کد خبر: 1371949
تاریخ انتشار: ۱۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۳:۳۰
گفت‌وگوی «جوان» با همسر شهید میثم فتح‌قریب از شهدای هوافضای سپاه در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه 
1 شهید «میثم فتح‌قریب» از اساتید پهپاد شاهد ۱۳۶ و از نیرو‌های هوافضای سپاه بود که در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید
فاطمه ملکی 

جوان آنلاین: شهید «میثم فتح‌قریب» از اساتید پهپاد شاهد ۱۳۶ و از نیرو‌های هوافضای سپاه بود که در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید. او در زمان بهانه‌گیری و دلتنگی فرزندانش به همسرش گفته بود اگر تو بخواهی برمی‌گردم، اما همسر شهید صبورانه ایستاده و گفته بود: «میثم به بالا نگاه کن و ببین که هدفت مهم‌تر است. در مسیر بمان.» «میثم فتح‌قریب» دوم تیرماه ۱۴۰۴ طی حمله رژیم صهیونیستی به پادگان اهواز به شهادت رسید. آنچه پیش‌رو دارید، گپ و گفتی با معصومه احمدزاده است؛ همسر شهید فتح‌قریب که بیش از یک سال است صبورانه ایستاده و تکیه‌گاهی محکم شده برای چهار یادگار آقامیثم. 

از آشنایی‌تان با آقا میثم و ازدواجتان با یک پاسدار بگویید. 
با آقا میثم نسبت فامیلی داشتیم. البته ایشان پنج سال بعد از ازدواج با من پاسدار شد. او بچه‌مسجدی بود و برادرانم او را می‌شناختند. معیار من هم برای ازدواج اخلاق و ایمانش بود. دی‌ماه ۱۳۸۵ من و آقا میثم ازدواج کردیم. آقا میثم در شهرک صنعتی آران و بیدگل چله‌پیچی می‌کرد. چهار سال در آنجا کار کرد. بعد از آن یک‌بار از کاشان رد می‌شدیم که دیدم یک جایی آگهی جذب نیرو برای نیروی هوایی زده بودند. شماره را برداشتم و پیگیری کردم. با توجه به اینکه اول زندگی مشترک درگیر قسط و وام بودیم، گفتم: «آزمون و مصاحبه دارد؛ با این درگیری مسائل مالی می‌توانی بروی؟» آقا میثم گفت: «می‌توانم بروم»، آن موقع میثم دیپلم الکترونیک داشت. او سال ۱۳۹۰ وارد سپاه شد. دوره‌های آموزشی را گذراند و بعد مشغول به کار شد. 
آقا میثم حین کار، در دانشگاه آزاد در رشته الکترونیک ادامه تحصیل داد و لیسانسش را گرفت. در هوافضا گفتند که ما لیسانس درون‌سازمانی را قبول می‌کنیم و آقا میثم یک لیسانس دیگر در رشته مهندسی برق از دانشگاه امام حسین (ع) گرفت. 

یکی از نکاتی که ما در روایت‌های کوتاه از شهید فتح‌قریب خواندیم، این بوده که شما خیلی با شهید در این مسیر همراه بودید. شاید این همراهی نبود، همسرتان با فراق بال نمی‌توانست در مأموریت‌ها حضور داشته باشد؟ 
باید نوشته‌ها یا دداشت‌های خودش را هم ببینید که چقدر علاقه به امام شهید داشت. من هم خیلی شغل نظامی را دوست داشتم. میثم از همان اول کسی نبود که بخواهد برای خواسته خودش پافشاری کند. وقتی او از من انتظاری داشت، انجام می‌دادم. این رابطه متقابل بود. من با وجود چهار فرزند دانشگاه و حوزه علمیه رفتم، چون میثم دوست داشت. حتی وقتی آقا میثم به مأموریت رفته بود، می‌گفت: «اگر من آمدم و می‌توانم مأموریت ۶۰ روزه سوریه را تحمل می‌کنم به خاطر توست. اگر تو دلتنگی می‌کنی و می‌خواهی من الان برمی‌گردم به شما سر می‌زنم.» یا در یادداشت‌هایش دارد که اگر من در این مسیر آمدم، تو دوست داشتی در این مسیر باشم. در واقع هدفی بود که هر دو دنبال می‌کردیم و به هم انرژی می‌دادیم. 
میثم یک سال قبل از شهادتش به درجه استادی پهپاد شاهد ۱۳۶ رسید. از کشور‌های منطقه می‌آمدند و آموزش می‌دیدند؛ او خودش هم گاهی به کشور‌های منطقه می‌رفت. در آن یک سال از میثم خواسته بودند که کمتر به مأموریت‌های عملیاتی برود، اما می‌گفت: «هم درس می‌دهم و هم دوست دارم در کنارش مأموریت عملیاتی داشته باشم.» همسرم به تهران رفت و با سردار حاجی‌زاده صحبت کرد تا بتواند در مأموریت عملیاتی شرکت کند. سردار حاجی‌زاده هم گفته بود که اولویت بحث آموزشی باشد و اگر نیاز بود آقا میثم در عملیات شرکت کند. آقا میثم در وعده صادق یک، ۲ و ۳ شرکت کرد و در آخرین روز از وعده صادق۳ به شهادت رسید. 

وعده صادق ۳ آخرین مأموریت شهید فتح‌قریب بود. با توجه به اینکه استاد آموزشی بودند و قرار نبود در مأموریت‌های عملیاتی حضور داشته باشند، آن روز چطور شد که رفتند؟ 
۲۳ خرداد ما تازه به این خانه اثاث‌کشی داشتیم و هنوز وسایل‌مان را جابه‌جا نکرده بودیم. همان وقت سحر آقا میثم تا اخبار حمله را فهمید، با دوستانش صحبت و زود جمع کرد و رفت. ما آن موقع نمی‌دانستیم که چه اتفاقی افتاده و فقط فهمیدیم دارند کاشان را می‌زنند، چون احتمال بارداری من وجود داشت، آقا میثم به من حرفی نزد. حدود ساعت ۱۰صبح همان روز اول جنگ، در مسیر با من تماس گرفت و گفت: «اخبار را دیدی؟» گفتم: «بله دیدم.» 
ما سردار حاجی‌زاده را خیلی دوست داشتیم. واقعاً مثل پدر برای همه ما بود. میثم نمی‌خواست به من بگوید که سردار حاجی‌زاده شهید شده؛ با توجه به اینکه در مأموریت دسترسی به اخبار نداشتند، من هم نمی‌خواستم به او بگویم. در حالی که هر دو این خبر تلخ را می‌دانستیم. به آقا میثم گفتم: «از سردار خبر داری؟» آقا میثم سر بسته به من گفت: «حالا یک چیز‌هایی درباره سردار حاجی‌زاده می‌گویند، ما می‌رویم و مطمئن باش پیروز می‌شویم.» 
بعد از اطمینان از خبر شهادت سردار حاجی‌زاده، آقا میثم خیلی ناراحتی می‌کرد. به او گفتم: «غصه نخور! امام زمان دارد تیم ظهور را آماده می‌کند. حاجی‌زاده هم در تیم ایشان است.» 
همسرم ۲۳ خرداد که رفت، خیلی نگران وضعیت من بود. از یک طرف اسباب و اثاثیه را جابه‌جا نکرده بودیم؛ از طرفی هم دلش پیش بچه‌ها بود و نگران من بود. شش روز بعد از مأموریت، بچه‌های تیم برگشتند و قرار بود نیرو‌ها جابه‌جا شوند. آقا میثم تلفنی تماس گرفت و گفت: «می‌خواهی برگردم؟» می‌دانستم دوست دارد بماند، گفتم: «نه، اینجا کار خاصی نداریم. اولین نفر رفتی، آخرین نفر هم برمی‌گردی.» او از خداخواسته در پادگان ماند. البته من خیلی دلتنگی می‌کردم، اما به‌خاطر شرایط جنگ باید تحمل می‌کردم. 
شهید میرحسینی در جنگ رمضان شهید شد. او بعد از شهادت آقا میثم به من گفت: «دلم می‌سوزد که همه نیرو‌ها جابه‌جا شدند و فقط میثم همانجا ماند.»

دختران و بچه‌ها وابستگی زیادی به پدرشان داشتند. در آن ۱۲ روز شما چطور این شرایط را مدیریت می‌کردید؟ 
نه تنها آن ۱۲ روز، بلکه این یک سال خیلی سخت گذشت، اما سعی کردم بچه‌ها را سرگرم کنم تا کمتر بهانه بگیرند. راستش من بلد نیستم بدون میثم زندگی کنم. در طول ۱۲ روز جنگ تحمیلی که میثم از روز اول به مأموریت رفته بود، فقط دو مرتبه با بچه‌ها صحبت کرد. بچه‌ها مدام در خانه سؤال می‌پرسیدند «بابا کی میاد؟» هم میثم و هم بچه‌ها به شدت دلشان تنگ شده بود، تا جایی که یکی از همکارانش تعریف می‌کرد و می‌گفت: «روز‌های آخر مرتب می‌گفت کاش می‌شد بریم سری به زن و بچه‌مون بزنیم و برگردیم»، ولی هنوز کار تمام نشده بود. 
دو روزی می‌شد که از موعد تماس می‌گذشت. من هم دل‌نگران بودم. به محض اینکه شماره را دیدم روی گوشی با صدای بلند و لحن خاصی گفتم: «سلام عزیزدلم کجایی؟ دلم تموم شد.» بچه‌ها تا صدای من را شنیدند، فهمیدند که باباجان زنگ زده؛ آمدند و گوشی را می‌خواستند. نوبتی با پدر حرف زدند و حرفشان این بود: «بابا چرا نمیای؟ بابا کی میای؟» مهدیه موقع حرف زدن زد زیر گریه و گفت: «بابا دلم برات تنگ شده؛ بابایی پس کی میای؟ می‌خوام بغلت کنم!» مهدیه از این طرف خط و میثم آن طرف گریه می‌کردند. مهدیه را آرام کردم. جگرم می‌سوخت از گریه‌ها و دلتنگی‌ها، اما من باید محکم می‌ایستادم. به میثم گفتم: «میثم نبینم اشکت دراومده. میثم به بالا نگاه کن ببین هدفت مهم‌تره.» آن روز میثم فقط یک جمله گفت و خداحافظی کرد؛ «معصومه فقط برام دعا کن.»

این آخرین تماس شما بود؟ 
نه، آخرین تماس ما اول تیرماه بود. من که هیچ وقت تنهایی دکتر نمی‌رفتم، ۳۱ خرداد به‌خاطر دل آقا میثم رفتم و آزمایش تست بارداری دادم. جواب مثبت بود. آن روز لحظه به لحظه نگاهم به ساعت بود تا آقا میثم زنگ بزند و این خبر را به او بدهم. در چهار فرزند قبلی، جواب تست بارداری را میثم می‌گرفت و برای گفتن جواب به من، کلی سر‌به‌سرم می‌گذاشت و من هم می‌خواستم تلافی کنم. بالاخره نزدیک ظهر زنگ زد، رفتم جایی که سروصدای بچه‌ها کمتر باشد. 
با کلی سر‌به‌سر گذاشتن، خبر بارداری را به میثم دادم. او فقط چند بار پشت سرهم گفت: «خدایا شکرت» و این آخرین حرف زدن من با میثم بود و دیگر صدایش را نشنیدم. 
میثم خیلی بچه دوست داشت. هر بچه‌ای که به دنیا می‌آمد، میثم علاقه‌اش بیشتر می‌شد. ضمن اینکه با بچه‌ها بازی می‌کرد و با تمام خستگی‌های کاری شب‌ها برایشان قصه می‌گفت. روز‌های آخر او خیلی تأکید می‌کرد که مراقب خودم و بچه‌ها و به‌خصوص فرزندی که قرار بود به جمع ما اضافه شود، باشم. اما انگار خدا نخواست آخرین یادگاری از میثم را ببینم. به‌خاطر شوک شهادت آقا میثم، آن بچه متولد نشد. 
آقا میثم از شهادت حرف می‌زد؟ 
حرف شهادت در خانه ما یک حرف عادی است. البته قول و قرار من و میثم، شهادت با هم بود. آن موقع که آقا میثم شهید شد، شهادت خانوادگی رسم نبود. در جنگ رمضان بیشتر شاهد شهادت خانوادگی بودیم. الان گلایه می‌کنم که تنهایی رفتی! همیشه می‌گفت: «دعا کن شهید شوم.» بعضی‌ها به‌خاطر سختی زندگی مرگ را دوست دارند، اما پسران من مفهوم شهادت را درک کرده‌اند و می‌گویند: «مامان دعا کن شهید بشویم.»

شهید فتح‌قریب وصیت‌نامه داشت؟ 
آقا میثم قبل از هر مأموریتی که می‌رفت، وصیت‌نامه می‌نوشت و مهر و موم کرده می‌گذاشت در خانه. در آخرین مأموریتی که رفت یک وصیت‌نامه نوشت و گذاشت زیر قرآن بدون اینکه من بدانم کجاست. بعد از شهادتش، برادرم آمد و گفت: «آقا میثم وصیت‌نامه دارد؟» گفتم: «چندین وصیت‌نامه دارد.» وصیت‌نامه‌های قدیمی‌اش را آوردم، اما آخرین وصیت‌نامه را پیدا نکردم. روز بعد می‌خواستم قرآن بخوانم که قرآن را برداشتم، دیدم وصیت‌نامه زیر قرآن است. زمانی که دیدم آخرین وصیت‌نامه را زیر قرآن گذاشته، فهمیدم که آقا میثم می‌دانست این رفتن با همه رفتن‌ها فرق دارد. 

در وصیت‌نامه‌شان به چه مسائلی تأکید داشت؟ 
در وصیت‌نامه‌ها بیشتر مخاطبش من بودم؛ برای دوستان و مردم تأکید می‌کرد دست از ولایت برندارید. من بخشی از وصیت‌نامه آقا میثم را برای دفتر رهبر شهید انقلاب فرستادم. با مضمون که «اگر خانواده من به دیدار آقایم رفتند، به آقایم سیدعلی بگویند که میثم چقدر خنده شما را دوست داشت؛ امیدوارم بتوانم کاری کرده باشم که لبخند را روی لب‌های شما آورده باشم.» از دفتر رهبری تماس گرفتند و گفتند: «حضرت آقا از خواندن این وصیت‌نامه لبخند زدند.» بعد هم قرار شد به دیدار رهبر شهید انقلاب برویم که آقا شهید شدند. 

وقتی پیکر شهید فتح‌قریب تشییع می‌شد، دیدیم که آقا محمدحسین در تشییع پدر مداحی می‌کرد. این چه سبک تربیتی است که بچه‌ها را به اینجا می‌رساند؟ 
من و آقا میثم هیچ وقت برای عقاید بچه‌ها اصرار نکردیم. الان مرضیه یک سالی است به سن تکلیف رسیده و من به او درباره حجاب و نماز حرفی نمی‌زنم. سبک زندگی ما، خانه و مسجدی بود. ما تا وقتی که کار داشتیم در خانه بودیم و بعد وقت بچه‌ها در مسجد گذشته است. البته کنار آن ما به پارک، سینما، کوه، دید و بازدید و تفریحات دیگر می‌رفتیم، اما وقتی در خانه کاری نداشتیم، می‌رفتیم مسجد. طوری که انگار مسجد خانه ما بود. بچه‌ها می‌دیدند من و میثم به مسجد می‌رفتیم و خودشان همراه ما می‌آمدند. الان که آقا میثم شهید شده، رفت و آمد برای من سخت‌تر شده، برنامه مسجد بچه‌ها سرجایش است، چون از نوزادی با فضای مسجد آشنا شدند. من به بچه‌ها نمی‌گویم برویم مسجد؛ آنها به من می‌گویند برویم مسجد!

این روز‌ها چطور می‌گذرد؟ 
این روز‌ها من و بچه‌ها با خاطرات آقا میثم زندگی می‌کنیم. از بازی‌هایش و قصه‌هایی که آقا میثم شب‌ها با خواب‌آلودگی به بچه‌ها می‌گفت. از غذا‌هایی که دوست داشت، حرف می‌زنیم. من در کار‌های فرهنگی مسجد به بچه‌ها می‌گفتم، شهدا زنده‌اند. بعد از شهادت آقا میثم فهمیدم که آن حرف‌ها شعار بود و الان به یقین رسیدم که شهدا زنده‌اند. من زنده بودن میثم را لمس کردم. من این مفهوم را در ذهن فرزندم فرو نکردم که بابا زنده است. آنها لمس می‌کنند. درک این واقعیت برای همه وجود ندارد. من یک سال قبل از شهادت آقامیثم، پدرم را از دست دادم. پدرم روضه‌خوان امام حسین (ع) بود و همه عمرش پای منبر بود، اما تفاوت شهادت با مرگ را کاملاً احساس می‌کنم. 
به عنوان مثال یک روز نماز صبح مهدیه بیدار شد و گفت: «امروز آش رشته می‌خواهم.» من هم گفتم: «درست کردن آش برنامه‌ریزی می‌خواهد، الان که نمی‌شود.»، اما او اصرار کرد که من آش می‌خواهم. از صبح زود شروع کردم به آماده کردن آش. می‌خواستم به بچه‌های بسیج هم آش بدهم و کارم زیاد شد. ظهر پسرم به خانه آمد و گفت: «مامان گرسنه‌ام.» گفتم: «مشغول آش بودم و هنوز ناهار نگذاشتم. نماز که بخوانم، نیمرو درست می‌کنم و غروب آش می‌دهم.» من سر نماز عصر بودم که زنگ خانه‌مان را زدند. شش ظرف غذا برایمان آورده بودند. محمدحسین رفت و غذا‌ها را گرفت و گفت: «مامان! بابا برای ما غذا فرستاد.» این مسئله آنقدر برای بچه‌های من پیش آمده که به این باور رسیدند پدرشان زنده است. من همانجا سجده شکر کردم؛ نه برای غذا؛ برای اینکه فرزندم به یقین رسیده که بابا زنده است، چون آقا میثم خیلی وقت‌ها که من کار داشتم، زودتر به خانه می‌آمد و آشپزی می‌کرد، آن روز هم این‌طوری به کمکم آمد. 
برای دخترم مرضیه بار‌ها پیش آمده چیزی خواسته که وظیفه بابا بوده که برایش تهیه کند و آن چیز را به دست آورده است. آقا میثم هنوز هوای بچه‌هایش را دارد. البته من با خانواده شهدای اخیر در ارتباطم؛ همه شهدا حواس‌شان به همه هست. حتی از مردمی که از شهدا خواسته‌ای دارند، دستگیری می‌کنند. 

فیلمی از مهدیه‌خانم در فضای مجازی دیده شد که با پدر تماس می‌گرفت و وقتی می‌دید جواب نمی‌دهد می‌زد زیر گریه. الان حال مهدیه خانم چطور است؟ 
مهدیه وابستگی عجیبی به پدرش داشت و بعد از شهادت پدر، بی‌تابی‌هایش ادامه داشت. کسی هم نمی‌توانست او را آرام کند. تا اینکه دست به دامان شهید شدم و به همسرم گفتم: «آرام کردن سه فرزندمان با من! مرهم داغ دلشان هستم؛ فقط تو مهدیه را آرام کن، من از پسش برنمی‌آیم!» 
تا چند روز غروب‌ها دست مهدیه‌خانم را می‌گرفتم و به گلزار شهدا می‌بردم. دختر سه ساله‌مان سر مزار پدر خوابش می‌برد. یکی از همان روز‌ها مهدیه به من گفت: «مامان! در گلزار بابا می‌آید پیشم.»، اما من خیلی به حرف دخترم توجه نکردم تا اینکه مهدیه چند بار این موضوع را به من گفت. او یک روز دستم را گرفت و به اتاق برد. انگار می‌خواست حرفی مهم به من بزند. 
گفت: «مامان! وقتی تو من را به گلزار بردی، من هم روی سنگ بابا خوابم برد؛ بابا را دیدم که دوستش هم پیشش بود؛ دوستش می‌گفت: من امام حسینم؛ بابات پیش من هست.» 
او کمی آرام شد. اما با اینکه یک سال از شهادت آقا میثم گذشته، مهدیه باز هم منتظر است بابا برگردد، چون همسرم همیشه مأموریت بود و برمی‌گشت، او این احساس را دارد که باز هم بابا برمی‌گردد. چند روز پیش در حسینیه بودیم، بچه‌های هم‌سن و سال مهدیه دست پدرشان را گرفته بودند. مهدیه آمد پیش من و باز بهانه پدرش را گرفت. به او گفتم: «برو پیش دایی» گفت: «نه من بابام رو می‌خوام»، من در حسینیه جگرم سوخت. نمی‌توانستم دردم را به کسی بگویم و دل‌ها را بسوزانم. این درد‌ها را فقط یک همسر شهید می‌فهمد. خیلی سخت است و فقط نگاه‌مان به این است که ما کمی مثل حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) سختی می‌کشیم.

برچسب ها: سپاه ، شهادت ، مدافع وطن
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار