جوان آنلاین: به کرمانشاه میروم؛ شهری که خاطرات زیادی از جهاد و مقاومت را درخود جای داده است. هنوز هم دیدن آن کوههای سر به فلک کشیدهاش حس غرور را در دلها زنده میکند. قرارمان دیدار با خانواده شهید حاج حمید امیریان است. حاج حمید از فرماندهان پدافند هوایی ارتش بود که در روزهای جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونیستی به شهادت رسید. همسر شهید میگوید: «میدانم گفتن چنین حرفی برای یک زن سخت است. اینکه بخواهد شهادت شوهرش را از خدا طلب کند، اما من، چون همسرم را خوب میشناختم و میدانستم بزرگترین آرزوی او شهادت است، گفتم وقتی کسی را دوست داری، باید بهترین چیزها را برایش بخواهی و بهترین خواسته برای او شهادت بود.» میان جمع خانواده سرهنگ شهید حاج حمید امیریان که مینشینم و به حرفهایشان گوش میدهم به این بند یا لیتنی کنت معکم زیارت عاشورا میرسم که با شهادت دردانهشان در زندگیشان جاری شد و به منصه ظهور رسید. همکلامی ما را با همسر و دختران عزیز شهید حاج حمید امیریان پیشرو دارید.
همسر شهید
از هیچ لحظه زندگیام پشیمان نیستم
من و حاج حمید به صورت کاملاً سنتی با هم آشنا شدیم. مادرشوهر و خواهرشوهرم برای دیدن من آمدند و مراحل خواستگاری و ازدواج انجام شد، اما چیزی که باعث شد قلبم بر همراهی با ایشان مطمئن شود، صحبتهایی بود که در جلسات اول با هم داشتیم. بیشتر حرفهای ما در زمینه مسائل عقیدتی بود و خوشبختانه دیدیم از نظر فکری و اعتقادی بسیار به هم نزدیک هستیم. از همان ابتدای عقد، میان ما یک رابطه صمیمی و عاطفی شکل گرفت؛ رابطهای که در تمام ۱۸ سال زندگی مشترکمان ادامه داشت. در این سالها حتی یک بار هم بین ما بیاحترامی پیش نیامد. زندگی ما هر لحظهاش سرشار از عشق، محبت، احترام و آرامش بود. آنقدر به هم وابسته بودیم که تحمل دوری از هم را نداشتیم. بعد از ۱۸ سال زندگی مشترک، مثل دو نامزد بودیم و با همان عشق و علاقه رفتار میکردیم.
حتی در سادهترین لحظات، مثلاً وقتی به قاشق آخر غذا میرسیدیم، همیشه با هم تعارف میکردیم. چون از اول زندگی در غربت بودیم، تلاش کردیم جای خالی خانواده را برای هم پر کنیم و در این کار موفق هم بودیم. اگر الان بخواهم به گذشته برگردم و بگویم چه چیزی را تغییر میدادم یا به قول شهید، چه کاری را انجام نمیدادم، هیچ چیزی پیدا نمیکنم. از هیچ لحظه زندگیام پشیمان نیستم، چون همیشه کنار هم و همفکر بودیم. ثمره این عشق هم سه فرزند است. الحمدلله زندگی ما بر پایه محبت بنا شده بود. همین محبت و احترام را هم به فرزندان مان یاد دادیم و این موضوع همیشه در خانه ما جریان داشت.
رفیق بودیم، خیلی رفیق...
اگر بخواهم زندگی شهید امیریان را برایتان روایت کنم میتوانم آن را به سه بخش تقسیم کنم: اول، در زمینه کاری، دوم، در زمینه معنوی و اعتقادی و سوم، در ارتباط با خانواده و اطرافیان. در زمینه کاری، او بسیار مقید و منضبط بود. از همان ابتدای زندگی مشترک، همیشه تمام وجودش را برای کارش میگذاشت و هیچ وقت کوتاهی نمیکرد. واقعاً میتوان گفت صددرصد توان و تلاشش را برای کارش صرف میکرد. ما فقط زن و شوهر نبودیم، واقعاً رفیق هم بودیم، خیلی رفیق...
شهید امیریان همیشه با زیرمجموعههای خود بسیار خوب و محترمانه رفتار میکرد. در کار، به حق الناس و بیتالمال اهمیت ویژهای میداد. حتی برای استفاده از سادهترین وسایل هم دقت داشت. مثلاً خودکاری که مخصوص کار اداره بود با خودکار شخصیاش فرق میکرد و آنها را جدا نگه میداشت. اگر کار اداری داشت و با ماشین اداره میرفت، وقتی برمیگشت، حتماً ماشین اداره را سر جای خود پارک و از ماشین شخصیاش استفاده میکرد. در این مسائل بسیار دقیق و منضبط بود. با نیروهایش هم دلسوزانه رفتار میکرد و اصلاً اهل سوءاستفاده، پارتی بازی یا استفاده شخصی از موقعیت و جایگاهش نبود. هیچگاه جایی نمیرفت که بخواهد برای خودش سفارش یا امتیازی بگیرد. وقتی ما تازه به جنوب منتقل شدیم به همسرم گفتند اگر بخواهید شما را به این منطقه نمیفرستیم، چون آب و هوای سخت و نامناسبی دارد، اما او قبول نکرد و گفت: «اگر من نروم، مجبور میشوید فرد دیگری را بفرستید. این برای من حق الناس است.»
کار برای خدا باشد، خستگی ندارد
شهید امیریان همیشه به حق الناس خیلی پایبند بود. با این حال برای آسایش و راحتی نیروهایش نیز نهایت تلاشش را میکرد. هر کاری از دستش برمیآمد تا شرایط بهتری برای آنها فراهم شود، انجام میداد.
در زمینه کاری بسیار فعال و پرتلاش بود. من همیشه آثار خستگی را در چهرهاش میدیدم، اما هیچ وقت در رفتارش نشان نمیداد. هرگز خستگیاش را به خانه نمیآورد. همیشه این جمله از شهید باقری را تکرار میکرد: «اگر کاری برای خدا باشد، خستگی ندارد.» با همین باور، انرژی میگرفت و کارش را انجام میداد.
در کنار سختکوشی در کار، در زمینه معنوی هم بسیار کوشا بود. از نزدیک میدیدم که زیارت عاشورا را هیچوقت ترک نمیکرد. علاوه بر شغلش، مداح و ذاکر اهل بیت (ع) هم بود و این مسئولیت را با عشق انجام میداد.
اما برایش مداحی فقط خواندن چند شعر و بازگشت به خانه نبود. همیشه تلاش میکرد هیئت رونق و جان تازه بگیرد. یادم است وقتی در امیدیه بودیم، هیئتی را بازسازی کرد. خودش آستین بالا میزد، بیل به دست میگرفت و کارگری میکرد. بعد هم دوستانش را دعوت میکرد تا کمک کنند. برایش مهم بود که آن هیئت زنده و پرشور بماند.
بزرگترین آرزویش شهادت بود
وقتی به اصفهان منتقل شدیم همچنان به مداحی و ذکر اهل بیت (ع) اهمیت زیادی میداد، اما در خانه همیشه رعایت ادب میکرد. چون من از سادات بودم، هیچ وقت جلوی من روضه نمیخواند. وقتی مداحیاش به بخش روضه میرسید، ناگهان سکوت میکرد. من از همین سکوت میفهمیدم به قسمت روضه رسیده و احترام نگه داشته است. نماز شبش هیچ وقت ترک نمیشد. وقتی در خانه بود، نمازها را به جماعت میخواندیم. بعد از نماز، رو به خانواده برمیگشت با همه دست میداد و میگفت قبول باشه. هنگام سجده آنقدر با حضور قلب بود که قبل از اینکه پیشانیاش به زمین برسد، اشک از چشمانش سرازیر میشد. من همیشه با خنده میگفتم: «تو چقدر سیمت وصل است که هنوز به سجده نرسیدی اشکت جاری میشود.»
یقین دارم شهادت او در همین لحظههای خلوت با خدا و سجدههای عاشقانهاش رقم خورد. یکبار در مراسمی همسر شهید کاظمی حضور داشت. حمید به من گفت: «خانم، برو پیش همسر شهید کاظمی و از او بخواه که از شهیدش بخواهد من هم شهید شوم.»
میدانم گفتن چنین حرفی برای یک زن سخت است. اینکه بخواهد شهادت شوهرش را از خدا طلب کند، اما من، چون همسرم را خوب میشناختم و میدانستم بزرگترین آرزوی او شهادت است، گفتم وقتی کسی را دوست داری باید بهترین چیزها را برایش بخواهی و بهترین خواسته برای او شهادت بود.
وقتی مراسم تمام شد و خواستم بیرون بیایم با عجله خودم را به همسر شهید کاظمی رساندم. به او گفتم: «اسم همسرم حمید است. او خواسته از شهیدتان بخواهید که شهادت نصیبش شود.»
او با بهت و سکوت به من نگاه کرد... آن نگاه را آن زمان به درستی نمیفهمیدم، اما حالا میدانم معنای آن بهت، سنگینی جدایی از همسر بود. یادآوری اینکه نبودنِ او و درد غربت زندگی بدون او چقدر سخت است. الحمدلله هرچند دوری از همسرم سخت است، اما راضیام که او به آرزویش یعنی شهادت رسید.
پای کار امور فرهنگی و مهدویت بود
من در زمینههای فرهنگی به ویژه فعالیتهای مربوط به مهدویت، مشغول بودم و او همیشه کنارم حضور داشت. با وجود آنکه کارش بسیار زیاد بود و مداحی و طب اسلامی و سنتی را هم انجام میداد، باز هم برای کارهای فرهنگی همراه من بود.
همیشه میگفت: «شما مراسم را برگزار کنید، درباره هزینهاش هیچ فکری نکنید.» از خرید وسایل و لوازم گرفته تا هماهنگیهای مختلف، همه را خودش انجام میداد. حتی اگر تازه از اداره برمیگشت و خسته بود، باز هم پای کار میماند و کمک میکرد.
برای نوجوانها هر برنامه فرهنگی که داشتیم، صفر تا صد خریدها و آمادهسازی را انجام میداد. هیچوقت نگذاشت احساس تنهایی کنم. برعکس همیشه خوشحال بود که در این زمینهها به ویژه در موضوع مهدویت و امام زمان (عج) فعالیت داشته باشیم.
با وجود اینکه کارش بسیار زیاد بود، هرگز نمیگفت خودت برو یا با دوستانت انجام بده. همیشه دوست داشت خودش هم شرکت کند و همراه باشد. در زندگیمان این ویژگی خیلی پررنگ بود. الحمدلله حقوقی که میگرفتیم بیشتر در همین کارهای فرهنگی و خیر صرف میشد. همسرم به این مسائل بسیار پایبند بود.
دلبسته خانواده بود
در زمینه رفتار خانوادگی هم نمونه بود. احترام بسیار زیادی برای پدر و مادرش قائل و خانواده دوستی یکی از ویژگیهای بارزش بود. خواهر و برادرهایش را بسیار دوست داشت و همیشه سعی میکرد در جمع خانواده، بهترین رفتار را داشته باشد.
به مادرش علاقه خاصی داشت. اگر یک روز میگذشت و صدای مادرش را نمیشنید، دلتنگ میشد. حتی وقتی مادرش به او زنگ میزد، میگفت: «شما قطع کنید، وظیفه من است که به شما زنگ بزنم.» این احترام و محبت نه تنها در خانواده پدری و اطرافیانش مشهود بود، بلکه در زندگی مشترک ما هم همیشه جاری بود. دختران ایشان با اطمینان میگویند که پدرشان بهترین پدر دنیا بود.
با اینکه کارش بسیار زیاد و همیشه خسته بود و خستگی را در چهرهاش میشد دید، اما وقتی شب به خانه برمیگشت به من و بچهها میگفت بچهها، آماده شوید برویم بیرون قدم بزنیم.
در این قدمزنیها همیشه دست دخترانمان را میگرفت و با آنها حرف میزد. این صحبتها تنها محدود به مسائل روزمره نبود، بلکه پر از شوخیهای پدر و دختری و آموزشهای خوب و آموزنده بود. با اینکه زمانش خیلی کم بود، اما این لحظات را خیلی غنیمت میشمرد و به بچهها محبت و توجه زیادی میکرد.
وقتی به خانه میآمد، کل خستگی کار را پشت در میگذاشت. طوری که اصلاً هیچ فشار کاری و خستگی نداشت و با انرژی کامل وارد خانه میشد. این یکی از ویژگیهای بارز او بود که همیشه با عشق و انرژی خانواده را اداره میکرد.
گاهی اوقات میگفتم بابا، لطفاً نیم ساعت بخواب، خستهای، ولی او همیشه از خودش میگذشت و هیچوقت در خانواده کم کاری نمیکرد. با وجود اینکه کارهای زیادی داشت، عشق و علاقه بسیاری بین من و همسرم بود و من خیلی به ایشان وابسته شده بودم.
حمید بسیار مهربان بود و هیچ وقت با بچهها، من یا اطرافیان تند و بیحوصله رفتار نمیکرد. حتی اگر فشار کاری زیادی رویش بود، آن را به زندگی خانوادگی و رفتارش منتقل نمیکرد.
وقتی کار همسرم طول میکشید یا مأموریت میرفت، هیچگاه گلایهای نداشتم، چون میدانستم باید با خیال راحت کارش را انجام دهد. یادم است زمان جنگ، در یکی از ۱۲ روز سخت، دخترم با پدرش تماس گرفت و کمی گریه کرد و حرف زد. من ناراحت شدم و به او گفتم: «حق نداری ذهن پدرت را مشغول کنی، پدر باید همه حواسش به کارش باشد.»
شهید صیاد شیرازی و جرعهای آب
از دست دادن ایشان برای من و بچههایمان خیلی سخت و سنگین است. او عاشق شهادت بود. یک بار در ایام فاطمیه خواب دیده بود شهید صیاد شیرازی به دیدارش آمده است. لباس نظامی خاکآلودی بر تن داشت. میگفت: «ایشان یک جرعه آب نوشید و باقی آب را به من داد. هیچوقت چنین آبی به این خوشمزگی نخورده بودم.» این خواب برای همسرم خیلی ارزشمند بود. حتی بعد از چند روز تعبیر خواب را پرسید و به آن گفتند این خواب نشانه شهادت است.
همه عشق و آرزویش شهادت بود و این خواب به شدت این حس را در دلش بیشتر کرد. او همیشه میگفت: «این خوابها نشانه نزدیک بودن شهادت است و من منتظر آن روز هستم.»
من با اینکه خیلی به او وابسته بودم، اما اگر امروز همسرم دوباره زنده شود و جنگی رخ دهد، مطمئنم که با توجه به اخلاق و ایمانش باز هم به جبهه میرود. آن موقع من با افتخار از زیر قرآن ردش میکنم و به رهبر عزیزمان میگویم: «سر خم میسلامت، اگر شکست...» خدا را شکر میکنم که خون شهیدان عزیز از جمله همسرم بتواند زمینهساز ظهور امام زمان (عج) باشد. امیدوارم پرچم این انقلاب با دستان پرتوان رهبرمان به دست امام زمان برسد. من و دخترانم به همسر و پدرفرزندانم افتخار میکنیم و میبالیم که او برای ظهور ایستاده و مقابل شقیترین افراد مقاومت کرده است.
فرزندانی انقلابی، عاشق ولایت و منتظر امام زمان (عج)
خبر شهادت همسرم را خودم به فرزندانم دادم. وقتی دوستان و اقوام میخواستند بگویند، گفتم نه، خودم به آنها میگویم و همیشه به بچههایم میگویم که به مسیر پدرشان افتخار کنند. اولین چیزی که به بچههایم گفتم درباره ظهور امام زمان (عج) بود. سپس درباره رجعت با آنها صحبت کردم. وقتی اولین بار خبر شهادت پدرشان را به آنها دادم، بچهها لبخند زدند، چون میدانستند خون پدرشان زمینه ساز ظهور است. همسرم بچهها را با همین سبک تربیت کرده بود و من به عنوان همسرش امیدوارم بتوانم آنها را در این مسیر نگه دارم که بچههایی انقلابی، عاشق ولایت و رهبرمان، همیشه منتظر امام زمان و فعال در مسیر زمینهسازی ظهور باشند.
امیدوارم روز ظهور امام زمان، پدرشان با سربلندی برگردد و همه ما با افتخار بگوییم: «الحمدلله رب العالمین، اماممان آمد و خون شهدایمان زمینهساز ظهور بود.» واقعاً خدا را شکر میکنم برای این نعمت بزرگ.
امید که میان حرف و عملم تفاوتی نباشد
هرچند از دست دادن عشق و مونس زندگیام بسیار دشوار است و احساس میکنم مثل خاکستر زیر ذغال میسوزم و همه وجودم را از دست دادهام، اما مطمئنم همه اینها به یک لحظه نزدیکتر شدن به ظهور امام زمان (عج) و رضایت نایب امام میارزد. این فکر و امید، باعث آرامشم است... حرفهایی که در کلاسهایم درباره مهدویت، ظهور و انتظار میزدم، امروز باید به طور عملی آنها را تجربه میکردم تا ببینم میان حرف و عملم تفاوتی نباشد انشاءالله.
همسرم زندگی زیبایی داشت، مصداق حدیث پیامبر بود که فرمودند: «کما تعیشون تموتون» یعنی همان طور که زندگی کنید میمیرید. ایشان هم زندگی پرمحبت و پاک داشت و زیبا از دنیا رفت. اگرچه برای ما سخت است که چنین مرد و پدر مهربان و با محبتی را از دست دادهایم، اما خوشحالم او به آرزویش رسید و عشق همیشگی زندگیام حالا خوشحال است و به هدف خود رسیده است.
سمانه ۱۴ ساله، دختر شهید
فرمانده به معنای واقعی کلمه
من دختر بزرگ شهید حمید امیریان هستم. پدرم صفات اخلاقی بسیار زیادی داشت. در واقع مجموعهای از خوبیها بود، اما برجستهترین ویژگی او ازخودگذشتگی بود. راستش صحبت کردن درباره پدرم برایم سخت است. او واقعاً ایثارگر بود. همیشه اول به فکر نیروهایش بود و بعد خودش. اگر غذای خوبی نداشتند یا جای مناسبی برای اسکان نبود، خودش جلو میرفت تا ناراحتی آنها را برطرف کند. به معنای واقعی کلمه «فرمانده» بود.
او فرماندهای بود که همه چیزش را برای نیروهایش میگذاشت. حتی در شهادتش هم همینطور شد. وقتی تعریف کردند برای نجات نیروهایش از منطقه امن خودش خارج شده است و آنها را نجات داده، اما خودش شهید شده، من، مادرم و خواهرم اصلاً تعجب نکردیم. چون این همان چیزی بود که از پدرم انتظار داشتیم. این روحیه ازخودگذشتگی فقط در محیط کار نبود در خانه هم همینطور بود. با مادرم که از سادات هستند، همیشه با نهایت احترام رفتار میکرد. با من و خواهرم هم آنقدر مهربان بود که همیشه میگفت: «خدا را شکر سه دختر دارم، شما مایه خوشبختی من هستید.»
با اینکه کارش خیلی سنگین بود صبحها ساعت شش میرفت و عصرها حدود پنج یا شش برمیگشت، اما با وجود خستگی میگفت: «بچهها خستهاید؟ امشب میبرمتان بیرون.» خود او خیلی بیشتر از ما خسته بود، ولی باز هم ما را بیرون میبرد.
به همین دلیل ما هیچ وقت خستگی پدر را ندیدیم. هیچ وقت از دهانش غر یا شکایتی نشنیدیم. حتی مادرم همیشه میگفت من به عنوان همسر و شما به عنوان دخترانش هیچ وقت نشانهای از خستگی در او ندیدید.
پدر همیشه آرزو داشت ما انسانهای موفقی در جامعه شویم و میگفت برای رسیدن به موفقیتتان هر کاری بتوانم انجام میدهم. وقتی برایمان چیزی میخرید، با شوق میگفت خیلی احساس خوبی دارم. در عین تمام خستگیهای کاری، همیشه برای من و خواهرانم وقت میگذاشت.
با اینکه داغ پدر خیلی سنگین و سخت است، اما برای من باعث افتخار است که پدرم شهید شده است. او چه در زمان حیاتش و چه حالا که شهید شده، همیشه مایه افتخار من بوده است.
حس خیلی خوبی داشتم وقتی با لباس نظامی جلوی درِ مدرسه دنبالم میآمد. حالا هم که به شهادت رسیده، تصویرهای شهادتش برایم باارزشتر شده است.
آخرین دیدارمان بعد از عید غدیر بود. ما را به کرمانشاه رساند و مثل همیشه خداحافظی کرد. به او گفتیم پدر، اینجا بمان. اما گفت نه، باید بروم اصفهان. هم باید مراقب نیروها باشم و هم برای ماه محرم آماده مداحی شوم. اصلاً فکرش را نمیکردم آن لحظه آخرین دیدارمان باشد.
پدرم هیچ وقت زیر قولش نمیزد. اگر وعدهای میداد، حتماً به آن عمل میکرد. یادم است بعد از شروع جنگ ایران و اسرائیل، چند روز گذشت تا برای اولین بار با ما تماس گرفت. ما خیلی نگرانش بودیم. من هر شب خوابهای بد و کابوس میدیدم که جای پدر خطرناک است. خیلی وقتها نمیتوانستم بیش از یک دقیقه با مادرم صحبت کنم، گوشی را از او میگرفتم و فقط گریه میکردم. وقتی بالاخره با پدرم تماس میگرفتم و صدایش را میشنیدم، خوشحال میشدم که حالش خوب است و جای امنی دارد. اما پدر از گریههای من اصلاً خوشش نمیآمد. همیشه میگفت جانم! گریه نکن، جایم خوب است. مدام به او زنگ میزدم و میگفتم بابا، کی به کرمانشاه میآیی؟ دلمان برایت تنگ شده.
یک بار به من قول داد، خیلی محکم گفت: «هر وقت نتوانستم بیایم، یکشنبه یکم تیر میآیم.»
و واقعاً هم به قولش عمل کرد...
یکشنبه، ساعت ۵/۱۰ شب، ما در حسینیه شهدای کرمانشاه برای اولین بار بعد از شهادتش پدرم را دیدیم. اما این بار او آرام خوابیده بود، صورتی سفید و بیحرکت داشت... هرچه صدایش میزدم، دیگر جوابی نمیداد. آن روز چهرهاش برایم خیلی آرام به نظر میرسید. صحنهای بود که هرگز از یادم نمیرود. پدر هیچ وقت با من و خواهرم درباره شهادت حرفی نمیزد. چون میدانست من خیلی حساسم. حتی وقتی در روضهها، مداحی که خیلی دوست داشت، میخواند: «دوست دارم یک روز در روضه بمیرم»، من ناراحت میشدم و به او میگفتم بابا، اگر یک بار دیگر این را بخوانی، با تو قهر میکنم. او هم دلسوزانه هیچ وقت جلوی من آن شعر را تکرار نمیکرد. با این حال یک چیز برایم آرامش بخش است؛ اگر شهادت پدرم در راهی باشد که به ظهور امام زمان (عج) کمک کند، من خوشحالم. حتی اگر پدرم صدها بار دیگر زنده شود و باز هم در این مسیر شهید شود، باز هم راضیام. چون یقین دارم هدفش ارزشمند بود و به ظهور نزدیکمان میکند و انشاءالله با شهدای دیگر در جوار امام زمان (عج) رجعت میکند.
حنانه ۱۱ ساله، دختر شهید
همجوار با امام حسین (ع)
بابا هر روز از ساعت ۶ صبح تا اذان مغرب میرفت سرکار، ولی وقتی برمیگشت هیچ وقت خستگیاش را به ما نشان نمیداد، بلکه با روی خوش و چهرهای خوب پیش ما میآمد. دو هیئت داشتیم که بابا در آن مداحی میکرد. خبر شهادت پدرم را مادر به ما داد و گفت بابا شهید شده است. من برای پدر که به آرزویش رسید، خوشحال شدم. داغ نبود پدر برای من سنگین است، اما به اندازه داغ شهادت امام حسین (ع) سنگین نیست! پدر من امام حسین (ع) را خیلی دوست داشت. افتخار میکنم بابا میتواند جزو یاران امام زمان (عج) باشد و ما یک قدم به ظهور نزدیک باشیم. خوشحال هستم پدرم به جای خوبی رسید. بابا کنار امام حسین (ع) است.