تماس بچههای پایگاه بسیج دیالآباد تاکستان با روزنامه «جوان» بهانه معرفی و گفتگو بانصرتالله نوری از رزمندگان پیشکسوت دوران دفاع مقدس شد. خواندن مصاحبه و زندگی شهدا در صفحات ایثار و مقاومت روزنامه جوان گویی آنها را سر ذوق آورده بود و بعد از تماس از ما خواستند خاطرات فرمانده قدیمی پایگاه را از روزهای حضورش در جبهه و جنگ منتشر کنیم. تماس بچههای پایگاه بسیج دیالآباد تاکستان با روزنامه «جوان» بهانه معرفی و گفتگو بانصرتالله نوری از رزمندگان پیشکسوت دوران دفاع مقدس شد. خواندن مصاحبه و زندگی شهدا در صفحات ایثار و مقاومت روزنامه جوان گویی آنها را سر ذوق آورده بود و بعد از تماس از ما خواستند خاطرات فرمانده قدیمی پایگاه را از روزهای حضورش در جبهه و جنگ منتشر کنیم. نصرتالله نوری سالها پس از جنگ هم مسئولیت پایگاه بسیج شهدای دیالآباد تاکستان را بر عهده گرفت و نیروهای علمی و نظامی خوبی را در همان پایگاه تربیت کرد. ماحصل گفتوگوی ما رابا نصرتالله نوری پیش رو دارید.
اهل کجا هستید و از چه زمانی وارد بحث جهاد شدید؟
من متولد سال ۱۳۴۵ روستای دیالآباد از توابع شهرستان تاکستان قزوین هستم. بعد از گذراندن تحصیلات ابتدایی در روستا برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان وارد مدرسه شهید چمران در شهر قزوین شدم و همانجا هم دیپلمم را گرفتم. وقتی انقلاب به پیروزی رسید من ۱۲ سال داشتم. پدرم یکی از انقلابیهای مؤمن روستا بود. پیروزی انقلاب اسلامی اولین جشن مردمی بود که برای همیشه با شادی از آن یاد میکنم و در خاطرم باقی مانده است. مردم روستای من ۲۱ شهید تقدیم نظام و انقلاب کردهاند.
اولین رزمنده خانهتان چه کسی بود؟
وقتی جنگ شروع شد من ۱۴ سال داشتم. همانطور که قبلاً گفتم پدرم بسیار انقلابی بود. برای همین سال ۶۳ در حالی که ۶۰ سال داشت راهی جبهه شد. شاید از نظر خیلیها نیاز نبود پدرم به جبهه برود، اما او تصمیمش را گرفته بود. وقتی هم از او میپرسیدند برای چه به جبهه میروی؟ اجازه بدهید آنها که جوان هستند بروند، میگفت من به تکلیفم عمل میکنم.
پس شما بعد از پدرتان راهی جبهه شدید؟
پدرم که بعد از سه ماه حضور در جبهه بازگشت، به او گفتم پدرجان حالا نوبت من است که بروم. ایشان هم اجازه داد و برای اولین بار سال ۶۳ در حالی که سه ماه از ازدواجم گذشته بود، همراه با نیروهای اعزامی سپاه عازم جبهه شدم و بعد آموزشهای مقدماتی به منطقه شمالغرب که محل مأموریت قرارگاه رمضان بود رفتم.
چه مدت در جبهه حضور داشتید و در کدام عملیات شرکت کردید؟
من در عملیات رمضان، آزادسازی قله شیخ محمد (که نام عملیات را الان در ذهن ندارم) شرکت کردم و در منطقه دزلی و گیلانغرب کرمانشاه هم حضور داشتم. الحمدلله توانستم ۲۱ ماه در جبهه حضور داشته و خدمت کنم.
اگر امکان دارد ما را مهمان چند خاطره از آن روزهای به یاد ماندنی کنید.
یکی از خاطراتی که همیشه با مرورش دلشاد میشوم ماجرای خوابیدن من و همرزمم در کنار پیکر شهداست. یک بار با یکی از رفقا داشتیم از شناسایی منطقه برمیگشتیم. خیلی هم خسته بودیم. تا اینکه چشممان به تابلویی خورد که نوشته بود «معراج شهدا». به رفیقم گفتم مثل اینکه رسیدیم قرارگاه! بیا همین جا پیش بچهها بخوابیم تا صبح شود. صبح وقتی بیدار شدیم دیدم که جایی که من و دوستم خوابیدیم محل نگهداری پیکر شهداست. ما تا صبح بدون اینکه بدانیم در کنار پیکر شهدا خوابیده بودیم. خاطره دیگرم مربوط به یکی از بچههای تعاون است که تازه نامزد کرده بود. او در حال اعزام به عملیات ایذایی بود که ناگهان یک ترکش به سینه کوه خورد و یک تکه سنگ به پشت او اصابت کرد. بنده خدا فکر کرد ترکش به او خورده است و چند دقیقه بعد شهید میشود. شروع کرد به وصیت کردن. همانطور داشت تند تند وصیت میکرد که برایم چه کار کنید و چه نکنید. در همین اثنا متوجه شدیم که ایشان اصلاً ترکش نخورده و تنها یک سنگریز بوده است و از شهادت خبری نیست. تلخترین خاطرهام هم مربوط میشود به شهدای «پل شانخسه». درجریان آزادسازی قله شیخ محمد بچهها از پل شانخسه که روی یک رودخانه نصب شده بود عبور کردند تا به داخل خاک عراق نفوذ کنند تا حدودی هم موفق شده بودند که ناگهان جنگندههای عراقی پل را زدند و خیلی از رفقای ما همانجا شهید شدند. پیکر شهدا طوری روی هم افتاده بود که واقعاً قابل شناسایی نبود. این تلخترین خاطره دوران جنگ بود. چون با چشم خودم دیدم که جنگندهها چطور پل را زدند و رفقایم پرپر شدند.
خداوند به او و سایر رزمندگان اسلام جزای خیر دهد .بنده سخنان ایشان را تصدیق مینمایم .
درود بر مردان خدا