کد خبر: 1359760
تاریخ انتشار: ۰۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۲:۰۰
چرایی ایستایی جهان اسلام و اروپای محصور، در مقابل یک هژمونی در حال زوال
«ترس از آزادی» اریک فروم و «شجاعت بندگی» ایرانی اریک فروم می‌گفت: «رهایی از ترس، نیازمند کار خلاقانه و عشق است.» ایران، اما این وابستگی شدید عاطفی و فعالیت مبتکرانه را در پیوند با «توحید» یافته است. راز شجاعت ایرانیان در این است که ترس را از ساحت امور مادی، به ساحت امور متعالی منتقل کرده‌اند. در فرهنگ ایرانی- اسلامی، انسانی که از خدا می‌ترسد، دیگر از هیچ‌کس دیگری نمی‌ترسد. این خوف از جنس وحشت فرومی نیست، بلکه به مفهوم بیم از کفران نعمت است
پروین قائمی

جوان آنلاین:‌ آنچه در پی می‌آید را می‌تـــوان نوعی برآیندگیری از تاریخ ایران، کشور‌های اسلامی و کشور‌های اروپایی در دوره معاصر دانست. تلاش بر این بوده است که با استفاده از آرای اریک فروم، فیلسوف و روانکاو نامدار معاصر، علل ایستایی اروپا و جهان اسلام را بدانیم و ایضاً پیشروی ملت ایران و خروج آنان از صغارت و استعمارپذیری را؛ امید آنکه علاقه‌منـــدان را مفید و مقبول آید.

طرح مسئله

جهان امروز، در میانه یکی از بزرگ‌ترین چرخه‌های تاریخی خود ایستاده است. طوفان‌های سهمگین در غرب آسیا، بمباران‌های بی‌وقفه در لبنان و استیصال سیاسی در پایتخت‌های اروپایی، همگی نشان از یک فروپاشی بزرگ دارند: فروپاشی نظم قدیم، اما در این میان، یک سؤال بزرگ باقی می‌ماند: چرا کشور‌هایی که همه منابع حیاتی (نفت، گاز، موقعیت استراتژیک و بازار‌های بزرگ) را در اختیار دارند و غرب به‌شدت به آنها محتاج است، هنوز مانند بردگانی ترسان در برابر اراده واشینگتن و لندن سر خم می‌کنند؟ چرا اروپایی که قلبش از دنباله‌روی کورکورانه از امریکا گرفته و در موضع‌گیری مبنی بر همراهی نکردن ناتو با امریکا در ماجرای تنگه هرمز و محکومیت بمباران لبنان پس از اعلام آتش بس، تمایل نداشتن به ادامه پیروی از کدخدا را کم و بیش نشان داد، جرئت بریدن کامل این بند ناف مسموم را ندارد؟

برای یافتن پاسخ، باید از اتاق‌های در بسته دیپلماسی خارج شویم و به اعماق روان بشر سفر کنیم. اریک فروم روانکاو و فیلسوف برجسته، در شاهکار خود «ترس از آزادی»، کلید این معما را به ما می‌دهد. او به ما می‌گوید که مشکل لزوماً کمبود «قدرت» نیست، بلکه وحشت از «آزادی» است. در این نوشتار، با پیوند دادن نظریات فروم به واقعیت‌های امروز و تبیین مدل استثنایی ایران، نشان خواهیم داد که چگونه «ترس از محروم ماندن از مهر و عنایت خدای رحمان»، تنها داروی رهایی از «ترس از قدرت‌های شیطانی» است.

فرار از مسئولیت هولناک «خود بودگی»

داستان امروز خاورمیانه و اروپا، داستان آن پرنده‌ای است که سال‌ها به میله‌های قفس نوک زده، اما حالا که در قفس بر اثر طوفان‌های جهانی (جنگ‌های اخیر) نیمه‌باز شده، به جای پرواز، به کنج آن پناه برده است! اریک فروم روانکاو بزرگ در کتاب «ترس از آزادی» به ما می‌گوید که انسان‌ها بیش از آنکه از استبداد بترسند، از «تنهایی ناشی از آزادی» وحشت دارند. او معتقد است: آزادی لرزه‌ای بر اندام فرد می‌اندازد؛ چون او را با مسئولیت هولناک «خود بودگی» مواجه می‌کند. امروز کشور‌های اسلامی و حتی اروپای خسته و کم توان، در گیرودار همین لرزش روانی هستند.

کالبدشکافی «ترس از آزادی» در اندیشه اریک فروم

اریک فروم در تحلیل گذار انسان از دوران سنتی به مدرن، به نکته‌ای حیاتی اشاره می‌کند. در دوران قدیم (قرون وسطی)، انسان اگرچه آزادی فردی نداشت، اما «تنها» هم نبود. او جزیی از یک کل (کلیسا، صنف، طبقه اجتماعی) و جایگاهش در جهان مشخص بود. با وقوع رنسانس و سرمایه‌داری، زنجیر‌های سنتی گسسته شدند و انسان «آزاد» شد، اما این آزادی، به تعبیر فروم، یک «آزادی منفی» بود. انسان از قید و بند‌ها رها شد، اما ناگهان خود را در جهانی پهناور، بی‌کران و بی‌اعتنا، «تنها» یافت. فروم معتقد است که این «تنهایی وجودی»، چنان اضطراب سنگینی بر روان و روح بشر انداخت که او مدام به دنبال راهی برای فرار از این آزادی گشت! او می‌گوید: «آزادی اگرچه برای انسان استقلال و عقلانیت به ارمغان آورد، اما او را منزوی و در نتیجه مضطرب و بی‌قدرت ساخت.» انسان مدرن (و به تبع آن ملت‌های مدرن)، برای رهایی از این لرزه و اضطراب، به سازوکار‌های فرار پناه می‌برند. برخی از این راهکارها، به قرار پی آمده‌اند:

۱. اقتدارگرایی و مازوخیسم سیاسی: در این وضعیت، فرد یا ملت سعی می‌کند تا «خود» ضعیفش را، به یک قدرت برتر (یک رهبر، یک حزب یا یک قدرت جهانی مثل امریکا) گره بزند، تا در عظمت او شریک شود و دیگر احساس ناچیزی نکند.

۲. همرنگی ماشینی: فرد دقیقاً همان گونه فکر و عمل می‌کند که دیکته نظام سلطه است، تا مبادا «متفاوت» باشد و در انزوا بماند. این دقیقاً همان بلایی است که بر سر بسیاری از ملت‌های منطقه آمده است. آنها از «استقلال واقعی» می‌ترسند، چون استقلال، یعنی ایستادن روی پای خود در اقیانوسی مواج و بدون تکیه‌گاه بیگانه.

یوغ خیالی؛ چرا کشور‌های اسلامی هنوز می‌لرزند؟

اگر به نقشه نگاه کنیم، منابع عمده و مهم دنیا در دست کشور‌های اسلامی است، شریان‌های اقتصادی در اختیار آنهاست و غرب، در بن‌بست تمام‌عیار انرژی و استراتژی قرار دارد. پس چرا هنوز بسیاری از کشور‌های منطقه، لرزان و ترسان، گوش به فرمان واشینگتن و بروکسل دارند؟ پاسخ را باید در همان «همرنگی ماشینی» فروم، جست‌و‌جو کرد. این کشورها، گرفتار نوعی «بت‌وارگی سیاسی» شده‌اند. آنها از امریکا نه به خاطر قدرت واقعی‌اش، بلکه به‌عنوان یک «تکیه‌گاه روانی» می‌ترسند! آنها خوف دارند که اگر از چتر خیالی حمایت غرب خارج شوند، در دنیای پرآشوب امروزی تنها بمانند. این ترس، ترس از موشک نیست؛ ترس از «بی‌سرپناهی سیاسی» است. آنها استقلال را مساوی با انزوا می‌بینند و، چون هنوز به بلوغ «هویت مستقل» نرسیده‌اند، ترجیح می‌دهند برده‌ای باشند که در زنجیر‌های زرین نان می‌خورد. نخبگان سیاسی بسیاری از این کشورها، هویت خود را در پوشیدن لباس غرب، صحبت کردن به زبان غرب و حل شدن در ساختار‌های مالی غرب تعریف کرده‌اند. این دردی است که ما هم به‌رغم تلاش‌های طاقت‌فرسای نخبگان فکری و امامین انقلاب، کم و بیش دچارش هستیم و دست‌کم در سخن گفتن عادی‌مان، اگر چهار کلمه انگلیسی را قاتی حرف‌های‌مان نکنیم، تصور می‌کنیم پیشرفته یا به روز نیستیم!

منابع انرژی جهان اسلام، رگ حیات تمدن غرب هستند. غرب بدون انرژی این منطقه و بدون بازار‌های مصرفی آن، در عرض چند ماه فرو می‌پاشد. طبق منطق مادی، این کشور‌های اسلامی هستند که باید برای غرب شرط بگذارند، نه برعکس. پس چرا چنین نیست؟ پاسخ ساده است: کشور‌های اسلامی دچار «فلج روانی» شده‌اند و می‌ترسند که اگر چتر حمایتی امریکا برداشته شود، در برابر تلاطم‌های تاریخ تنها بمانند. «اقتدارگرایی» فقط با زور سرنیزه نیست، بلکه با «اقتدار درونی‌شده» ایجاد می‌شود. کشور‌های اسلامی باور کرده‌اند که بدون اجازه غرب نمی‌توانند نفس بکشند. این کشور‌ها مصداق آن فیلی هستند که فروم توصیف می‌کند؛ فیلی که با طنابی نازک به درختی بسته شده است! این فیل در کودکی که ضعیف بود، هر چه تلاش کرد نتوانست طناب را پاره کند؛ حالا هم که بزرگ و نیرومند شده و حتی می‌تواند درخت را هم از ریشه دربیاورد، هنوز هم تصور می‌کند طناب قوی‌تر از اوست! ترس آنها «سیاسی» نیست؛ چون از نظر نظامی و اقتصادی ابزار‌های لازم را دارند، ترس آنها «هویتی» است. آنها می‌ترسند که در صورت انتخاب «آزادی»، به‌ناگزیر مسئولیت سنگین خلق یک تمدن جدید به عهده‌شان قرار گیرد و این، برای روحی که به «حقارت مرفه» عادت کرده، هولناک می‌نماید.

در اینجا توانگر ناز نیازمند را می‌کشد

نکته حیرت‌انگیز و در عین حال تأسف‌بار این است که در اینجا توانگر ناز نیازمند را می‌کشد! کشور‌های اسلامی منابع و قدرت از پا انداختن اقتصاد غرب را دارند، اما شخصیت سیاسی آنها چنان در سیستم دلاری و نظم غربی گیر کرده که می‌ترسند با یک حرکت مستقل، از «جامعه جهانی» طرد شوند! آنها ترجیح می‌دهند یک «برده مرفه» باشند، تا یک «آزاد تنها.» ترس آنان سیاسی نیست، بلکه وحشت از «بی‌پناهی» است. داشتن ابزار (ثروت)، به معنای داشتن «شخصیت مستقل» نیست. ترس این کشور‌ها از آن است که اگر آقا‌بالاسر امریکایی نباشد، آنها دیگر کیستند؟ این همان «ترس از فردیت» است که فروم از آن دم می‌زد. آنها می‌ترسند که بدون تکیه به یک قدرت استکباری، در خلأ معنا و امنیت غرق شوند.

فروم میان دو مفهوم، تفکیک قائل می‌شود: «آزادی از» (رهایی از ارباب) و «آزادی برای» (توانایی خلق کردن و مستقل زیستن). آنچه امروز در خاورمیانه می‌بینیم، درد‌های زایمان یک نظم جدید است. ترس کشور‌های منطقه و تردید اروپا، لرزه‌های طبیعی ملت‌هایی است که پس از قرن‌ها می‌خواهند روی پای خود بایستند. در دنیای اسلام، دهه‌هاست که شعار رهایی از یوغ غرب داده می‌شود، اما اکنون که نظم جهانی در حال فروپاشی است و فرصت تاریخی برای قطع وابستگی فراهم شده، نوعی «اضطراب وجودی» حاکم شده است. سیاستمداران ممکن است از ترس از موشک و تحریم حرف بزنند، اما حقیقت ماجرا در لایه‌های پنهان روان آنهاست: ترس از اینکه اگر زنجیر‌ها پاره شوند، دیگر هیچ بهانه‌ای برای ضعیف بودن نخواهند داشت. آزادی نه یک هدیه، بلکه یک مسئولیت سنگین است. کشور‌های اسلامی امروز بر سر این دوراهی ایستاده‌اند: یا پذیرش «اضطراب آزادی» برای رسیدن به بزرگی، یا پناه بردن به «امنیت حقارت‌بار قفس طلایی اهدایی کدخدا.» اریک فروم معتقد بود که تنها راه درمان ترس از آزادی، رسیدن به «پیوستگی خودانگیخته» است. برای کشور‌های اسلامی، آزادی صرفاً در بستن شیر‌های نفت نیست، بلکه در «کشف دوباره خویش» است. تا زمانی که این کشور‌ها هویت خود را در آیینه غرب تعریف کنند، در اسارت روانی باقی خواهند ماند. رهایی واقعی زمانی رخ می‌دهد که این کشور‌ها بفهمند «نیاز غرب به آنها»، یک قدرت ایجابی است که می‌تواند نظم جدیدی بسازد، به شرط آنکه از تنها ماندن در دنیای بدون امریکا نترسند.

اروپای در حصار؛ قلبی که در اسارت عقل مادی است

قلب اروپا، از اطاعت مداوم از امریکا گرفته است. اروپا امروز شاهد یک تجاوز و فاجعه وقیحانه انسانی است. آنها می‌بینند که منافع ملی‌شان، در جنگ اوکراین یا در ماجرای لبنان و غزه و به‌خصوص اینک ایران، قربانی زیاده‌خواهی‌های واشینگتن شده است، اما قدرت واکنش مناسب ندارند. در تحلیل فرومی، اروپا در وضعیت مازوخیسم سیاسی گرفتار شده است. اروپا پس از جنگ جهانی دوم، امنیت و اراده خود را به امریکا تفویض کرد، تا از اضطراب مواجهه با بلوک شرق رها شود. اکنون، الگو‌های رفتاری اروپا نشان‌دهنده یک «فردیت از دست رفته» است. آنها از تحقیر شدن از سوی امریکا رنج می‌برند، اما همزمان به این تحقیر نیاز دارند تا احساس کنند، هنوز بخشی از یک «قدرت برتر» به نام ناتو یا غرب متحد هستند. اروپا که در برابر فاجعه قرن در غزه، وجدان خود را به مسلخ تعلق به اردوگاه غرب برد و سکوت کرد؛ اکنون در برابر تجاوز به ایران و بمباران لبنان، دست به اعتراضات کلامی می‌زند، اما این اعتراض، بیش از آنکه نشانه شجاعت باشد، نشانه اضطراب است. اروپا می‌بیند که شعله‌های جنگ، به مرز‌های مدیترانه رسیده و نظم حقوقی دست‌سازش در حال فروپاشی است. آنها از این می‌ترسند که اگر قانون جنگل بیش از این از سوی رژیم بی‌در و پیکر صهیونیستی و اربابش امریکا جایگزین قانون بین‌الملل شود، در دنیای پساامریکا هیچ پناهی پیدا نکنند. اعتراض امروز اروپا در قضایای ایران و لبنان، در واقع فریاد کسی است که می‌بیند اربابش (امریکا) در حال آتش زدن خانه‌ای است که او هم در آن زندگی می‌کند. آنها هنوز جرئت بریدن از این ستمگر را ندارند، اما از ترس سوختن در این آتش، شروع به نالیدن کرده‌اند.

اروپایی‌ها در وسط یک معاوضه بسیار تلخ و خسارت‌بار، گیر افتاده‌اند. آنها برای به دست آوردن «امنیت سایه‌ای» (حمایت نظامی امریکا و ناتو)، مجبور شده‌اند هویت، استقلال و اخلاق خود را بفروشند. چرا این معاوضه تراژیک و غمبار است؟ چون اروپا می‌بیند که از یک طرف اگر از امریکا جدا شود، ممکن است در دنیای قدرت‌ها تنها و بی‌دفاع بماند (همان ترس از آزادی فروم) و از طرف دیگر، با ماندن در کنار امریکا، مجبور است شاهد نابودی اقتصاد خود (به خاطر جنگ‌های تحمیلی) و نابودی اعتبار اخلاقی‌اش (به خاطر سکوت در برابر بمباران لبنان و غزه) باشد. در واقع اروپایی‌ها در حال یک معامله دوسر باخت هستند؛ مثل کسی که برای زنده ماندن، مجبور است هر روز قطعه‌ای از روح و شخصیت خوش را بفروشد. این همان معاوضه عزت با امنیتی است که روز به روز پوشالی‌تر می‌شود.

استثنای ایران؛ بازتعریف آزادی در ساحت قدسی

در این جغرافیای ترس و تردید اما، ایران مسیری متفاوت را گشوده است، اما چرا ایران نمی‌ترسد؟ آیا ایران، ابزار‌های مادی بیشتری از مجموع کشور‌های اسلامی دارد؟ خیر. تفاوت در اینجاست که ایران، فرمول اریک فروم را با یک «جهش معنوی» دگرگون کرده است. فروم می‌گفت رهایی از ترس، نیازمند «کار خلاقانه و عشق» است. ایران این وابستگی شدید عاطفی و فعالیت مبتکرانه را، در پیوند با «توحید» یافته است.

راز شجاعت ملت ایران در این است که ترس را از ساحت امور مادی (تحریم، موشک، انزوا)، به ساحت امور متعالی منتقل کرده است. در فرهنگ ایرانی- اسلامی، انسانی که از خدا می‌ترسد، دیگر از هیچ‌کس دیگری نمی‌ترسد، اما این خوف، از جنس وحشت فرومی نیست. این ترس، به معنای بیم از کفران نعمت است. خداوند نعمتی به نام ذات مستقل و عزت، به ملت ایران بخشیده است. ایرانی می‌ترسد که با کرنش در برابر باطلی، چون امریکا، این لطف و عنایت الهی را ضایع کند و دوباره به تاریکی اسارت برگردد. در حالی که فروم معتقد است: انسان برای فرار از تنهایی به دیکتاتور یا جامعه ماشینی پناه می‌برد، ملت ایران راه سومی را گشوده است. ایران به جای پناه بردن به قدرت‌های مادی برای فرار از ترس، به «سرچشمه قدرت» بازگشته است. راز نترسیدن ایرانی، در یک نکته نهفته است: «تغییر مرجع ترس.»

قدرت محبت، در برابر قدرت زور

خدا در دیدگاه ایرانی شیعه، عین محبت است. ایستادگی در برابر ظلم، نه یک وظیفه خشک سیاسی، بلکه تجلی عشق به عدل الهی است. وقتی منبع قدرت را حق بدانیم، قدرت‌های مادی (که فروم آنها را بت‌های مدرن می‌نامید)، به نظرمان «ناچیز» خواهند آمد. ایران به ملت‌های مظلوم یادآوری کرده است که «بندگی حق، عین آزادی از غیر است.»

ایران در طول ادوار مختلف تاریخ خود، بار‌ها میان ذلت و عزت، عزت را انتخاب کرده است. این تجربه به ملت ایران آموخته است که «تنهایی با عزت» بسیار نیرومندتر از «جمع با ذلت» است. از این رو، ایران از آن «انزوایی» که فروم بر می‌شمرد، نمی‌ترسد؛ چون خود را در پیوند با یک «حقیقت مطلق» می‌بیند که هرگز او را تنها نمی‌گذارد. انسان ایرانی به یاد جهان آورده است که ترس تنها شایسته کسی است که تمام هستی از آن اوست، اما این ترس، از جنس وحشت از شکنجه یا استبداد نیست، بلکه ترس از کفران نعمت است. ترس از این است که خداوند نعمت «عزت» را به ما داده باشد و ما با کرنش در برابر باطل، این لطف بی‌کران را ضایع کنیم. ایرانی به جای ترس از تحریم یا تشر ابرقدرت‌های پوشالی، از «بی‌عنایتی حق» می‌ترسد و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که روان‌شناسی مدرن غرب از درک آن ناتوان است.

رسالت ایران؛ بیدار کردن روحی که از آزادی می‌گریزد

ایران امروز تنها یک کنشگر سیاسی نیست، بلکه یک «روان‌درمانگر تاریخی» در مقیاس جهانی است. پیامی که ایران با ایستادگی‌اش (به‌ویژه در حمایت از لبنان و فلسطین) به جهان صادر می‌کند، مستقیماً به ریشه همان ترس از آزادی حمله می‌برد. ایران به ملت‌های اسلامی می‌گوید: «نترسید که نفتتان را نخرند؛ بترسید که عزتتان را پایمال کنند.» ایران به اروپایی‌ها می‌گوید: «از تنهایی در دنیای پساامریکا نترسید؛ از این بترسید که قلبتان بیش از این در زنجیر اطاعت از ظالم بمیرد.» این پیام، ریشه در یک درک عمیق روان‌شناختی دارد: تا زمانی که انسان (یا ملت)، مرجع قدرت را در بیرون از خود (در غرب) جست‌و‌جو کند، همیشه برده خواهد ماند. رهایی واقعی زمانی رخ می‌دهد که ملت‌ها بفهمند منابع مادی‌شان (نعمت‌های الهی)، وسیله‌ای برای رسیدن به «آزادی مثبت» هستند، نه طعمه‌ای برای جذب حمایت ستمگران.

عبور از ظلمات به نور

اگر بخواهیم تحلیل فروم را با نگاه روشن‌بینانه‌ای جمع‌بندی کنیم، به این نقطه می‌رسیم: نبرد امروز جهان، نبرد سلاح‌ها نیست، بلکه نبرد «اراده‌ها» و «باورها» ست. غرب امروز با تکیه بر ترس ملت‌ها، حکومت می‌کند. می‌خواهد ملت‌ها باور کنند که بدون او هیچ هستند، اما ایران به‌عنوان پیشرو این عصر جدید، مدلی را عرضه کرده است که در آن «ترس» به «تقوا» تبدیل شده است؛ تقوایی که حاصل ترس از دست دادن شکوه محبت الهی، در اثر کفران نعمت ایستادگی است. این فرمول، «اضطراب آزادی» را به «آرامش یقین» تبدیل می‌کند. کشور‌های اسلامی برای رهایی از ترس‌های خویش، به چیزی فراتر از همپیمانی‌های سیاسی نیاز دارند. آنها به یک «رنسانس روانی» نیاز دارند، تا از یوغ روانی غرب رها شوند. آنها باید بفهمند که محتاج نیستند، بلکه منبع حاجت دیگرانند و راه ایران در این مسیر، طریقی است که نشان می‌دهد چگونه می‌توان با تکیه بر «قدرت لایزال حق»، نه تنها از آزادی نترسید، بلکه آزادی را به محرابی برای ستایش حقیقت و نجات مظلومان عالم تبدیل کرد.

طلوع عصر رهایی از بت‌ها

وضعیت فعلی جهان و جنگ‌هایی که ستون‌های تمدن غرب را به لرزه درآورده‌اند، فرصتی است برای گذار از عصر «ترس از آزادی»، به عصر «شجاعت توحیدی.» ترس کشور‌های اسلامی و تردید اروپا، در این ریشه دارد که هنوز خدا را در محاسبات سیاسی خود وارد نکرده‌اند، اما ایران نشان داد که می‌توان در برابر کل جهان ایستاد و نه تنها نترسید، بلکه بالنده‌تر و قوی‌تر شد. عصر «ترس از آزادی» رو به پایان است، چون ملت‌ها در آیینه ایران دیده‌اند که می‌توان آزاد بود، تنها بود (در ظاهر)، اما با خدا بود و در نهایت پیروز میدان تاریخ شد. این همان درسی است که از قلب تپنده حوادث لبنان و غزه بیرون می‌آید، خداوند عین محبت است و هر که در پناه این محبت بایستد، جهان در برابر عظمت روحی او کوچک خواهد شد. تجربه‌ای که ایران در جهان امروز آیینه در آن شده است.

برچسب ها: لبنان ، تاریخ ، غرب آسیا
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار