کد خبر: 1364833
تاریخ انتشار: ۰۱ تير ۱۴۰۵ - ۰۴:۲۰
مروری بر زندگی شهیدان رقیه بازگیر و فاطمه میرنصیری از شهدای جنگ رمضان در گفت‌وگوی «جوان» با یکی از اقوام‌شان
قرائت سوره فتح در شبی که پایانش با شهادت همراه بود خواهر شهیدم رقیه بازگیر چند روز پیش از شهادتش می‌گفت یک فراخوان دادم تا کارکنان شبکه بهداشت و علوم پزشکی هر کاری از دست‌شان برمی‌آید برای کمک به جبهه خودی انجام بدهند. از کمک‌های اولیه بگیر تا موارد دیگر، سعی کرده بود از ظرفیت موجود در بین همکارانش استفاده کند. خیلی دغدغه کشورمان را در شرایط جنگی داشت
علیرضا محمدی

جوان آنلاین: شهید رقیه بازگیر، از اعضای خانواده بازگیر بود که در بمباران بامداد ۲۰ اسفندماه ۱۴۰۴ خانه مسکونی‌شان به دست امریکا و رژیم صهیونیستی به شهادت رسید. این شهید در جایگاه کارشناس بهداشت حرفه‌ای در شبکه بهداشت کشور مشغول خدمت بود و به واسطه شغلی که داشت، از جامعه ایثارگران بود. شهیده بازگیر متولد ۱۳۶۹ بود و در هنگام شهادت ۳۵ سال داشت. خواهر شهید می‌گوید آخرین باری که با خواهرم صحبت کردم، بسیار نگران کشورمان بود. از من می‌پرسید نهایت این جنگ چه می‌شود و چه اتفاقی برای ایران می‌افتد. من کمی او را دلداری دادم و بعد از هم خداحافظی کردیم. دریغ از آنکه نمی‌دانستم چند ساعت بعد رقیه به شهادت می‌رسد. در ماجرای شهادت خانواده بازگیر، فاطمه میرنصیری، عروس خانواده نیز به همراه فرزندش محمدجواد شهید شد. در ادامه گفت‌و‌گو با سعیده بازگیر، به معرفی این شهید گرانقدر می‌پردازیم. 

رقیه‌خانم، خواهر بزرگ‌تر شما بودند؟

بله، ایشان تقریباً سه، چهار سال از من بزرگ‌تر بودند. ۱۳ بهمن ۶۹ در روستای انگز خرم‌آباد متولد شدند و از همان کودکی بسیار درسخوان بودند. تقریباً همه ما می‌دانستیم که او وقتی بزرگ شود، از نظر تحصیلات به جایگاهی می‌رسد. آن زمان مدارس روستای ما خیلی اوضاع درستی نداشتند. از طرف دیگر خانه‌مان کوچک بود و به خاطر شلوغی خانه، رقیه برای اینکه بتواند درس بخواند به حمام در حیاط خانه می‌رفت. این حمام را پدرمان صرفاً برای استحمام ساخته بود و سقف و دیوار‌های خیلی محکمی نداشت. ولی، چون داخل خانه هفت‌نفری زندگی می‌کردیم و غالباً شلوغ بود، رقیه حتی در سرمای زمستان به آنجا می‌رفت تا در سکوت درسش را بخواند. یادم است وقتی که مهمانی یا جایی می‌رفتیم، اغلب اوقات خواهرم در خانه می‌ماند و درس می‌خواند. نهایتاً هم در رشته بهداشت حرفه‌ای در دانشگاه علوم پزشکی خرم‌آباد قبول شد. بعد‌ها اوضاع مالی ما تا حدی تغییر کرد و خانه‌مان بزرگ‌تر شد. ولی آن زمانی که رقیه درس می‌خواند، شرایط تحصیلش سخت بود. ایشان همه این سختی‌ها را تحمل کرد و نهایتاً وارد دانشگاه شد. 

در فضای مجازی مطالبی در خصوص خدمات خواهرتان در شبکه بهداشت کشور دیدم. گویا ایشان زندگی‌اش را وقف کارش کرده بود؟

خواهرم خیلی به رشته تحصیلی‌اش علاقه داشت، چون در مقطع کارشناسی با معدل بالایی فارغ‌التحصیل شده بود، بدون کنکور و برای ادامه تحصیل در مقطع ارشد بورسیه دانشگاه شد. اما به خاطر خانواده، دوست داشت قبل از ادامه تحصیل، در آزمون استخدامی شرکت کند و بعد درسش را ادامه بدهد. به همین ترتیب، توانست در مرکز بهداشت شوشتر (استان خوزستان) مشغول شود. شش سال به آنجا رفت و به رغم آنکه از خانه دور بود، هیچ‌وقت ذره‌ای این دوری باعث نشد به لحاظ ارتباطات عاطفی از خانواده دور شود. دوستانش به او می‌گفتند تو که در خوزستان هستی و هوای اینجا گرم است، لازم نیست همه‌جا چادر سر کنی. پدر و برادرانت هم که اینجا نیستند مراعات حال آنها را بکنی. خواهرم در جواب می‌گفت من حجاب را خودم انتخاب کردم و ربطی به این ندارد که خانواده‌ام دور یا نزدیک باشند. این را با عقل و درک خودم پذیرفتم، بنابراین هرچقدر هم که از خانه‌مان دور باشم، راضی نیستم ذره‌ای از حجابم کم شود. 

پس عقاید مذهبی محکمی داشتند.

بله، نه تنها به لحاظ مذهبی و اعتقادی که به نظام اسلامی و رهبر شهید هم بسیار حساس بود. بار‌ها پیش می‌آمد که در محیط کارش یا در دانشگاه با برخی از افراد منتقد یا حتی معاند مواجه می‌شد و بحث‌هایی پیش می‌آمد. ایشان همیشه با آرامش جواب آنها را می‌داد و از اعتقاداتش دفاع می‌کرد. خواهرم شش سال از خانه دور بود و در محیط بیرون کار می‌کرد. ولی ما هیچ تغییری نه در ظاهر و نه در عقاید او مشاهده نکردیم. ایشان بعد از مدتی که در خوزستان بود، ارشدش را در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان قبول شد و دو، سه سال هم به آنجا رفت. مهندسی بهداشت داشت و به جهت تجربیاتش او را مسئول بازرسی و رسیدگی به امور ایمنی کارخانه‌ها کرده بودند. خیلی هم مقید بود که حتماً خودش در این بازدید‌ها حضور داشته باشد. گاهی یک کارخانه خیلی دور بود، ولی خواهرم طبق وظایفش حتماً خودش را به آنجا می‌رساند و موارد ایمنی را چک می‌کرد. پیش می‌آمد که دوستانش می‌گفتند بعضی از همکار‌ها همین‌طوری فرم‌ها را پر می‌کنند و این همه راه را نمی‌روند. ولی خواهرم می‌گفت من خودم حتماً باید به محل مورد نظر بروم و بعد از بازدید نظر کارشناسی‌ام را بدهم. نمی‌خواهم در اثر اهمال‌کاری، در موارد ایمنی خللی پیش بیاید و وجدانم نمی‌پذیرد چنین کاری کنم. 

جایگاه اجتماعی‌شان باعث شده بود که تغییر در روحیات ایشان پیش بیاید؟

به هیچ عنوان، هر وقت که به خرم‌آباد برمی‌گشت، سریع با ما یا دوستانش تماس می‌گرفت و پیگیرمان می‌شد. بسیار هم دلسوز و مهربان بود و اصلاً طاقت نداشت ذره‌ای سختی به عزیزانش برسد. مثلاً وقتی من از مرگ حرف می‌زدم، خیلی ناراحت می‌شد و می‌گفت هیچ‌وقت از این حرف‌ها نزن. گاهی فکر می‌کنم که رقیه باید در آن حادثه بمباران از دنیا می‌رفت وگرنه نمی‌دانم چطور می‌توانست دوری برادر و مادرش را تحمل کند. 

ایشان چه فعالیت‌های جهادی یا خدماتی داشتند؟

شهید در کمک به دیگران یا هیئات مذهبی بسیار دست‌ودلباز بود. مثلاً من اگر برای هیئت از او درخواست کمک می‌کردم، همیشه مبالغی را اهدا می‌کرد که چشمگیر بود. یا وقتی به زیارت امام رضا (ع) می‌رفتیم، او همیشه مبالغ عمده‌ای را به حرم هدیه می‌کرد. وصیت هم کرده بود که بعد از مرگش اگر امکان اهدای اعضای بدنش وجود داشت، حتماً اهدای عضو کند. یادم است خودش می‌گفت احیای یک نفر یعنی احیای کل جامعه و خیلی روی این موضوع تأکید داشت. در بحث ترک اعتیاد هم خیلی دوست داشت افراد را از این بلای خانمان‌سوز نجات بدهد. همچنین در کمک به تهیه وسایلی برای افراد مستمند، رقیه سعی می‌کرد به صورت ویژه‌ای به آن فرد کمک کند. کلاً در هرکاری که عام‌المنفعه بود، دستی بر آتش داشت و تا آنجا که می‌توانست کمک می‌کرد. 

نظر شهید در خصوص جنگ تحمیلی سوم چه بود؟

ایشان چه در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه و چه در جنگ رمضان، بسیار فعال بود. در جنگ تحمیلی رمضان که خود رقیه نیز از شهدای آن نام گرفت، چند روز قبل از شهادتش می‌گفت یک فراخوانی دادم تا کارکنان شبکه بهداشت و علوم پزشکی هر کاری از دست‌شان برمی‌آید برای کمک به جبهه خودی انجام بدهند. از کمک‌های اولیه بگیر تا موارد دیگر، سعی کرده بود از ظرفیت موجود در بین همکارانش استفاده کند. خیلی دغدغه کشورمان را در شرایط جنگی داشت. در جنگ ۱۲ روزه یادم است آن قدر ناراحت بود و به اوضاع حساس شده بود که نمی‌توانست روی پاهایش بایستد. مرتب می‌گفت کشورمان چه می‌شود. عاقبت جنگ چه می‌شود. شب شهادت رقیه و سایر اعضای خانواده، من خانه پدرم مهمان بودم. رقیه از سرنوشت جنگ از من پرسید و من هم گفتم ما باید منتظر امتحان‌های سخت‌تری باشیم و روحیه خودمان را حفظ کنیم. این آخرین دیدار ما بود و چند ساعت بعد رقیه به شهادت رسید. 

چه خاطره‌ای از شهیده در ذهن‌تان بیشتر مرور می‌شود؟

همسرم یک انگشتر نقره برای روز زن برایم کادو گرفته و این انگشتر را در حرم حضرت معصومه (س) به من داده بود؛ لذا خیلی برایم ارزش داشت. رقیه چند روز قبل از شهادتش انگشتر را در دست من دید و گفت چقدر قشنگ است. چند روزی این انگشتر را به من امانت بده. اما من قبول نکردم. رقیه یک انگشتر طلا به من داد و گفت این انگشتر را تو نگهدار و در عوض انگشتر خودت را بده. باز هم قبول نکردم و گفت انگشتر من که طلا است و ارزش بیشتری دارد. این را به من بده. با اصرار او، قبول کردم و انگشتر نقره را به خواهرم دادم. رقیه قول داده بود که انگشتر را به من پس بدهد و امانت را به من برگرداند. بعد از شهادتش در حادثه بمباران خانه‌مان، فقط یک کف دست از خواهرم برجای مانده بود. همان زمان عمویم من را صدا کرد و گفت می‌خواهم چیزی به تو بدهم که باید قدرش را خوب بدانی. من گفتم چی هست؟ گفت از رقیه فقط دستش باقی مانده و انگشتر نقره‌ای در دستش مانده است. عمو انگشتر را به من داد. وقتی دیدم، متوجه شدم انگشتر خودم است. انگار فقط یک کف دست از رقیه باقی مانده بود تا امانتش را به من برگرداند. 

از شهید فاطمه میرنصیری بگویید. ایشان موقع شهادت چند سال داشتند؟

فاطمه‌خانم همسر برادر بزرگم موقع شهادت ۲۴ سال داشت. ایشان متولد ششم تیرماه سال ۱۳۸۰ بود. فاطمه از سن کم عروس خانواده ما شده بود. موقع شهادت دو فرزند داشت که محمدجواد چهارساله در واقعه بمباران در کنار مادر به شهادت رسید. فرزند سوم را هم باردار بود که قسمت نشد این بچه به دنیا بیاید. 

فرزند دیگرشان کجا بودند؟

علیرضای شش ساله فرزند اول برادرم و همسر شهیدشان است که سال ۹۸ به دنیا آمد و سال ۱۴۰۰ هم خدا محمدجواد را به این دو امانت داد. روزی که جنگ شروع شد و بعد اعلام کردند که مقام معظم رهبری به شهادت رسیده‌اند، علیرضا پیش مادربزرگ مادری‌اش که خاله‌مان می‌شود رفت. در واقع همسربرادرم دخترخاله ما است. خاله در پلدختر زندگی می‌کند و بعد از شروع جنگ، علیرضا پیش ایشان رفت. اما محمدجواد پیش مادرش در خرم‌آباد ماند. به این ترتیب محمدجواد در واقعه بمباران شهید شد و به خواست خدا، علیرضا ماند. 

شهید فعالیت‌های اجتماعی هم داشتند؟

بله، ایشان علی‌رغم آنکه در سن پایین ازدواج کرده و بعد مادر شده بود، در بسیج فعالیت می‌کرد. زن داداش به خاطر بچه‌داری و درگیر شدن در امور جاری زندگی، تا دیپلم درس خوانده بود. بعد در کار‌های فرهنگی بسیج که خودش علاقه داشت، شرکت می‌کرد. به کار‌های هنری مثل خیاطی و کیک‌پزی و بافندگی و کار‌هایی از این دست علاقه داشت و به صورت تخصصی یاد گرفته بود. در کار‌های هیئت و مسائل فرهنگی و مذهبی، چون علاقه ذاتی داشت، هر کمکی از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. 

چه خصوصیات اخلاقی داشتند؟

ایشان، چون هم دخترخاله ما بود و از سن کم وارد خانواده ما شده بود، به نوعی خودش را عضو خانواده ما می‌دانست. خیلی هم رابطه خوبی با هم داشتیم. بعضی از سال‌ها حتی عید نوروز دوست داشت در جو خانواده ما بماند و به خانه خودشان نمی‌رفت. یک نکته جالب به شما بگویم که در خانواده ما، چون مهدی و رقیه مجرد بودند و در خانه پدری حضور داشتند، مثل خواهر و برادر فاطمه شده بودند و این سه نفر بسیار با هم رابطه نزدیک و خوبی داشتند. پدر و مادرم هم طور دیگری زن داداش را دوست داشتند. انگار که دختر خودشان است و شاید بتوانم بگویم که والدینم، فاطمه را از ما که بچه‌های خودشان بودیم بیشتر دوست داشتند. فاطمه‌خانم خیلی اخلاق خوبی داشت و حافظ قرآن هم بود. انس با قرآن باعث شده بود روحیاتی خاص پیدا کند و بسیار در خانواده ما محبوب و دوست‌داشتنی بود. 

چند جزء از قرآن را حفظ کرده بودند؟

توانسته بود با وجود مشغله زندگی و بزرگ کردن بچه‌ها، ۱۰ جزء از قرآن را حفظ کند. بعد از جنگ تحمیلی ۱۲ روزه و استرس‌هایی که دچارش شده بود، ایشان حفظ قرآن را کنار گذاشته بود. اوایل ماه رمضان، یعنی چند روز قبل از شروع جنگ تحمیلی ۴۰ روزه به خانه ما در قم آمد. من به ایشان گفتم که باید دوباره حفظ قرآن را شروع کنی. در واقع ما باید در سختی‌ها به سمت قرآن برویم. خلاصه طی صحبت‌هایی که با هم داشتیم، ایشان دوباره شروع کرد به حفظ قرآن و سراغ حفظ سوره فتح رفته بود. چون حافظه خوبی داشت، خیلی سریع این سوره را حفظ کرد. شبی که به خانه پدرم رفتم و بامداد همان روز خانواده به شهادت رسیدند، ایشان سوره فتح را از حفظ برایم خواند. این آخرین خاطرات من از همسر برادرم است که به واقع می‌توانم بگویم یک زن کامل بود. چه از لحاظ اخلاقی، چه تربیت فرزندانش، چه رابطه‌اش با ما که خانواده همسرش بودیم، مهمان‌نوازی و کمک به دیگران یک زن کامل و یک مادر و دختر نمونه بود. چون او سن کمی نسبت به ما داشت، گاهی ما چیز‌هایی را به او می‌آموختیم، ولی بعد از شهادتش متوجه شدم که او خیلی جلوتر از ما بود. فاطمه‌خانم همراه فرزند کوچ‌کترش محمدجواد شهید شد و فرزندی را هم در بطن خودش داشت. او در چنین موقعیتی به شهادت رسید و مقام شامخی را نصیب خودش کرد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار