کد خبر: 1371206
تاریخ انتشار: ۰۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۲:۲۰
1 از شب دهم اسفند ماه ۱۴۰۴ تا صبح ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵ با خودمان می‌گفتیم دروغ است. یک عملیات فریب برای اینکه دشمن را سر جایش بنشانیم
فریدون حسن

جوان آنلاین: از شب دهم اسفند ماه ۱۴۰۴ تا صبح ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵ با خودمان می‌گفتیم دروغ است. یک عملیات فریب برای اینکه دشمن را سر جایش بنشانیم. ایست و بازرسی‌های سطح شهر و پچ‌پچ‌های بچه‌های پای کار نظام هم همه همین نوید را می‌داد. اصلاً بچه‌ها به عشق آقا می‌آمدند و خودشان را تروتمیز و مرتب به ایست و بازرسی می‌رساندند تا نکند کسی بگوید بچه‌بسیجی‌های خامنه‌ای نامنظم و نامرتب هستند، اما.... اما خورشید صبح ۱۲ تیرماه که از کوه‌های شرق تهران بالا آمد، خانه خراب‌مان کرد. حالا دیگر باید باور می‌کردیم که آقا می‌خواهد از تهران برود. جای سخت داستان این بود که باید روی دست ما از تهران می‌رفت. باید باور می‌کردیم این حقیقت تلخ را که تهران دیگر سیدعلی حسینی خامنه‌ای را نمی‌بیند. شب ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵ را حتماً بچه‌های ایست و بازرسی‌های بسیج تا آخر عمر به یاد خواهند سپرد، درست مانند شب دهم اسفند ۱۴۰۴، شبی که هلهله به گوش رسید و ضجه زدیم. از شب دوازدهم تا غروب ۱۵ تیرماه همه چیز تهران فرق کرد. حتی ایست و بازرسی‌ها، بچه‌بسیجی‌های خامنه‌ای که چهارماه با دلخوشی آمدن آقایشان سر کرده بودند، حالا مردمی را می‌دیدند که واله و شیدا فقط می‌خواستند به مصلی برسند. راستی چقدر سخت است جلوی یکی را بگیری و از مقصدش بپرسی و او بگوید: «می‌رویم با پدرمان وداع کنیم.» تو می‌مانی مات و مبهوت که در جوابش چه بگویی. از شب ۱۲ تا غروب ۱۵ تیر ماه شب‌های سخت بچه‌های ایست و بازرسی تهران بود، درست مثل شب‌های سخت نیمه خرداد ماه ۱۳۶۸ و شاید سخت‌تر؛ و رسید صبح سیزدهم و دیدن تابوتی که آن بالای مصلی داشت جان تهران را با خود می‌برد. بعد چهاردهم و بالاخره ۱۵ تیرماه: «ای ساربان آهسته ران، آرام جانم می‌رود.» کاش ایست و بازرسی می‌گذاشتند جلوی پایگاه مقداد؛ کاش اجازه تردد هیچ ماشینی را نمی‌دادند. کاش بچه‌های ایست و بازرسی را توجیه می‌کردند که هیچ ماشین سنگینی، به‌خصوص با تابوت، حق رد شدن ندارد. پس چرا کسی جلوی این ماشین مشکی را نمی‌گیرد؟ چرا کسی نمی‌گوید این ماشین دارد جان ما را با خودش می‌برد؟ بچه‌های ایست و بازرسی کجایند؟ آهای حاج محسن، محمد، مسعود، علی، چرا هیچ کدام‌تان کاری نمی‌کنید؟ بگیرید جلوی ماشین را، دارند آقا را می‌برند. دارند خانه خرابمان می‌کنند. یادتان رفته غروبی را که حاج قاسم را از تهران بردند؟ تهران بدون سید علی را چگونه تحمل کنیم؟ چرا هیچ ایست و بازرسی جلوی ماشین را نمی‌گیرد؟ و غروب ۱۵ تیرماه، جان تهران از تهران رفت. حالا صدای ضجه‌ها را واضح‌تر می‌شد شنید. انگار تهرانی‌ها تازه فهمیده‌اند چه خاکی به سرشان شده. دل‌های تنگ و جان‌های به‌لب آمده، آمدند به تجمعات شبانه، اما حالا همه چیز فرق کرده بود. حالا ما بودیم و دلتنگی آقایی که دیگر در تهران نبود. حالا یکی باید برای ما نماز وحشت می‌خواند، پیش از اینکه جانمان از تنمان بیرون برود. حالا نزدیک چند هفته گذشته و ما هنوز مات و مبهوت مانده‌ایم که یعنی واقعاً آقایمان رفت؟ یعنی باید دلخوش باشیم که شب‌ها از قاب تلویزیون برویم رواق دارالذکر و از دور به آقا سلام کنیم؟

برچسب ها: شهادت ، رهبر شهید ، بسیج
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار