مرتضی حوالی ساعت ۱۱:۳۰ ظهر به محل کارش میرسد و بعد از نماز ظهر، همراه دوستانش زیارت عاشورا میخوانند. میگفتند ساعت ۲:۳۰ عصر که محل کارش را میزنند، دستهای مرتضی روی کیبورد رایانهاش بود؛ موقع انجام وظیفه شهید شده بود جوان آنلاین: شهید مرتضی فکری یک جوان دهه هشتادی بود که در شهر ری به دنیا آمد و در حمله تروریستی دشمن امریکایی_صهیونیستی در میدان امامت تهران به شهادت رسید. مرتضی، مهندس نخبه سایبری بود و گویا فعالیتهایش در جهت ضربه زدن به رژیم کودککش اسرائیل، زمینههای بمباران محل کارش را فراهم آورده بود. او فرزند خانوادهای جنوب شهری بود که از کودکی عشق به اباعبدالله الحسین (ع) را به دو فرزندشان آموختند و همین آموزهها زمینههای ارتقای روحی مرتضی و نهایتاً شهادتش را فراهم کردند. گفتوگوی جوان با علیرضا فکری، پدر شهید، سیدکلثوم موسوی، مادر شهید و محدثه فکری خواهر شهید را پیش رو دارید.
پدر شهید
آقا مرتضی چندمین فرزند شما بود؟ کمی از دوران کودکی شهید بگویید.
خداوند به من و همسرم دو فرزند عطا کرد. مرتضی، فرزند اول خانواده، سال ۱۳۸۱ متولد شد و خواهرش محدثه نیز سال ۱۳۸۳ به دنیا آمد. مرتضی از دوران کودکی بسیار پرانرژی، بااستعداد و فعال بود. از آنجا که خانوادهای مذهبی داریم، از همان سالهای کودکی علاقه خاصی به حضرت اباعبدالله الحسین (ع) داشت و همواره در مساجد و هیئتها حضور پیدا میکرد. از دوران نوجوانی به عضویت بسیج درآمد و در هیئتهای مختلف شرکت میکرد. حتی خودش به همراه دوستانش تلاش کردند هیئتی راهاندازی کنند، اما این کار به نتیجه نرسید. کمکم با شهدا آشنا شد و آنچنان با سیره و راه آنان مأنوس شد که پنجشنبهها به گلزار شهدا میرفت. همچنین هر سال در پیادهروی اربعین شرکت میکرد و به طور کلی، زندگیاش با این فضاهای معنوی گره خورده بود.
تحصیلات شهید چه بود؟
مرتضی، مهندس نخبه سایبری بود و در همین حوزه فعالیت میکرد. علت بمباران محل کارش همین است زیرا او و همکارانش در حوزه سایبری و فعالیتهای تخصصی با دشمن مقابله میکردند. پسرم علاقه زیادی به کارش داشت و با عشق و انگیزه در این مسیر فعالیت میکرد. از دوران کودکی نیز من مشوق او برای حضور در مسجد و بسیج بودم. خدا را شکر که همین مسیر را ادامه داد و سرانجام عاقبتش با شهادت ختم به خیر شد.
گویا آقا مرتضی علاقه خاصی به امام علی (ع) و نام خودش داشت؟
بله، من و همسرم از روی عشق و ارادتی که به مولای متقیان، حضرت علی (ع)، داشتیم، نام «مرتضی» را برای نخستین فرزندمان انتخاب کردیم. در واقع، همسرم علاقه ویژهای به این نام داشت. وقتی مرتضی بزرگتر شد، به دلیل ارادت عمیقی که به امیرالمؤمنین حضرت علی (ع) داشت، خودش نیز به نامش افتخار میکرد و آن را بسیار دوست داشت.
همیشه میگفت: «اگر روزی خدا به من پسری عطا کند، نامش را حیدر میگذارم.»
خواهر شهید
شما به عنوان خواهر کوچکتر شهید، چه نکاتی را از ایشان یاد گرفتید؟
وقتی به سن نوجوانی رسیدم، برادرم تأکید داشت حجابم چادر باشد. با توصیهها و تشویقهای ایشان، چادر را انتخاب کردم و وقتی کمی بزرگتر شدم، خودم با عقل و فکرم به این نتیجه رسیدم که چادر، حجاب برتر است، ایشان نیز از این تصمیم بسیار خوشحال شد. نکتهای را هم عرض کنم؛ خدا را شکر، فضای خانواده ما بسیار صمیمی است. من، برادرم و پدر و مادرم رابطهای بسیار صمیمانه داشتیم و وابسته به یکدیگر بودیم. همین صمیمیت و بهویژه اخلاق نیکوی آقا مرتضی، باعث شده است که با گذشت چند ماه از شهادتش، هنوز هم جای خالی او را بهشدت احساس کنیم. آقا مرتضی برای من یک برادر و مشاور نمونه بود. ویژگیهای اخلاقی برجستهای داشت و همیشه به عنوان الگوی من شناخته میشد. البته مانند هر خواهر و برادری، شوخیهای خودمان را هم داشتیم، اما با وجود همه اینها، ایشان همیشه در نظر من محترم بود و از اینکه او را الگوی خود قرار داده بودم، احساس رضایت میکردم. از نظر روحی نیز کاملاً مرا درک میکرد و هر زمان مشکلی برایم پیش میآمد، تلاش میکرد آن را برطرف کند.
در خانواده، فضای تربیتی چگونه بود؟
هم پدر و هم مادرم از همان دوران کودکی، تأکید زیادی بر مسائل دینی و اخلاقی داشتند. پدرمان همیشه دائمالوضو بود و همین موضوع باعث شده بود آقا مرتضی نیز از ایشان الگو بگیرد. مادرم نیز از کودکی ما را با نماز و قرآن آشنا کرد.
همین فضای مذهبی و اعتقادی حاکم بر خانواده باعث شد آقا مرتضی با وجود اینکه یک جوان دهه هشتادی بود، به مسجد، هیئت و شهدا علاقهمند شود. در حالی که شاید بسیاری از همسنوسالانش مسیر دیگری را انتخاب میکردند، ایشان بسیار فراتر از سن خود فکر میکرد و رفتارهایش نیز نشاندهنده همین بلوغ فکری بود.
این گرایش شهید فکری به مسجد، هیئت و شهدا از دوران کودکی شکل گرفته بود؟
اجازه بدهید پاسخ این سؤال را با خاطرهای که مادرم تعریف کردهاند، بیان کنم. مادرم میگفت: «یک روز که آقا مرتضی هنوز سن کمی داشت، دیدم صبح خیلی زود میخواهد از خانه خارج شود. هوا هنوز تاریک بود و آفتاب طلوع نکرده بود. نگران شدم و از او پرسیدم: پسرم، در این تاریکی هوا کجا میخواهی بروی؟ در پاسخ گفت: میخواهم به گلزار شهدا بروم...» از همان دوران کودکی علاقه خاصی به شهدا داشت. به مرور، آنقدر با شهدا مأنوس شده بود که هر زمان فرصتی پیدا میکرد، به گلزار شهدا میرفت و گاهی ما را هم با خود همراه میکرد. در واقع، زندگی برادرم با شهدا عجین شده بود. در روزهای جنگ ۱۲روزه، زمانی که پیکر مطهر شهدا را برای خاکسپاری آماده میکردند، آقا مرتضی نیز در آنجا مشغول خدمت بود. اما هیچگاه چیزی درباره این فعالیتها به ما نگفت. اصلاً اهل ریا و مطرح کردن کارهایش نبود و ما به عنوان خانواده، هیچ اطلاعی از این موضوع نداشتیم.
بعد از شهادتش، زمانی که برای سفارش سنگ مزار آقا مرتضی مراجعه کرده بودیم، مسئول طراحی سنگ مزار، ایشان را شناخت و گفت که آقا مرتضی در همان روزهای جنگ ۱۲روزه، هنگام خاکسپاری شهدا، در آنجا خدمت میکرد. آنجا بود که برای نخستینبار از این موضوع مطلع شدیم و فهمیدیم حتی این خدمت ارزشمند را نیز از خانواده پنهان کرده بود.
درباره تحصیل و فعالیت حرفهای شهید توضیح میدهید؟
آقا مرتضی از دوران کودکی استعداد بسیار بالایی داشت و در دوران تحصیل نیز در مدرسه تیزهوشان رشته ریاضی فیزیک فارغالتحصیل شد. پس از آن، در رشته علوم مهندسی دانشگاه گرمسار پذیرفته شد. اما پس از یک سال از دانشگاه انصراف داد و به عنوان مهندس نخبه سایبری مشغول فعالیت شد. ایشان علاقه فراوانی به حوزه کاری خود داشت و هدفش دفاع از کشور و مقابله با دشمن بود. هرچه زمان میگذشت، مطالعات، دانش و تواناییهای خود را در این زمینه بیشتر میکرد.
شهید چه دیدگاهی درباره مبارزه با رژیم صهیونیستی و امریکا داشت؟
یکی از دلایلی که آقا مرتضی از دانشگاه انصراف داد و تصمیم گرفت در حوزه تخصصی خودش فعالیت کند، علاقه و انگیزه فراوانش برای مقابله با رژیم صهیونیستی و امریکا بود. بهویژه پس از آغاز جنگ، نسبت به این موضوع حساسیت بیشتری پیدا کرده بود و میگفت: «هر طور شده باید با این رژیم کودککش مبارزه کنیم.» با علاقه و انگیزه فراوان کار میکرد و آنگونه که بعدها شنیدیم، در روزهای آخر شهادتش نیز روی پروژههای مهمی مشغول فعالیت بود که سرانجام همزمان با بمباران محل کار، به همراه تعدادی از همکارانش به شهادت رسید.
بعد از آغاز جنگ، فعالیتهای شهید بیشتر شده بود؟ چه روزی به شهادت رسیدند؟
آقا مرتضی روز ۱۱ اسفندماه به شهادت رسید. یادم است سحر روز ۹ اسفند، هنگام صرف سحری، مجری تلویزیون خبر شهادت حضرت آقا را اعلام کرد. آقا مرتضی با شنیدن این خبر بهشدت منقلب شد، هر دو دستش را بر سرش زد و گفت: «ما جوانان یتیم شدیم.» همه اعضای خانواده از شدت تأثر گریه میکردیم. همان موقع صبح زود به محل کارش رفت و شبها نیز دیر به خانه بازمیگشت. روز ۱۱ اسفند مانند همیشه به محل کارش رفت و حدود ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر، محل کارشان بمباران شد و برادرم به شهادت رسید.
آخرین دیدارتان چطور گذشت؟
شب قبل از شهادت، آقا مرتضی به سمت آشپزخانه رفت و مادرم را در آغوش گرفت. مادرم از او خواست روز بعد به محل کار نرود و مرخصی بگیرد. اما در پاسخ گفت: «مگر پسرت بیغیرت است؟» مادرم بعدها میگفت: «آنقدر محکم جوابم را داد که دیگر پاسخی نداشتم.» بعد گفت: «آفرین به مادر شجاع و قوی من.» دوباره مادرم را در آغوش گرفت و همدیگر را بوسیدند.
صبح روز ۱۱ اسفند برادرم حال و هوای عجیبی داشت. ابتدا مادرم را در آغوش گرفت، بعد آمد و من را هم در آغوش گرفت. در آن لحظه، انگار ضربان قلبش را احساس میکردم. پدرم منزل نبودند، سر کار بودند. احساس عجیبی که آقا مرتضی داشت، از شب قبل آغاز شده بود. آن شب، طور خاصی مرا نگاه میکرد و برایم سؤال بود که چرا نگاهش متفاوت شده است.
صبح که دیدم هنوز همان حالوهوا را دارد، قبل از اینکه از خانه خارج شود، قرآن را به مادرم دادم و گفتم: «مرتضی را از زیر قرآن رد کن.»
شهید همیشه برای رفتن به محل کار عجله داشت، اما آن روز کنار در ایستاد و چند لحظه به ما نگاه کرد. مادرم گفت: «آقا مرتضی، کلید را بردار.» در پاسخ گفت: «کلید نیاز ندارم.»
بعد وارد آسانسور شد و ما همانطور که نگاهش میکردیم، در آسانسور بسته شد. آخرین تصویری که از او در ذهن ما ماند، لبخندی بود که بر لب داشت و از لابهلای در نیمهباز آسانسور دیده میشد. همان روز، حوالی ظهر، به شهادت رسید.
مادر شهید
آقا مرتضی برای شما چطور فرزندی بود؟ شما که او را در دامان خودتان پرورش دادید، چه تعریفی از این جوان شهید دارید؟
شاید اگر این حرفها را بزنم، بعضیها بگویند، چون مادرش هستم از او تعریف میکنم؛ اما واقعاً هرچه از اخلاق این پسر بگویم، کم گفتهام.
آقا مرتضی بسیار دلسوز، مهربان و خوشاخلاق بود. اگر کسی مشکلی یا ناراحتی داشت، محال بود بیتفاوت از کنارش عبور کند. در خانواده، میان اقوام و حتی در جمع آشنایان، همه او را به خاطر مهربانی و دلسوزیاش دوست داشتند.
بسیار فعال بود و اصلاً آرام و قرار نداشت. از بسیج، مسجد و هیئت گرفته تا کارش، همیشه مشغول انجام کاری بود. با وجود همه این فعالیتها، هیچگاه برای خودش چیزی نمیخواست؛ اما برای ما که خانوادهاش بودیم، از هیچ تلاشی دریغ نمیکرد.
با هزینه خودش ما را به سفر اربعین و یک بار هم به مشهد برد. همیشه به من میگفت: «مادر، دوست دارم یک بار شما را فقط خودم به کربلا ببرم.»
احترام بسیار زیادی برای من و پدرش قائل بود و با خواهرش هم رابطهای بسیار صمیمی و دوستانه داشت و پشتیبان خواهرش بود. در مجموع، فضای خانواده ما بسیار صمیمی است و نبود آقا مرتضی در این جمع، باعث شده هنوز هم نتوانیم رفتنش را باور کنیم.
فکرش را میکردید روزی آقا مرتضی به شهادت برسد؟
در سالهای آخر، بارها از من میخواست برای شهادتش دعا کنم. من مادر بودم و در دلم از شنیدن این حرف ناراحت میشدم، اما سعی میکردم ناراحتیام را نشان ندهم و به شوخی میگفتم: «این چه حرفی است که میزنی؟»، اما او در پاسخ میگفت: «نه مادرجان، من دوست دارم شهید شوم.»
هر صبح که به محل کار میرفت، از من میخواست برایش دعا کنم. میگفت: «کارهای مهمی دارم؛ دعا کنید به لطف خدا بهخوبی پیش برود.» منظورش همان مسئولیتهایی بود که در محل کار بر عهده داشت. پارسال، همراه دوستش امیرحسین به مشهد رفته بود. بعد از آن سفر، امیرحسین برای ما تعریف کرد که هنگام زیارت، پیکر یکی از شهدا را به حرم آورده بودند و دور تابوتش پرچم مقدس ایران کشیده بودند. امیرحسین میگفت آقا مرتضی با دیدن آن صحنه گفت: «ببین دور تابوتش پرچم ایران کشیدهاند؛ یعنی میشود یک روز هم تابوت ما را اینطور روی دست مردم تشییع کنند؟» بعد از شهادت آقا مرتضی، دقیقاً همان اتفاق افتاد. تابوت او نیز با پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران پوشانده شد و بر دستان مردم تشییع شد.
چطور از شهادت آقا مرتضی با خبر شدید؟
شبی که فردایش پسرم به شهادت رسید، به من گفته بود صبح ساعت ۷ بیدارش کنم. اما وقتی بیدارش کردم آنقدر خسته بود که گفت دو ساعت مرخصی رد کردم، ساعت ۱۰ بیدارم کنید. کمی بعد بیدارش کردم و نشست ناخنهایش را گرفت و بعد رفت حمام و دوش گرفت. طیب و طاهر آماده شد که به سر کارش برود. دخترم کیفیت خداحافظی آقا مرتضی را برایتان توضیح داده است. مرتضی همیشه با خودش کلید میبرد. اما آن روز گفت به کلید نیازی ندارم. انگار میدانست که دیگر برنمیگردد. بعد رفت و آنطور که بعدها شنیدیم، حوالی ساعت ۱۱:۳۰ ظهر پسرم به محل کارش میرسد و بعد از نماز ظهر، همراه دوستانش زیارت عاشورا میخوانند. اینطور که شنیدیم، ساعت ۲:۳۰ عصر که محل کارش را میزنند، دستهای مرتضی روی کیبورد رایانهاش بود؛ یعنی موقع انجام وظیفه شهید شده بود. ما تا چند ساعت از شهادتش خبر نداشتیم. از اذان مغرب که با او تماس گرفتیم، گوشیاش خاموش بود و پیام هم که میدادیم، جواب نمیداد. نگرانش شده بودیم. ساعت ۱۲ شب دوستش زنگ زد و سراغ آقا مرتضی را از ما گرفت. آنها میدانستند که پسرم به شهادت رسیده است. تا اذان صبح همینطور بلاتکلیف بودیم که من به همسرم گفتم برویم محل کار آقا مرتضی. داشتیم حاضر میشدیم که زنگ در خانه به صدا درآمد. خواهرش گفت: «خدا را شکر مرتضی آمد.»، اما وقتی همسرم پایین رفت، دو نفر از دوستان پسرم خبر شهادتش را آورده بودند. آن روز واقعه کربلا را از ته قلبمان احساس کردیم. پیکر پسرم را روز ۱۷ اسفند تشییع کردیم و در گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قطعه ۴۲ ردیف ۵ شماره ۲۳ آرام گرفت.