
طاهره ظهرابي از بانوان مقاوم كشورمان است كه دوره دفاع مقدس طعم همسر و خواهر شهيدي را توأمان چشيده است. اولين شهيد خانوادهشان محمدعلي ظهرابي برادرش بود كه 21 بهمن ماه سال 60 در چزابه آسماني شد و دومي همسرش غضنفر جمهيري كه كمتر از سه ماه بعد پيش از آزادسازي خرمشهر به شهادت رسيد. حالا اين همسر و در عين حال خواهر شهيد كه با تأسيس مهد قرآني و تربيت ديني نوگلان سرزمينمان قصد دارد ادامهدهنده راه و اهداف شهدايش باشد، در گفت و گو با ما از شهداي خانوادهاش در روزهاي حماسه و خون ميگويد.
آشنايي شما با همسر شهيدتان چطور اتفاق افتاد؟ شهيد پسر دايي مادرم بود و متولد 1340، من هم متولد 1346هستم. هفتم تير سال 1360 با هم ازدواج كرديم. شغلش پاسدار بود و من با سختيهاي شغلي او آشنا بودم. فكر ميكردم بعد از ازدواج به جبهه نرود اما حدود سه الي چهار ماه بعد از ازدواج زمزمه رفتنش شروع شد تا اينكه در آزادسازي بستان حضور يافت. يك مرحله بيسيمچي بود و يك مرحله فرمانده دسته، در آخرين مراحل حضورش هم فرمانده گردان شد.
با توجه به اينكه زندگيتان را تازه شروع كرده بوديد، چطور راضي به رفتنشان شديد؟ همسرم اخلاقي كه داشت با همه اقوام كوچك يا بزرگ بسيار مهربان بود و در صحبت كردن با آنها بسيار با متانت و احترام رفتار ميكرد. من را هم با همان زبان نرم و مهربانش متقاعد كرد. برادرم قبل از او به شهادت رسيد و داييام هم در عمليات بستان كه همراه وي بود به شهادت رسيد، به همين دليل ميدانست رفتنش براي من خيلي سخت است اما بسيار با محبت و پر از احساسات مرا آماده رفتنش كرد. ميگفت بايد زينبوار زندگي كني. فكر نكن هرچه هست در زندگي كوتاه دنيا يافتني است.
آخرين وداع با تازهدامادي كه تنها چندماه كنارش بوديد، چطور گذشت؟در اعزام آخر براي خداحافظي به ديدن كل فاميل رفت. كسي از اقوام را جانگذاشته بود. به او گفتم شام منتطرت باشم؟ گفت حتماً ميآيم. غذا را آماده كردم. دير وقت كه شد گفتم شايد جايي مانده و شامش را خورده است. كمي بعد آمد و پرسيدم شام خوردي؟ گفت بله اما ميخواستم آخرين شام را با تو باشم. اشك از چشمانم جاري شد و نميتوانستم حرفي بزنم. بعد از شام وصيتنامهاش را آماده كرد و گفت خيلي دلم ميخواست روز تشييع پيكرم برادرت وصيتنامهام را ميخواند، حالا در نبود او وصيت ميكنم شما بخوانيد. شروع به خواندن وصيتنامهاش كرد و همراه با آن صدايش را ضبط كرد. گفت ميخواهم يادگاري بماند تا هر وقت دلت تنگ شد آن را گوش كني.
در كدام عمليات به شهادت رسيدند؟در عمليات نبود. سال 61 براي پاكسازي منطقه رفته بودند تا آنجا را براي مقدمات آزادسازي خرمشهر آماده كنند كه به شهادت رسيد. منطقه شهادتش چون در محدوده دشمن بود جسد بعد از آزادسازي خرمشهر پيدا شد و بعد از چند سال به دستمان رسيد. در اين مدت فكر ميكردم اسير است و چشمانتظار برگشتنش بودم.
در حالي كه فكر ميكرديد همسرتان اسير است، چطور با خبر شهادتش روبهرو شديد؟ يك روز صبح يكي از همكارانش گفت كه جمهيري برگشت. انتظار برگشت خودش را داشتم به همين دليل خيلي ذوق كردم. گفتم كه بالاخره همسرم برگشت. در حالي كه من خوشحال بودم، اشك در چشمان همكارانش جمع شد. همانجا فهميدم چشمانتظاريام به شهادت تازهدامادم ختم شده است. همان روز براي تشييع پيكرش هماهنگ شده بود. خواستند در مراسم به سفارشي كه كرده بود عمل كنم و وصيتنامهاش را بخوانم. خيلي حالم بد بود و تمام بدنم ميلرزيد. توكل بر خدا كردم و رفتم تا وصيتش را بخوانم. شروع كردم به خواندن و وقتي تمام شد از پلهها كه پايين ميآمدم تعادل نداشتم و ديگر نفهميدم چه شد. بعد از مدتي حالم بهتر شد و بايد خودم را محكم نگه ميداشتم تا بقيه مراسم انجام ميگرفت. در خاكسپارياش وقتي پيكر را ديدم چيزي از او نمانده بود جز پوست و استخوان. طبق وصيتنامهاش روز جمعه بعد از برگزاري نماز جمعه در بوشهر تشييع و به خاك سپرده شد.
آخرين وصيت شهيد چه بود؟«گر سر برود، من نروم از سر پيمانهام» اين شعري بود كه در وصيتنامهاش نوشته بود. بيشترين تأكيدشان روي ولايت بود و اينكه زينبوار راه حضرت زينب(س) را ادامه دهم و از خودم ضعفي نشان ندهم و دشمن را شاد نكنم.
اشاره كرديد كه برادر شما قبل از همسرتان به شهادت رسيده بود، از ايشان هم بگوييد. محمدعلي متولد 1344 و تك پسر خانواده بود. تابستانها كه تعطيل ميشد در بسيج و سپاه فعاليت داشت. خيلي براي خانواده عزيز بود. 16 ساله بود كه هواي رفتن كرد اما سنش به اعزام قد نميداد. چندين باري كه آماده رفتن شد پدرم قبول نكرد و به او ميگفت من ميروم تو بمان. محمدعلي وقتي ديد حريف پدر نميشود، شناسنامهاش را دستكاري كرد و بالاخره عازم جبهه شد.
در آن سن و سال كم چطور اين قدر شوق رفتن به جبهه را داشت؟برادرم 16 ساله بود اما بيشتر از سن خودش درك داشت و بينهايت باهوش بود. به مسائل ديني بسيار توجه داشت. دو تا از دوستانش اهل تسنن بودند كه محمدعلي آنها را شيعه كرده بود. بسيار به پدر و مادر احترام ميگذاشت. هيچ وقت با صداي بلند با آنها صحبت نميكرد. پدر بنا به شغلش زياد مأموريت ميرفت. در آن ايام و ايامي كه پدر جبهه بود همه كارهاي خانه را به عهده ميگرفت و اجازه نميداد مادرم براي خريد بيرون برود. ارتباط شديدي با افراد فقير داشت و احترام خاصي براي آنها قائل بود و بيشترين ارتباطش با آنها بود، ميگفت آنها خيلي بزرگند.
گفتيد محمدعلي تك پسر بود، چطور خانواده را راضي به رفتن كرد؟به خاطر شهادت داييام، مادربزرگم ميگفت تو ديگر نرو ما سهممان را دادهايم. روزي برادرم با موتور بيرون رفت. وقتي برگشت ديديم دست و پاهايش زخمي است. فرصت را غنيمت شمرد و به مادربزرگم گفت چه اينجا باشم چه جبهه خدا نگهبان من است پس اگر بمانم ممكن است اينجا برايم اتفاقي بيفتد. دلتان ميآيد از سفره پهن شده كه همه دارند استفاده ميكنند من كنار باشم و استفاده نبرم؟ اجازه بدهيد از اين سفره بينصيب نمانم. با اين صحبتها مادربزرگم و مادرم را راضي كرد و اعزام شد.
برادرتان چندبار به جبهه اعزام شد؟سه بار اعزام شد. يكي از اعزامهايش را نگفت كه بعدها گله كردم. گفت طاقت ديدن اشكهايت را نداشتم. آخرين اعزامش همراه دايي بود. اعزامشان از جلوي پايگاه بسيج بود كه مادرم، پدربزرگم و من همراهش بوديم. پدرم به دليل مأموريت نبود. ساكش دستش بود و پدربزرگم اصرار ميكرد ساك محمدعلي را بگيرد ولي محمدعلي قبول نميكرد. پدربزرگ اصرار كرد بگذار برايم افتخاري باشد تا در روز قيامت بگويم خدايا! من هم ساك يكي از رزمندههايت را گرفتم. به اتوبوسها كه رسيديم، لحظهاي كه ميخواست سوار اتوبوس شود برگشت با ما خداحافظي كرد. چند بار پشت سرش را نگاه ميكرد و مادر همچنان اشك ميريخت. انگار حس كرده بود كه اين خداحافظي آخر محمدعلي است. براي ما هم روشن بود، با هميشه فرق ميكرد چون يك نور خاصي در چهره داشت. وقتي دفترچه خاطراتش را خوانديم تمام اين لحظهها را نوشته بود. خودش هم به اين اشاره كرده بود كه: چه حالي داشتم و اين حس را داشتم كه ديگر مادر را نميبينم! دلم كنده نميشد ولي از آن طرف احساس ميكردم بايد بروم تا وظيفهام را انجام دهم و دوست نداشتم جلوي مادر اشك بريزم اما مدام برميگشتم مادر را ميديدم تا سير ديده باشم.
در چه سالي و كدام عمليات به درجه شهادت رسيد؟ برادرم 21 بهمن سال 1360 در عمليات چزابه آرپيجيزن بود كه به شهادت رسيد. وقتي جنازهاش برگشت سرش از بدنش جدا شده بود و هيچ وقت سرش پيدا نشد. از روي بدن و پلاك در جيبش پدر او را شناسايي كرد. پدرم با همه وابستگيهاي شديد به برادرم همه كارهاي برادرم از شناسايي تا تدفين را خودش انجام داد و در آخر خودش پيكر برادرم را در قبر گذاشت. روز هفتم كولهپشتياش را آوردند كه در آن وصيتنامهاش بود. وقتي آن را خوانديم نوشته بود «پدر خواهش ميكنم خودت مرا در قبر بگذار» و پدر قبل از آن همه اين كارها را كرده بود!
اگر ميشود ما را مهمان يكي از خاطراتش كنيد. محمدعلي در يكي از اعزامهايش هفت روز در محاصره بود و ما فكر ميكرديم شهيد شده است. خودش تعريف ميكرد كه هيچ چيز براي خوردن نبود حتي نان خشك و خيلي سخت خودشان را نجات داده بودند. پدرم نذر كرده بود وقتي برگشت گوسفند قرباني كند. بعد از برگشتِ محمدعلي پدر ميخواست نذرش را ادا كند كه با مخالفت برادرم مواجه شد. ميگفت من از پدر و مادرهايي كه سالهاست چشم انتظار جوانانشان هستند خجالت ميكشم. در قبال آنها كاري نكردم. حالا كه نذر كردهايد هزينهاش را به جاي ديگري پرداخت كنيد.
بعد از رفتن عزيزانتان چقدر احساس مسئوليت ميكرديد؟ آيا توانستهايد در حد توان حق آنها را ادا كنيد؟مسئوليت سنگيني است. كار اصلي را آنها كردند كه رفتند. اما به سهم و در حد توان شايد توانسته باشيم ديني كه به گردن ما گذاشتند و رفتند را ادا كنيم. من هم به سهم خودم تصميم گرفتم با پول بازنشستگي همسرم مهد قرآني را راهاندازي كنم تا نسل امروز را با فطرت قرآني و فرهنگ جهاد و شهادت آشنا كنم تا با شهدا غريبه نباشند. بر همين اساس در مهد برنامههاي فرهنگي از جمله برگزاري زيارت عاشورا هر هفته دوشنبه، برگزاري مراسم شهادت و تولد ائمه معصوم(ع)، مراسم دهه محرم و پختن نذري، همچنين هفته اول مهر برگزاري برنامههاي متنوع به بهانه هفته دفاع مقدس را داريم.
سخن آخر؟من دو گل خوشبوي زندگيام را در عرض سه ماه از دست دادم، اميدوارم ياد و خاطره شهدا فراموش نشود چراكه هر چه داريم از شهداست. اگر نبودند. اين آزادي و عزتي كه در دنيا داريم را نداشتيم. شهدا جوانيشان را دادند كه اميدواريم جوانها قدر بدانند. آنها هم آرزوها داشتند ولي پا روي دل گذاشتند به خاطر اسلام چراكه آينده اسلام از آينده خودشان مهمتر بود. اگر يكي يكي شانه خالي ميكردند امروز آسايش نداشتيم. اميدوارم جوانهاي الان هم اين احساس وظيفه را داشته باشند.