این روزها که ارزش ریال ایران به دلیل برخی سوءتدبیرها به شکل اعجابآوری سقوط کرده و مدیران در قبال خواستههای بحق مردم پاسخ مناسبی ندارند، بحث آقازادگی و مقابله با فساد و اشرافیگری آنها به یکی از مطالبات عمومی تبدیل شده است؛ مطالبهای که شاید در اینستاگرام تنها بخش کوچکی از آن به نمایش گذاشته شد و مناظرههای یکی از طلبههای قم با این آقازادهها که با پول همین ملت بزرگ شدهاند بیش از پیش ماهیت انحرافی این جریان را به نمایش گذاشت. در این رابطه علیاکبر رائفیپور سخن جالبی دارد و اینکه نظام نیاز به حجامت دارد. باید خونهای مرده و سیاهی که مانع از گردش خون سالم و حیاتی در کالبد کشور شدهاند را هرچند با درد بیرون کشید تا سلامت به جامعه بازگردد.
به نظر میرسد در کنار فشار اقتصادی و اخبار ناراحتکنندهای که رسانههای مجازی درست یا غلط، شایعه یا واقعیت منتشر کردهاند باید اخبار خوب را نیز اشاعه داد و در جامعه فرهنگسازی کرد؛ چه آنکه نهی از منکر در کنار امر به معروف قرار دارد. در کنار نهی از بدیهای آنها باید خوبیها را هم ترویج کرد. مانند برخی آقازادههای خوب و انقلابی که در گوشه و کنار کشورمان هم کم نیستند، اما اغلب در گمنامی به سر میبرند. مانند پسر آیتالله جنتی که در اصفهان و به دور از چشم همگان یک نجاری ساده دارد یا فرزند شهید رجایی که در جنوب تهران مغازهدار است و...
در اینجا قصد دارم دو نمونه دیگر از آقازادههای ثروتمند ایرانی را معرفی کنم که ماجرای آنها خالی از لطف نیست. در سال ۹۰ برای اولین بار یکی از این آقازادهها را مجبور به مصاحبه کردیم. آن روز نمیخواست اسمی از خودش در رسانهها مطرح شود. میگفت: با خدا معامله کرده است. وی که به همراه برادرش وارث ثروت میلیاردی پدر در صنعت ایران است تا همین چند سال پیش ۱۷ میلیارد تومان را از هزینه شخصی خود برای ترویج فرهنگ قرآنی صرف کرد. تمام تابلوهای قرآنی که روی دیوار ادارات، بانکها، بیمارستانها، پشت اتوبوسها، تاکسیها و... در سرتاسر کشور وجود دارد همه حاصل تلاشهای این آقازاده گمنام است. در سال ۹۴ با او ملاقاتی داشتیم همینطور چند روز قبل. آن روز وی ماشین بنز آخرین مدل روز به همراه راننده داشت. وقتی حرفهای خودمانی بعد از جلسه مطرح شد میگفت: من از بچگی با برند بزرگ شدم. تمام وسایلم برند هستند. واقعاً ترک این عادت برایم سخت است. اما نکته جالب آن است همین فرد که چند روز پیش با وی در تهران ملاقاتی داشتیم خبری از ماشین بنز آخرین سیستمش نبود، بلکه با وجود موقعیت اقتصادی و اجتماعی بالاتر، ماشین او یک پژوی ساده شده بود. او امروز به برند و خاص بودن فکر نمیکرد. میگفت: نمیخواهد در این شرایط اقتصادی و مشکلات خود را جدا از مردم بداند، چون همه دغدغهاش مردم و کمک به آنهاست. بعد از نماز به شرکتش برگشتیم. آنجا چند مرد بسیار جوان منتظر او بودند تا با وی خداحافظی کنند. شروع کرد به معارفه آنها. همه مهندس و مدیر بخشی بودند. برایم جالب بود که این آقازاده از شرایط موجود به نفع خود استفاده نکرده، بلکه بدون ادعا تمام عمرش را صرف فرهنگسازی دینی و خدمت به مردم کرده، چون به قول خودش با خدا معامله کرده است.
اما نمونه دوم بهزاد دانشگر نویسنده رمان «ادواردو» و رمان «دختران آفتاب» است که سال گذشته از سوی مقام معظم رهبری مورد تقدیر قرار گرفت. او درباره یک سوژه اقتصاد مقاومتی برایمان تعریف میکرد که موضوع رمان جدیدش است. یک مرد ثروتمند اصفهانی که با وجود ثروت بسیار زیادش یک پیکان دارد و در خانهای قدیمی زندگی میکند. او مردی خسیس نیست، بلکه کارخانه تولید توربین در اصفهان دارد که چند صد نفر متخصص جوان با درجه فوق لیسانس و دکتری را در آن استخدام کرده است. او اعتقاد دارد دنیا محل گذر است و باید از آن برای آخرت توشه جمع کرد و هیچ کاری بالاتر از اشتغال جوانان در درجه اهمیت قرار ندارد. بیایید اینها را هم ببینیم و فرهنگسازی کنیم، تا نور امید در جامعه تابیده شود و اجتماع از وجود برخی نوکیسهها نگران نشود. مانند آن فرد بیادبی که با به رخ کشیدن پول بادآورده پدری، دل خانوادههای شهدا را رنجاند. بدانیم آقازادهها فقط آن تازه به دوران رسیدههای اینستاگرامی نیستند که مانند بردههای بیجیره و مواجب به تبلیغ برندها و کالاهای غیرایرانی میپردازند و عمداً یا سهواً تیشه به ریشه تولید ایرانی میزنند تا بگویند برند میپوشند و خاص هستند. ما آقازادههای مسلمان و انقلابی هم داریم که ارزش معرفی دارند و باید به فرهنگ ملی تبدیل شوند.