
محمد شمسييارعزيز، يكي از سربازان ديروز و مجاهدان امروز جبهه مقاومت است. هم او كه ساليان طولاني در جبهههاي غرب و شهر سقز كردستان در حال دفاع از مرزهاي كشور و مبارزه با گروهكهاي تروريستي و خدمت به مردم سرزمينش بود و امروز راوي زندگي تا شهادت عموي جانباز شهيدش عرب شمسي يارعزيزاست؛ جانبازي كه در نهايت گمنامي و در آسايشگاه جانبازان رخت شهادت را به تن كرد و آسماني شد.
قرآن و سبيل شهادت عموي من عرب شمسييارعزيز متولد سال 1321روستاي يارعزيز شهرستان تكاب آذربايجان غربي بود. عمويم چهار برادر داشت كه هر سه از همان كودكي با قرآن آشنا شدند و با معنويت رشد پيدا كردند و تعليم ديدند. بحق ميتوان گفت كه آشنايي با قرآن راه شهادت شهيد عربشمسييارعزيز را باز كرد.
پدر من برادر بزرگتر شهيد بود كه از همان زمان گذشته معلم قرآن بود. عمو از دوران نوجواني به تهران عزيمت كرد و براي يافتن كسب و كار و رزق حلال در تهران ماندگار شد. ايشان بعد از دريافت گواهینامه پايه يك در شركت واحد مشغول به كار شد و مدتي بعد ازدواج كرد و صاحب شش فرزند شد.
جانبازي در والفجر 8همزمان با شروع جنگ، نياز به خدمترساني به رزمندگان و مصدومان جنگ بهانهاي شد تا عمو عزم خود را جزم كرده و راهي ميدان نبرد شود و با داشتن گواهينامه پايه يك، توانست به رزمندگان اسلام خدمت كرده و مجاهدت كند. مدتي بعد از حضورش در زمستان سال ۱۳۶۴در روند اجراي عمليات والفجر ۸، در حالي كه رزمندگان از هر وسيلهاي براي حمل مجروحان استفاده ميكردند و ايشان هم با ماشين سنگين در حال خدمترساني به مجاهدان بود، بر اثر اصابت بمبهاي شيميايي در منطقه و استنشاق گازهاي اعصاب و روان، به فيض جانبازي نائل شد. شنيدن خبر جانبازي ايشان براي خانواده بسيار ناراحتكننده، تلخ و نگرانكننده بود.
هر روز بيماري عمو وخيمتر و ميزان درد و ناراحتي ايشان بيشتر ميشد. بعد از آن روزگار عمو با درد و رنج، نفسهاي بريده بريده، سرفههاي لحظه به لحظه، تشنجهاي گاه و بيگاه و قرصهاي رنگارنگ گذشت. عمو جانباز اعصاب و روان بود و خانواده تنها سه سال توانستند عمو را در آن شرايط جسمياش همراهي كنند و بعد از آن براي درمان و نگهداري به بيمارستان نورافشان سعادتآباد كه مخصوص جانبازان شيميايي است، سپرده و بستري شد.
شهادت در گمناميدر نهايت عمويم بعد از تحمل 25سال سختي و درد به فيض شهادت نائل آمد. صبوري ايشان در دوران بيماري و سختيهايي كه در اين مسير متحمل ميشد، زبانزد بود. ايشان بسيار انسان آرام و صبوري بود.
هر زمان كه به ملاقات ايشان ميرفتم هميشه به كوچكترها توصيه ميكرد كه درس و مشق تان را به نحو احسن بخوانيد. مبادا سستي كرده و تحصيل را رها كنيد. توصيه اكيدشان به تعليم و تعلم بود. ديدن وضعيت عمو براي ما بسيار سخت بود. جانبازان عزيزي كه بحق بايد گفت هر لحظه شهيد ميشوند. ما مديون جانبازان هستيم؛ همان شهداي خاموشي كه شايد نتوانيم زحمات اين عزيزان و درد و رنجي را كه كشيدهاند جبران كنيم؛ چراكه اين زحمات و درد و رنج قابل جبران نيست.
دفاع همچنان باقي است اما اين روزها كه خبرهايي از جبهه سوريه و دشمنان اسلام در آن سوي مرزهاي جغرافيايي به گوش ميرسد، بايد بيش از گذشته حواسمان را جمع كنيم و آماده دفاع از اسلام باشيم؛ آماده رزم با دشمناني كه امروز سوريه، عراق و لبنان را براي مبارزه با اسلام و كشور اسلامي انتخاب كردهاند. در طول تاريخ انقلاب و دفاع مقدس مردان و زنان اين سرزمين به خوبي ثابت كردهاند كه ايستادهاند و صلابتشان را مرهون همان خونهاي ريخته شده شهدا و جانبازان ميدانند.
اما دشمنان قسم خورده بدانند كه روحيه و فرهنگ ايثار و شهادت همواره در جامعه اسلامي جاري است. هنوز هم جانبركفان در مرزها و فراتر از مرزها در سوريه و عراق در حال ايثار و جانفشانياند و اگر دقيقتر به ديروز جامعه و خود نگاه كنيم، به خوبي درمييابيم كه امروز خود را مديون جانبازان هستيم. هر فردي كه براي نظام اسلامي سختي و رنج زيادي كشيده است، سهم زيادي نيز در استقامت نهال مقدس جمهوري اسلامي ايران دارد. امروز اگر عموي من هم زنده بود باز هم با هر چه در توان داشت راهي ميدان مبارزه ميشد.
كلام آخرنسل جوان ما بايد با ايثارگريهاي جانبازان آشنا شود و اين روشنگري جوانان، وظيفه ماست. من خيلي ناراحت ميشوم وقتي ميبينم همسنگرانم هر يك در گوشهاي عزلت گزيدهاند و همه خاطرات را با خود مرور ميكنند. از همين جا بايد به آنها بگويم كه همسنگرانم امروز نسل جوان به دنبال خاطره و سيره زندگي شهدا و جانبازان است. مبادا مديون خون شهدا باشيم. هم اكنون حفظ اين سنگر وظيفه ما است.