نميدانم در روحيه جهادي چه نهفته كه باعث شده هميشه سختترين كارها را با دشوارترين شرايط انتخاب كنيم و دائماً خود را در معرض اتفاقاتي نادر قرار دهيم تا در دوراهيها و گاه چند راهيها، خود را براي تصميمات سخت بيازماييم و اصطلاحاً پخته شويم. چراكه اعتقاد راسخ داريم تا «سختي» نبيني «ساخته» نخواهي شد و اين قاعده طبيعت خلقت بوده و هست.
براي اردوهاي جهاديمان نيز همواره اين اصل حاكم بوده و اتفاقاً به دليل آنكه ياران كارآزمودهاي نيز در مجموعه جهاديمان فعال هستند لذا به طريق اولي در پي سختيها بودهايم. با همين نگاه سالهاي متمادي بلوچستان را برگزيديم. آن هم به فاصله چند هفته پس از شهادت آقا نورعلي (شوشتري) كه هيچ قومي هم آنجا نِي نميانداخت. امّا پس از آن سالهاي سخت پراضطراب، رسيدم به منطقهاي محروم در دزفول كه حتي خود دزفوليها هم نرفته بودند و فقط نامش را شنيده بودند. گويا مثلث برمودا بود. از هر كه ميپرسيدي ميگفت «همان منطقهاي كه پشت كوههاست؟» امّا هيچ يك نرفته بودند. از جهادگران خوزستان هم كه سؤال كردم ميگفتند «مگر دزفول هم منطقه محروم دارد؟»
راست ميگفتند چون از دزفول به اين ديار كه نه آب داشت نه برق، نه راه، نه تلفن، نه تلويزيون، نه حمام، نه سرويس بهداشتي، نه مدرسه راهنمايي و نه نه نه. . . چندين كوه سر به فلك كشيده زاگرس فاصله انداختهاند و گويا اين منطقه را در خود بلعيدهاند؛ لذا ساعتهاي متمادي زمان ميبرد تا فقط با خودروي شاسي بلند دنده كمكدار بروي تا اگر برف و باران و بوران نباشد، بلكه به اولين روستا برسي.
حقيقتاً الان كه 14 ماه است به آن سرزمين رفت و آمد داريم هنوز هم نميدانيم چه جسارتي موجب شد تا آنجا را برگزينيم. طي اين مدت بيش از هفت بار خودم رفته و بارها نيز خواهران و برادران عزيزمان هجرت كردهاند هر بار وصيتنامه به دست رفته و شهادتين بر زبان برگشتهايم.
امّا سختترين و پر اضطرابترين سفرهايمان، همان اردوهاي متمركز نوروز است كه 70 يا 80 جهادگر را از خواهر و برادر با خود ميبريم و چون پشت وانت هم نميتوان سوار كرد و تنها چهار نفر ظرفيت هر خودرو است لذا 15 تا 18 خودرو را از تمام ادارات و دستگاهها از تهران و دزفول تا خيرين به خط ميكنيم كه همان راه شش ساعته تا روستاي اول با اين كاروان خودرويي ميشود 10 ساعت و گاه بيشتر. (همين چندي پيش كه دو خودرو عزيمت كرديم چون بارندگي بود 14 ساعت طول كشيد و جانمان در آمد.)
نوروز95 كه رفتيم ساعت 13 به روستاي اول رسيديم. مثل هميشه اول منطقه توقف كرديم كه همه خودروها برسند. اما برادر حاجي اسماعيلي كه خادم اردو بود بيسيم زد و گفت: «اهالي چند ساعتي است زير باران ماندهاند براي استقبال» و من نيز به خاطر اهالي، قاعده هميشگي را كه منتظر آخرين خودرو بمانيم كنار گذاشتم و خودروي 12 كه رسيد حركت كردم. هنوز دو خودرو مانده بودند و البته سه خودرو هم در قالب پيشرو از سه روز قبل براي مقدمات اردو رفته بودند. ساعت 14 به امامزاده فداله عمران از توابع احمد فداله رسيديم كه محل اقامتمان بود. طبق معمول صدها نفر از عشاير غيور بختياري آمده بودند تا ما را تحويل بگيرند و البته بار سنگين خدمتمان را سنگينتر كنند كه مباد با اين عزت و احترام، شرمنده محبت و مهربانيشان شويم.
ساعت 6 عصر كه شد، متأسفانه هنوز دو خودروي ما نرسيده و حقيقتاً دير كرده بودند. اضطرابمان آنگاه به اوج خود رسيد كه ساعت از 9 شب هم گذشت و از احوال هشت جهادگر و دو راننده بيخبر بوديم. تشويش سراپاي وجود بچهها را فرا گرفته بود و ديگر يقين كرده بوديم كه آنها به درهها سقوط كردهاند. آنقدر استرس پيدا كردم كه بيماري حنجرهام عود كرد و دائماً سرفه ميكردم. خدا ميداند كه آن لحظهها چقدر بر ما سخت گذشت و چند موي سپيد ديگر نيز بر صورتمان افزون گشت. دائم ميگفتم «لعنت بر خودت باد كه هميشه دوست داري اينگونه مناطق را انتخاب كني!»
حاج آقا موسوي كه از نذر حديث كسا قبل از اردو اطلاع داشت، آمد و گفت: «بهتر است نذر صلوات و حديث شريف را دور هم ادا كنيم» و آقايان و بانوان جهادگر هر يك در محل استقرارشان هيئت ختم صلوات برپا كردند.
شوراي اردو را جمع كردم تا در اين بحران تصميمي خردمندانه بگيريم. نهايتاً دو خودرو آماده گشت در منطقه شدند. در هر خودرو يك راننده مجرب، يك پزشك و دو نفر از نيروهاي ورزشكار و قوي و شجاع با چراغ قوه و جعبه امدادهاي اوليه و طناب براي بكسل خودرو و طناب براي بالا كشيدن افراد و پتو براي گذاشتن جنازهها و. . .وجود داشت (حقيقتاً آن قدر منطقه صعبالعبور است كه جز سقوط هيچ تصوري نميشد داشت).
در همين حين بود كه ناگاه از بيسيم صداي يكي از مفقودان آمد كه گفت گم شدهاند و خدا شاهد است كه چقدر آن صدا خوشحالمان كرد. آري، درست در همان آخرين قرار كه به خاطر اهالي، حركت را بر توقف ارجح دانستيم، آن دو خودرو به جاي پيچيدن به راه دست راست، مستقيم رفته بودند آن هم تا امامزاده دومي يعني احمد فداله و بالاخره ساعت 23 آنها را يافتيم.
جالب است گمشدهها وقتي به محل اسكان رسيدند و ديدند چگونه برايشان صلوات ميفرستيم و همسنگرانشان با حرص و ولع آنها را در آغوش ميگيرند، تعجب كردند و باورشان نميشد كه حتي اعلاميه ارتحالشان را نيز طراحي كرده بوديم! (البته همواره ماشينهاي جلويي را به خواهران اختصاص ميدهيم و درست است كه اين بار در مورد آخرين ماشين برادران خطر پذيرفتيم، در مورد خواهران تحت هيچ شرايطي اين كار را نكرده و نميكنيم.)
الان كه روزها از آن لحظه پرتشويش ميگذرد باز هم تنم ميلرزد اگرچه ميدانم كه روحيه خطرپذيريمان براي خدمت به خلق خدا باز هم ما را روانه آن ديار و سرزمينهايي بدتر از آن خواهد كرد چراكه يقين دارم اگر منتظران خورشيد نروند ديگران نخواهند رفت كما اينكه قبل از آن نرفته و بعدش هم نميروند. پشتيباني از يك گروه چند 10 نفري در اين منطقه به محال نزديك است و به آرزو ميماند.