حاج نبيالله غريبي را خيلي از بچههاي زمان جنگ ميشناسند.
خصوصا رزمندگان لشكرهاي 17 علي بن ابيطالب و لشكر 71 روح الله. نبي الله فرمانده
گردان نام آشناي قمربني هاشم(ع) اين دو لشكر بود كه بسيجيهاي بسياري را در گردانش تربيت كرد و ماجراهاي بسياري را هم
در طول 62 ماه حضورش در مناطق عملياتي پشت سر گذاشت. حالا اين رزمنده بازنشسته
دوباره رخت رزم به تن كرده و اين بار در جبهه دفاع از حريم اسلام و اهل بيت، سه
بار به سوريه اعزام شده است. سؤالات ما از حاج نبيالله بيشتر حول محور تشابه و تفاوتهاي دو جبهه دفاع مقدس و دفاع از حرم بود و همچنين خاطره
زيبايي نيز از عروج همرزمش شهيد حاج حميدرضا انصاري بيان كرد كه شنيدني است.
من متولد سال 44 هستم و الان 51 سال دارم. از سال 60 به صورت بسيجي جبهه رفتم و سال 62 هم سپاهي شدم. 62 ماه سابقه حضور در مناطق عملياتي دارم و مسئوليتهاي مختلفي نيز برعهدهام گذاشته شده بود. فرماندهي گردان قمربني هاشم(ع) در لشكرهاي 17 علي بن ابيطالب(ع) و همچنين لشكر 71 روح الله از جمله آنها هستند.
بله بارها مجروح شدم. از اعصاب و روان گرفته تا تركشهايي كه به دست و پا و قسمتهاي مختلف بدنم اصابت كرد.
دفاع از اسلام و ارزشها كه حد و مرز ندارد. همان دوران دفاع مقدس ما تنها به خاطر خاك نميجنگيديم. قصدمان دفاع از كشور و اسلام بود. حالا هم در جبهه مقاومت اسلامي از ارزشهاي انساني و اسلامي دفاع ميشود. همه ميدانيم كه الان سوريه خط مقدم اسلام است. بنابراين هدف اول ما چه در دوران جواني كه به جبهه ميرفتيم و چه الان، دفاع از اسلام است. از طرف ديگر همه ما يك عمر حسرت ميخوريم كه چرا در كربلا نبوديم تا آقا را ياري دهيم و نهايتا اهل بيت به اسارت رفتند. خب حالا كه هستيم چرا بايد اجازه دهيم حرم و حريم اهلبيت به خطر بيفتد. سومين دليلش اين است كه مقام معظم رهبري فرمودهاند هركسي توان دارد و ميتواند، به جبهه مقاومت اسلامي كمك كند. من الان در خودم توانايي احساس ميكنم و رفتم. به نظرم در پاسداري و رزمندگي، بازنشستگي معنا ندارد.
من چهار پسر دارم و دو تا و نصفي هم نوه! اتفاقا آنها هم همان حرف شما را زدند كه چند سال در جبهههاي دفاع مقدس بودم و الان ديگر ديني به گردن ندارم. من هم همان پاسخي را دادم كه به سؤال شما دادم. به نظرم خيلي از مردم در اين خصوص توجيه نيستند و بايد توجيهشان كرد كه اصلا لزوم حضور رزمندگان ما در جبهه دفاع از حرم چيست. به هرحال خانواده توجيه شدند و سه باري كه رفتم الان ديگر اجازه نميدهند (ميخندد) ميگويند سه بار رفتي و ديگر كافي است.
مسئله در نوع نگاه است. اگر به اين حديث قدسي اعتقاد داشته باشيم كه خدا فرموده: هركسي را من دوست بدارم او را ميكشم و هر كسي را بكشم، خودم خونبهايش خواهم بود. آن وقت است كه نگاهت به مرگي مثل شهادت، متفاوت ميشود و در آن زيبايي ميبيني. مثال همان حرفي كه خانم زينب(س) در خصوص طوفان كربلا گفتند كه چيزي جز زيبايي نديدم. در نگاه ما شهادت يك سعادت است كه بايد لياقتش را داشته باشي كه به آن برسي. البته خود من تنها به جهت شهادت به سوريه نرفتم. رفتم تا اداي دين كرده و به وظيفهام عمل كنم و در اگر خدا قبول كند در راهش جهاد كنم. حالا اگر در اين مسير شهادت نصيبم شد كه سعادتي است. سعادتي كه تا حالا نصيبم نشده است.
هر كسي اين حرف را ميزند از واقعيات خبر ندارد و همچنين اعتقادي به خدا و آنچه برايمان مقدر كرده ندارد. خود من سه بار به سوريه رفتم و هر بار در دو يا سه عمليات شركت كردم. در خط مقدم هم بودم و هيچ آسيبي به من نرسيد. در طول دفاع مقدس هم كه عرض كردم فرمانده گردان بودم. در برخي ازعملياتها گردانم بسيار آسيب ميديد و شهداي زيادي ميداديم اما خودم از ميان وقايع و حوادث مختلف عبور كردم و هنوز زندهام. در جنگ، شهادت و جانبازي است و اينطور نيست كه هركسي به سوريه رفت حتماً اتفاقي برايش بيفتد.
به نظرم هر كسي كه به جبهههاي مقاومت اسلامي ميرود از قبل بايد خيلي چيزها را در خودش حل كند و خودش را آماده ديدن برخي از مسائل نمايد. در جبهههاي دفاع مقدس معنويات در اوج بود و به اصطلاح نماز شب خوان زياد داشتيم اما در آنجا اوضاع فرق دارد. از اينگونه حرفها نيست. خود آدم بايد معنويات ايجاد كند و انسانسازي كند. بسيجيهاي آنجا از اهل سنت، دروزي، علوي و شيعيان هستند. حتي بچه شيعههاي آنجا طرز فكرشان مثل بچههاي حزب الله و بچههاي خودمان نيست. از لحاظ فكري و عقيدتي در فقر به سر ميبرند و خود ما بايد آنها را روشن كنيم. يك رزمنده مدافع حرم بايد اين چيزها را خوب بداند و با توجه به واقعيات آنجا برود و تلاش كند كه انسانسازي كرده و فرهنگ دفاع مقدس را آنجا نهادينه كند.
كليت دفاع مقدس يك جنگ كلاسيك بود. حتي به نظر من كه مدتي هم در مهاباد بودم، جنگ غيركلاسيك در كردستان هم با جنگ در سوريه تفاوت دارد. ما اينجا در خاك خودمان ميجنگيديم و زمين، فرهنگ، آداب، رسوم و مسائل ديگر را به خوبي ميدانستيم و ميشناختيم اما آنجا غريب هستيم و با كساني ميجنگيم كه به منطقه موردنظر تسلط بيشتري دارند. خيلي وقتها ميشد زماني كه از مقر خارج ميشديم تا به مقصد برسيم، امنيت نداشتيم. اينها باعث ميشود جنگ در سوريه كمي سختتر به نظر برسد.
شهيد انصاري از رزمندگان دفاع مقدس بود و اتفاقا در گرداني كه بنده فرماندهياش را برعهده داشتم حضور داشت و همرزم بوديم. ايشان يك سال قبل از بنده به سوريه رفته بود و وقتي كه من اعزام شدم، بنده را در خصوص اوضاع و احوال آنجا توجيه كرد. يك انسان بسيار شجاع و در عين حال آرام و متين بود. با انصاري در منطقهاي استراتژيك بوديم كه نميخواهم اسمش را ببرم. آنجا روي يك تل (تپه) قرار داشتيم كه اگر دست دشمن روبهرويمان يعني جبهه النصره ميافتاد شرايط منطقه خيلي سخت ميشد. دشمن چندين بار پشت سر هم تك زد تا تپه را از ما بگيرد. يكبار شايد تا 100 متري ما هم رسيدند. آنجا ديدم كه شهيد انصاري از جا بلند شد و به زبان عربي فرياد زد آهاي خارجيها، داعش، النصره يا هركسي كه هستيد، ما اينجا هستيم و اجازه نميدهيم جلوتر بياييد. بعد تكبير گفت و بچهها هم پشت بندش تكبير و لبيك يا زينب و لبيك يا حسين گفتند و دشمن عقب نشست. بعد از آن من پايين تپه رفتم و داشتم ناهار ميخوردم كه شنيدم شهيد انصاري پشت بيسيم ميگويد تروريستها دوباره ساماندهي كردهاند. ما سريع به بچهها آماده باش داديم و يك خط جلوتر از محل استقرار شهيد انصاري رفتيم. منتها موقعيت ايشان در كانالي روي تپه خوب بود و تسلط زيادي روي دشمن داشت. از همان جا شليك ميكرد و ميجنگيد. بعد شنيدم كه ايشان از بيسيم گفت زخمي شده است. من گفتم انصاري نگران نباش ما نيرو آوردهايم و مقابل دشمن ميايستيم. معاون قرارگاه هم آمد و به من گفت شما خط را نگه داريد تا ما برويم سروقت انصاري. گويا يكي از بچههاي حزبالله و يكي از بچههاي ارتش سوريه رفته بودند سراغش اما انصاري گفته بود همان جا ميماند. پايش هم مجروح شده بود. درگيري كه تمام شد من رفتم سراغش و ديدم يك گلوله خمپاره كنارش اصابت كرده و تركش آن از پشت وارد شده و از قلبش خارج شده است. در حالي كه حدود 2 هزار پوكه شليك شده كنار انصاري بود و نشان ميداد تا آخرين لحظه عمرش جانانه جنگيده است.
براي استفاده از اين تجربيات بايد بسترش فراهم شود. الان دورههاي اعزام 45 روزه يا كمي كمتر و بيشتر است و تا يك رزمنده قديمي بخواهد خودش و تواناييهايش را بشناساند، دورهاش تمام ميشود و برميگردد. خود من مدتي طول كشيد تا فرمانده قرارگاه بداند چه چيزهايي بلدم و به اصطلاح چند مرد حلاجم. به نظرم اگر اين ارتباط مستمرتر بود ميشد بهتر از تجربيات قديميترها استفاده كرد. خود شهيد انصاري وقتي به شهادت رسيد، فرمانده قرارگاهمان گفت كمرم شكست. اين شهيد در بسياري از محورها يكه و تنها خط را نگه داشته بود و همرزمان ميگفتند يكبار كه همه نيروها خط را رها كرده بودند، خودش ايستاده و مقاومت كرده بود.
الان كه مثل دفاع مقدس نوجوان به جبههها اعزام نميشود. منتها با چند جواني كه روبهرو بودم واقعاً شگفتزدهام كردند. من خودم از جمله كساني بودم كه فكر ميكردم نسل جوان شايد نتوانند اتفاقات دوران جنگ را تكرار كنند اما در يكي از دفعاتي كه سوريه بودم. با دو، سه نفر از رزمندگان جوان كشورمان همراه شدم. درگيري پيش آمد و ديدم آنها چطور با شجاعت و اشتياق ميجنگند و به خوبي موقعيت را اداره ميكنند. بعد كه برگشتيم چون مسئوليتي داشتم به هر سه نفرشان تشويقي دادم. بس كه از كارشان خوشم آمده بود. اين جوانها مال همين آب و خاك هستند و نويد يك نسل مقاوم و سربلند را ميدهند.