
«شهيد صبوري به روايت همسر» از مجموعه كتابهاي نيمه پنهان ماه است كه به قلم لعيا رزاقزاده توسط انتشارات روايت فتح به چاپ رسيده است. جميله قلعهنويي همسر شهيد مهدي صبوري مديركل اسبق بهزيستي استان مازندران، راوي كتاب پيشروست كه با جزئيات ريز و دقيقي زواياي كمتر گفته شده از زندگي مشترك خود با شهيد صبوري را پيشروي خواننده قرار ميدهد. با هم نگاهي كلي به اين كتاب مياندازيم تا علاوه بر شناخت يك شهيد، خانوادهاي انقلابي را بيشتر بشناسيم.
جميله كه اصالتاً از روستاهاي قلعهنوي سبزوار است و همراه خانواده در يكي از محلات جنوب شهري تهران (نازي آباد) زندگي ميكند، گرايشهاي انقلابي دارد و در جلسات مذهبي و انقلابي حضور مييابد. دختري متولد سال 37 كه در سالهاي منتهي به پيروزي انقلاب اسلامي در اوج جواني بوده و با سر پرشور و شري كه دارد، سعي ميكند از كارهاي مختلف سردربياورد و فعاليتهاي فرهنگي و اجتماعي گوناگوني انجام بدهد. در گير و دار همين فعاليتهاست كه جميله قلعهنويي با محمد صبوري – جواني دانشجو و مذهبي- در مركز رفاه خانواده آشنا ميشود و طي يكسري ماجراهاي شيرين و جالب، با هم ازدواج ميكنند. در ابتداي اين آشنايي شهيد صبوري كه حجب و حيايش اجازه نميدهد مستقيماً از قلعهنويي خواستگاري كند، از جميله ميخواهد يكي از دوستانش را براي امر ازدواج به او معرفي كند. بيان جزئيات اين آشنايي و وصلت، از شيرينيهاي كتاب شهيد صبوري است:
تصميم گرفتم با دو، سه نفر از دوستانم كه برايم خيلي عزيز بودند، صحبت كنم. فكر ميكردم اينها لياقت داشتن همسري به خوبي او(محمد صبوري) را دارند. عصر كه با بچههاي جلسه قرار داشتم، سراغشان رفتم. يكي از آنها گفت: «جميله تو مطمئني كه منظورش خودت نبودي؟»... صداي آقاي صبوري را شنيدم كه آرام پرسيد: «خانم قلعهنويي، ميشه كنار اون گزينههايي كه معرفي كرديد درباره خودتون هم فكر كرد؟» بياختيار سرم را بالا آوردم. نگاهمان به هم گره خورد...
جميله با اينكه ميدانست محمد يك انقلابي به تمام معناست، با او ازدواج ميكند و نه تنها همسر، بلكه همراه او در تداوم مبارزات ميشود و بعدها با زواياي ديگري از فعاليتهاي انقلابي همسرش آشنا ميشود: «تازه فهميدم محمد يكي از اعضاي اصلي گروه فجر اسلام است. از اين گروه زياد شنيده بودم؛ شبكه بزرگ و گستردهاي بود براي تهيه و توزيع اعلاميههاي امام. مسائل امنيتي و اطلاعاتي گروه، جوري بود كه كسي زياد از نفرات ديگر خبر نداشت.»
جميله و محمد يك خانواده انقلابي تمام عيار را تشكيل ميدهند. حتي پيش از آنكه با هم ازدواج كنند، در دوران عقد هر دو به زندان ميافتند و پس از رهايي، زندگي مشتركشان را شروع ميكنند. «زندگي من و محمد از خانه كوچكي توي جواديه شروع شد؛ يك حياط نقلي با دو اتاق كوچك كه براي ما از دنيايي بزرگتر بود. مرداد 57 بود و ماه رمضان توي چله تابستان افتاده بود... بعد از ماجراي زندان، محمد كارش را توي مراكز رفاه خانواده از دست داد. تمام وقتش را گذاشته بود براي مبارزه.»
بعد از پيروزي انقلاب، در حالي كه جميله و محمد به قائم شهر رفته بودند، شهيد صبوري به درخواست شهيد دكتر فياض بخش، به سرپرستي بهزيستي استان مازندران انتخاب ميشود اما هرگز ارتباطش را با مسجد كه پايگاه مبارزات انقلابياش بود قطع نميكند و همواره به عنوان يك جوان انقلابي در ميدان مبارزه باقي ميماند. چنانچه با شروع جنگ تحميلي، چندين بار داوطلبانه به جبههها ميرود.
«محمد، (پسرمان) مقداد را گذاشت روي زمين، دستم را گرفت و گفت: مطمئن باش يه جوري بهت خبر از خودم ميرسونم. بدرقه نرفتم. اعزام شان انفرادي بود، با چند نفر از بچههاي مسجد ميرفتند. اسم خودشان را گذاشته بودند گروهان مقداد.»
بعد از اتمام جنگ در حالي كه محمد و جميله صاحب دو فرزند پسر به نامهاي مقداد و مصطفي شده بودند، شهيد صبوري همچنان در سمت مديركلي بهزيستي مازندران فعاليت ميكند تا اينكه در اواسط دهه 70 به مديركلي دفتر ارزيابي، عملكرد و رسيدگي به شكايات بهزيستي كشور نائل ميآيد. اما اواسط سال 76 مصدوميت شيميايياش تشديد ميشود:«سرفههاي محمد از پاييز 76 شروع شده بود... ارديبهشت 77 ديگر نتوانستم صبر كنم و به تهران رفتيم.»
عاقبت محمد صبوري پس از تحمل چندين ماه بيماري شديد ناشي از عوارض شيميايي، 12 بهمن ماه 77 به شهادت ميرسد.«مطمئن بودم محمد آن شب عروج ميكند. بلند شدم و به پاهايش دست زدم، ديدم دارد سرد ميشود. كف پاهايش كه سرد شد، آمدم بالاتر... انگار ميخواستم روح را تعقيب كنم...»