کد خبر: 1372161
تاریخ انتشار: ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۵:۴۰
منقولات رهبر شهید از شکنجه شاگردانش در زندان پنجم در آیینه خوانشی تحلیلی
فریاد‌ها و ناله‌های دوستان مبارزدلم را آتش می‌زد مصادف‌شدن دوران زندان با ماه مبارک رمضان از جمله رویداد‌هایی بود که رهبر شهید انقلاب اسلامی در چند نوبت از بازداشت‌های خود آن را تجربه کرد.
محمدرضا کائینی

 جوان آنلاین: حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب اسلامی در پنجمین نوبت از زندانی شدن و در سال ۱۳۵۰، علاوه بر آنکه شکنجه‌های سخت ساواک را تجربه کرد، شاهد تعذیب شاگردان روحانی و دانشجوی خویش نیز بود. این امر، بس موجب تلخکامی وی شد، چیزی که از سطرسطر یادمان‌های وی هویداست. آن بزرگ در این بخش از خاطرات خویش به دیگر ایذاء‌های ساواک از قبیل: تراشیدن محاسن روحانیون، حسادت‌های درون زندان، چالش‌های دسترسی به قرآن در ماه مبارک رمضان و سایر سختی‌های آن دوره نیز سخن به میان آورده است. 

چندوچون دسترسی به قرآن در زندان

مصادف‌شدن دوران زندان با ماه مبارک رمضان از جمله رویداد‌هایی بود که رهبر شهید انقلاب اسلامی در چند نوبت از بازداشت‌های خود آن را تجربه کرد. او از این موسم، برای توسعه و ارتقای معنویت در وجود خویش بهره می‌برد و بیشتر به تلاوت قرآن و تدبر در آن می‌پرداخت. وی در باب چالش دستیابی به قرآن در پنجمین دستگیری خود در سال ۱۳۵۴، به نکات پی آمده اشارت برده است:

«دستگیری من، در اوایل ماه شعبان بود. روز‌ها گذشت و ماه مبارک رمضان نزدیک شد. من شنیدم رئیس بازجو‌ها در راهرو رفت و آمد می‌کند. وقتی صدای گام‌هایش به سلولم نزدیک شد، صدایش زدم. در را باز کرد و حالم را پرسید. او مرا شیخ خطاب می‌کرد - حتی از روی بدجنسی، «شین» شیخ را هم کسره می‌داد - حال آنکه امثال مرا سید خطاب می‌کنند. به او گفتم ماه رمضان نزدیک است و من نمی‌توانم اعمال این ماه مبارک اعم از نماز و روزه و دعا را در این سلول انجام دهم. پس مرا در این ماه آزاد کنید! گفت عجب! ماه رمضان در پیش است؟! اینجا مناسب‌ترین جا برای روزه داری است، هذا مسجد (اشاره کرد به سلول) و هذا حمام (اشاره کرد به حمام‌های زندان)، همین‌جا بمان نماز بخوان و روزه بگیر! من می‌دانستم که او مرا آزاد نمی‌کند، اما من خواسته بزرگی را از او طلب کردم تا خواسته کوچک را بپذیرد. فوراً به او گفتم بسیار خب، اجازه بده من یک قرآن داشته باشم. گفت اشکالی ندارد. اجازه داد تا از منزل یک قرآن برایم آوردند. خواندن قرآن در تاریکی شدید غیرممکن بود. به نگهبان گفتم می‌خواهم قرآن بخوانم، در را برایم کمی باز کنید. رفت اجازه گرفت. اجازه دادند در به اندازه ۱۰ سانتیمتر باز گذاشته شود و همین برای خواندن کافی بود؛ بنابراین در این ماه، خیلی قرآن خواندم و خیلی هم حفظ کردم؛ البته توأم‌شدن شکنجه با تلاوت و روزه، چشم مرا ضعیف‌تر کرد....» 

معاف‌شدن از تراشیدن محاسن

تراشیدن محاسن روحانیون از جمله شکنجه‌های روحی و حتی جسمی‌ای بود که ساواک پس از دستگیری آنان، درباره این قشر اعمال می‌کرد. شهید آیت‌الله خامنه‌ای که یک بار این رفتار را با خویش در نخستین دستگیری تجربه کرده بود، در این نوبت با توسل به درگاه حق و ادعیه متضرعانه آن را از خود دور کرد؛ وی در این خصوص آورده است:

«یکی از خاطرات این زندان، ماجرای تراشیدن ریش است! محاسن گذشته از اینکه یک سنت متبَع است، بخش تفکیک‌ناپذیری از لباس علمی و دینی روحانیون نیز به شمار می‌رود. تراشیدن ریش در نخستین زندان، برای من یک فاجعه بود که البته در زندان‌های بعدی تکرار نشد. در زندان‌های مشهد هم تراشیدن ریش معمول نبود. در این زندان دیدم که محاسن یکی از علما تراشیده شده است؛ لذا دریافتم که محاسن من نیز چه سرنوشتی خواهد داشت! روز خاصی از هفته برای اصلاح تعیین شده بود. آن روز فرا رسید. من صدای خارج‌شدن زندانیان را که یکی یکی به اتاق اصلاح می‌رفتند، می‌شنیدم و کمی بعد هم نوبت من می‌رسید. چه باید بکنم؟ تسلیم شوم؟ یا مقاومت کنم؟ با دعا و تضرع از خدا خواستم تا فرجی برایم برساند. نوبت به من رسید. در سلول باز شد. همین که نگاه رئیس زندان به من افتاد، گفت نه، بمان و در بسته شد! من این انتظار را نداشتم. خداراشکر کردم. این جریان هر هفته تکرار شد. برای تراشیدن ریش از من می‌گذشتند و تنها کسی بودم که از این امر معاف شدم!....» 

محسود یکی از هم لباسان خویش شدم

شهید خامنه‌ای در ماجرای تراش محاسن، خاطره‌ای تلخ از رفتار یکی از هم لباسان خویش داشت که آن را برای توجه به ناکافی بودن تنهایی زندان جهت انجام تهذیب اخلاقی و دوری از صفات رذیله نقل می‌کرد:

«در اینجا رویداد عبرت‌انگیزی را نقل می‌کنم که نشان می‌دهد تنها ورود به زندان، شخصیت انسان را پرورش نمی‌دهد. این امر هم مانند سایر تجارب زندگی، تجربه برخی را زیاد می‌کند، عزم و اراده آنها را می‌پالاید و شخصیت‌شان را رشد می‌دهد، اما بر برخی دیگر، تأثیری - مثبت یا منفی- نمی‌گذارد. حتی ممکن است که برای برخی دیگر به سقوط هم بینجامد. این مسئله به میزان بلندی نظر و علو همت شخص و هدف او در رویارویی با تجارب زندگی بستگی دارد. در یکی از سلول‌های این زندان، دوستی روحانی بود که از من سن بیشتری داشت و به‌شدت گرفتار بیماری حسد بود، خداوند ما و شما را از شر این بیماری حفظ کند. نوبت تراشیدن ریش او رسید. او مطلع شده بود که من از آن معاف شده‌ام. در سلول او را باز کردند تا وی را برای تراشیدن ریش ببرند. من صدایش را می‌شنیدم که می‌گفت من حاضر نیستم صورتم را بتراشید، چرا ریش زندانی سلول ۱۴ (یعنی من) را نمی‌تراشید؟! همچنان پی‌در‌پی نسبت به تراشیدن محاسنش اعتراض می‌کرد و دلیلش هم برای اعتراض این بود من از آن معاف شده‌ام! خیلی متأثر شدم و از چنین رفتاری که مرا به خطر می‌انداخت، تعجب کردم. او حق داشت، اعتراض کند و حق داشت هر نوع دلیلی را برای اعتراضش بیاورد، اما چرا مرا به خطر می‌انداخت؟ بار دیگر هم به نگهبان گفت برو به مسئولان بگو که زندانی سلول ۱۴ برای تراشیدن ریش نمی‌آید، پس من هم نمی‌آیم! نگران شدم و به خدا توسل کردم که محاسنم را حفظ کند. اندکی بعد مسئول زندان آمد، در سلول آن شیخ را باز کرد و او را با ناسزا و توهین برای تراشیدن صورتش برد! دیگر زندانیان را هم یکی پس از دیگری بیرون آوردند. من پیش‌بینی می‌کردم که این بار و بعد از رفتار آن شیخ از من نگذرند، اما این بار هم وقتی به سلول من رسیدند، از آن گذشتند و به سراغ سلول بعدی رفتند! نفس راحتی کشیدم و خداوند متعال را سپاس گفتم....» 

خاطراتی تلخ، از شکنجه شاگردانم

از جمله مشاهدات قائد شهید در این نوبت از دستگیری خویش، شکنجه شاگردان روحانی و دانشجوی اوست. بی‌تردید این پدیده علاوه بر تعذیب جمعی از نزدیکان آن مجاهد والا، به نوعی آزار شخص وی نیز به شمار می‌رفته است که نمی‌توانسته مدنظر سران ساواک مشهد نبوده باشد. این فقره به شرح ذیل، در روایت ایشان بازتاب یافته است:

«از جمله خاطرات دردناک من در این زندان، این بود که شاهد شکنجه برخی شاگردانم بودم. بیش از ۱۰ نفر معمم - که بیشترشان از شاگردان من بودند- در این زندان به سر می‌بردند. همچنین تعدادی از شاگردان دانشگاهی من نیز در این زندان بودند. من در این زندان، شاهد شکنجه تعدادی از شاگردان خاص خود بودم. ما با یکدیگر جلساتی سری داشتیم. از جمله این افراد، سیدعباس موسوی قوچانی بود. او بعد‌ها در جنگ تحمیلی به شهادت رسید. وی در سلول ۱۵ در کنار سلول من جای داشت. یکی دیگر از شاگردانم نیز که شیخی بود، در سلول ۱۳ کنار من بود. این دو نفر در جریان پخش اعلامیه دستگیر شده بودند. البته بازداشت من به علت مسئله دیگری بود و ارتباطی به آنها نداشت. آن شیخ زیر ضربات شلاق و شکنجه اعتراف کرد اعلامیه را از موسوی دریافت کرده است. اعتراف در زیر شلاق‌های این شکنجه‌گران ددمنش، امری طبیعی بود که نباید شخص را به خاطر آن سرزنش کرد، اما موسوی نمی‌توانست اعتراف کند زیرا اعتراف او به فاجعه‌ای عظیم می‌انجامید و افرادی را در سطوح بالای نهضت به خطر می‌انداخت. مسئله، بسیار حساس و خطرناک بود و راهی جز مقاومت وجود نداشت. آنقدر به کف پا‌های آن شیخ زدند که در اثر ضربات، حفره‌ای در کف پایش ایجاد شد که شاید اثر آن تا به امروز نیز باقی مانده باشد. موسوی را بیشتر زدند و بیشتر شکنجه کردند. وقتی از زیر شکنجه برمی‌گشت، آنچنان ناله‌هایی می‌کرد که دل انسان را ریش‌ریش می‌کرد. او را به گونه‌ای وحشیانه و بی‌سابقه، شکنجه می‌کردند. یک روز او را بردند، شکنجه کردند و برگرداندند. ساعتی بعد، دوباره او را بردند و شکنجه کردند و برگرداندند. باز همین که ساعت خواب شبانه فرا رسید، مجدداً او را احضار کردند و تحت شکنجه قرار دادند و برگرداندند! در نیمه شب هم او را به اتاق شکنجه می‌بردند. من شب و روز، فریاد و ناله او را می‌شنیدم و با هر ناله‌ای که می‌کرد، دلم آتش می‌گرفت. شکنجه او، ددمنشی نفرت‌انگیزی بود که نظیر نداشت. تنها تسلای خاطر موسوی در این زندان این بود که وقتی از اتاق شکنجه برمی‌گشت، صدای مرا می‌شنید که آیاتی از قرآن را تلاوت می‌کردم و من عمداً آیاتی را انتخاب می‌کردم که مرهمی بر زخم‌هایش و آرامشی برای قلبش باشد و عزمش را راسخ‌تر کند. گاهی هم با همان آهنگ تلاوت قرآن به زبان عربی با او حرف می‌زدم و او را به حق و صبر سفارش می‌کردم....» 

گفت‌و‌گو با همسنگر شکنجه شده با زبان دعا

شهید حجت‌الاسلام سیدعباس موسوی قوچانی از جمله شاگردان امام شهید در دوران پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در شهر مشهد بود. او در مقطعی که استاد پنجمین حبس خویش را سپری می‌کرد به شدیدترین شکل مورد شکنجه قرار می‌گرفت و اخبار آن از آموزگارش در زندان پنهان نمی‌ماند. در این دوره معلم به متعلم زجر دیده خویش با اشکالی ظریف پیام‌های صبر، مقاومت و پیروزی می‌فرستاد و دلگرمش می‌ساخت:

«مقامات زندان تصمیم گرفتند، موسوی را از آن شیخ دور کنند؛ بنابراین او را به مجموعه سلول‌های مقابل بردند. او در آنجا غریب افتاد و کسی را نمی‌یافت که دلداری‌اش بدهد. از همین رو به انواع ترفند‌ها متوسل می‌شد تا به من نزدیک شود و صدایم را بشنود. پایش در اثر شکنجه زخم شده بود و نمی‌توانست راه برود؛ لذا برای رفتن به دستشویی، روی باسن خود می‌خزید! دو دستشویی بود، یکی از آنها نزدیک سلول او و دیگری نزدیک سلول من قرار داشت. یکی از ترفندهایش برای نزدیک شدن به من این بود که به نگهبان می‌گفت می‌بینی که من پایم زخمی است و نمی‌توانم از این دستشویی (با اشاره به دستشویی نزدیک به سلول خودش) استفاده کنم و باید به آن یکی بروم (با اشاره به دستشویی نزدیک سلول من!). نگهبان معمولاً از سربازان ساده‌دل بود و غالباً هم به زندانیان - به ویژه زندانیان مجروح - گرایش داشت. حتی دیدم که یکی از آنها موسوی را بر پشت خود حمل می‌کند تا به دستشویی برساند. نگهبان به او اجازه داد تا به دستشویی نزدیک سلول من بیاید. وقتی از دستشویی بیرون آمد به نگهبان گفت می‌خواهم تیمم کنم، چون به علت زخم‌ها نمی‌توانم وضو بگیرم. بعد گفت این خاکی که نزدیک دستشویی است، نجس است؛ بنابراین می‌خواهم آنجا تیمم کنم به زمین مقابل سلول من اشاره کرد. این را هم نگهبان اجازه داد. او نزدیک شد و شروع کرد به تیمم کردن و همزمان، صحبت‌کردن به زبان عربی با آهنگی شبیه به دعاخواندن که هرکس بشنود و عربی نداند، خیال کند که او مشغول دعا خواندن است! از جمله حرف‌هایش که به یاد دارم، این بود که به عربی می‌گفت آقا السلام علیک و رحمه‌الله و برکاته. شما نمی‌دانید من چه عذابی می‌کشم، آیا اگر در این وضع بمیرم، شهید به حساب می‌آیم؟ وقتی تیمم را تمام کرد، پایش را دراز کرد به شکلی که گویی نمی‌تواند حرکت کند! نگهبان به او گفت زودباش، زودباش! پاسخ داد نمی‌توانم، بگذار کمی استراحت کنم. نگهبان هم، چاره‌ای جز این نداشت که به او اجازه دهد. پس از آنکه سخنانش به پایان رسید، من شروع کردم به جواب دادن به زبان عربی و با همان آهنگ، دعایی کردم و گفتم صبر کن‌ای سید بزرگوار، صبر کن تا این جنایتکاران از تو نومید شوند؛ چیزی نگو که حتماً خدا تو را نجات می‌دهد. به صحبت با او ادامه دادم تا اینکه روحیه گرفت و به سلولش بازگشت. این ترفند از جانب او بار‌ها تکرار شد. این تنها یک نمونه از شاگردان من بود که در این زندان شکنجه شدند و البته از این نمونه‌ها بسیار بود....» 

وقاحت به شادی گشوده دهن

در سال ۱۳۵۰ و همزمان با حبس راوی شهید، جشن‌های موسوم به ۲ هزار و ۵۰۰ ساله شاهنشاهی با هزینه‌ای گزاف، تبلیغاتی گسترده، اما آورده‌ای نزدیک به هیچ در کشور برگزار شد! این اقدام، مرحله‌ای ویژه از رجعت به سازه‌های فرهنگی و تاریخی پیشااسلامی بود که با سلطنت رضاخان کلید خورد. قهرمان داستان ما با وجود اختناق حاکم بر زندان‌های رژیم شاه، واکنش‌هایی از حبسیان اطراف خویش دیده و آن را اینگونه مضبوط ساخته است:

«یکی دیگر از خاطرات من از این زندان، به جشن‌های به اصطلاح ۲ هزار و پانصدمین سال برپایی شاهنشاهی ایران مربوط می‌شود. این جشن‌ها، بزرگ‌ترین دهن‌کجی به اسلام‌گرایان و نهضت اسلامی بود. شاه با صرف مبالغ میلیونی برای این جشن‌ها و تجمل و اسراف وصف‌ناپذیری که با آن همراه بود، دل همه کسانی را به درد آورد که غم گرفتاری ملت را می‌خوردند؛ ملتی که برای لقمه‌ای نان در رنج بود و از ابتدایی‌ترین شرایط و مستلزمات زندگی امروزی - مانند آب آشامیدنی، برق، راه آسفالته، خدمات بهداشتی و آموزشی - محروم بود. همچنین شاه با این جشن‌ها، می‌خواست پیوند تاریخ ایران با اسلام را قطع کند و از طریق شکوه و عظمت بخشیدن به ایران پیش از اسلام، به طور غیر مستقیم القا کند که اسلام مفاخر و عظمت ایران را بر باد داده است! البته در کتاب‌های تاریخ مدارس و از زبان نویسندگان وابسته به دربار، این مطلب مستقیماً و با کمال صراحت گفته می‌شد. در عین حال رژیم شاه می‌خواست روی وجود یک فرهنگ ایرانی که با اسلام ارتباطی ندارد و ریشه‌های آن در تمدن دیرینه دوران هخامنشی است، تأکید ورزد. عملاً هم کمی پس از آن، شاه تاریخ هجری شمسی را ملغا کرد و تاریخ شاهنشاهی را جایگزین آن کرد، یعنی سال ۱۳۵۰ هجری شمسی، ناگهان به ۲ هزار و ۵۵۰ شاهنشاهی تبدیل شد که البته این تغییر برای خود بسیار پر معناست. نکته خنده‌آور و در عین حال گریه‌آور این بود که هیئت‌های بسیاری از کشور‌های عربی در این جشن‌ها شرکت کردند و به خاطر چنین توهین بزرگی به اسلام و فتوحات اسلامی و به هر آنچه به تاریخ اعراب و جهان عرب مربوط می‌شود، به شاه تبریک گفتند! بله اسلام‌گرایان همه تلاش خود را به کار بستند تا برنامه این جشن‌ها را بر ملا کنند و ارقام پول‌هایی را که خرج آن شده بود، افشا سازند. آنها در برابر تغییر تاریخ هجری مقاومت کردند تا اینکه چند سال پس از این تغییر، طاغوت ناگزیر شد کوتاه بیاید و سرانجام چند ماه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، رسماً تاریخ شاهنشاهی را لغو کرد. امت مسلمان ایران به مبارزه خود علیه همه تلاش‌های نژادپرستانه‌ای که شاه برای قطع پیوند ایران با تاریخ اسلام و جهان اسلام به کار می‌برد، ادامه داد تا اینکه به اذن خدای متعال پیروزی بزرگ حاصل شد و ایران به خانواده امت اسلامی بازگشت. انقلاب از نخستین لحظات پیروزی کوشید تا همه موانعی را که باعث جدایی از برادران عرب می‌شود، از میان بردارد، اما در برابر آن از زمامداران عرب که خداوند ما و آنها را هدایت کند، چه دید؟ این رشته سر دراز دارد! به هر حال در این زندان ما از داخل سلول‌ها سروصدای بخشی از این جشن‌ها را می‌شنیدیم و زندانیان با وجود جو خشونت و وحشتی که بر زندان حکمفرما بود، خشم، ناخشنودی و مخالفت خود را با سر دادن ابیاتی از یکی از شعرا که با این بیت آغاز می‌شود، اعلام می‌کردند: «شب بد، شب دد، شب اهر من | وقاحت به شادی گشوده دهن.»

کلام آخر

از دو بخش اخیر خاطرات زعیم شهید انقلاب اسلامی، چنین درمی یابیم که خشونت‌های ساواک درباره او از جمله اعمال شکنجه‌های وحشیانه بر وی و شاگردانش، فاقد تأثیری بر اراده آن انقلابی نامدار در تداوم مبارزه و تکاپوی اعتراضی خویش بوده است. با این همه روایت آزار‌های سبعانه ساواک می‌تواند برگ دیگری بر دفتر قطور شهادت‌های زندانیان سیاسی در این‌باره قلمداد شود؛ امری که هم اینک از سوی ابواب جمعی جریان سلطنت طلب - که البته اغلب ایشان آن دوره را ندیده و درک نکرده‌اند- انکار می‌شود! علاوه بر این واگویه‌هایی که از نظر گذراندید، می‌تواند تغییر شرایط در زندان‌های سیاسی سراسر کشور در آغاز دهه ۵۰ را به شفافیت عیان نماید.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار