کد خبر: 815860
تاریخ انتشار: ۱۶ مهر ۱۳۹۵ - ۱۹:۳۴
گفت‌وگوي «جوان» با همسر طلبه شهيد مدافع حرم مصطفي خليلي
35 روز حضور در جبهه مقاومت اسلامي نياز بود تا مصطفي خليلي خودش را به قافله عاشوراييان برساند. اين روحاني خوزستاني تنها 27 سال از عمرش مي‌گذشت،
احمد محمد تبريزي
تنها 35 روز حضور در جبهه مقاومت اسلامي نياز بود تا مصطفي خليلي خودش را به قافله عاشوراييان برساند و در دوازدهم بهمن ماه 1394 به شهادت برسد. اين روحاني خوزستاني كه تنها 27 سال از عمرش مي‌گذشت، داوطبانه به جبهه دفاع از حرم رفته بود و مي‌گفت اگر قرار باشد بالاي منبر مردم را به جهاد فرابخوانم، شايسته است پيش از همه آنها خودم قدم در ميدان نبرد بگذارم. وقتي با راضيه نوروزي همسر شهيد كه فرزندي چهارساله از او به يادگار دارد، به گفت و گو نشستيم، ماجراي عجيبي را كه از همرزمان شهيد شنيده بود را برايمان تعريف كرد. «شاهدان عيني مي‌گويند مصطفي پس از شهادت چشمانش را باز مي‌كند و به همرزمانش لبخند مي‌زند. » شهيد خليلي متولد 18/6/ 1367 بود و همانند ديگر شهداي دهه شصتي مدافع حرم، ثابت كرد كه در شجاعت و ايثار چيزي از جوانان دوران دفاع مقدس كم ندارد. گفت و گوي ما با همسر شهيد را پيش رو داريد.
سرآغاز آشنايي و شروع زندگي مشترك شما با شهيد خليلي به چه زماني برمي‌گردد؟
من و شهيد يك نسبت فاميلي از طرف مادرمان با هم داشتيم ولي قبل از خواستگاري همديگر را نديده بوديم. بعد از ازدواج آقا مصطفي تعريف مي‌كرد 19 ساله كه شده به مادرش مي‌گويد قصد ازدواج دارد ولي مادرش مخالفت مي‌كند. مي‌گفتند الان سن مصطفي پايين است و اگر چند سال ديگر ازدواج كند خيلي بهتر است. وقتي مادرش مخالفت مي‌كند، مصطفي با برادر بزرگ‌ترش كه براي تمام مسائل با او مشورت‌ مي‌كند موضوع را در ميان مي‌گذارد و از دلايلش براي ازدواج و اينكه نمي‌خواهد به گناه بيفتد، مي‌گويد. وقتي دلايلش را بيان مي‌كند برادرش قانع مي‌شود كه مصطفي مي‌تواند يك زندگي را اداره كند. آقا مصطفي مدنظرش اين بوده كه همسر آينده‌اش مؤمن باشد. من را پيشنهاد مي‌دهند كه به منزلمان مي‌آيند و مرا مي‌‌پسندند. زماني كه براي خواستگاري آمد 20 ساله بود و سال 1388 ازدواج كرديم.
آن زمان معمم شده بودند؟
نه، آن زمان طلبه پايه دو بودند. ايشان بعد از پايان دوران دبيرستان دانشگاه در رشته حقوق قبول شد ولي نرفت. مي‌گفت از جو دانشگاه بدم مي‌آيد و دوست ندارم وارد جو دانشگاه شوم. از اختلاط دختر و پسر خوشش نمي‌آمد. بيشتر به مسائل مذهبي و ديني گرايش داشت و به همين خاطر جو حوزه را خيلي دوست داشت. احساس مي‌كرد اگر در اين راه قدم بگذارد موفق‌تر مي‌شود. اوايل كه اين تصميم را گرفت خانواده‌اش هم مخالفت كردند و مي‌گفتند بايد دانشگاه برود. ما از ايل بختياري هستيم و همسرم اولين كسي بود كه روحاني مي‌شد. در بين ما خيلي رسم نيست كسي وارد حوزه شود. زماني كه مصطفي براي خواستگاري آمد تمام فاميل مخالفت كردند و مي‌گفتند دخترتان را به روحاني ندهيد. اما همسرم با رفتار و كردارش طوري رفتار كرد كه ديد و نگاه همه به روحانيت عوض شد. همه مي‌گفتند فكر مي‌كرديم روحاني‌ها خيلي خشك، خشن و سخت‌گير باشند اما با ديدن مصطفي نگاه همه كاملاً تغيير كرد. خودم روحانيون را دوست داشتم و از اينكه مصطفي به حوزه مي‌رود واقعاً خوشحال بودم. مصطفي هيچ وقت در زندگي چيزي را به من اجبار نكرد. خودش مي‌گفت اگر حتي بتوانم يك نفر را به راه درست بياورم همين برايم كافي است. با چنين نگاهي وارد حوزه شد.
در صحبت‌هاي پيش از ازدواج چه نگاهي به آينده و زندگي مشترك داشتند؟
در مراسم خواستگاري تمام تكيه و صحبت‌هايشان بر روي مسائل معنوي بود. اصلاً طوري نبود كه بخواهد درباره ماديات صحبت كند و بخواهد به من قول پول و خانه بدهد. اصلاً چنين قول‌هايي به من نداد. گفت من تمام سعي‌ام را مي‌كنم شما را خوشبخت كنم ولي هيچ‌وقت به شما قول نمي‌دهم خانه و ماشين آنچناني بگيرم. تمام تكيه‌اش اين بود كه امام زمان(عج) و خدا كمكش مي‌كند. هيچ‌وقت انتظار كمك از شخصي را نداشت. اصلاً چنين روحيه‌اي نداشت. توكلش فقط به خدا و امام زمان(عج) بود. من هم به هيچ عنوان به ازدواج نگاه مادي نداشتم. فقط و فقط ملاكم اين بود كه همسرم كسي باشد كه مرا به درجه كمالي كه مدنظرم بود برساند و در كنار آقا مصطفي به اين خواسته‌ام رسيدم.
اگر بخواهيد اخلاق و منش و رفتار شهيد را مرور كنيد ايشان به لحاظ سبك زندگي چطور آدمي بودند؟
ايشان خيلي با محبت، مهربان و باگذشت بود. جوري نبود كه غرورش اجازه ندهد در خانه محبت كند. هميشه در كارهاي خانه كمكم مي‌كرد و مي‌گفت وظيفه شما نيست كه كارهاي خانه را انجام بدهيد. به بچه‌ها خيلي محبت مي‌كرد. از زماني كه خودمان بچه‌دار شديم خيلي براي پسرمان وقت مي‌گذاشت. هميشه مي‌گفت دوست دارم خيلي با پسرمان صميمي و رفيق باشم. خودم آدمي مذهبي بودم ولي اعتقاداتي كه ايشان به من داد را نداشتم. نگاهم به دين و اهل بيت را خيلي تقويت كرد. ديدي كه الان نسبت به مسائل ديني و مذهبي دارم را قبل از آشنايي با آقا مصطفي نداشتم. من هر چيزي كه در زندگي‌ دارم را مديون همسرم هستم.
ايشان دقيقاً چه تأثيراتي روي شما گذاشتند و چه كارهايي انجام دادند و چه مسائلي را به شما منتقل كردند؟
بسيار نسبت به مسائل ديني عميق بود و با تحليل مسائل را باز مي‌كرد و توضيح مي‌داد. مثلاً وقتي درباره امام حسين(ع) صحبت مي‌كرد درباره چرايي قيام‌ و امر به معروف و انديشه امام بحث مي‌كرد. خيلي در رابطه با مسائل ديني با هم صحبت مي‌كرديم. زماني كه مي‌خواست به سوريه برود خيلي بيشتر صحبت مي‌كرديم. البته چند سالي بود كه چنين تصميمي گرفته بود و عاقبت عملي شد. از اواخر سال 92 تصميمش را با من در ميان گذاشت و با صحبت‌هايش واقعاً مرا قانع كرد. به من گفته بود اگر شما راضي نباشي من اصلاً نمي‌روم. پس از صحبت‌هايش من هم راضي به رفتنش شدم.
شما در جريان رفتنشان به جبهه دفاع از حرم بوديد؟
همسرم اخلاقي داشت كه چيزي را از من پنهان نمي‌كرد. هميشه همه چيز را با من در ميان مي‌گذاشت. وقتي گفت مي‌خواهد برود از شنيدن حرف‌هايش تعجب كردم و گفتم اصلاً به شما نياز نيست كه بخواهيد به آنجا برويد. شما روحاني هستيد و مي‌توانيد همين‌جا بمانيد و مردم خودمان را هدايت كنيد اما مي‌گفت رفتن به جمع مدافعان حرم برايم تكليف است. چطور من روي منبر مي‌روم و به مردم مي‌گويم اين كار را بكنيد و اين كار را نكنيد بعد وقتي از منبر پايين مي‌آيم خودم اين كارها را انجام ندهم. مي‌گفتم الان پسرمان حسين كوچك است و دوست دارم شما در خانه كنارش باشيد. مي‌خواهم هميشه شما را ببيند و شما را الگوي خودش قرار دهد و شبيه شما شود. اما شهيد مي‌گفت من الگوي خوبي براي حسين نيستم و حسين الگويش بايد امام زمان(عج) و امام حسين(ع) باشد نه من. پسرم الان نزديك به چهار سال دارد. به هرحال مخالفت كردم و گفتم الان براي رفتنتان خيلي زود است. الان ما اول راه و زندگي‌مان هستيم اگر مي‌شود چند سال ديگر برويد. ايشان اينگونه توضيح مي‌داد كه فكر كن الان امام حسين(ع) به ما نياز دارد، من مي‌توانم بگويم امام حسين(ع) الان صبر كنيد چون من اول زندگي‌ام هستم و چند سال ديگر مي‌آيم، اصلاً شايد چند سال ديگر به من نياز نداشته باشند. وقتي گفتم بچه‌مان كوچك است گفت امام حسين(ع) هم بچه كوچك داشت و شما مي‌خواهيد فردا به حضرت فاطمه(س) بگوييد به وظيفه‌ام عمل نكردم چون بچه‌ام كوچك بود. همسرم، حضرت آقا را خيلي قبول داشت. مي‌گفت وقتي مي‌خواهي ببيني حق و باطل چيست ببين آقا درباره آن موضوع چه مي‌گويد.



اينكه مي‌گوييد با رفتار و كردار نگاه اطرافيان را نسبت به روحانيت عوض كرد به كدام ويژگي‌هاي رفتاري‌شان برمي‌گردد؟
خيلي اهل سرزدن به فاميل و صله‌رحم بود. اگر كسي مريض مي‌شد به عيادتش مي‌رفت. پير و جوان برايش فرقي نمي‌كرد و با همه رفتاري دوستانه و صميمي داشت. با هم سينما، پارك و كوهنوردي مي‌رفتيم. تيراندازي را خيلي دوست داشت. از بستگان اسلحه داشتند كه براي شكار استفاده مي‌كردند اما همسرم هيچ‌وقت از تفنگ براي شكار استفاده نمي‌كرد. با بچه‌ها جايي را نشانه مي‌گرفتند و مسابقه هدفگذاري مي‌گذاشتند.
با وجود پسر كوچكتان رفتن و دل‌كندن برايشان سخت نبود؟
بالاخره عشق به امام حسين بود(ع) كه باعث شد دل بكنند. البته به نظرم دل هم نكند بلكه دلش را پيش ما گذاشت و رفت. عشق امام حسين(ع) مصطفي را اينچنين كرد و كسي هم كه عاشق باشد چيزي غير از اين از او برنمي‌آيد.
چند بار به سوريه اعزام شدند؟
اولين بار بود كه اعزام مي‌شد. به من گفته بود مي‌خواهم براي تبليغ و رزم بروم اما شما به هيچ‌كس نگو كه من براي رزم مي‌روم. هيچ‌كس از خانواده‌اش از رفتنش خبر نداشت و هنگامي كه روزهاي آخر به برادرش گفت او هم خيلي مخالفت كرد. مصطفي توضيح داد كه اين يك تكليف است و وقتي برادرش گفت پس خانواده‌ات چه مي‌شود گفت تكليف من است و زماني كه پاي جهاد وسط بيايد خانواده‌ام اولويت دوم مي‌شوند و اولويت اولم جهاد  است. وقتي برادرش جديت را در مصطفي ديد مخالفتي نكرد اما مادرش زماني كه فهميد گفت بايد هر طور شده برگردد. به من گفته بود هر كسي پرسيد بگو براي تبليغ رفته و مجبور بوده كه قبول كرده است. گفتم چرا بايد چنين حرف‌هايي بگويم؟ جواب ‌داد مي‌ترسم بعد از من حرف‌هايي بزنند و تو را اذيت كنند. حرف‌هايي مثل اينكه چرا اجازه دادي برود و واقعاً همينطور هم شد. به من مي‌گفتند تو از زندگي چيزي نمي‌فهمي، هنوز خيلي بچه هستي و به مصطفي علاقه نداشتي كه اجازه دادي برود. از اين حرف‌ها خيلي به من ‌گفتند. من هميشه از ارزش‌ها و عقيده‌ همسرم دفاع ‌كرده‌ام و ‌گفته‌ام راهي كه ايشان رفت راه حق است وقتي هم براي راه حق قدم مي‌گذارند من نمي‌توانم مانعش شوم و بگويم شما نمي‌توانيد راه حق را نرويد!
شهادتشان چگونه اتفاق افتاد؟
35 روز آنجا ماندند كه يك روز به ما خبر دادند زخمي شده است. من اصلاً باورم نمي‌شد. گفته بود سالم برمي‌گردم. دوستانش مي‌گفتند خودش از شهادت خودش خبر داشته است. انگار به همرزمانش حرف‌هايي گفته بود. گويا در يك عمليات اينها گروه اولي بودند كه مي‌روند و پس از 9 ساعت محاصره وقتي گروه بعدي مي‌آيند اينها بايد برمي‌گشتند كه همسر من با دوستش شهيد داود نري‌ميسا برنمي‌گردند و مي‌مانند و در همان عمليات هم شهيد مي‌شوند.
انتظار شنيدن خبر شهادت همسرتان را داشتيد؟
وقتي خبر را شنيدم خيلي شوكه شدم و اصلاً فكر نمي‌كردم مصطفي شهيد شود. خودش به من مي‌گفت من بايد آنقدر بروم و بيايم تا همه گناهانم پاك شود بعد شايد مجروح شوم. مي‌گفت من كجا و شهدا كجا. خودش را اصلاً با شهدا مقايسه نمي‌كرد.
از همان اولين روزهاي آشنايي احتمال مي‌داديد ممكن است يك روز همسر شهيد شويد؟
آن روزها درباره شهادت فكر مي‌كردم و گاهي وقت‌ها به آقا مصطفي مي‌گفتم نمي‌دانم چرا فكر مي‌كنم شما شهيد مي‌شويد. آن زمان هيچ جنگي نبود و مصطفي مي‌خنديد و مي‌گفت مگر اينكه تو به من بگويي شهيد مي‌شوم. در دلم مي‌گفتم مصطفي يك روز شهيد مي‌شود ولي شهادت را براي الان نمي‌خواستم و دوست داشتم بيشتر با همسرم زندگي مي‌كردم. باز الان مي‌گويم چيزي جز شهادت لياقت مصطفي نبود كه خدا نصيبش كرد.
گويا شهيد مصطفي خليلي بعد از شهادت چشمانش را باز كرده و لبخند زده است؟
قبلش اين را بگويم كه ما يك بار با هم به تهران سفر كرده‌ بويم و سري هم به گلزار شهدا زديم. شهيدي در بهشت زهراست كه هميشه از قبرش بوي گلاب مي‌آيد. آنجا به آقا مصطفي گفتم از اين شهداي خاص خيلي خوشم مي‌آيد. گفت كه شهدا همه خاص هستند. گفتم مثل اين شهيد كه از مزارش بوي گلاب مي‌آيد يا مثل شهيد حقيقي كه هنگام شهادتش خنديد؛ از اين ويژگي‌ها خيلي خوشم مي‌آيد. زماني كه همسرم شهيد شد دوستانش مي‌گفتند ما او را به عقب آورديم و داخل كيسه‌اي گذاشتيم. بعد كه گروه فاطميون مي‌آيند و مي‌گويند ما مي‌خواهيم مصطفي را ببينيم. كيسه را باز مي‌كنند و صداي داد و فرياد بلند مي‌شود كه برويد دكتر بياوريد. بعد دوستانش كه مي‌آيند ببينند چه شده مي‌گويند مصطفي چشمانش باز بود و لبخند مي‌زد و همه فكر كرده‌اند او زنده است. مي‌گويند شهدا مقامشان را در آن دنيا مي‌بينند به همين دليل هنگام شهادت لبخند مي‌زنند.
من خيلي به آقا مصطفي افتخار مي‌كنم. به قول آقا، شهدا در زمان حياتشان از اولياء‌الله هستند. من به اين يقين پيدا كرده‌ام كه واقعاً ايشان در زمان حياتشان از اولياء‌الله بود. از زماني كه من اين تصميم را گرفتم و به ايشان رضايت دادم كه براي جهاد بروند تا همين الان كه چندين ماه از شهادتش مي‌گذرد حتي آن لحظه كه به من گفتند شهيد شده يك لحظه هم در ذهنم نيامده كه كاش نمي‌گذاشتم برود.
از راهي كه با شهيد طي كرده‌ايد چه چيزهايي را به دست آورده‌ايد؟
ايشان هيچ چيز را در اين دنيا نمي‌ديد و مي‌گفت اين دنيا مثل مزرعه است كه هر بذري را در آن بكاريم در آن دنيا برداشت مي‌كنيم و تمام زندگي ما در آن دنياست. مي‌گفت ما اينجا يك مسافريم. زندگي را در اين دنيا نمي‌ديد. ايشان در خانه درباره اين مسائل خيلي حرف نمي‌زد و در عملش تمام اين حرف‌ها را مي‌ديدم. همين كه با اعتقاداتش عمل مي‌كرد تأثيرش خيلي بيشتر بود. واقعاً مرد عمل بود. هر حرفي را با اعتقاد مي‌زد.
در رابطه با مسائل عبادي و ديني عادت‌هاي مخصوص به خودشان را داشتند؟
خيلي اهل نماز شب بود و طوري براي نماز شب بلند مي‌شد كه من متوجه نمي‌شدم. از صداي قرآن خواندن و گريه كردنش مي‌فهميدم براي نماز شب بيدار شده است. مي‌گفتم خدا چرا اينقدر مصطفي گريه مي‌كند و مگر چه اتفاقي افتاده است ولي هيچ وقت هم درباره گريه كردنشان چيزي نپرسيدم. از همان ابتدا مي‌خواست الگويش اهل بيت(ع) باشد. عاقبت بخيري و شهادت را خيلي دوست داشت. دغدغه ما را هم خيلي داشت ولي اين مقام را هم خيلي دوست داشت.
از آنجايي كه آدم فعال و باپشتكاري بود آنجا هم بيكار نمي‌نشست. دوستانش مي‌گفتند آنجا نماز صبح جماعت برگزار نمي‌شد و مصطفي با رفتنش نماز جماعت صبح را برگزار مي‌كرد. خودش همه را براي نماز بيدار مي‌كرد و هر صبح دعاي عهد و هرشب سوره واقعه را دسته جمعي مي‌خواندند و نمي‌گذاشت وقتشان هدر برود. با روحيه شادي كه داشتند به همه نيروها روحيه مي‌دادند و آنها را خيلي آماده مي‌كردند. تعريف مي‌كردند حتي در زمان عمليات‌ها مفاتيح با خودشان مي‌بردند و وقتي دوستانشان به شوخي مي‌گفتند چرا الان مفاتيح مي‌آوري در جواب مي‌گفت من روحاني هستم و در همه شرايط بايد كار تبليغم را انجام دهم.
زماني كه پيكر همسرم را آوردند به حسين گفتم پدرت شهيد شده است. خودش به پسرمان گفته بود مي‌روم دشمنان امام حسين(ع) را بكشم و شب‌ها برايش از امام حسين و يارانش مي‌گفت. زماني كه شهيد شد حسين خيلي بي‌قراري پدرش را مي‌كرد، مي‌گفت پس پدرم كجاست و چرا نمي‌آيد؟ قول مي‌دهم اگر بيايد من ديگر اذيتش نكنم. پدرش خيلي اهل عطر بود و حسين هم همينطور شده بود. به خودش عطر ماليد و گفت وقتي بابا آمد مي‌خواهم بگويم مرا بو كند. وقتي پيكرش را آوردند دوستان مسجدي‌شان هم آمدند و بالاي پيكرش بيقرار بودند و حسين شوكه شده بود و مي‌گفت مامان چرا به من دروغ گفتي؟ اگر بابا شهيد شده پس چرا اينها گريه مي‌كنند. براي شهيد كه گريه نمي‌كنند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار