کد خبر: 749745
تاریخ انتشار: ۰۵ آبان ۱۳۹۴ - ۱۶:۲۲
مروري بر خاطرات شهيد حسين زماني در گفت‌وگوي «جوان» با مادر شهيد
حسين زماني متولد سال 1348 بود و زماني كه جنگ تحميلي شروع شد 11 سال بيشتر نداشت.
احمد محمدتبريزي

با وجود سن كمش چند باري به صورت مخفيانه راهي جبهه شد كه فهميدند و او را به عقب برگرداندند تا اينكه آخرين بار در سال 1365 وقتي 16 ساله داشت در قامت يك رزمنده رخت رزم بر تن كرد و اسلحه به دست مشغول دفاع از خاك ميهنش شد. شهيد زماني در 24 دي ماه 65 در عمليات كربلاي 5 به شهادت رسيد و پيكرش سي‌ام دي ماه در بهشت زهرا به خاك سپرده شد. رقيه زماني مادر شهيد حرف‌هاي زيادي از همان دوره كوتاه حيات فرزندش دارد. فرزندي كه زندگي‌اش با انقلاب و جنگ و مبارزه گره خورد و در آخر هم جانش را پاي همين راه داد. به قول بانو زماني: «از همان كودكي عاشق جبهه و جنگ بود و جبهه‌ رفتن‌هاي يواشكي‌اش نشاني از همين علاقه و انگيزه‌اش داشت.» مادر شهيد در گفت‌وگو با «جوان» مروري بر خاطرات فرزندش دارد و از روزهاي با هم بودن‌شان سخن‌ها دارد.

حاج‌خانم اولين جبهه رفتن‌هاي حسين در چند سالگي‌اش اتفاق افتاد؟

حسين عاشق جبهه رفتن بود و چند بار مخفيانه جبهه رفته بود. يك بار در 13 سالگي مخفيانه جبهه رفته بود و من دو روز دنبالش مي‌گشتم. به دوستانش هم گفته بود تا سه روز به مادرم نگوييد كجا رفته‌ام. گاهي كه با هم صحبت مي‌كرديم مي‌گفتم: بچه جان! تو در سني نيستي كه به جبهه بروي. او هم مي‌گفت: نه! بايد بروم. خلاصه بعد از دو، سه روز يك نفر از دزفول زنگ زد و گفت من فرمانده‌اش هستم و مطمئن باشيد نمي‌گذارم حسين از جايش تكان بخورد و پيش خودم نگهش مي‌دارم. يك روز خودش تلفن زد و گفت: مامان اگر برگردم دعوايم نمي‌كني؟ گفتم: مامان جان كي به تو گفت بروي كه حالا دعوايت كنم. فرمانده‌شان گفت كه خانم زماني همين جور كه حسين دارد پيش مي‌رود بگذاريد پيش برود، مبادا جلويش را بگيريد. گفت اين حسين اين زمان است.

چند بار به صورت مخفيانه به جبهه رفت؟

چند دفعه‌اي شد. يك بار هم در 16 سالگي يك ماه تمام شناسنامه‌اش را قايم كرده بودم. من مي‌گفتم شناسنامه دست پدرش است و پدرش مي‌گفت دست من است. يك روز گفت بايد شناسنامه‌ام را بدهيد و من مي‌خواهم بروم جبهه. شناسنامه‌اش را ندادم و چند روزي گذشت و يك روز صبح همراه پدرش به مغازه نرفت. يك دست شربت‌خوري و مرباخوري برايم آورد كه رويش نوشته بود تقديم به مادر عزيزم. گفتم: براي چي اينها را نوشته‌اي؟ گفت مي‌خواهم ازتان اجازه بگيرم و آرزوهايم را به جا بياورم؟ من فكر كردم مي‌خواهد همسر اختيار كند كه ناگهان گفت مي‌خواهم بروم جبهه.

وقتي اين جمله را گفت پيش خودم گفتم اگر برود ديگر برنمي‌گردد. به كسي هم چيزي نگفتم. گفتم اگر بگويم برو پيش بابايت شرمنده مي‌شوم و اگر نه بياورم پيش خدا و حضرت پيغمبر شرمنده مي‌شوم. گفت مامان اگر بگذاري بروم پلاكم به دستت مي‌رسد و اگر نگذاري بروم پلاك را از گردنم درمي‌آورم تا جنازه‌ام به دستت نرسد. رفت و 24 دي به شهادت رسيد.

وقتي جبهه بود از وضعيتش خبر داشتيد؟

يك بار زمان عمليات كربلاي 4 تلفن كرد. من را خواستند و تا رفتم گوشي را گرفتم يكهو سر و صدا آمد. سلام و عليك كردم كه ناگهان صدايش كردند و رفت. بعد از آن ديگر صدايش را نشنيدم. روز آخر به پدرش زنگ مي‌زند و مي‌گويد: بابا! من را حلال كن، آخه شما راضي نبودي من جبهه برم. بعد پدرش به خانه آمد و گفت حسين امروز زنگ زد و گفت عمليات دارند. همسنگرشان درباره روز شهادتش مي‌گفت روزهاي عمليات هوا گرم بود و شب‌ها خيلي سرد مي‌شد. آن روز حسين داخل چادر مي‌رود و مي‌گويد بچه‌ها چايي داريد به من بدهيد من خيلي سردم است. آنجا همه‌اش حرص مي‌خورده و مي‌گفته چرا ما را جلو نمي‌برند تا بجنگيم. از چادر بيرون مي‌آيد و داخل سنگر مي‌شود كه كلاهش را مي‌بينند و او را با آرپي‌جي مي‌زنند و شهيدش مي‌كنند.

به عنوان يك مادر برخوردتان با خبر شهادت حسين چطور بود؟

پسرم شيميايي هم شده بود. من زخم‌هايش را نديدم. دايي‌ام مي‌گفت به هيچ وجه نمي‌گذارم جنازه را ببيني. آخر در پزشك قانوني دايي‌ام صدايم كرد گفت: تا تو نيايي من در جعبه را باز نمي‌كنم. باورتان نمي‌شود همين كه در تابوت را برداشت احساس كردم حسين برايم هيس كرد من همه‌اش قربان صدقه‌اش رفتم ديگر هيچ‌كس اشك من را نديد. هر كس به خانه‌مان مي‌آمد مي‌گفتم براي چه گريه مي‌كنيد عروسي حسينم است.

از ديد شما حسين چطور بچه‌اي بود؟

خيلي زرنگ و بامحبت بود. بچه رازدار و جگرداري بود و وقتي كوچك بود در پشت‌بام خانه اسلحه بازي مي‌كرد و سنگر مي‌ساخت. از همان بچگي عشق اين كارها را داشت و عاشق جبهه بود. جمعه‌ها كه شهيدان را مي‌آوردند ما به پزشكي قانوني روبه‌روي پارك‌شهر مي‌رفتيم و حسين هم پيكر شهيدان را نگاه مي‌كرد. الان اگر طرف جنازه ببيند اصلا جرئت نمي‌كند بايستد و نگاه كند اما حسين جنازه‌ شهيدان را نگاه مي‌كرد. بچه خاصي بود. يك روز با دوستانش مي‌خواست بيرون برود. گفت مامان مي‌خواهم به كلكچال بروم. برايش همه چيز گذاشتم. يكهو ديدم دو تا كاپشن برداشته كه از او پرسيدم، براي چي دوتا كاپشن برمي‌داري؟ گفت: اگر سردم شد آنجا بپوشم. وقتي‌كه رفته بود و عكس‌هايش را ديدم آن كاپشني كه برداشته بود تن دوستش بود. چنين ويژگي‌هايي داشت.

رابطه‌اش با شما چه‌جوري بود؟

خيلي خوب بود. پول‌هاي كار كردنش را كه مي‌گرفت مستقيم مي‌آورد و به من مي‌داد. يك بار رفته بود بازار برايم ماشين لباسشويي خريده بود. طفلك بچه بود عقلش كه نمي‌رسيد ماشين لباسشويي دستي را به جاي ماشين خشك‌كن بهش انداخته بودند. آمدم خانه و ديدم ماشين لباسشويي را طوري گذاشته كه از در كه وارد ‌شوي ببيني. رويش هم چيزي انداخته بود و گفت: مامان حدس مي‌زني اين چيه؟ گفتم: نمي‌دانم. اصلاً گمانم نمي‌رفت و باورم نمي‌شد كه ماشين لباسشويي خريده باشد. رفتم در ماشين را باز كردم. شوكه شدم و جاي تشكر گفتم: بچه جون براي چي اين ماشين رو خريدي؟ چند خريدي؟ گفت: 20 تومان. داخلش ملحفه انداختم و ديدم اصلاً حركت نمي‌كند. فردايش ماشين را بردم سمت بازار در ابوسعيد و گذاشتم جلوي مغازه‌اي كه خريد كرده بود. گفتم ماشين را آوردم پس بدهم كه گفت خانم ما پس نمي‌گيريم.گفتم پس اينجا بماند هر موقع فروختي من مي‌آيم و پولش را مي‌‌گيرم كه ديگه زماني شد كه ايشان به جبهه رفت و شهيد شد.

هديه را براي روز مادر گرفته بود؟

بله! روز مادر گرفته بود. مي‌گفت مي‌خواهد مثلاً دمپايي بخرد ولي مي‌رفت و اين را مي‌آورد. من همه‌اش با او پرخاشگري مي‌كردم. مي‌گفتم پولت را جمع كن من هيچي احتياج ندارم. تو پولت را جمع كن.

از چند سالگي سركار رفت؟

9 سالش بود. گفتند اين بغل فرزكاري هست و برو ببين قبول مي‌كنند اينجا شاگردي كني. هنوز انقلاب نشده بود و من با صاحب فرزكاري صحبت كردم و گفتم آقا نمي‌خواهم به خاطر پول بچه كار كند. فقط مي‌خواهم از توي كوچه جمع شود و كاري ياد بگيرد. آن زمان هنوز انقلاب نشده بود. شلوغ و بگير بگير بود ولي طوري نشده بود كه مردم بريزند بيرون و در خيابان‌ شعار بدهند. صاحبكار گفت خانم برو فردا بيا. من هم همان زمان آمدم دستش را گرفتم و بردم آنجا و گفتم اين پسرم است. كمي نگاهش كرد و گفت پسرجون از فردا بيا. از همان زمان مشغول كار شد و فقط روزهاي جمعه تعطيل بود. اصلاً دنبال بازي نمي‌رفت. صبح كه بلند مي‌شد صبحانه‌اش را مي‌خورد مي‌رفت حمام عمومي و راهي سركار مي‌شد. كارش خوب بود و حقوقش را بعد از يك مدت اضافه كردند و به 150 تومان رسيد. قبل از رفتن به جبهه حقوقش به 2 هزار تومان رسيده بود كه پايش را در يك كفش كرد كه من مي‌خواهم بروم جبهه.

نماز و روزه‌اش را از كي شروع كرد؟

از 10 سالگي خودش نماز و روزه‌اش را مرتب مي‌خواند و مي‌گرفت.

حسين در كدام عمليات شهيد شد؟

در كربلاي 5 و شلمچه بود كه شهيد شد. شلمچه و جزيره مجنون خيلي شهيد دادند. دايي‌‌ام هم در جزيره مجنون شهيد شد.

مسئوليتي هم در جبهه داشت؟

مي‌گفتند تك‌تيرانداز و آرپي‌جي‌زن بود. خيلي دقيق نمي‌دانم ولي در خط بوده كه به شهادت مي‌رسد. آن وقت‌ها كه حسين به جبهه مي‌رفت، من دائماً به ياد او بودم. روزي مي‌خواستيم براي خانه شيرواني بزنيم كه من گفتم اصلاً راضي نيستم. گفتند چرا؟ گفتم بچه من جبهه رفته و آنجا در سرماي زمستان و گرماي تابستان عذاب و زجر كشيده حالا من بيايم اينجا زير سايه بنشينم. دوست دارم زماني كه بيرون مي‌آيم دو قطره باران بر سرم ببارد و احساس كنم كه بچه‌ام كجاست. شب ما بالشت نرم مي‌گذاشتيم زير سرمان ولي معلوم نبود آنها در جبهه بالشت گذاشته‌اند يا روي زمين خوابيده‌اند و سنگ زير سرشان گذاشته‌اند.

چه خاطره‌اي از فرزند شهيدتان در ذهن شما ماندگار شده است؟

حسين شب‌هاي جمعه با لباس شخصي به خانه مي‌آمد. به او مي‌گفتم خب لباس بسيجي‌ات را تنت كن تا تو را در لباست ببينم. مي‌گفت اين حرف را نزن، ريا مي‌شود. با لباس شخصي به خانه مي‌آمد و با لباس شخصي هم مي‌رفت. يك بار كه برگشتم پشت سرش آب‌ بريزم ‌دويد و گفت اين كار را نكن. مردم به تو مي‌خندند.

در وصيتنامه‌اش چه چيزهايي نوشته بود؟

در وصيتنامه‌اش نوشته بود امام‌خميني را دعا كنيد، زيارت عاشورا زياد بخوانيد. خطاب به پدرش نوشته بود: باباجون! اگر من شهيد شدم شما با دست‌هاي خودت من را در قبر بگذار. بلكه به بركات دست شما خدا از گناهان من بگذرد. خيلي چيزهاي قشنگي نوشته بود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار