مروری بر وقایع دوران اوجگیری انقلاب اسلامی در دیگر شهرها، میتواند گستره این حرکت فراگیر را عیان سازد. در مقال پی آمده، خاطرات روحانی مجاهد، زنده یاد حجتالاسلام والمسلمین غلامرضا حسنی، از آن دوره در شهر ارومیه، مورد خوانش تحلیلی قرار گرفته است. مستندات این نوشتار، از کتاب خاطرات وی برگرفته شده است. امید آنکه تاریخ پژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقهمندان را مفید و مقبولآید. مروری بر وقایع دوران اوجگیری انقلاب اسلامی در دیگر شهرها، میتواند گستره این حرکت فراگیر را عیان سازد. در مقال پی آمده، خاطرات روحانی مجاهد، زنده یاد حجتالاسلام والمسلمین غلامرضا حسنی، از آن دوره در شهر ارومیه، مورد خوانش تحلیلی قرار گرفته است. مستندات این نوشتار، از کتاب خاطرات وی برگرفته شده است. امید آنکه تاریخ پژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقهمندان را مفید و مقبولآید.
روزی که مجسمه شاه را بیدماغ کردم!
زنده یاد حجتالاسلام والمسلمین غلامرضا حسنی در دوران پیش و پس از انقلاب اسلامی، در راه انجام وظایف دینی و اجتماعی خویش، بس بیباک و متهور مینمود. حکایت ذیل آمده، نمونهای از اقدامات او، در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی است:
«در ماههای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی، من یک کلاشینکف داشتم. قنداقش بلند بود و زیر عبا جا نمیگرفت و مرا اذیت میکرد! از نظر حمل و نقل و استتار، دردسر داشتم. مدتی به دنبال کلاش قنداق کوتاه بودم، ولی به دست نمیآوردم. یک روز در جمع دوستان مسلح نذر کردم که اگر تفنگ قنداق کوتاه گیر آوردم، با اولین گلوله آن، دماغ مجسمه شاه را بشکنم! پس از مدتی بالاخره به دست آوردم. قبل از همه چیز، باید به نذر خود عمل میکردم. این کار ضمن اینکه به مردم روحیه و شادابی و امید میداد، در تضعیف و تخریب روحیه نیروهای ژریم نیز، مؤثر بود. در چند نقطه از شهر ارومیه، مجسمه شاه وجود داشت. یکی از آنها، در دروازه سلماس نصب شده بود که شاه روی اسب قرار داشت و ما به آن دو خران، یعنی حمار علی حمار میگفتیم. همراه دوستان، این مجسمه را انتخاب کردیم و این در ایامی بود، که هنوز شاه فرار نکرده بود و به شدت توسط نیروهای مسلح، از مجسمهها حراست میشد. یک شب همراه هفت یا هشت نفر از دوستان، از جمله آقای حاج سلمان رزمجو، به سراغ مجسمه رفتیم. وقتی به محوطه نزدیک شدیم، دیدم موقعیت چندان مناسب نیست، محافظان و نگهبانان زیادند و همه بیدارند و اگر تکان بخوریم، نیروهای کمکی هم میآیند و ما نمیتوانیم عملیات خود را به انجام برسانیم، لذا برگشتیم. فردا قبل از طلوع آفتاب که هنوز هوا کامل روشن نشده بود، دوباره آمدیم. چهار نفر نگهبان کنار هم نشسته بودند و چرت میزدند! همه جا خلوت بود. اول آنها را خلع سلاح کردیم و به آنها گفتیم شما آزادید، تا هر جا دلتان میخواهد بروید. گفتند اگر به پادگان برگردیم، ما را اعدام میکنند. گفتم به پادگان نروید، فرار کنید! چند روز دیگر، انقلاب پیروز خواهد شد و کسی با شما کاری نخواهد داشت. آنها را قانع کردم و رفتند. هوا کاملاً روشن شده بود. از پایین و با کلاش، دماغ شاه را نشانه گرفتم. چند تیر به صورت تک تیر، به طرف آن شلیک کردم و شاه را بیدماغ نمودم و در حالی که چهار قبضه اسلحه ژ-۳ به غنیمت گرفته بودیم، به مقر خود بازگشتیم! فردا در سطح شهر، این خبر مثل بمب صدا کرد که ملاحسنی مجسمه شاه را بیدماغ کرده است! شنیدم وقتی تیمسار هومان فرمانده لشکر ۶۴، از موضوع آگاه میشود، از ترس خاک برسر خود ریخته بود. میگفتند کریم ورهرام استاندار وقت، را پیش خود احضار کرده و سیلی محکمی به بیخ گوشش نواخته و گفته بود این نهایت بیعرضگی تو را نشان میدهد که تحت فرماندهی تو، یک آخوند محله جرئت پیدا میکند و به اصطلاح به ساحت مقدس اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر، اهانت میکند و تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی! هومان که قبلاً اسمش غلامعلیزاده بود و بعد به هومان تغیر نام داده بود، در همان روز چند نفر مهندس، نقاش و هنرمند میآورد و تا فردای آن روز، دماغ مجسمه را پانسمان و ترمیم میکنند تا باعث آبرو ریزی بیشتر نشود! به علاوه یکی دو روز به دنبال ما گشتند، تا مرا دستگیر کنند، ولی نتوانستند. مرتب با هلیکوپتر در فضای شهر ارومیه، بر روی خانههای مردم اعلامیه میریختند که هر کسی به ملاحسنی و افراد مسلح او پناه داده باشد، مجرم شناخته شده و در دادگاه صحرایی ارتش، محاکمه و مجازات خواهد شد! من خود یکی از آن اعلامیهها را از فضا گرفتم و خواندم. بعد یک تفنگ برنو آماده کردم و خیلی هم منتظر ماندم که اگر هلیکوپتر دوباره بازگشت، با تفنگ برنو به سویش تیراندازی کنم، اما متأسفانه نیامد! چون فشنگ کلاش یا ژ-۳، برای هلیکوپتر مؤثر نبود و تنها فشنگ برنو کارساز بود. البته آن ایام چنین تصور میکردم...».
با گروه مسلح در تهران، برای استقبال از امام خمینی
حجتالاسلام حسنی در آستانه ورود تاریخی امام خمینی به تهران، در رأس یک گروه ۲۰۰ نفره، از ارومیه عازم پایتخت شد. البته درخواستها از وی، برای عضویت در این گروه فراوان بود، امری که نهایتاً آن روحانی مبارز را ناچار به انجام قرعه ساخت:
«در اوایل بهمنماه ۱۳۵۷، که تشریف فرمایی حضرت امام خمینی از پاریس به تهران مطرح شد و بختیار فرودگاههای کشور را بسته اعلام کرد، موضوع امنیت و حفاظت جان امام خمینی، مورد بحث بود. من اعلام کردم به همراه تمام مسلحین خود، آمادهام تا مسئولیت حراست و حفاظت از جان معظمله را برعهده بگیرم. این مطلب در آن روزها، از قول من به وسیله برخی روزنامهها، نوشته و منتشر شد. به دنبال آن، دوستان مسلح هر کدام نسبت به ذوق و سلیقه خود، دست به کار شدند و خودشان را برای این مأموریت بزرگ آماده میساختند. یک روز شهید آقا مهدی باکری که در آن ایام جزو مسلحین ما بهشمار میآمد، به همراه حاج موسی آقازاده آمدند و گفتند ما طرحی برای حفاظت امام خمینی داریم. پرسیدم چیست؟ گفتند یک ماشین شش چرخ، تدارک دیدهایم! طرحمان این است که میخواهیم اطراف آن را به اندازه یکمتر و نیم، با ورق آهن ضخیم، به صورت دو جداره بالا بیاوریم و وسط آهن را پر از سنگ و خاک نماییم که مانع از نفوذ گلوله بشود! طرح اگر چه یک پروژه ساده و ابتدایی بود، اما انصافاً نشان از عمق عشق و علاقه و یک دنیا ارادت و اخلاص دوستان داشت. به آقا مهدی گفتم مسئولیت راهاندازی این طرح، به عهده خودت است، پیگیری کن و به اتمام برسان! او رفت و کار را به پایان رساند و آماده بهرهبرداری نمود. چون ورود رهبر کبیر انقلاب، در روز ۱۲ بهمن قطعی شد، ما در ارومیه جهت عزیمت به تهران و شرکت در مراسم استقبال، یک کاروان ۲۰۰ نفری تشکیل دادیم. البته داوطلب زیاد بود. همه میگفتند من هم میخواهم بیایم، به ناچار در میان مسلحین، قرعهکشی کردیم. از جمله یکی از قرعهها، به نام آقا مهدی درآمد. او نیز همان طرح ابتکاری خود را همراه کاروان به تهران آورد. وقتی به تهران رسیدیم، من به قدری سرم شلوغ شد و شوق زیارت حضرت امام و آن سخنرانی حماسی معظمله در بهشتزهرا، همه چیز را تحتالشعاع قرار داد، که دیگر نفهمیدم سرنوشت آن ماشین چه شد!...».
استقبال گسترده مردم ارومیه، از زائران امام خمینی!
به هنگام ورود امام خمینی به ایران، مهر مردم ایران به رهبر کبیر انقلاب اسلامی، بیکران بود. در شهر ارومیه مردم مشتاق که مجال استقبال از پیرمراد را نیافته بودند، به استقبال زائران آن حضرت آمدند و آنها را با عشق، به مسجد اعظم این شهر رهنمون شدند:
«بعد از زیارت حضرت امام خمینی، وقتی از تهران به ارومیه بازگشتیم، انبوه مردم به استقبال این کاروان زیارتی آمده بودند! ما را به مسجد اعظم ارومیه آوردند. هر لحظه به تعداد جمعیت اضافه میشد و انبوه جمعیت، مانند دریا موج میزد! به مناسبت ورود تاریخی امام خمینی، در این مجلس سخنرانی کردم. سوره کوثر را خواندم و معنا نمودم. مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان، برای کوثر ۱۷- ۱۸ معنا و مصداق مرقوم فرموده است. به طور فهرستوار، همه را ذکر کردم. بعد یکی از مصادیق مهم کوثر را فرزندان پاک فاطمه زهرا (س) بیان میکنند. گفتم:ای مردم! امروز مصداق بارز و اتم کوثر، در وجود مبارک حضرت امام خمینی متجلی شده است. برای اینکه او، هم اولاد فاطمه (س) است و هم اسلام به دست با کفایت ایشان، دوباره در عالم زنده و مطرح شده است... که واقعاً هم اینگونه بود. وقتی حرفم به این جا رسید، مجلس یک پارچه شور و غوغا شد! بسیاری از شدت خوشحالی اشک میریختند. حتی بعضیها غش میکردند! در واقع درباره شخصیت حضرت امام خمینی، هر چه بگوییم کم گفتهایم و من در این مورد، هرگز نمیتوانستم خودم و بیشتر دوستانم را به حد خاصی قانع کنم! اما از سوی دیگر، حقیر در ارومیه، معذوریت بزرگی داشتم و گرفتار چند نفر از آقایانی بودم که اینها شدیداً به آقای شریعتمداری گرایش داشتند و توقعشان این بود که من در کنار امام خمینی، از ایشان هم تجلیل کنم و من این را قبول نداشتم! هر چند که ایشان هم برای ما محترم بودند، اما در حد و حدود خودشان. در چنین مواقعی، جانب احتیاط را مراعات میکردم و بیشتر طول نمیدادم، تا مبادا خدای ناکرده، زمینه حسادت و بغض در برخی ایجاد و سبب اختلاف و تفرقه در میان علمای منطقه شود...».
بستن راه بر کاروان شهربانی، در نیمه شب!
روزهای منتهی به ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، برای بقایای نیروهای نظامی رژیم گذشته، موسم نقش بر آب شدنِ آخرین امیدها بود. زنده یاد حسنی در خاطرات خویش، شبی را به یاد میآورد که همراه با گروه مسلحاش، یکی از واپسین اقدامات شهربانی ارومیه را خنثی کرده است:
«در شب ۱۸ بهمنماه، در منزل مرحوم حاج مقدس بودم که خبر آوردند عوامل رژیم شاه، یکی از کلانتریها را تخلیه کرده و قرار است نصفشب، اثاثیهها، تجهیزات و نیروهای خود را به کلانتری مرکزی واقع در میدان استانداری که لشکر ۶۴ و دادگستری هم در آن محل بود، انتقال بدهند. یکی دو نفر فرستادم و تحقیق کردند. معلوم شد حدود ۴۴- ۴۵ نفر، نیرو دارند و مسیرشان هم، از میدان پنجراه است. گفتم باید کمین بزنیم و سلاحهایشان را به غنیمت بگیریم! نقشه را در منزل حاج مقدس ریختیم و ساعت ۳ بامداد، با شش نفر از مسلحین شجاع، در پنجراه کمین کردیم. همه جا خلوت بود. فقط یک نانوایی سنگکی در میدان قرار داشت، آن هم تازه آمده و به کار خودش مشغول بود. هنوز اذان صبح نشده بود که ناگهان از دور معلوم شد نیروهای شهربانی به صورت ستون ۳، به میدان نزدیک میشوند. علاوه بر پیاده نظامها، چند خودرو هم آنها را بدرقه میکنند. دو نفر از مسلحین را در سمت راست خیابان و دو نفر دیگر را در سمت چپ آن قرار دادم و گفتم هر وقت دستور آتش دادم، شما تیراندازی کنید! وقتی نیروهای مسلح شهربانی آمدند، وارد میدان شدند. من در حالی که یک دستم کلاش و در دست دیگرم بلندگو بود به وسط خیابان آمدم و یک ایست محکم به اینها دادم! بلافاصله همه در وسط خیابان، مثل سیخ خشک شدند. فوری خودم را معرفی کردم و گفتم ملاحسنی هستم و شما اکنون، در محاصره کامل نیروهای مسلح من قرار دارید! کوچکترین حرکت غیرعادی شما، موجب هلاکتتان خواهد شد! من از یک تا پنج میشمارم و در این فرصت، شما باید اسلحههایتان را زمین گذاشته و سر جای خود بایستید!...
وقتی شروع به شمارش کردم، همه سلاحهای خود را بر زمین گذاشته و دستها را بالا بردند! به یکی از بچهها گفتم تا همه را تفتیش کند که مبادا کسی اسلحه دیگری داشته باشد. او رفت و یکییکی، همه را بازدید کرد. چیزی نداشتند. فرمان ۵۰ قدم به راست دادم، آنها همه در کنار میدان قرار گرفتند. به کمک یکی دو نفر از آنان، سلاحها را به یکی از خودروهای شهربانی حمل کردیم. انواع و اقسام اسلحه کمری، یوزی و ژ-۳ بود که تا آن وقت در رؤیا هم ندیده بودیم! به پاسبانها گفتم با شما کاری نداریم، آزادید، میتوانید بروید. گفتند به کلانتری مرکزی چه جوابی بدهیم؟ گفتم اولاً: چرا به آنجا میروید؟ برگردید به خانههایتان و از طرف من هم، به خانوادههایتان سلام برسانید! ثانیاً: اگر به کلانتری مرکزی هم رفتید، از قول من به آنها بگویید، چند روز دیگر نوبت شما هم خواهد رسید! از آنها خداحافظی کردیم و اسلحهها را با خودروی شهربانی، به مدرسه علمیه محمدیه آوردیم! این مدرسه، پایگاه نظامی دوم ما بود. مؤسس این مدرسه علمیه، آقای فوزی بودند که الان از آن، به عنوان بخش خواهران حوزه علمیه ارومیه بهرهبرداری میشود. چند روز بعد که منجربه پیروزی انقلاب در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ شد، کلانتری مرکزی هم سقوط کرد و ما رفتیم و آنجا را هم به تصرف خود درآوردیم...».
حق بدرفتاری با اسرا را ندارید!
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، رفتار اسلامی و اخلاقی با مسئولان دستگیر شده رژیم گذشته، به یکی از دغدغههای اصلی علمای بلاد تبدیل شده بود. راوی خاطرات در گفتههای خویش، در اینباره چنین آورده است:
«در آستانه پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی که دیگر مراکز نظامی، انتظامی و ارتش در ارومیه، در حال سقوط قرار گرفته بودند، سرهنگ اکبر فتورایی یکی از افسران مذهبی در لشکر ۶۴، پیش من آمد و گفت: اگر اجازه بدهید، بروم تیمسار هومان فرمانده لشکر را پیش شما بیاورم و تسلیم کنم، تا از طریق او، اسلحه و مهمات پادگانهای منطقه را به صورت مسالمتآمیز، تحویل بگیریم و به دست گروهکهایی مانند چریکهای فداییخلق، مجاهدین خلق، حزبتوده، دمکرات و کومله نیفتد. گفتم پیشنهاد خوبی است، سریع اقدام کنید، اما دیگر هومان را پیش من نیاورید، نمیخواهم با او روبهرو شوم! اسلحه و مهمات و پادگانها را از او تحویل بگیرید و خودش را هم باید دستگیر کنید، تا محاکمه شود! چند نفر از مسلحین به همراه او رفتند، تمام کارها را انجام دادند. علاوه بر هومان، چند نفر دیگر از فرماندهان ارشد ارتش را نیز دستگیر کردند و آوردند. بعدآقای مبینی رئیس ساواک و فرماندهان شهربانی و ژاندارمری نیز، به آنها ملحق شدند. مبینی رئیس ساواک وقت که به تازگی آمده بود و من چیزی از او ندیده بودم، هم چنین صیادیان که قبل از او در ساواک بود و فرد جلادی بود، در این جمع قرار داشتند. همه اینها را در مدرسه محمدیه، در جایی جمع کردیم. چند روز مهمان ما بودند. صبحانه، ناهار و شام برایشان تهیه میکردیم. در این چند روز، مردم دسته دسته میآمدند و ابراز احساسات مینمودند و خواستار اعدام انقلابی آنها میشدند. من هم مرتب برای آنها صحبت میکردم و میگفتم نه! اینها اول، باید محاکمه بشوند، جرمشان اثبات بشود، بعد اگر با تشخیص قاضی صلاحیتدار مستحق اعدام شدند، آن وقت حکم جاری میشود، والا ما همین جوری نمیتوانیم اینها را اعدام کنیم!... البته این را هم باید بگویم، که در مقابل آن همه فشار و احساسات مردمی، فقط من میتوانستم اینگونه موضع بگیرم و در مقابل خواستههای آنان بایستم! سایر آقایان جرئت این کار را نداشتند و اگر هم چنین موضعی میگرفتند که البته میگرفتند، مردم از آنها قبول نمیکردند! حتی یکی از مسلحین من که نمیخواهم اسمش را ببرم، خودسرانه رفته بود و با آتش سیگار، گردن یکی از اینها را زخمی کرده بود! وقتی این را شنیدم، بسیار ناراحت شدم. او را خواستم و از شدت ناراحتی، یکی دو تا سیلی از چپ و راست، به گوشش نواختم، تا درس عبرتی برای دیگران باشد. همان روز، دوستان را جمع کردم و گفتم اینها تا دیروز دشمن ما بودند، اما امروز اسیر ما هستند، ما نباید با آنها بدرفتاری کنیم، اگر ما هم مثل آنها، برخورد وحشیانه با زندانیها داشته باشیم، فرق ما با آنها در چیست؟ بعد گفتم ما پیرو امام خمینی هستیم، ما پیرو جدش علیبنابیطالب (ع) هستیم که وقتی برایش شیر آوردند، آن را با قاتلش تقسیم کرد و هنگام شهادت، رعایت حال او را به فرزندانش توصیه فرمود!... همراه تمام علمای اعلام، به این نتیجه رسیدیم که اینها را به مرکز بفرستیم، تا مسئولان انقلاب، خودشان درباره آنها، در تهران تصمیم بگیرند. آنها را سوار ماشینی کردیم و چند نفر از مسلحین مورد اعتماد، اینها را به تهران بردند و تحویل کمیته مرکزی انقلاب اسلامی، در تهران دادند. در آن زمان، کمیته به فرماندهی آیتالله مهدویکنی اداره میشد. در آنجا همه را محاکمه کرده و برای هر کدام حکم مقتضی صادر شده بود که من از جزئیات آن با خبر نشدم! یعنی در آن ایام، آنقدر سرمان به مسائل مهمتر در منطقه و درگیری با ضدانقلاب مشغول شد که دیگر اینگونه مسائل تحتالشعاع قرار گرفت و فراموش شد! بعداً وقتی در دوره اول مجلس شورای اسلامی، نماینده بودم، یک روز آقای هومان در مجلس به سراغ من آمد و خودش را به من معرفی کرد! او تازه محکومیتش تمام شده و از زندان آزاد شده بود! خیلی از من تشکر و تمنا میکرد. بعد خطاب به من گفت شما به ما زندگی دوباره بخشیدید، اگر شما نبودید، در آن هنگام در ارومیه اعدام شده بودیم و از این قبیل حرفها. گویا در آن روزها که من در مدرسه برای مردم صحبت میکردم، اینها در داخل صدای مرا میشنیدند. بعد او گفت ما همه در مورد شما طور دیگری فکر میکردیم، تصورمان این بود که اگر به دست شما بیفتیم، در همان لحظه اول به دار مجازات آویخته خواهیم شد، اما بعد به اشتباه خود پی بردیم و تصورمان درست برعکس از آب درآمد!...».