۲ - ۰۹:۴۲
گفت‌وگوي «جوان» با سردار سعيد قاسمي، دوست و شاهد شهادت شهيد مهندس سعيد يزدان‌پرست
پويان شريعت
بيستم فروردين ماه ۱۳۷۲، اتفاقي در منطقه عملياتي فكه افتاد كه تكرار تاريخ بود و خوني روي اين زمين پرحادثه جاري گشت. اتفاقي كه در آن شهيدان سيد مرتضي آويني و سعيد يزدان‌پرست براي تهيه مستند به قتلگاه فكه رفته بودند و آسماني شدند و ضايعه آن اتفاق در چنين روزهايي مشاهده مي‌شود. اما مسئله‌اي كه در اين خصوص جلوه مي‌كند اين است كه هر دوي آن عزيزان تا آن روز در ميان عموم مردم كشور ناشناخته بودند، اما يكي از آنان در سال‌هاي پس از شهادت به يكي از شناخته شده‌‌ترين و پرآوازه‌ترين شهداي انقلاب اسلامي مبدل گشت و ديگري كه در كنار همان شهيد آسماني شد رفته رفته به بوته فراموشي سپرده شد و كار به جايي رسيده است كه امروزه در سالگرد شهادتشان هيچ نامي از يزدان‌پرست برده نمي‌شود. در توصيف ميزان مظلوميت و گمنامي اين شهيد همين بس كه با گذشت ۲۰ سال از شهادتش هنوز هيچ مطلب در خور توجهي حتي از سوي رسانه‌ها به نسل امروز ارائه نشده است. به همين خاطر روزنامه جوان بر آن شد تا در سالگرد شهادت اين دو بزرگوار در گفت‌وگويي به معرفي اجمالي شهيد يزدان‌پرست و چگونگي شهادت او در قتلگاه فكه در مصاحبه‌اي با هم دانشگاهي، دوست و شاهد شهادتش حاج سعيد قاسمي بپردازد كه خواندنش خالي از لطف نيست.

آشنايي و دوستي شما با شهيد يزدان‌پرست به كجا و چه زماني برمي‌گردد؟ از نحوه آشنايي و دوستيتان برايمان بگوييد.
جنگ كه تمام شد وارد دانشگاه شديم براي ادامه تحصيل. سال ورود هم من و هم سعيد يزدان‌پرست در سال ۶۷ بود. يعني هر دوي ما ورودي سال ۶۷ به دانشگاه علم و صنعت، دانشكده فني و مهندسي بوديم. در جبهه آشنايي با او نداشتم. آشنايي ما برمي‌گردد به همان روزهاي اول دانشگاه و ورودمان در دانشكده. در همان روزهاي اول كه وارد دانشكده شده بودم، همين طور كه قيافه همه دانشجوها را بررسي مي‌كردم ديدم كه اين آدم، مدل و استيل و قيافش و ... همه چيزش به ما مي‌خورد و تقريباً هم فركانس هستيم. ناخودآگاه به همديگر دل داديم و دوست شدم. در آن روزها در كلاس كه مي‌نشستيم مي‌ديدم كه در آخر كلاس مي‌نشيند و توجهي به صحبت استادها نمي‌كند و كار خودش را مي‌كند. يادم است كه كتاب دكتر شريعتي در دست داشت. ديدم با هر كسي نمي‌چرخد، فيگورهاي خاصي دارد مثلاً نماز اول وقت و .. خلاصه ديدم خودش است. در نهايت اين شد مبناي آشنايي و دوستي ما كه اتفاق خاصي هم نداشت.

چه شد كه اينقدر با هم دوست و صميمي شديد؟ سعيد يزدان‌پرست در آن مقطع چه كرده كه براي شهادت با آويني انتخاب شده است؟
فكر مي‌كنم از سال دوم تحصيل عرصه در بحث فرهنگي دانشگاه خالي شد و قديمي‌هايي كه در دفتر فرهنگي دانشگاه بودند به علت پايان نامه و ... عرصه را خالي كردند، كم‌كم اين بچه كه خودش را بروز داده بود آمد و پرچمدار فرهنگي دانشگاه شد. يعني از سوي همان قديمي‌ها دعوت شد، چون ديده بودند كه اين بچه اهل مطالعه است،دست به قلم است و خلاصه آنچه همه خوبان دارند او تنها دارد. شد آنچه مي‌دانيد و در واقع سعيد يزدان‌پرست مسئول دفتر فرهنگي دانشكده معماري و شهرسازي دانشگاه شد. در اين مقطع سه اردو گذاشت كه يكي براي كلاسمان بود و بقيه هم براي دانشكده صورت گرفت. حالا در اين اردوها همه نوع آدم با هر نوع تيپ تفكري حضور داشت. آدم‌هايي كه هيچ قيد و بندي هم نداشتند و اصلاً به جبهه و جنگ و اين طور مسائل اعتقادي نداشتند و خانوادگي با اين مفاهيم بيگانه بودند، حضور پيدا كردند و اين انسان با اظهار احترام و محبت و حالت‌هاي دوست‌داشتني و گشاده‌رويي كه داشت همه را جذب خودش كرده بود كه اوج اين مطلب در زمان شهادت متبلور است. شهادت سعيد همه را متأثر و داغدار كرد، چون همه شيفته مرام و اخلاق حسنه سعيد شده بودند. يكي از اردوها و سفرهايي كه قبل از شهادت با او داشتيم، بحث سفر به سوريه بود. مسئله‌اي كه پيش از هر چيز باعث انعطاف و تأثيرگذاري در بچه‌ها شده بود. اخلاص و بي‌ريا بودن سعيد در به جا آوردن زيارت و نماز ديدني بود. اين بچه كلاً عجيب و غريب بود. كساني كه معماري و شهرسازي خوانده‌اند، مي‌دانند كه شب‌هاي آخر ترم براي دانشجو خيلي تنگ و فشرده است و او به جاي اينكه ديگران را به كار بگيرد، مي‌ديدي كه خيلي آرام مشغول كمك به ديگران براي تحويل كارهايشان به استادان بود. براي دانشجوها كارهايشان را رنگ مي‌زد، پرسپكتيوش و پرسوناژگذاري‌اش قشنگ بود. حالا به سعيد بگو برادر كار مونده، بيا كار خودت را انجام بده، اصلاً در اين احوالات نبود كه نبود. خيلي عجيب است، من خودم چنين روحياتي ندارم. من خودم واحدم پاس نمي‌شود بعد بيايم براي ديگران كار انجام بدهم؟ ولي سعيد اينطور آدمي نبود. الان سفر مي‌رويد، مسئول، آقا بالاسر است و فقط دستور مي‌دهد، اما سعيد مسئوليت مي‌پذيرفت خودش آستين بالا مي‌زد و كار مي‌كرد، حالا چون مسئول دفتر فرهنگي شده بنشيند و دستور بدهد، خير. خودش مي‌آمد زير بار را مي‌گرفت. اهل مطالعه بودنش و حرام و حلال را به شدت دقت كردنش از ويژگي‌هاي عجيب اين بچه بود.

خاطره‌اي هم از دوران دانشجويي‌تان داريد؟
خاطره‌اي از او به ياد دارم كه چند جاي ديگر هم گفته‌ام و گفتنش اينجا خالي از لطف نيست. مي‌دانيد بعد از اينكه پايان‌نامه مي‌دهند، بعدش شيريني‌خوران است. يكي از اين دانشجو‌ها اگر اشتباه نكنم، دختر خانمي بود كه پايا‌ن‌نامه داده بود و يك جعبه شيريني خامه‌اي گرفته بود و‌ آورده بود، بعد ما هم منتظر اينكه دقيقه ۹۰ به اين كيك خامه‌اي‌ها حمله كنيم و از طرفي نمي‌توانستيم جلوي شكم خود را نگه داريم، ريختيم روي اين شيريني. ديدم سعيد اصلاً جلو نيامد و من هم حالا مي‌دانم كه سعيد اهل شيريني‌ خوردن و اينطور مسائل است. از طرفي در طول اين مدت به اين نتيجه رسيده بودم كه اين آدم همه مسائل را با يك ذكاوت و دقت عجيبي مي‌بيند. چه او كاري را بكند و چه نكند يك قصه‌اي پشت آن است. رفتم جلو گفتم سعيد شيريني نمي‌خوري؟ گفت حالا ولش كن. گفتم تا نگي نمي‌شود. مگر چه شده است؟ گفت ببين حاجي اين بنده خدا خودش و خانواده‌اش اصلاً تو چارچوب اعتقادي نيستند. به هر حال خوردن شيريني او به نظر من كراهت دارد. حالا من را مي‌گويي؟ همين‌طور مانده و در فكر فرو رفتم. ديدم راست مي‌گويد اين بنده خدا اصلاً در چارچوب اعتقادي نيست. اما حالا يك شيريني مي‌خوردي. طوري نمي‌شد. توجه داشتن به لقمه از خصوصيات بارز سعيد بود. پياده بوديم داشتيم از خيابان رد مي‌شديم، مي‌ديديم كه ايستاده است. آقا چرا نمي‌آيي؟ پاسخ مي‌داد چراغ قرمز است. قرمز است كه قرمز است. ماشين نمي‌آيد. در جواب مي‌گفت خير. تخلف از قوانين، تخلف از شرع است، فرقي نمي‌كند با نماز و خمس و... به او مي‌گفتم بابا تو ديوانه‌اي! بايستيم پشت چراغ تا براي من عابر پياده سبز شود. اين دست رفتارها بود كه سعيد يزدان‌پرست را همراه آويني كرد. اين صحبت‌ها براي سال ۶۸ است. الان در سال ۹۲ بعضي افراد شتر را با بارش مي‌برند. اما او در آن زمان ديد و گستره تفكر اينچنيني داشت.

از چگونگي رفتن به فكه و همراهي شهيد يزدان‌پرست با خودتان بگوييد. چه شد كه سعيد يزدان‌پرست به فكه آمد؟ او اصلاً به جبهه رفته بود؟
يزدان‌پرست ۴۵ ماه سابقه حضور در جبهه‌هاي غرب را داشت. اما در مورد سفر به فكه بايد بگويم يك فيلمي از فكه و قتلگاه و تفحص شهدا به سيدمرتضي نشان داده بودند كه سيد مرتضي به شدت به هم ريخته بود. بعد از جنگ او شروع كرده بود تا خط به خط و محور به محور از جبهه‌هاي جنوب دوباره كار فيلمسازي انجام دهد. در آن مقطع در سوسنگرد بود كه وقتي داستان فكه را شنيد كه در تفحص شهدا اهمال مي‌شود به شدت به هم ريخت. مي‌گفت شما داريد جنايت مي‌كنيد. يعني چي اين استخوان‌ها را مي‌ريزيد در گوني و برمي‌گردانيد. در فيلم نشان مي‌داد كه چگونه استخوان‌ شهدا با بي‌دقتي جمع‌آوري مي‌شود. آويني مي‌گفت براي هر يك از جنازه‌ها بايد دو هزار تا دوربين تصوير بگيرد. يادم است كه سيد مرتضي مي‌گفت من از اينجا يك كربلايي درست كنم كه بيا و ببين. سعيد يزدان‌پرست هم وقتي اين فيلم را ديد، با توجه به اينكه روحيه‌اي لطيف هم داشت او هم داغان شد. به من گفت حاجي اگه قرار شد برويد آنجا حتماً من را خبر كن تا من هم بيايم و من را ببريد. آقا سيد مرتضي هم گير شش پيچ كه قرار بگذار برويم، يك زماني من را سركار نگذاري و از اين طور حرف‌ها كه قرار شد ۱۷ فروردين به فكه برويم. قرار شد ما با ماشين با بچه‌هاي روايت و آقا سيد مرتضي فكر كنم به‌خاطر كمردرد با هواپيما بيايد و آنجا هماهنگ شويم و به منطقه برويم. من هم به سعيد اطلاع دادم كه فلان روز بعد از تعطيلات نوروز است و دانشگاه تق و لق است مي‌خواهيم برويم. وقتي در مكان روايت حاضر شديم به آقا سيد گفتم آقا جان در اين جاده قم شهرك سينمايي ساختند، بيا همين‌جا فيلم را بساز، اما ول‌كن نبود. حتي يادم است وارد منطقه كه شديم با وجود بچه‌هاي اطلاعات شناسايي، قتلگاه و مسير را گم كرديم. به هر حال رفتيم به سمت قتلگاه و آن قصه‌اي كه همه مي‌دانيد اتفاق افتاد.

از روز شهادت و لحظه شهادت و چگونگي اين اتفاق برايمان بگوييد.
روز ۲۰ فروردين ۷۲ بود. گفتم كه در مقطعي از كار مستندسازي در فكه گم شديم. بعد از گم شدن يعني گم كردن منطقه و بحث و بررسي براي حركت دو تا تيم شديم كه فيلم‌هايش موجود است. ستون شديم يكي دو تا تخريب ‌چي جلوي ستون كه مي‌گفتند پا جاي ردپاي ما بگذاريد و خيلي براي من عجيب است كه سيد مرتضي به فيلمبردار گفت ردپاي اينها را بگير. كه رد‌پاي من و سعيد در فيلم هست. رسيديم به يك مين والمري. به فيلمبردار گفت اين را بگير يكدفعه گفت برويم ديگر چرا ايستاده‌ايد. به آقا سيد مرتضي گفتم: آقا سيد ميدان مين است بايد كمي با تأمل حركت كرد. اينجا من نفر دوم ستون بودم و سعيد يزدان پرست آخر ستون بود و پشت سر مرتضي حركت مي‌كرد. صداي انفجار كه آمد برگشتم ديدم سيد روي مين رفته و سعيد يزدان‌پرست هم افتاده بود. آمديم بالاي سر سيد مرتضي كه اصغر بختياري به آقا سيد گفت: آقا سيد چيزي نشده نگران نباشيد. آدمي كه غافلگير نشده باشد اين صحنه‌ها و اتفاق‌ها را روي هوا مي‌زند و در جواب اصغر، آقا سيد گفت: اصغرجان چيزي نشده! ما براي همين حرف‌ها آمده‌ايم. بند پوتينم را باز كردم و بستم دور پاي سيد، اما ديدم كه كارايي ندارد، پا اصلاً قطع شده بود. در همين احوال آقا سيد را ول كردم و آمدم بالاي سرسعيد. ديدم اين بچه با آن زيبايي چطور روي زمين است. بعد ديدم كه يك تركش گوشه چشم سعيد نشسته و رفته داخل، اما خيلي اذيت شدم، يك لحظه دست انداختم تا آن را در بياورم، گفت چي كار مي‌كني حاجي؟ ولش كن، بگذار باشد. در اين احوال يك فكرهايي در سرم مي‌گذشت كه نگو. مثلاً فكر مي‌كردم بعد از اين بايد سيد را با پاي قطع شده ببينم يا بايد سيد را روي ويلچر هل بدهم و بعد جواب مردم را چه ‌بايد داد. اگر برگرديم همه سركوفت مي‌زنند و ... اما اصلاً فكر نمي‌كردم كه مي‌شود بدتر از اين هم بشود. قاسم دهقان كه بعدها به شهادت رسيد با ميله نبشي‌ها و اوركت‌ها برانكارد درست كرد. اتفاق بدتر اين بود كه اگر مسير را ادامه مي‌داديم زودتر به ماشين‌ها مي‌رسيديم اما جلوي راهمان پر از ميادين مين بود. دودستگي افتاده بود بين بچه‌ها كه يك سري مي‌گفتند از اين مسير كه آمديم برگرديم و يك سري مي‌گفتند كه همين ميدان مين را ادامه دهيم و اينها را ببريم. حالا هر دوي اين دو مجروح سنگين. همه بچه‌ها هم به نوعي مجروح شده بودند. از طرف ديگر توي رمل پشت سر هم پاهايمان پيچ مي‌خورد. يادم است كه من عقب برانكارد را گرفته بودم. چند بار پاي آقا سيد كشيده شد زير پاهايم، من يك لحظه چشم‌هايم را بستم. اين پارا برداشتم و برعكس بر روي سينه او گذاشتم كه آقا سيد گفت چي كار مي‌كني. ولش كن. برانكارد سعيد هم پشت سر ما مي‌آمد. شايد يكي از دلايل اينكه من با برانكارد سيد مرتضي آمدم، اين بود كه توان اين را نداشتم در چهره سعيد نگاه كنم و خجالت مي‌كشيدم. رسيديم به ماشين بچه‌هاي روايت و اينها را گذاشتيم داخل، قاسم دهقان پشت سرهم تنفس مصنوعي مي‌داد به آويني و مي‌گفت بچه‌ها سوره حمد را بخوانيد، روايت داريم اگر سوره حمد را خوانديد و مرده زنده شد تعجب نكنيد. ۴۵ دقيقه طول كشيد كه به پست اورژانس رسيديم اما كار تمام شده بود. اصلاً نمي‌خواستم باور كنم كه كار تمام شده است، برگرديم چه بگويم؟ خيلي رفيق قديمي‌هاي آويني آنجا بودند اما حالا بايد سعيد يزدان‌پرست بيايد و بال ديگر پرواز آويني شود.

و سخن پاياني
بعد از شهادت اين دو بزرگوار يك نمايشگاه مانندي در دانشكده از نقاشي‌ها و دستخط‌هاي شهيد سعيد يزدان‌پرست برگزار كردند. نكته عجيبي كه مرا تحت تأثير قرار داد يكي از پرسوناژهاي سعيد (طرح‌هايي كه با مداد كشيده مي‌شود) بود، همان طرحي است كه در زمان شهادت عكسش موجود است. يعني اگر شما حالت خوابيدن سعيد را در ميدان مين ببينيد بعد متوجه مي‌شويد كه سعيد طرح اين اتفاق را (چگونه خوابيدن او بعد از انفجار) قبل‌ها كشيده است و اين نشان دهنده اين بود كه اينها آگاهي نسبت به اين موضوع داشتند. وقتي اين پرسوناژها را مشاهده مي‌كنيد مي‌بينيد كه سعيد يزدان پرست همان عكسي كه اصغر بختياري از آنها در ميدان مين بعد از انفجار گرفته را مدت‌ها قبل كشيده بود.
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۲
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۵۶ - ۱۳۹۸/۰۳/۱۱
0
4
آیا این شرط انصاف است که در سالگرد شهادت شهیدان سید مرتضی آوینی و محمد سعید یزدانپرست، صدا و سیما، اسم شهید محمد سعید یزدانپرست را نبرد؟
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۱:۵۰ - ۱۳۹۹/۰۲/۰۳
0
3
پندار ما این است ک ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت ان است ک زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند....
شهید اوینی
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار