کد خبر: 800714
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۹:۰۹
گزارش خبرنگار «جوان» از حضور پرشور مردمي در تشييع پيكر 5 شهيد لشكر فاطميون
خانه ما خيلي از محل تشييع اين شهدا فاصله ندارد و مي‌توانم با يك ربع پياده‌روي خودم را به آنجا برسانم. اما چرا؟ سؤال اينجاست كه آنها افغاني هستند و من ايراني.
عليرضا محمدي
1- گيومه باز مي‌شود و اسم پنج نفر مقابل چشمانم قرار مي‌گيرد: «دلبر ابراهيمي، نجيب‌الله قرباني، حسن سليمي، سيد‌اسحاق موسوي، محمود عبدالهي» گيومه بسته و هر چه فكر مي‌كنم هيچ كدام از اينها را نمي‌شناسم. ادامه پيامك را كه مي‌خوانم، مي‌بينم قرار هم نيست بشناسم‌شان! چراكه همگي از شهداي افغاني لشكر فاطميون هستند و اخيراً در سوريه به شهادت رسيده‌اند. در ادامه پيامك آمده كه قرار است پيكر آنها روز پنج‌شنبه 31 تيرماه در محله يافت‌آباد تهران تشييع شود.
خانه ما خيلي از محل تشييع اين شهدا فاصله ندارد و مي‌توانم با يك ربع پياده‌روي خودم را به آنجا برسانم. اما چرا؟ سؤال اينجاست كه آنها افغاني هستند و من ايراني. هيچ كدام‌شان را هم نمي‌شناسم بنابراين چرا بايد در تشييع پيكرشان شركت كنم؟ اين سؤال خودم نيست. يكي از اقوام كه موضوع حضور در تشييع پيكر شهداي فاطميون را با او در ميان گذاشته‌ام اين پرسش را مطرح مي‌سازد. پاسخش نيز روشن است. «آنها هم ما را نمي‌شناختند و اصلاً شهروند ايراني نبودند. اما لابد از من و ما ايراني‌تر بودند كه براي تقويت جبهه مقاومت اسلامي و متعاقبش سربلندي ايران اسلامي به سوريه رفتند و حالا افقي برگشته‌اند.» بحث سر رفتن و نرفتن به تشييع پيكر اين شهدا بي‌فايده است و اگر قرار باشد كسي خودش را وامدار شهدا نداند، هر قدر زور بزني مرغش يك پا خواهد داشت.
2- با علم بر اينكه تشييع پيكر پنج شهيد لشكر فاطميون از ساعت 9 و نيم صبح در ميدان معلم آغاز خواهد شد، قبل از ساعت مورد نظر از خانه خارج مي‌شوم. آفتاب به قدري تيز و آزاردهنده است كه انگار نه انگار هنوز در ساعات صبح قرار داريم. تا ميدان معلم حداقل يك ربع پياده‌روي دارم و سعي مي‌كنم از سايه حركت كنم. خشكي هواي اين روزهاي تهران آدم را ياد صحراي محشر مي‌اندازد.
يادم مي‌آيد حدود دو ماه و نيم پيش كه براي تشييع پيكر هشت شهيد افغاني و پاكستاني مدافع حرم به قم رفته بودم، با اينكه هوا خنك‌تر بود و ستاد مردمي تكريم شهداي مدافع حرم قم با تلاشي وصف‌ناپذير سعي كرده بود تشييع باشكوهي براي آن شهدا برگزار كند، اما جمعيت قابل توجهي در آن مراسم شركت نكردند. حالا و در اين گرما و با توجه به اينكه بسيجي‌هاي محله يافت‌آباد شب قبل سعي كرده بودند تنها از بلندگوي نصب شده روي يك وانت اطلاع‌رساني كنند، معلوم نبود چقدر آدم قرار است در اين تشييع شركت كنند. دلم مي‌سوزد براي شهداي مظلوم فاطميون كه هم زندگي‌شان در غربت است و هم جهادشان و هم شهادت‌شان...
اين افكار تقريباً در تمام طول راه همراهي‌ام مي‌كند و اجازه نمي‌دهد خيلي به گرما فكر كنم. اما اگر همين گرمايي كه سعي مي‌كنم رويش تمركز نكنم، روي جماعت متمركز شود و فشار بياورد شايد مردم نيايند، شايد اين تشييع بغضي شود در گلوي خانواده‌هاي افغاني و شايد...
3- هنوز تا ميدان معلم فاصله دارم كه با ترافيك اتومبيل‌ها روبه‌رو مي‌شوم. در لاين مخالف هيچ ماشيني ديده نمي‌شود. به آن طرف كه مي‌روم، متوجه علت اين ترافيك مي‌شوم. تشييع پيكر شهدا شروع شده و نيساني كه رويش دو مداح مشغول روضه‌خواني هستند، طلايه‌دار كاروان تشييع شده‌اند. اما جمعيت پشت سر اين نيسان هنوز مشخص نيست. تصميم مي‌گيرم همان جا بايستم و جمعيت را از نظر بگذرانم. نيسان و چند نوجوان بسيجي پياده كه اطراف آن پرچم‌هايي به دست گرفته‌اند از مقابلم عبور مي‌كنند. پشت سرشان جمعيتي است كه تمام عرض خيابان و حتي پياده‌روها را گرفته است. جاي ايستادن نيست. سيل تشييع‌كنندگان مرا با خودش مي‌برد...
4- يك جانباز روي ويلچر لابه‌لاي جمعيت ديده مي‌شود. يك مادر شهيد در سياهي خانم‌هاي چادرپوش با گريه‌هايش نمايان است. به زبان آذري از شهيدش مي‌گويد و با مادران افغاني ابراز همدردي مي‌كند. جميعت به قدري است كه نمي‌شود با يك نگاه سر و تهش را از نظر گذراند. نمي‌دانم آمدن اين جمعيت چقدر از سر آگاهي بوده و چقدر از سر احساسات به غليان درآمده. اما يك چيز را مطمئن هستم و آن اينكه جاذبه شهيد گردآورده است.
جواناني را با سر و وضع امروزي در كنار خيابان مي‌بينم كه هرچند قاطي جماعت نمي‌شوند، اما بعضي‌شان ناخودآگاه اشك مي‌ريزند و با نگاه‌شان تابوت‌هاي سبز را مشايعت مي‌كنند. افغاني‌هاي داخل جمعيت هم كم نيستند، اما اصل اين جماعت از هموطنان كوچه و بازار خودمان هستند كه خوب مي‌دانند اگر پاي خون شهيد درميان باشد، مليت رنگ مي‌بازد. مطمئنم هيچ كدام از آنها «دلبر ابراهيمي، نجيب‌الله قرباني، حسن سليمي، اسحاق موسوي و محمود عبدالهي» را نمي‌شناسند يا شايد يك بار هم آنها را نديده باشند. اما حالا براي اينكه زير تابوت‌شان قرار بگيرند، با هم رقابت مي‌كنند و وقتي دست‌شان به تابوت‌ها مي‌خورد، آن را به عنوان تبركي روي صورت‌شان مي‌كشند. همه اين شكوه ريشه در جاذبه خون و راه شهيد دارد و الباقي كار مردم است. جز دو اتومبيل نيروي انتظامي براي تأمين امنيت، يك ماشين سنگين آتش‌نشاني و يك آمبولانس. الباقي كار خود مردم است. از پخش شربت توسط بسيجي‌ها گرفته تا پلاكاردنويسي‌هاي دستي و نه چندان حرفه‌اي و از همه مهمتر اشك‌هاي نابي كه مادران و پدران جنوب شهري مي‌ريزند و حضور پررنگ جوانان كه در اين مراسم بيشتر از هرچيزي به چشم مي‌آيد.
5- مراسم تا ميدان الغدير ادامه دارد و قرار است بعد از آن، پيكر اين شهدا به قطعه 50 بهشت زهراي تهران منتقل شده و آنجا دفن شوند. با توجه به وجود گلزار شهداي يافت‌آباد در انتهاي بلوار معلم، فكر مي‌كردم شايد قرار است آنها را در اين گلزار دفن كنند كه به اين محله آورده‌اند اما با ديدن جمعيت حاضر به خوبي متوجه مي‌شوم چرا بايد پيكر شهداي افغاني ابتدا در يكي از جنوبي‌ترين محلات تهران تشييع شوند و بعد براي دفن به جاي ديگر منتقل شوند. اينجا جنوب شهر است. جايي كه هر كوچه‌اش چند شهيد داده و مردمش بهتر از هر كسي شهيد را مي‌شناسند و با ارزش‌هايش خو گرفته‌اند. همين مردم هستند كه تشييع پيكر شهداي افغاني را باشكوه‌تر از هرجاي ديگري برگزار مي‌كنند و قوت قلب خانواده‌هاي داغ‌ديده‌شان مي‌شوند... اينجا جنوب شهر است و انقلاب پابرهنگان هنوز روي دوش مستضعفان مي‌چرخد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار