کد خبر: 772081
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۸ بهمن ۱۳۹۴ - ۲۱:۵۴
گفت‌وگوي «جوان» با زينب كايدخورده همسر اولين شهيد مدافع حرم شهر دزفول
دزفول ديار ولايتمداراني است كه در دوران دفاع مقدس، بيشترين و بهترين حمايت‌ها را از رزمندگان و جبهه‌هاي جنگ داشت.
صغري خيل فرهنگ

اكنون نيز اين شهر مقاوم و پايدار در جبهه مقاومت اسلامي كم نگذاشته و بهترين فرزندانش را راهي دفاع از حرم اهل بيت(ع) مي‌كند. اين بار شنيدن همسرانه‌هاي اولين شهيد مدافع حرم دزفول دلمان را به راهي كه مدافعان حرم مي‌پيمايند، قرص‌تر مي‌كند. همسر شهيدي كه با صلابت پاي گفت‌و‌گوي‌مان مي‌نشيند و از رابطه گرم همسرش با تنها دخترشان يسنا سخن مي‌گويد. امير هيودي اولين شهيد مدافع حرم شهر دزفول است كه سوم آبان ماه 1394 در سوريه به شهادت رسيد. گفت‌وگوي ما با همسرش زينب كايدخورده را پيش رو داريد.

همراهي و همسري يك شهيد مدافع حرم چطور نصيب‌تان شد؟

من و امير به واسطه آشنايي كه با خواهر ايشان داشتم به هم معرفي شديم. خواهرشوهرم فرهنگي و از همكاران من بودند. سال 1385 اولين آشنايي‌هايمان رقم خورد. آن زمان امير در اهواز زندگي مي‌كرد و همزمان نامه انتقالي‌اش را گرفته بود تا به قم بروند. شب خواستگاري براي اولين بار او را ديدم. پنجم محرم بود كه به خواستگاري من آمد و من وقتي ايشان را ديدم، قبول كردم كه همسرشان شوم. امير پاسدار بود. آشنايي و وداع من و همسرم هر دو در ماه محرم اتفاق افتاد. 17 فروردين 1386 عقد كرديم و 16 شهريور همان سال ازدواج.

شرط يا صحبتي هم براي ازدواج داشتند؟

امير در همان شب خواستگاري از وضعيت كاري و حرفه‌اش براي من صحبت كرد. گفت امكان دارد شرايطي پيش بيايد كه زياد در كنارم نباشد. امير گفت من هستم و لباسي كه بر تن دارم. نبودن‌هاي من در زندگي شايد بيشتر از بودن‌هايم باشد. كسي را مي‌خواهم كه با شرايطم كنار بيايد و همسنگرم شود. مي‌گفت از همسر آينده‌ام ايمان مي‌خواهم و حفظ حجاب و احترام به والدينم. من همه شرايط امير را پذيرفتم. تكليفم از همان شب خواستگاري مشخص شد. مي‌دانستم كه با يك پاسدار ازدواج مي‌كنم. در همان دوران نامزدي‌مان با توجه به مأموريت‌هايي كه مي‌رفت فهميدم مسيري كه همسرم انتخاب كرده، راه رسيدن به خداست.

به نظر شما چه چيزي در وجود همسرتان بود كه او را به شهادت نزديك كرد؟

من و امير هشت سال با هم زندگي كرديم. او هم مثل خيلي‌هاي ديگر خانواده‌اش را دوست داشت. خيلي زياد. اما عشق به اباعبدالله و حضرت زينب(س) باعث شد كه در وقت امتحان الهي ما را نبيند و صراط درست را انتخاب كند. دخترم يسنا هم در پنجم خرداد ماه 1390 به دنيا آمد. همسرم او را بسيار دوست داشت. اما از اين مهر و محبت خدايي هم گذشت. در وجود اميرعلي عشق به امام حسين(ع) بود و چيزي فراتر از يك دلدادگي عاشق به معشوقش. هر زمان نام اباعبدالله را مي‌شنيد يا بر زبان مي‌آورد، اشك امانش نمي‌داد. مي‌گفت: اي كاش من در دشت كربلا بودم و در ركاب مولا مي‌جنگيدم.

وابستگي اميرعلي به دخترتان يسنا چقدر بود؟

همسرم عاشق دخترش بود؛ عشقي كه در ميان بستگان و دوستان زبانزد شده بود. همه مي‌گفتند آنقدر دخترت را به خودت وابسته نكن. اما امير هميشه مي‌گفت: جان من و يسنا فداي امام حسين(ع). از زماني كه يسنا به دنيا آمد همسرم در گوشش حماسه كربلا را مي‌خواند. از مصائب و غريبي عمه سادات حرف مي‌زد. ذكر حسين را همواره براي يسنا مي‌خواند و دختر چهار ساله‌ام پابه پاي پدرش اشك مي‌ريخت.

اولين مرتبه‌اي كه حرف از رفتن و مدافع حرم شدن همسرتان در جمع خانواده پيش آمد، كي بود؟ چطور راضي به رفتنش شديد؟

از سال 1391 زمزمه رفتنش آغاز شد. اميرعلي به من گفت: همه دوستان و همكاران من براي دفاع از حرم بي‌بي زينب(س) راهي سوريه شده‌اند و من هم مي‌خواهم بروم. خيلي هم پيگيري كرد. به خاطر اعزامش خيلي اصرار و خواهش مي‌كرد. يك بار كه كارش به مشكل بر خورده بود به خانه آمد. من سر نماز بودم. رو به من كرد و گفت: مگر تو راضي نيستي؟! يا تو يا مادر، يكي از شما راضي نيست. شما‌ها نمي‌خواهيد من بروم. من هم سر نماز بودم، گفتم: راضيم به رضاي خدا.

نگران رفتن و نيامدنش نبوديد؟

نگران كه بودم. عزيزترين فرد زندگي‌ام بود. همه پشت و پناهم. يكبار به امير گفتم: اميرجان! مي‌گويي جهاد است، درست. اما اگر در راه انجام اين جهاد بازگشتي نباشد چه؟ تكليف من چه مي‌شود؟ در جوابم گفت: خداي حسين نگهدار شماست. بهانه دخترم را آوردم. گفتم يسنا چه؟ گفت خداي حسين نگهدار يسنا و شما است. همسرم مي‌گفت: مگر مي‌شود من بچه شيعه نشسته باشم خانه و بعد تكفيري‌ها به حرم حضرت زينب(س) تعدي كنند. آن دنيا چه جوابي دارم بدهم. اگر حضرت رقيه(س) جلوي من را گرفت چه بگويم. اگر بگويند كه تو در لباس نظام بودي، قسم خورده بودي، مي‌توانستي بياي اما نيامدي من چه جوابي دارم به خانم بدهم. شايد اگر در لباس يك مهندس باشي، انتظاري نيست. اما وقتي لباس نظامي را به تن كرده‌ام. بايد بروم و حضور من آنجا واجب است. مردم مظلوم و بي‌دفاع سوريه به حضور مادر كنارشان نياز دارند.

از آخرين ديدارتان بگوييد. چه گفتيد و چه شنيديد؟

روز آخري كه مي‌خواست برود، ماه محرم بود. مادرشان هم پيش ما بود. به مادرش گفت: اگر ما نرويم مشخص نيست سر زن و بچه‌هاي مسلمان چه بلايي مي‌آيد. خداحافظي كرد و رفت. اين رفتنش با همه رفتن‌هاي زندگي مشتركمان تفاوت داشت. امير از من خواست كه پس از شهادتش مانند همسر شهيد كجباف باشم و در تشييعش مانند او صحبت كنم. شهيدكجباف يكي از شهداي مدافع حرم خوزستان هستند كه پيكرشان تا مدتي بازنگشت و همسرشان همچون شيرزن دشت كربلا ام وهب نصراني خطاب به تكفيري‌ها اعلام كرد: براي بازگشت پيكر همسر شهيدم حاضر نيستم يك ريال به تكفيري‌ها پرداخت شود. بعد از شهادت اميرعلي همسرشان به ديدار من آمدند و باعث قوت قلبم شدند. همسر شهيد كجباف با اشاره به ديدارش با رهبر معظم انقلاب گفت: آقا فرمودند «شهداي حرم از شهداي ديگر مقام بالاتري دارند» چراكه مصداق آيه‌اي هستند كه مي‌فرمايد « كساني كه از خانه‌هاي خود هجرت كردند فقط براي خدا و رسول خدا و ائمه معصومين و مرگ آنها را فرا مي‌گيرد، براي آنها پاداش بزرگي است كه كسي توان درك آن را ندارد و اجر آنها با خدا است.»

بعد از روز خداحافظي باز با همسرتان تماس داشتيد؟

آخرين تماس من و امير در روز عاشورا بود. امير گفت كه تا چند روز آينده امكان تماس ندارد. من ابراز نگراني كردم و او در جواب گفت: هر چه خواست خدا باشد. 12 روزي از آخرين همكلامي‌مان مي‌گذشت و خبري نبود. نگران بودم اما خودم را دلداري مي‌دادم كه اين بي‌خبري‌هاي امير به خاطر عدم دسترسي به تلفن است و او سالم است و جاي نگراني نيست. اما يسنا بسيار براي پدرش دلتنگي مي‌كرد. براي اينكه مادر همسرم هم نگران نشود به ايشان گفتم امير تماس گرفته و حالش خوب است. شماره شما را حفظ نيست و فقط مي‌گويد به بقيه سلام برسان. هر روز كارم اين بود. با اينكه مي‌دانستم تنها آرزوي امير شهادت بود. آرزويي كه در شب‌هاي قدر عاجزانه از خدا مي‌خواست كه:خدايا كمك كن شهيد شوم. به امير مي‌گفتم:به فكر ما نيستي! مي‌گفت شهادت لياقت مي‌خواهد. مگر من لياقت شهادت را دارم.

پس انتظار شنيدن خبر شهادتش را داشتيد؟

انتظار داشتم، ولي فكرش را هم نمي‌كردم كه به شهادت برسد. خبر شهادتش را كه شنيدم، گفتم اميرم شهادتت مبارك. خدا را به خاطر اينكه امير را به عنوان مدافع حرم پذيرفت شكر كردم. پيكر همسرم دو هفته بعد از خبر شهادتش به دست ما رسيد. بعد از شهادتش در ‌جاي جاي خانه وصيتنامه‌اش را پيدا مي‌كنم. گويي با هر بار اعزام، وصيتنامه‌اي را مي‌نوشته و در گوشه‌اي از خانه مي‌گذاشته است. همسرم در 3 آبان ماه در ايام ماه محرم به شهادت رسيد.

مراسم تشييع پيكر اولين شهيد مدافع حرم دزفول چطور برگزار شد؟

من بعد از شنيدن خبر شهادت همسنگر زندگي‌ام تصميم گرفتم به عهد خودم با او عمل كنم. اميرم مي‌گفت دوست دارم حضور مردم در مراسم تشييع جنازه‌ام مثل حضورشان در روز عاشورا باشد. واقعاً هم همين‌طور شد نمي‌دانم چطور بايد برايتان شرح بدهم. اين همه حضور اين همه ارادت به شهيد، اين همه عشق به مدافعان حرم. مزار امير در كنار شهيد دوران دفاع مقدس شهيد سيد جمشيد صفويان است. شهيدي كه در جنگ هشت ساله رشادت‌هاي زيادي از خود نشان داد. من در مراسم شهيدم، همان طور كه امير خواسته بود با صلابت در حضور مردم خوب و مهربان و شهيدپرور دزفول سخنراني كردم و گفتم: با صداي بلند اعلام مي‌كنم كه اين شهيد، افتخار و سربلندي من است و تاج سر من است و اگر ضرورت باشد با حضور در سوريه جان خود و دخترم را فداي امام حسين(ع) و اهل بيت(ع) مي‌كنم. در ادامه ضمن تقدير از مردم خواستم برايم دعا كنند تا اين رسالت زينبي را ادا كنم و دختر شهيد را زينب‌وار بزرگ كنم.

متأسفانه يكي از بحث‌هايي كه در مورد اعزام و حضور نيروهاي مدافع حرم در مناطق عملياتي وجود دارد اين است كه عده‌اي چرايي حضور مدافعان را منوط به گرفتن وجوه مالي و امكانات مي‌دانند، به عنوان همسر شهيد مدافع حرم، چه پاسخي براي آنها داريد.

همسرم و خانواده ما هيچ نياز مالي نداشت كه با رفتن اميرعلي و شهادتش بخواهد آن را رفع كند. او رفت و بر اين رفتن اصرار داشت با اينكه مي‌دانست داعش و تكفيري‌ها رحمي ندارند. مي‌گفت ما با اعتقاداتمان زنده هستيم. اگر داعش به مرز ايران برسد، اولين نفري كه آسيب خواهد ديد ناموس خود ما است و هيچ كسي آسايش نخواهد داشت. اميرعلي و همرزمانش وصيت نامه‌هاي خود را مي‌نويسند و راهي مي‌شوند. وقتي كسي وصيتنامه مي‌نويسد مي‌داند ديگر بازگشتي ندارد. پس چه نيازي به پول و مال دنيا دارد.

آنها اصلاً وابسته و دلبسته دنيا نبودند. مدافعان حرم فراتر از اين مسائل مي‌انديشند و رفتند تا ان شاءالله مقدمه‌ساز ظهور منجي عالم بشريت شوند. آنهايي هم كه طعنه مي‌زنند و حرف‌هايشان دل خانواده شهدا را مي‌شكند از دور نگاه مي‌كنند كه اگر ذره‌اي اعتقاد به امام حسين (ع) و راهش داشتند از اين حرف‌ها نمي‌زدند. اميرعلي من دوست داشت در ركاب مولايش حسين باشد و لبيك‌گويان به شهادت برسد. اگر شهداي حرم نبودند، معلوم نبود، چه سرنوشتي براي حرم حضرت زنيب(س) رقم مي‌خورد.

از خودتان بگوييد بعد از شهادت اميرعلي چه برنامه‌اي براي خود و تنها يادگار شهيدتان داريد‌؟

خداوند در قران مي‌فرمايند، كساني كه در راه من شهيد مي‌شوند، خود سرپرست آن خانواده مي‌شوم. من به وضوح ديده‌ام كه پس از شهادت اميرعلي، لطف خدا بيش از گذشته شامل حال ما شد. ما همسران شهدا ايستاده، مصمم و قوي هستيم و با استقامت زينبي(س) خود، راه حسيني(ع) شهدا را ادامه مي‌دهيم. اما اميدوارم ما همچون او رهرو واقعي ولايت فقيه باشيم و اميد كه خدا توفيق دهد كه طبق وصيتنامه شهيدم، دخترش را با مكتب زينب و مكتب زهرا آشنا کنم و پرورش بدهم و آن طور كه همسرم دوست داشت تربيتش كنم. دخترم مدتي پيش وقتي موهايش را شانه مي‌زدم به من گفت: مادر يادت هست كه بابا مي‌گفت دعا كن من شهيد شوم، من برایش دعا كردم شهيد شود. او راه پدر را مي‌شناسد و معناي شهادت در راه امام حسين‌(ع) را خوب مي‌داند.

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
چشمه خاور
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۱:۲۶ - ۱۳۹۸/۰۸/۱۲
0
0
با عرض سلام. مصاحبه بسیار عالی بود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار