در دوستی دیرین با کتاب
زنده یاد محمدجواد محبت، از دوره کودکی به مطالعه کتاب روی آورد و در مقطع نوجوانی آن را توسعه بخشید. او بعدها و در گفت و شنودی، ماجرای آشنایی و دوستی با کتاب را اینگونه روایت کرده است:
«برادرم در سالهای کودکی و نوجوانی من، هفتهای پنج تومان - که پول بسیار زیادی بود- برای خرید جزوات داستانی میپرداخت که داستانهای دنبالهداری با نویسندگی مرحوم آقای آشتیانی و امثال ایشان بودند، از جمله داستانهای زیبای مخوف، سلطان جنگل و امثالهم. علاوه بر این کتابهایی را هم از محمد مسعود به خانه میآورد و من میخواندم، مثل کتابهای: اشرف مخلوقات، تفریحات شب و گلهایی که در جهنم میرویند. به این ترتیب من از کودکی، با کتاب آشنا شدم. بعدها در اوایل جوانی، خودم با کتاب سروکار پیدا کردم، کتاب خریدم، نگه داشتم، هدیه دادم و برای بچههای دهی که در آنجا معلم بودم، کتاب میبردم. کتابهای کانون و گاهی هم از انتشارات پروگرس کتابهایی میآمد که مال شوروی بود، گاهی ترجمههایی ناقص داشت از گامایون نامی و گاهی هم ترجمههایش خوب بود. به هر حال چاپی عالی داشت و قیمتی ارزان. ما هم معلم بودیم و آن هم معلم کم حقوق. این بود که از این کتابها که ارزان هم بودند، به بچهها هدیه میکردیم و البته خودمان هم کتابها را میخواندیم که ببینیم مناسب بچهها هست یا نه...».
دکتر علی اکبر ساعدی، پزشکی جراح در قصرشیرین
علیاکبر ساعدی برادر غلامحسین ساعدی، پزشک جراح بود و به اصرار مردم قصرشیرین، در این شهر اقامت داشت. دوستی با این پزشک، برای محبتِ جوان فرصتی بود که با برخی از معاریف ادبیات کشور از نزدیک آشنا شود که زنده یاد جلالآلاحمد در زمره آنان بود. بدین ترتیب دیدار نوروز ۱۳۴۷ شکل گرفت:
«در سال ۴۷، من از روستا به قصرشیرین آمده بودم. در آنجا مطبی بود از آقایی به نام دکتر علیاکبر ساعدی که برادر دکتر غلامحسین ساعدی بود. غلامحسین دکترای روانشناسی داشت و علیاکبر ساعدی، دکتر جراح بود. در دورهای به قصرشیرین آمده و سپاهی بهداشت بود و در بهداری قصرشیرین که نامش قرنطینه بود، کار و زندگی میکرد. در معالجه بیماران بسیار موفق و به همین علت، محبوبیت پیدا کرده بود. همه جراحیهایش موفق بودند. وقتی دوره سپاهیگریاش تمام شد، چند تن از ریشسفیدها و معاریف قصرشیرین آن روزگار، به تهران و نزد پدر ساعدی رفتند و از او خواهش کردند که این آدم به قصرشیرین برگردد و مطب بزند. ایشان به اشاره پدرش به قصرشیرین برگشت و آنجا ماند و ما از آن به بعد با ایشان، دیدارهای همه روزه یا هرچند روز یک بار داشتیم. یک بار به من گفت: نرو که جلال میخواهد بیاید! ما هم ایستادیم. دو ساعتی گذشت و جلالآلاحمد همراه با غلامحسین ساعدی، از راه رسیدند و به مطب آمدند و حال و احوال کردند. جلال با اشاره از علیاکبر پرسید: ایشان کیست؟ و او هم معرفی کرد. در آن روزها من هم اشعار سیاسی و هم اشعار عاطفی میگفتم، منتهی به میزان خودم. به مقیاس سنجش هنری میدیدم که شعرهای سیاسی من، کمتر از اشعار عاطفی است. آن دوستان کارهای مرا نخوانده بودند، چون بعضی از آنها در نشریات آن روز اجازه چاپ پیدا نمیکرد از جمله آرشهایی که منتشر کرده بودند، مثل ویژهنامهای که برای صمد بهرنگی منتشر کردند. به هر حال در اولین شبی که در جایی با همدیگر نشستی داشتیم، آنها اشعار مرا شنیدند...».
میدهم شعرهایت را چاپ کنند، حقالتألیف هم برایت میگیرم!
در سفر نوروز ۴۷ آلاحمد و همراهان به قصرشیرین، محمدجواد محبت فرصت یافت تا اشعار خود را به وی و همراهان عرضه و تأیید و حمایتی از او دریافت کند. این خاطره تا پایان حیات، نوازشگر روح آن شاعر فقید بود و انگیزه وی را برای انجام فعالیت شعری، افزون میساخت:
«در آن روزگار در خارج از شهر قصر شیرین، تعدادی غذاخوری بود و به دعوت آقای ساعدی به یکی از آنها رفتیم و حرف و صحبت پیش آمد که این جوان شعر میگوید. جلال گفت: خب، بشنویم! ما هم برایش شعر خواندیم. یکی دو تکه از منظومه بلندی به نام فصلی از یادها را که بعدها ۱۳، ۱۴ قسمت شد و تا بعد از انقلاب هم ادامه پیدا کرد. در سال ۱۳۶۰ چند تکه از این منظومه، در مجله آرش چاپ شد. این مجله تا هفت شماره درآمد و دیگر در نیامد. شعرها را شنید و جلال چندین بار تکرار کرد: باز هم و من باز هم خواندم. ایشان در همان جلسه، حال بسیار شگفتی پیدا کرد، خوشش آمد و گفت: اینهایی را که گفتی بنویس و به من بده، میدهم برایت چاپ کنند، حقالتألیف هم برایت میگیرم... یک آمپولزن پیش دکتر ساعدی کار میکرد که خارج از شهر در دهی، خانه باغی داشتند و یک روز هم او ما را دعوت کرد. در آن روز هم، با آلاحمد و غلامحسین ساعدی همراه بودم. ابر بود و باران و آلاحمد اجاق روستایی درست کرد و واقعاً صفایی داشت. عصرانه هم نان و ماست خریده بودیم. این توجهات و لطفها از ایشان بود. آلاحمد اعتقاد زیادی به طب اروپایی نداشت و اگر گاهی احساس میکرد که لازم است دارویی مصرف کند، یا حالش مساعد نبود، به تجویز خودش و با اطلاعی که از طب سنتی داشت، این کارها را انجام میداد. در همان خانهباغ، آمپولزن آقای ساعدی، نیمروی خیلی چربی با روغن حیوانی پخت. جلال خورد و چشمش ناراحت شد و به جای مداوا با قطرههای چشمی، گفت چای دم کردند و صاف کرد و در نعلبکی ریخت و سرد شد و چشمهایش را شست! علاوه بر این آلاحمد در بسیاری از کارهای دستی، از جمله نجاری و بنایی توانمند بود. در اسالم یک تکه زمین داشت و در آنجا اقامتگاهی برای خود و همسرش خانم سیمین دانشور، ساخته بود و همه وسائل آنجا کار خودش بود. یک نوع صندلیهایی ساخته بود که پیشدستی داشت و بعدها در مدارس باب شد و در واقع بر دیگران پیشدستی کرده بود! از آن صندلیها میشد برای تحریر یا غذاخوردن، استفاده کرد. این از شیرینکاریهای او بود...».
برویم تاریخ ببینیم!
آلاحمد هماره در مسافرتهای خویش، بازدید از آثار تاریخی را در اولویت قرار میداد و از جنبههای در خور اقتباس آنها، یاداشت بر میداشت و در آثار خود از آن استفاده میکرد. مسجد و حمام کوچک، اما هشتاد ساله قصرشیرین، در زمره این ابنیه به شمار میرفت که محبت دیدار آلاحمد از این دو بنا را اینگونه به روایت نشسته است:
«آلاحمد بسیار دقیق بود. در اولین صحبتی که ما کردیم، پرسید: زندان رفتی؟ من جا خوردم، چون در آن روزگار نرفته بودم. لبخند که زدم، دید که دندانهای جلوی من نامرتب است. گفت: چرا دندانهایت نامرتب است؟ گفتم: یادگار کودکی است و سقوط از پلهها، بعد از فرار از دست همکلاسی بزرگتری که امر و نهی میکرد افتادم و دندانم شکست! شکستن همین دندان باعث شد که تعداد دیگری از دندانها هم ضایع شود... این دقتها را داشت. به نوع سخن گفتن انسان توجه میکرد. مثلاً این که من لهجه کردی نداشتم و شیوه حرف زدن من، کتابی بود. وقتی جلال آمده بود قصرشیرین، ما با جمع دوستان از جمله او و ساعدی، یک روز به یکی از گرمابههای عمومی قصرشیرین - که قدمتی هفتاد – هشتاد ساله داشت، رفتیم. کنار حمام، مسجد کوچکِ قصرشیرین بود. مسجد بزرگ شهر که مسجد جامع بود، در خیابان اصلی قرار داشت. این مسجد کوچک و حمام از کارهای خیر مرحوم شیخ علی غروی بود که الان پسرشان به نام آیتالله حاج شیخ باقر غروی در قم زندگی میکند. در آن روزگار که قصرشیرینیها حتی در ساختن خانه هم اهمال داشتند، با نظارت و حمایت مرحوم غروی، شهرستان صورت شهر به خود گرفت و این حمامی که تعریفش را کردم، ساخته شد. آلاحمد وقتی تعریف این حمام را شنید، با علاقه گفت: بله، برویم تاریخ ببینیم! این گرمابه، سنتی و به شکل قدیم بود و کفِ سنگفرش شده و خزینه داشت. آلاحمد یک دفتر یادداشت داشت و هر نکته جالبی را در آن یادداشت میکرد از آن جمله مثلاً من در حرفهایم از کلمه گوج استفاده کردم و گفتم که: او آدم گوجی است! پرسید: گوج یعنی چه؟ شوخی من گل کرده بود و البته راستش را هم به او گفتم که گوج یعنی گیج! این گوج کلمهای کرمانشاهی است، به آدمهای گول و گیج میگویند گوج، یعنی کسی که هرچه برایش توضیح میدهی، نمیفهمد. ایشان این کلمه را یادداشت کرد. متأسفانه مجموعه یادداشتهای آلاحمد، هنوز چاپ نشده. برادرش آقا شمس در انتشارات رواق لطمه خورد و به قول خودش، رواق اوراق شد و بسیاری از عکسها و اسنادش را کسی برد، وگرنه این یادداشتها چاپ میشدند که خیلی باارزش و گویاست...».
با صمد بهرنگی که حرف زدم، دیدم یک جورهایی است!
گفتگو با آلاحمد برای جواد محبت، فرصتی بود برای شناخت بسا چهرههای فرهنگی که صمد بهرنگی در زمره ایشان به شمار میرفت. جلال درباره صمد اما، با ابهام جواب گفت و محبت نیز آن پاسخ را همراه با احتمالاتی به تاریخ سپرد. شاید آنچه در پی میآید، صمد پژوهان را به کار آید:
«من در آن سفر راجع به صمد بهرنگی، سؤالاتی از مرحوم آلاحمد کردم. حالا چرا این سؤالات را پرسیدم؟ یکی دو سال پیش از این دیدار، چند سالی با هفته نامه توفیق همکاریهایی داشتم و در سالهای آخر، اسم من جزو هیئت تحریریه و عکس من هم با آدمهای گندهای مثل: مرحوم ابوتراب جلدی، مرحوم ابوالقاسم حالت، آقای عباس فرات و آقای منوچهر احترامی آنجا بود که حالا طنزنویس کهنسال، معروف و صاحبنظری است. صمد در آن روزگار، جزو نویسندگان هفتهنامه توفیق بود که ضمن نگارش مطالب طنز، کارهای سیاسی هم میکرد. ما هم که مطلب برای توفیق میفرستادیم، فکر میکردیم که داریم مبارزه سیاسی میکنیم! منتهی من از سال ۵۶ به بعد از توفیق کنار کشیدم و به کارهای دیگر پرداختم. مرحوم مهندس محمدعلی گویا، شاعری کرمانشاهی و ساکن تهران بود و در همان جا هم از دنیا رفت. حتی ایشان یک بار از من پرسید: چرا دیگر به توفیق مطلب نمیدهی؟ خود ایشان به عنوان یک شاعر فکاهیسرا و جدیگو، معروف بودند. به هرحال صمد بهرنگی در سالهای جوانی که در دانشسرای مقدماتی درس میخواند، مطالبی را برای نشریه توفیق میفرستاد. اگر آن دورهها را ورق بزنید، مطالب صمد در آنجا هست. مثلاً در چهل وچهارمین سال انتشار توفیق، شماره مخصوص نوروزی درآمد و عکس همکاران و نامهای مستعارشان را به شیوهای که ابداعی خودشان بود، معرفی کرد. مثلاً آن سال که برای اولین بار عکس ما را در میان اعضای هیئت تحریریه گذاشت، یک کشتی کشیده بود و سمبل توفیق یعنی کاکا توفیق، شده بود کشتیران و دستیارش شده بود سکاندار. پائین آن کشتی هم، چند تا تخته پاره کشیده و روی آنها چهره کسانی که مطالب وارده داده بودند و جزو کادر رسمی نبودند، نقش شده بود. در میان آنها، تصویری از جوانی صمد بهرنگی هم بود. بقیه کشتی نشستگان بودند و اینها مغروقین دریا! من با نام صمد در توفیق آشنا شده و بعدها هم کتابهای او را خوانده بودم، کتابهایی مثل اولدوز و کلاغها، یا ماهی سیاه کوچولو که به خاطر نقاشیهای فرشید مثقالی، جایزه ادبیات جهانی را هم گرفت. صمد معلم سادهای بود، با افکار تندِ چپی. حالا چطور با آن سادگی این افکار را پیدا کرده بود؟ من نمیدانم. بنابراین آشنایی من با صمد، با توفیق شروع شد و بعد با کتاب هایش ادامه پیدا کرد. در سال ۴۷ مجله خوشه به سردبیری شاملو، جلسه هفتگی شعری برگزار کرده بود. مرا از کرمانشاه دعوت کردند و عدهای را هم از جاهای دیگر، از جمله منصور اوجی را از شیراز دعوت کرده بودند. من که وارد دفتر خوشه شدم، شاملو آن بالا نشسته بود و اوجی هم نزدیک او و من هم نزدیک در نشستم. شنیدم که اوجی از احمد شاملو پرسید: صمد چطور شد؟ و او گفت: در ارس غرق شد. به هر حال در آن سفر، وقتی از جلال درباره صمد پرسیدم، گفت: من و غلامحسین چند باری با او صحبت کردیم، دیدیم این آدم یک جوری است... نخواست بگوید که تندروست، یا عقاید خاصی دارد. غلامحسین ساعدی هم ترک و همزبان صمد بود. اینها رفته بودند به دیدن او که ببینند چه میگوید. صمد هم با آن کلاه پوستی مخصوصش، تمایلاتی را به داس و چکش نشان میداد و شیفته ادبیات آنجا بود، منتهی نظریات تربیتیاش در خیلی از موارد، قابل تأمل بود. نظریاتی که درباره شیوههای آموزش و پرورش و معلم بودن در آن زمان داشت. صمد پیش از آن که نویسنده باشد، معلم دلسوزی برای بچهها بود. با این همه کسانی که بدون مربی بار میآیند، بهخصوص اگر در عرفان مرشدی نداشته باشند، به دردسر و گمراهی میافتند! شعر معروفی هست که:
بیپیرمرو تو در خرابات هرچند سکندر زمانی
کسانی که خود رو بار میآیند، در دید و رفتار و افکارشان نسبت به زندگی و نسبت به دیگران، اشکالاتی پیدا میشود. گاهی جاهایی را که باید انصاف بدهند، بیانصافی میکنند. گاهی جاهایی را که باید قدرت تشخیصشان کار کند، سرسری نگاه میکنند. گاهی جاهایی که با فکر خودشان سازگار است، هرچند قابل توجه نیست، آن را بزرگ میکنند و در اطراف آن موضوع مانور میدهند. آلاحمد گفت که با او صحبت کردیم، اما این بنده خدا یک جورهایی است! آلاحمد یک نوع دلسوزی و ابراز تأسفی داشت که چرا چنین جوانی به هرز رفته است. منظورش را از هرز رفتن نفهمیدم! من که در پس ذهن او نبودم که بدانم چه فکری میکند! از همین پاسخی که به من داد، معلوم میشد که یک جورهایی است، یعنی نحوه تفکرات و زندگی او، به سامان آدمهایی که قرار است به نوعی مصلح اجتماعی باشند، نمیخورد...».
«این به جان آمدگان»، پس از جلال به سامان رسید
اگر چه آقای نویسنده به آقای شاعر پیشنهاد کرد که اشعارش را برای چاپ در تهران به وی بدهد، اما این امر نهایتاً محقق نگشت و جلال آلاحمد یک سال ونیم بعد، روی از جهان برگرفت و به ابدیت پیوست. محمد جواد محبت چندی بعد اما، برخی ایدههای خویش را به زبان محاوره، در دفتری به نام «این به جان آمدگان»، تنظیم کرد و برای نشر از سوی انتشارات امیرکبیر، به غلامحسین ساعدی سپرد:
«من یک جوری پیش مرحوم آلاحمد اظهار شرم میکردم. حتی زمانی که گفت: اینها را بنویس بده چاپ میکنم و حقالتألیف میگیرم، من تا شش ماه اهمال کردم و در این فاصله که مردد بودم که آیا بنویسم یا ننویسم که آلاحمد از دنیا رفت! بعدها کارها را در دفتری به نام این به جان آمدگان فراهم کردم که عنوان آن هم تند بود. زبان محاوره و گفتار را برگزیدم و مطالب سیاسی را تا حدودی بیپرده و با لحن صمیمانه، به صورت گفتوگوی دو دوست گفتم، به این شکل که:
باز دیرآمدی امشب نامرد!
چه کنم دست خودم نیست عزیز...
به این سبک و سیاق. وقتی که این دفتر را فراهم کردم، قرار بود غلامحسین ساعدی بدهد نشر امیرکبیر چاپ کند. ایشان بعد از فوت آلاحمد، در امیرکبیر چند دفتر به نام الفبا در آورد که انسانهای روشن آن روزگار، در آن مقاله داشتند و حتی بعضی که در صنف روحانیت هم بودند، از جمله آقای حکیمی در آنجا مطالبی مینوشتند. بعد که انقلاب شد، هرچند که خودش روانپزشک بود، اما مثل خیلی از روانپزشکان، حال روحیاش متغیر شد و به خارج از کشور رفت و همان جا هم از دنیا رفت...».