شهید قجهای از رزمندگان اصفهانی دفاع مقدس بود که در لشکر تهرانیها (۲۷ محمد رسولالله) خدمت میکرد. او که فرمانده گردان سلمان بود، به همراه نیروهایش در عملیات فتح خرمشهر روی جاده اهواز خرمشهر مقاومت جانانهای انجام دادند و باعث تداوم عملیات الی بیتالمقدس شدند. شهید قجهای از رزمندگان اصفهانی دفاع مقدس بود که در لشکر تهرانیها (۲۷ محمد رسولالله) خدمت میکرد. او که فرمانده گردان سلمان بود، به همراه نیروهایش در عملیات فتح خرمشهر روی جاده اهواز خرمشهر مقاومت جانانهای انجام دادند و باعث تداوم عملیات الی بیتالمقدس شدند. این مقاومت جانانه، منطقه را حفظ کرد و در نهایت به آزادی خرمشهر منتهی شد. زهرا قجهای در گفتگو با «جوان» خاطراتی از برادرش را بازگو میکند که در ادامه میخوانید.
روزی حلال پدر
پدرمان خیلی روی روزی حلال حساس بود. کار خیلی سخت و پرزحمتی هم داشتند و دائم در حال تکاپو و کار کردن بودند. پدرمان گاهی از حضرت علی (ع) برایمان صحبت میکرد. بیشتر از ائمه و اهل بیت (ع) برایمان میگفت. به ویژه وقتی ماه محرم میرسید پدرمان خیلی از امام حسین (ع) صحبت میکرد. ایشان خیلی مذهبی بود، ولی اصلاً بابت انجام تکالیف دینی به ما اجبار نمیکرد. همان صحبتهای پدرمان باعث آشنایی ما با اهل بیت شد و به مرور با بیشتر شدن سنمان آشناییمان هم بیشتر شد. حسین هم عشق و علاقه زیادی به امام حسین (ع) داشت و با جان و دلش به ائمه عشق میورزید.
پیروزی انقلاب
وقتی انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، حسینآقا خیلی خوشحال بود. یک شب به پدرم گفت آن زمان که میگفتم کسی میآید و همه چیز را تغییر میدهد، حالا او آمده است. پس از انقلاب فعالیتهای برادرم چند برابر شد. درباره کارهایش با کسی صحبت نمیکرد و ما اصلاً در جریان فعالیتهایش نبودیم. میگفت میروم و دو روز دیگر میآیم، یا میگفت همینجا در سپاه هستم و جایی نمیروم. بعدها میفهمیدیم که در کردستان و خرمشهر بوده است. گاهی پدرم دنبالش میرفت و دوستانش میگفتند حاجآقا الان حسین در کردستان است.
فرمانده گمنام
حسینآقا خیلی شجاع بود و دل و جرئت داشت. وقتی تیپ ۲۷ تشکیل شد ما نمیدانستیم که برادرمان یکی از فرماندهان تیپ است. خودش هیچ حرفی درباره کارهایش نمیزد و فقط میگفت من یک نیروی عادی هستم. حسینآقا اصلاً دنبال ریا و نشان دادن خودش نبود. در زرینشهر هم هیچکس نمیدانست حسینآقا چه جایگاهی دارد و چه کارهایی کرده است. خودش میگفت میخواهم همیشه گمنام بمانم، مگر من برای اسم و رسم به جبهه رفتهام. حسینآقا با اینکه فرمانده بود خودش وسط میدان همه کار میکرد و تا آخرین لحظه مقاومت میکرد تا منطقه به دست نیروهای بعثی نیفتد. ما بعدها فهمیدیم حسینآقا چه کار بزرگ و مهمی انجام داده و چقدر سختی کشیده است. شهادت حسینآقا برای تمام فامیل و آنهایی که ایشان را میشناختند سخت بود.
کمک به فقرا
شخص فقیری بود که هر وقت مادرم غذا میپخت حسینآقا به مادرم میگفت مادر غذایم را بده تا با آن شخص بخورم. هیچکس را ندارد و فقیر است. مادرم میگفت میخواهیم دورهم غذا بخوریم، ولی حسین میگفت شما دورهم غذا را بخورید، من غذایم را با آن شخص فقیر میخورم. آن شخص را حمام میبُرد، لباس تنش میکرد و هر روز برایش ناهار میبرد. برادرم سن زیادی نداشت. از همان سن کم بزرگمنشی عجیبی داشت. برای محرمها مشکی میپوشید. نوحه میخواند و مداحی میکرد. وقتی روز عاشورا تمام میشد تمام فامیل خانهمان میآمدند و از صدا و قدرت مداحی برادرم تعریف میکردند. صدایش خیلی خوش و قشنگ بود. عاشورا با مداحیهای حسین خاطرهانگیز بود. همچنین اگر کسی از فامیل عروسی میکرد حسین همه کارها را انجام میداد. در عروسی پسر داییمان یکتنه همه کارها را کرد و نگذاشت کسی دست به کاری بزند. برای تمام فامیل نعمت بزرگی بود. مادربزرگمان نابینا بود و حسینآقا خیلی هوای ایشان را داشت. اول لقمه دهان ایشان میگذاشت و بعد غذای خودش را میخورد. سن زیادی نداشت و هیچکس این کارها را به او یاد نداده بود و تمام اینها از ذات پاک و وجود بزرگش میآمد.