یک نفر روی ماشین پیکانش تلویزیون گذاشته و از برق باتریاش برای روشن کردن تلویزیون استفاده کرده بود. از تلویزیون دیدم امام از هواپیما پیاده شدند و به سالن رفتند. همان سرود معروف خمینیای امام هم خوانده شد. به محض دیدن این صحنهها، به طرف میدان آزادی برگشتم. تا برسم آنجا، دیدم ماشین حضرت امام هم دارد میآید جوان آنلاین: ۱۲ بهمن ۵۷ سالروز ورود حضرت امام به ایران پس از دوران تعبید ۱۵ ساله، نقطه عطفی در تاریخ کشورمان است. آن روزها استقبال چند میلیون نفری از ایشان در حالی صورت گرفت که کمیته استقبال از ایشان ازسوی تعدادی از جوانان انقلابی هماهنگ شده بود. جوانانی که خیلی از آنها پس از پیروزی انقلاب در نهادهایی، چون سپاه، کمیته، بسیج و... حضور یافتند و تعداد قابل توجهی نیز در جبهههای جنگ به شهادت رسیدند. خاطره دو رزمنده از آن روزها را پیشرو دارید.
اتومبیل امام از دور نمایان شد
عبدالله نوریپور از رزمندگان دفاعمقدس و از جوانان حاضر در انتظامات استقبال از حضرت امام میگوید: «من جزو کمیته رسمی استقبال نبودم، ولی نمیدانم چرا کسی با من کاری نداشت. ۱۲ بهمن سال ۵۷ صبح ساعت ۷:۳۰ از خانه زدم بیرون. فکر میکردیم اوضاع تحت کنترل است و میتوانیم جلوی جمعیت را بگیریم، اما هر چه به میدان انقلاب نزدیکتر میشدیم میدیدیم، عظمت جمعیت بیشتر و بیشتر میشود. از میدان انقلاب تا میدان آزادی روی خط سفید وسط خیابان گل گذاشته بودند. خیابان را هم شسته بودند. مردم در پیادهروها و کنارها ایستاده بودند. من دو، سه بار تا آزادی رفتم و برگشتم. نمیدانم چطور میشد که چو میافتاد امام آمد و جمعیت ملتهب میشد. اما خبری از ایشان نمیشد.»
تلویزیون روی ماشین پیکان
این رزمنده همچنین میگوید: «یکبار که تا آزادی رفتم، جوش و خروش از سمت فرودگاه مهرآباد بیشتر شد. حدس زدم این بار آمدنشان قطعی است. برگشتم به خیابان آزادی و نرسیده به چهارراه اسکندری که جمعیت زیادتر از جاهای دیگر بود، دیدم یک نفر روی ماشین پیکانش تلویزیون گذاشته و از برق باتریاش برای روشن کردن تلویزیون استفاده کرده است. از تلویزیون دیدم امام از هواپیما پیاده شدند و به سالن رفتند. همان سرود معروف خمینیای امام هم خوانده شد. به محض دیدن این صحنهها، سریع به طرف میدان آزادی برگشتم. کمی شلوغ شده بود و تا برسم آنجا، دیدم ماشین حضرت امام هم دارد میآید.»
آماده برای استقبال جهانی
خسرو جهانی از رزمندگان ارتشی دوران دفاعمقدس نیز بیان میدارد: مهرآباد خودش را برای بزرگترین استقبال در جهان آماده کرده بود. آن روز من خودم را آماده کرده بودم تا اولین کسی باشم که به حضرت امام خیرمقدم میگویم. خودم را هم به باند فرود رسانده بودم، اما ساعت ۹ دوازدهم بهمن، وقتی هواپیمای ایرفرانس حامل امام از مرزهای هوایی کشورمان عبور کرد، یکی از بچههای رادار تبریز به نام عبدالله افروز زودتر از هر شخص دیگری از طریق ارتباط بیسیمی ورود ایشان را به کشورمان تبریک گفت. وقتی دیدم عبدالله افروز اولین تبریک را به حضرت امام گفت، من هم تصمیم گرفتم اولین ارتشی باشم که دست امام را میبوسد.
دست امام را بوسیدم
وقتی هواپیما نشست من پای هواپیما ایستادم. هنگامی که امام به پله آخر رسید، دست امام را گرفتم و بوسیدم و دیگر نفهمیدم چه شد! مردم و خبرنگارها هجوم آوردند و من دههامتر از جایی که ایستاده بودم جابهجا شدم. طوری که بخشی از لباسهایم پاره شد. ابتدا امام (ره) را سوار بنز نیروی هوایی کردند و به پاویون و ساختمان جدیدی که در کنار فرودگاه مهرآباد ساخته شده بود، بردند. همانجا گروه سرود بچهها سرود خمینیای امام را خواندند و قرآن قرائت شد. یادشبخیر چه روز عجیبی بود. خود حضرت امام خواسته بودند اولین جایی که میروند بهشتزهرا باشد. ابتدا قرار شد با اتومبیل بروند ولی، چون ازدحام جمعیت زیاد شد، از نیروی هوایی درخواست هلیکوپتر کردند و ایشان بخشی از مسیر را به این صورت طی کردند.