چرا پشیمانی عنصری اساسی برای زندگی است؟ از دید خردگرایان، پشیمانی، مثل پذیرش این احتمال هولناک است که شکست به اندازه واژگونشدن لیوان آب آسان است. بسیار میشنویم که گذشته را رها کن: «گذشتهها گذشته»، «همینه که هست»، «آب رفته به جوی بازنمیگردد»، بهترین کار این است که با گذشته، رفتاری مثل یک گنجه لبریز داشته باشیم: درش را ببند و به حال خودش رها کن. «کارینا چوکانو» نویسنده مقالهای که در پی میآید، میگوید: «مردم احساس میکنند برای ماندن در میدان بازی، باید پشیمانی را انکار کنند، اما ریشه این انکار گذشته چیست؟» جستارهایی که در ادامه میخوانید، گزیده مقاله این نویسنده در وبسایت «ایان» است که با ترجمه مجتبی هاتف در وبسایت ترجمان منتشر شده است.
من به خاطر همه چیز پشیمان میشوم: تصمیماتی که در دهههای گذشته گرفتهام، حرفهای گفته و ناگفتهام، فرصتهای ازدستداده و ندادهام، خریدهای جدید و نخریدنها و پسدادنهایم. همه اینها را در ذهن خود زیرورو میکنم و به دنبال سرنخ میگردم برای چیزی که دربارهاش مطمئن نیستم. تنها چیزی که میدانم این است که کمتر پیش میآید کارهای کرده و نکردهام را بازبینی نکنم. این دقیقاً روش من در بررسی تجربههاست: همراه با شکاکیت و با نگاه به گذشته. برخی از مردم این کار را شلاقزدن به خود میدانند، اما من آن را تلاشی مادامالعمر برای آشتیدادن «ممکن» با واقعیت میشمارم. این یعنی شناخت خودِ واقعیام. گذشته از اینها، ما با تصمیماتمان تعریف میشویم.
کتابهای روانشناسی عامه با موضوع پشیمانی، برای ریشهکنکردن آن، طرحهای آسانی پیشنهاد میکنند. گویی پشیمانی، نوعی ویروس است یا چربی اضافی دور کمر! این کتابها با عناوین مختلف، پشیمانی را رد میکنند. چنین کتابهایی نه تنها پشیمانی را با عقل و منطق در تضاد میدانند، بلکه از لحاظ روحی نیز آن را خطاکاری به شمار میآورند. روانشناسی عامه عمیقاً نیازمند معناداری و سامانمندی نظام یا روایتی است که جهان را توضیح بدهد. این فکر که ممکن است هیچ چیز دلیلی نداشته باشد، باعث آشفتگی عمیق خیلیها میشود.
در فرهنگی که باور دارد برندهشدن، همه چیز است و موفقیت را سیستمی مطلق و کامل میشمارد، خوشبختی و حتی ارزش اساسی با برندهشدن تعیین میشود، پس تعجبی ندارد که مردم احساس میکنند باید برای ماندن در میدان بازی، پشیمانی و به عبارت دیگر، شکست را انکار کنند.
موضوع رمانهای شاهکار غالباً درباره پشیمانی است. این پشیمانی درباره پیامدهای یک تصمیم بد است که زندگی قهرمان داستان را در یک دوره طولانی دگرگون میکند، مثل ازدواج با شخصی نامناسب، ازدواجنکردن با شخص مناسب یا بیتوجهی به فرصتی عاشقانه و ازدستدادن آن. زیگموند فروید معتقد بود: افکار، احساسات و امیال هرگز کاملاً ریشهکن نمیشوند، بلکه اگر سرکوب شوند، مثل قارچ در تاریکی شاخهشاخه میشوند و در اَشکالی افراطی تجلی مییابند. به عبارت دیگر انکار پشیمانی، از افتادن مهرههای پیدرپی دومینو جلوگیری نمیکند، بلکه فقط باعث میشود چشمانتان را ببندید و دستهایتان را روی گوشهای خود بگذارید تا افتادنشان را تا آخرین مهره نبینید و صدایش را نشنوید. تعجبآور نیست که بزرگترین پشیمانیهای مردم به تحصیلات، شغل و ازدواج مربوط است چراکه تصمیماتی که درباره این مسائل میگیریم، آثاری درازمدت و گسترده دارند. نکته مهمِ پشیمانی این نیست که میکوشیم گذشته را تغییر دهیم، بلکه هدف، شفافسازی زمان حال است. رمانها به ما میگویند که پشیمانی، رفتاری سازنده است و اولین چیزی که پشیمانی (مثل همتای جسمیاش یعنی درد) به ما میآموزد، این است که در زمان حال اشتباهی وجود دارد و یک جای کار میلنگد.
احساسات مختلط نه تنها ما انسانها را میسازند، بلکه ما را به معنای واقعی عاقل میکنند. این احساسات، ما را از راه فرایندی دیالکتیک به حقایقی پیچیده میرسانند. باید به جای انکار پشیمانی، دوسوگرایی را با آغوش باز بپذیریم. باید برای رسیدن به یک ایدهآل، جدّوجهد کنیم، یعنی به گونهای رفتار کنیم که انگار وجود ایدهآلی مطلق ممکن است. در عین حال به یاد داشته باشیم که چنین ایدهآلی وجود ندارد، چون عملاً نتایج، تصادفیاند و همه احتمالات باهم وجود دارند.