
احسان زيورعالم
شمايل تئاتر امروز را چه چيزي تشكيل ميدهد؟ كافي است كمي بيشتر دقت كنيم. اگر چشمانمان كمسو شده، عينكي متناسب به چشم بزنيم و بيشتر دقت كنيم. دايره انتخابهاي شما در تئاتر به چه ميزان است؟ اگر تئاترهاي آزاد را كه حسابشان از ديگر گونههاي تئاتري جداست، كنار بگذاريم، شما در تهران با چند فُرم اجرا روبهرو ميشويد؟
پاسخ بسيار راحت است. برخلاف عدد بزرگ تعداد اجراها در سايتها يا جداول چاپي، اين نمايشها عموماً از دو يا سه فُرم اجرايي مشترك بهره ميبرند. پيشتر در يادداشتي با عنوان «تئاتر تينايجري» از يك فُرم ثابت و ايستايي اين روزها سخن گفتيم، نمايشهايي كه اين روزها ميتوانيم در تئاتر شهرزاد يا پاليز ردپايش را پيدا كنيم.
«كروكي» به كارگرداني و نويسندگي مجتبي احمدي قرار است نمايشي از گوشههاي زندگي مردي باشد كه در حبس خانگي خودخواسته، از ريشهها و تمايلاتش در زندگي ميگويد. او درباره هر آنچه ممكن است، سخن ميگويد. او در حرفهايش پرواز ميكند و بدون آنكه بگويد، كيست برايمان از زندگیاش ميگويد. شايد به اين استنباط دست يابيم كه چه اهميتي دارد كه او كيست. او يك راوي است. او قرار است دريچهاي در برابر ما بگشايد. او يك چشم جهانبين است؛ اما يك خانهنشين كه در بهترين حالت در كتابخانهاش گوشي تلفن نگهداري ميكند؛ يعني چيزي براي خواندن ندارد. چيزي براي فكر كردن ندارد، چون نه كتابي در بساط دارد و نه فكري براي انديشيدن. به جاي او يك جهان مولتيمديا فكر ميكند كه برايمان عيان ميشود كه محصول احساسات اوست. فقط كافي است به صحنههاي الهام كردا دقت كنيم كه ميان مادرانگي و معشوقگي در نوسان است. نتيجه: نميدانم.
«كروكي» محصول شق سوم است. نمايشی كه بيش از همه به يك هذيان شباهت دارد. مردي كه خود را در خانه اسير كرده است، در قالب يك متفكر ظهور مييابد. نمايش بيبهانه ميآغازد و بيبهانه ميپاياند. قرار نيست از منطق روايي بهره ببرد. سعيد چنگيزيان، مردي است كه در خواب، اعتراض كاركنانش را ميبيند كه ادامه زندگي خود را با تعطيلي فضاي كار تيره و تار ميبينند. همانند خانه مردي كه فرنگي است و ايراني زندگي ميكند. لباس و دكور و نور همه تداعيگر نوعي سياهي است؛ در حالي كه تصوير مولتيمديا قرار است سفيدي بيروني را نمايش دهد.
با اين حال مهم آن چيزي نيست كه نمايش دادهميشود. مهم بيانات سعيد چنگيزيان است. حرفهاي او محصول متني است كه مجتبي احمدي نگارش كرده و تا حدودي يادآور هانس «عقايد يك دلقك» هانريش بل است. شخصيت مونولوگي داستان مدام از اعتقاداتش ميگويد و اسير نيرويي است كه نميگذارد از اتاق تاريكش رهايي يابد. تقويم و ساعت برايش محلي از اعراب ندارد؛ اما او بايد برود. به كجا؟ به نظر همان جايي كه همانند هانس، ماري را بيابد. ماري هم روي پرده است. دقيقاً همانند رمان بل ميان دو زمان شناور است. يك زمان نيكبختي گذشته و دو زمان بدبختي حال. پس بيش از آنكه نمايش بوي درام بدهد، طعم رمان ميدهد. آن هم از نوع حديث نفسگوييهاي ادبيات مدرن.
در اين حديثنفسگويي شخصيت از هر دري سخن ميگويد. انسجامي ميان حرفها نيست. يكبار درباره زايش ميگويد و بار ديگر درباره مرگ، بدون آنكه ميان اين دو بحث نخي نازك اتصال ايجاد كند. نمايش به چند بخش تقسيم ميشود كه هربار با كنشگري چنگيزيان آغاز و پايان مييابد. مثلاً قرار است غافلگيركننده بيايد؛ ولي هر چه پيش ميرويم، جهان اثر بيشتر عيان ميشود. ميفهميم با چه روبهرو هستيم. برايمان قابلحدس ميشود. تكراري است. اين صرفاً يك منبر است و مخاطب پاي شنيدن حرفهاي يك مرد نشسته است. ميماند آن انتزاع مولتيمديا كه معلوم نيست تلويزيون است يا ذهنيت حضرت يا اينكه جهان از ما بهتران. همه چيز هست. ما هم ميپذيريم؛ ولي چقدر خود نمايش در اين پذيرش سهيم است، به نظر نگارنده هيچ. در مواجهه با چنين آثاري اول بايد پرسيد اين بازيگران براي چه كساني حرف ميزنند؟ اصولاً بهانه مقابلهشدن به تماشاگرشان چيست؟ اصلاً تماشاگر را ميبينند؟ به نظر خير. ديوار چهارم در مونولوگها از جنس بتن است. مخاطب در آن دخيل نيست. مخاطب صرفاً يك شنوده منفعل است. دقيقاً كاركرد نمايش شبيه منبر است. در اينجا بايد گفت منبر از وجوه قابلتأمل نمايشي بهره ميبرد كه از حوصله اين متن خارج است.