کد خبر: 1371805
تاریخ انتشار: ۱۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۱:۲۰
وقتی بزرگ‌ترین کارخانه رؤیاسازی جهان به خط تولید سرگرمی‌های مصرفی تبدیل شد
1 هالیوود امروز، بیش از هر زمان دیگری، اسیر این توهم شده است که می‌توان با سرمایه بیشتر، سینمای بزرگ‌تر ساخت، اما تاریخ هنر بار‌ها ثابت کرده است که عظمت یک اثر، نه از بودجه، بلکه از حقیقتی برمی‌خیزد که درباره انسان بیان می‌کند. «۱۲ مرد خشمگین» در یک اتاق کوچک ساخته شد و هنوز در دانشگاه‌های جهان تدریس می‌شود. «کازابلانکا» با امکاناتی که امروز ابتدایی به نظر می‌رسد، جاودانه شد. «پدرخوانده» نه با جلوه‌های ویژه، بلکه با شناخت عمیق از قدرت، خانواده، وفاداری و خیانت به اثری ماندگار تبدیل شد
 ناصر سهرابی 

جوان آنلاین: روزگاری نام هالیوود مترادف با رؤیا بود. جغرافیایی که دوربینش به همراه تصویر، احساس، اندیشه و خاطره می‌آفرید. امروز، اما همان هالیوود، با وجود گردش مالی میلیارد دلاری، فناوری‌های خیره‌کننده و تسلط بر گیشه جهان، بیش از هر زمان دیگری با یک بحران بنیادین روبه‌روست و آن هم بحران هویت است. سینمایی که زمانی انسان را روایت می‌کرد، اکنون بیش از آنکه دغدغه انسان داشته باشد، درگیر بازار، الگوریتم، سرمایه و سیاست‌های فرهنگی است. هالیوود هنوز فیلم می‌سازد، اما آیا هنوز هم سینما می‌سازد؟ 

 روح روایت و ماندگاری فیلم‌ها 
تاریخ سینما را میزان فروش فیلم‌ها ننوشته است؛ تاریخ را فیلم‌هایی نوشته‌اند که پس از خاموش شدن چراغ سالن نیز در ذهن مخاطب زندگی کرده‌اند. شاهکار‌هایی مانند «کازابلانکا»، «همشهری کین»، «۱۲ مرد خشمگین»، «سانست بلوار»، «بر باد رفته»، «پدرخوانده» و «شکارچی گوزن» هنوز پس از گذشت دهه‌ها تماشاگر را به سکوت، اندیشه و تأمل وامی‌دارند، نه به این دلیل که جلوه‌های ویژه حیرت‌انگیزی داشتند و نه به این دلیل که صد‌ها میلیون دلار هزینه تولیدشان شده بود. راز ماندگاری آنها در عنصر گمشده‌ای نهفته بود که امروز بیش از هر زمان دیگری از هالیوود فاصله گرفته است؛ روح روایت. 
کافی است سکانس پایانی «کازابلانکا» را به یاد بیاوریم. جایی که همفری بوگارت تنها با یک نگاه، عشقی را به خاک می‌سپارد که هنوز پس از ۸۰ سال قلب مخاطب را می‌فشارد. یا به «شکارچی گوزن» فکر کنیم، فیلمی که مایکل چیمینو جنگ را نه با شمار انفجارها، بلکه با ویرانی تدریجی روح انسان به تصویر می‌کشد. «۱۲ مرد خشمگین» در یک اتاق کوچک، بدون تعقیب‌وگریز و انفجار، تعلیقی خلق می‌کند که بسیاری از بلاک‌باستر‌های امروز با بودجه‌های چندصد میلیون دلاری از دستیابی به آن عاجزند. «پدرخوانده» نیز هنوز دانشگاه شخصیت‌پردازی و روایت است. فیلمی که هر بار تماشایش، لایه‌ای تازه از انسان را آشکار می‌کند. حال این آثار را کنار بخش قابل توجهی از تولیدات پرهزینه سال‌های اخیر قرار دهید. فیلم‌هایی که گاه تنها چند ماه پس از اکران، حتی نامشان نیز از حافظه مخاطب پاک می‌شود. این مقایسه، نوستالژی نیست، نشانه تغییری عمیق در ماهیت صنعت سینماست. 

 رخنه صنعت تولید محتوا در هالیوود 
هالیوود زمانی به نویسندگان بزرگ افتخار می‌کرد. فیلمنامه، قلب تپنده فیلم بود و شخصیت‌ها پیش از آنکه روی پرده جان بگیرند، روی کاغذ متولد می‌شدند. امروز، اما در بسیاری از پروژه‌های عظیم، نخستین پرسش مدیران استودیو‌ها دیگر این نیست که «داستان چیست»، بلکه این است که «چقدر خواهد فروخت؟»، «چند دنباله می‌توان از آن ساخت؟»، «آیا ظرفیت تبدیل شدن به مجموعه تلویزیونی، بازی رایانه‌ای و انبوهی از کالا‌های جانبی را دارد؟» 
از همین نقطه، سینما آرام‌آرام جای خود را به صنعت تولید محتوا می‌دهد. وقتی سرمایه، نویسنده را هدایت کند، نتیجه چیزی جز تکرار نخواهد بود. سال‌هاست که هالیوود میان دنباله‌ها، بازسازی‌ها، پیش‌درآمد‌ها و جهان‌های سینمایی بی‌پایان سرگردان است. خلاقیت، قربانی امنیت اقتصادی شده است. مدیران استودیو‌ها ترجیح می‌دهند نسخه‌ای تازه از یک موفقیت قدیمی تولید کنند تا اینکه خطر تولد یک ایده تازه را بپذیرند. این محافظه‌کاری شاید سودآور باشد، اما هرگز تاریخ‌ساز نیست. سینما، هنر خطر کردن است. شاهکار‌ها از دل فرمول‌های بازاریابی بیرون نمی‌آیند. هیچ‌کس هنگام ساخت «همشهری کین» یا «پدرخوانده» در فکر طراحی یک «فرنچایز» چند میلیارد دلاری نبود. فیلمسازان آن دوران، پیش از هر چیز دغدغه خلق اثر داشتند؛ اثری که حقیقتی درباره انسان را روایت کند، نه صرفاً محصولی برای اشغال جدول فروش آخر هفته. 

 بحران جسارت در هالیوود 
بحران امروز هالیوود، پیش از آنکه بحران فناوری یا اقتصاد باشد، بحران جسارت است. جسارت برای گفتن یک داستان تازه، خلق یک شخصیت فراموش‌نشدنی و اعتماد دوباره به شعور مخاطب. وقتی این جسارت از میان برود، حتی پیشرفته‌ترین دوربین‌ها، دقیق‌ترین جلوه‌های ویژه و عظیم‌ترین بودجه‌ها نیز نمی‌توانند خلأ یک فیلمنامه بزرگ را پر کنند. اگر فیلمنامه نخستین قربانی هالیوود امروز باشد، بازیگری و کارگردانی دومین و سومین قربانی آن هستند. روزگاری نام یک بازیگر، خود بهانه رفتن به سینما بود. کافی بود تصویر بر سردر سینما نقش ببندد تا مخاطب مطمئن باشد قرار است با شخصیتی روبه‌رو شود که سال‌ها بعد نیز در ذهنش زندگی خواهد کرد. آن بازیگران تنها دیالوگ نمی‌گفتند؛ سکوتشان حرف می‌زد. نگاهشان روایت می‌کرد. حتی مکث‌هایشان بخشی از شخصیت بود. تماشاگر، بازیگر را فراموش می‌کرد و شخصیت را باور می‌کرد. وقتی همفری بوگارت در پایان «کازابلانکا» از عشق خود می‌گذرد، مخاطب بازی یک ستاره را نمی‌بیند. انسانی را می‌بیند که میان عشق و مسئولیت، سخت‌ترین انتخاب زندگی‌اش را انجام می‌دهد. وقتی رابرت دنیرو در «راننده تاکسی» یا مارلون براندو در «پدرخوانده» مقابل دوربین می‌ایستند، بازی نمی‌کنند، زندگی می‌کنند. 


 برند‌ها به جای ستاره‌ها 
امروز، اما در بخش مهمی از تولیدات جریان اصلی هالیوود، ستاره جای خود را به «برند» داده است. دیگر این بازیگر نیست که مخاطب را به سالن می‌کشاند؛ این لوگوی یک استودیو، یک مجموعه ابرقهرمانی یا یک جهان سینمایی است که فروش را تضمین می‌کند. شخصیت‌ها پیش از آنکه فرصت پیدا کنند در ذهن مخاطب ریشه بدوانند، به بخشی از زنجیره‌ای بی‌پایان از دنباله‌ها، پیش‌درآمد‌ها و محصولات جانبی تبدیل می‌شوند. سینما از خلق اسطوره فاصله گرفته و به مدیریت دارایی‌های تجاری نزدیک شده است. همین اتفاق برای کارگردانی نیز رخ داده است. زمانی، فیلمساز مؤلف قلب تپنده اثر بود؛ کسی که جهان را از دریچه نگاه خود روایت می‌کرد. امروز، اما در بسیاری از پروژه‌های پرهزینه، کارگردان بیش از آنکه خالق باشد، مجری تصمیم‌های استودیو است. اتاق‌های فکر، گروه‌های بازاریابی، مشاوران اقتصادی و مدیران برند، گاه چنان بر فرایند تولید سایه می‌اندازند که امضای شخصی فیلمساز در میان انبوه ملاحظات تجاری گم می‌شود. 
سینما همواره بازتاب مسائل اجتماعی بوده است و هیچ‌کس نمی‌تواند از هنر انتظار داشته باشد که نسبت به تحولات جامعه بی‌تفاوت بماند. مسئله از جایی آغاز می‌شود که بخشی از مخاطبان احساس می‌کنند در شماری از تولیدات جریان اصلی هالیوود، روایت دیگر اولویت نخست نیست و فیلم، بیش از آنکه در خدمت داستان باشد، در خدمت انتقال مجموعه‌ای از پیام‌ها و اولویت‌های فرهنگی قرار گرفته است. 
در سال‌های اخیر، حضور شخصیت‌ها و روابط همجنس‌گرا در بخشی از تولیدات استودیو‌های بزرگ، به موضوعی بحث‌برانگیز تبدیل شده است. مخاطبان با انتقاد به این فیلم‌ها می‌گویند این عناصر چنان پررنگ و گاه چنان تصنعی وارد داستان می‌شوند که تمام فیلم را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. ایراد اصلی، صرف حضور یک شخصیت یا یک رابطه نیست. ایراد آنجاست که هرگاه داستان، شخصیت‌ها و منطق درام در برابر یک دستورکار فرهنگی عقب‌نشینی کنند، نخستین قربانی، خود سینما خواهد بود. مخاطب بسیار هوشمندتر از آن است که تفاوت میان یک شخصیت طبیعی و شخصیتی را که صرفاً برای انجام یک تکلیف به فیلم افزوده شده، تشخیص ندهد. 

 غلبه بیانیه بر روایت 
این انتقاد تنها به این موضوع محدود نمی‌شود. در سال‌های اخیر، بسیاری از منتقدان از آنچه «غلبه بیانیه بر روایت» می‌نامند، سخن گفته‌اند. وضعیتی که در آن، فیلم به‌جای آنکه قصه بگوید، می‌کوشد موضع‌گیری کند. نتیجه نیز روشن است؛ شخصیت‌ها به جای آنکه انسان باشند، به سخنگوی ایده‌ها تبدیل می‌شوند و فیلم، به جای آنکه مخاطب را با خود همراه کند، او را مخاطب یک بیانیه فرهنگی احساس می‌کند. 
این همان تفاوتی است که میان «کازابلانکا» و بسیاری از آثار امروز وجود دارد. «کازابلانکا» درباره عشق، جنگ، وطن و فداکاری سخن می‌گوید، اما هرگز برای مخاطب خطابه نمی‌خواند. «شکارچی گوزن» ضدجنگ است، اما یک شعار سیاسی نیست. «۱۲ مرد خشمگین» از عدالت دفاع می‌کند، اما عدالت را موعظه نمی‌کند؛ آن را در دل روایت زنده می‌سازد. سینمای بزرگ، هیچ‌گاه با بلندگو حرف نمی‌زند؛ با انسان سخن می‌گوید. درست از همین‌جاست که فاصله میان هالیوود کلاسیک و بخش قابل توجهی از تولیدات امروز آغاز می‌شود؛ فاصله میان روایت و شعار، میان شخصیت و نماد، و میان هنر و محصول. 
شاید هیچ‌کس منکر این واقعیت نباشد که فناوری، امکانات شگفت‌انگیزی در اختیار سینما قرار داده است. جلوه‌های ویژه رایانه‌ای، دوربین‌های دیجیتال، استودیو‌های مجازی و اکنون هوش مصنوعی، مرز‌های تصویر را جابه‌جا کرده‌اند، اما پرسش اساسی این است که آیا پیشرفت فناوری، الزاماً به پیشرفت سینما نیز انجامیده است؟ 
پاسخ، دست‌کم درباره بخش مهمی از تولیدات سال‌های اخیر، چندان امیدوارکننده نیست. در هالیوود کلاسیک، فناوری در خدمت داستان بود. امروز، در بسیاری از موارد، داستان در خدمت فناوری قرار گرفته است. گاه فیلم از همان نخستین دقیقه می‌کوشد مخاطب را با انفجار‌های عظیم، جلوه‌های بصری خیره‌کننده و صحنه‌های اکشن نفس‌گیر شگفت‌زده کند، اما وقتی چراغ سالن روشن می‌شود، تماشاگر چیزی برای به خاطر سپردن ندارد. نه شخصیتی در ذهن مانده، نه دیالوگی ماندگار شده و نه احساسی که تا روز‌ها با او بماند. 
هوش مصنوعی هم با همه ظرفیت‌هایش، اگر جای تخیل نویسنده و شهود فیلمساز را بگیرد، بیش از آنکه ناجی سینما باشد، آن را به محصولی استاندارد، قابل پیش‌بینی و فاقد غافلگیری تبدیل خواهد کرد. الگوریتم‌ها می‌توانند پیش‌بینی کنند مخاطب چه چیزی را بیشتر تماشا می‌کند، اما هنوز نمی‌توانند توضیح دهند چرا یک نگاه کوتاه همفری بوگارت در «کازابلانکا» یا سکوت تلخ پایان «شکارچی گوزن»، پس از گذشت چند دهه، همچنان قلب میلیون‌ها انسان را می‌لرزاند. 


 فرسودگی حافظه فرهنگی 
از سوی دیگر، سلطه پلتفرم‌های نمایش آنلاین نیز الگوی تولید را دگرگون کرده است. زمانی فیلم‌ها با وسواس ساخته می‌شدند. امروز سرعت، جای تأمل را گرفته است. انبوهی از فیلم‌ها و سریال‌ها هر هفته منتشر می‌شوند، اما بخش بزرگی از آنها عمرشان از چند روز گفت‌و‌گو در شبکه‌های اجتماعی فراتر نمی‌رود. مخاطب، بیش از آنکه فرصت زندگی کردن با یک اثر را داشته باشد، مدام به مصرف اثر بعدی دعوت می‌شود. این چرخه، حافظه فرهنگی را فرسوده می‌کند؛ فیلم‌ها دیده می‌شوند، اما کمتر تجربه می‌شوند. 
هالیوود امروز، بیش از هر زمان دیگری، اسیر این توهم شده است که می‌توان با سرمایه بیشتر، سینمای بزرگ‌تر ساخت، اما تاریخ هنر بار‌ها ثابت کرده است که عظمت یک اثر، نه از بودجه، بلکه از حقیقتی برمی‌خیزد که درباره انسان بیان می‌کند. «۱۲ مرد خشمگین» در یک اتاق کوچک ساخته شد و هنوز در دانشگاه‌های جهان تدریس می‌شود. «کازابلانکا» با امکاناتی که امروز ابتدایی به نظر می‌رسد، جاودانه شد. «پدرخوانده» نه با جلوه‌های ویژه، بلکه با شناخت عمیق از قدرت، خانواده، وفاداری و خیانت به اثری ماندگار تبدیل شد. «شکارچی گوزن» نیز نشان داد که گاهی سکوت یک انسان، رساتر از صد‌ها صحنه جنگی است. 
هالیوود اگر می‌خواهد دوباره به جایگاه تاریخی خود بازگردد، بیش از آنکه به فناوری‌های تازه، موتور‌های هوش مصنوعی یا بودجه‌های نجومی نیاز داشته باشد، به بازگشت به همان اصولی نیاز دارد که روزگاری آن را به پایتخت سینمای جهان تبدیل کرد؛ احترام به نویسنده، اعتماد به کارگردان، خلق شخصیت‌های ماندگار، پرهیز از تکرار و مهم‌تر از همه، وفاداری به قصه. مخاطب امروز، برخلاف تصور برخی مدیران استودیوها، از داستان خوب خسته نشده؛ از داستان‌های تکراری خسته شده است. از شخصیت‌هایی که پیش از آغاز فیلم، پایانشان معلوم است. از فیلم‌هایی که بیش از آنکه بخواهند قلب او را تسخیر کنند، در پی تسخیر بازارند. از آثاری که گاه چنان درگیر دستورکار‌های تجاری، سیاسی یا فرهنگی می‌شوند که فراموش می‌کنند نخستین وظیفه سینما، روایت یک داستان باورپذیر است. هالیوود هنوز بزرگ‌ترین صنعت سرگرمی جهان است، اما صنعت سرگرمی بودن، با بزرگ‌ترین سینمای جهان بودن یکسان نیست. شکوه حقیقی سینما، نه در جدول فروش آخر هفته، نه در تعداد مشترکان پلتفرم‌ها و نه در رکورد‌های گیشه ثبت می‌شود. شکوه سینما در حافظه جمعی مخاطبان حک می‌شود. 
تاریخ، درآمد استودیو‌ها را به خاطر نمی‌سپارد. تاریخ، ریک‌بلین را به یاد دارد، مایکل کورلئونه را به یاد دارد، ۱۲ مردی را به یاد دارد که در یک اتاق درباره عدالت بحث کردند و سه دوستی را که در «شکارچی گوزن» زیر سایه جنگ، بخشی از انسانیت خود را از دست دادند. شاید هنوز برای هالیوود دیر نشده باشد. هنوز فیلمسازان بزرگی در آن صنعت نفس می‌کشند و هنوز استعداد‌های درخشانی ظهور می‌کنند، اما احیای هالیوود، نه از دل نرم‌افزار‌های پیچیده، نه از اتاق‌های فکر بازاریابی و نه از الگوریتم‌های هوش مصنوعی خواهد گذشت. این احیا تنها زمانی ممکن است که مدیران استودیو‌ها دوباره به ساده‌ترین حقیقت سینما ایمان بیاورند؛ اینکه انسان، پیش از هر چیز، تشنه یک قصه خوب است؛ و تا آن روز، بزرگ‌ترین امپراتوری سینمای جهان، با همه ثروت، فناوری و هیاهویش، بیش از آنکه کارخانه رؤیاسازی باشد، کارخانه‌ای خواهد بود برای تولید محصولاتی که سریع دیده می‌شوند، سریع فروخته و از همه تلخ‌تر، سریع فراموش می‌شوند.

برچسب ها: هالیوود ، فیلم ، سینما
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار