شهيد هادي جوان زيباطلب عشق را از جبههها به همسرش سكينه پورمحمدعلي آموخت، عشقي كه الفباي آن را از آيه آيههاي قرآن گرفته بود. اين عشق آن چنان در اعماق وجود آنها رسوخ كرد كه در آخرين اعزام هادي، همسرش خون شهادت را در چشمان هادي ديد و آنچنان منقلب شد كه باور كرد هادي ديگر بر نميگردد. متن زير ماحصل گفتوگوي ما با سكينه پورمحمدعلي است. او همسر شهيدش را به مدد واژههايي به تصوير ميكشد كه مملو از عشق و مهرباني است.
آشناييتان با شهيد چطور رقم خورد؟
هادي پسر داييام بود. متولد 1340 و سه سالي از من بزرگتر بود. سال 1360 با هم ازدواج كرديم. يك ازدواج پرمعنا و خاطرهانگيز. وقت خواستگاريشان يك سالي ميشد كه او را نديده بودم تا اينكه برادرشان همراه همسرش به منزلمان آمدند. زمان طاغوت به خاطر اوضاع مدارس اجازه نميدادند ادامه تحصيل بدهم. به همين خاطر 10 ساله بودم كه براي تعليم و آموزش قرآن به جلسات مختلف ميرفتم. وقتي قرآن را كامل ياد گرفتم در منزل تدريس قرآن داشتم و اين موضوع خانواده زيباطلب را مشتاقتر كرد تا به خواستگاريام بيايند. ابتدا با مادرم صحبت كردند و جواب رد دادم. چند بار آمدند و من باز جواب رد دادم.
چرا جواب رد؟ مگر مشكلي بينتان بود؟
نه، فقط احساس ميكردم علاقهاي به ايشان ندارم. برادرم ميگفت خواهر قبول نكني ضرر ميكني. يك روز هادي با مادرم صحبت كرد. وقتي مادرم برگشت صورتش قرمز و خيلي ناراحت بود. هادي گفته بود سكينه خانم مرا به خاطر طلبه بودن و سادهزيست بودن و اينكه مال و ثروتي ندارم قبول نميكند ولي به او بگوييد من دوستش دارم. كمي فكر كردم در دلم گفتم همين كه نماز ميخواند خدا را شكر، توكل به خدا كردم. شب به برادرم گفتم: محمد برو به هادي بگو امشب بيايد خواستگاري. برادرم بلافاصله رفت دنبال هادي. داييام همان شب همه حرفها را زد. مهريه و مراسم و... را مشخص كردند. بنا به درخواست آقا هادي همه كارهاي مراسم در منزل مادرم انجام شد. ميگفت : نميخواهم نگاه نامحرم به همسرم بيفتد.
حاصل زندگيتان چند فرزند است؟
يك پسر به نام محمدرضا متولد 1361 دانشجوي رشته مديريت و يك دختر به نام نرجس متولد 1364 فارغالتحصيل رشته روانشناسي باليني. هر دو فرزندم ازدواج كردهاند و هر كدام صاحب يك فرزند دختر هستند.
چهار سال با شهيد زندگي كرديد، در خانه چطور بود؟
در جمع خانواده حتي دوستانش اخلاق بينظيري داشت و به بزرگترها بسيار احترام ميگذاشت. به ياد ندارم يك بار صدايش بلند شده باشد. اگر قصوري ميديد گذشت ميكرد. وجود هادي هديهاي برايم بود. خوبيهايش در حرف نميگنجد و بايد با او زندگي ميكردي تا ببيني چطور آدم را در خوبيهايش غرق ميكرد. در زندگي مرا با رفتارهاي متين، فروتني و خوشرويي جذب خودش كرده بود تا آنجا كه وقتي به جبهه ميرفت دل مرا با خودش ميبرد. خيلي اهل مطالعه و درس بود، كتابهايش در جبهه همراهش بود اما امتحان پنج سال آخر طلبگي را نداده شهيد شد.
فرزندانتان بسيار كوچك بودند كه همسرتان به شهادت رسيد، چه سفارشي براي آنها يا شما داشت؟
به من ميگفت بار سنگيني روي دوش داري و آن تربيت فرزندانم است. پسرم را علي گونه و دخترم را زينب گونه تربيت كن. فرزندانم را اول به خدا بعد به تو ميسپارم. وصيتنامه را هر سال مينوشت به سپاه يا دوستانش ميداد ولي سال آخر وصيتنامه را پيش خودم نوشت و آن را به من سپرد. گفت به شما خيلي اطمينان دارم ميخواهم حق بچهها پايمال نشود.
يك شب قبل از اعزام آخر سر محمدرضا را بوسيد و نوازش كرد. دخترمان را بغل گرفت و بوسيد و آرام آرام زمزمه ميكرد به اين مضمون كه امشب شب ديدار و آخر است. اين شعري طولاني است از فردي كه قبل از شهادت براي دخترش خوانده بود و هادي همه ابياتش را حفظ بود. آن شب براي نرجس خواند. ميگفت بايد باور داشته باشي من بر نميگردم. تو و فرزندانم را نميبينم. خيلي جدي نگرفتم تا سفارش كنم شفاعت قيامت يادش نرود.
نشانههايي از شهادت در ايشان ديده بوديد؟ شده بود از شهادت برايتان بگويد؟
خيلي آماده شهادت بود و به من ميگفت اگر يك روز خبر شهادتم را آوردند گريه نكن و شاد باش. اگر خواستي اشك بريزي براي حضرت زينب اشك بريز. علاقه بسياري به خانم زينب(س) داشت. وقت خداحافظي آخر گفت ديگر چشم به راهم نباش، از پلههاي منزل پايين ميرفت كه صدايش كردم وقتي برگشت خون شهادت را در چشمانش ديدم. آنقدر اين انتقال نزديك بود كه باورم شد بر نميگردد.
چطور از خبر شهادتشان مطلع شديد؟
هادي در عمليات بدر شرق دجله به شهادت رسيد. او روحاني عقيدتي- سياسي بود كه از پشت مورد اصابت تركشهاي بسياري قرار ميگيرد و در بيمارستان شيراز بستري ميشود. ولي تا مدتي به من نگفته بودند مجروح شده است. عاقبت يكي از دوستان هادي به من خبر مجروحيتش را داد و با هم به شيراز رفتيم. بلافاصله به بيمارستان رفتم. پرستارش گفت: ايشان ماندني نيستند فقط منتظر بچههايش است. بعد پرسيد سكينه كيست؟ مجروح مدام ميگويد: «سكينه، نرجس، محمدرضا»! وقتي هادي مرا ديد گفت سكينه جان فقط ماندم تو و بچهها را براي وداع آخر ببينم. شهادتي برايم شيرين است كه شماها دعايم كنيد. بچهها را با مخالفت شديد دكترها و پرستاران به ملاقاتش بردم. هادي بعد از ديدار ما آرام گرفت. گفتند هادي به شهادت رسيده است. باورم نشد. تمام دستگاهها را از او جدا كردند. چشمانش را بستند ولي براي من چشمانش باز بود. هنوز هم كسي قبول نميكند بعد از شهات با او حرف زدم. فكر ميكردند شوكه شدهام. ولي من با او صحبت كردم. با همان لبان خشكيده گفت سكينه جان وداع آخر است خواهش ميكنم وقتي مرا در قبر ميگذارند اشك نريز. همين جا گريههايت را تمام كن. به تهران برگشتيم. خودش كمكم كرد صبور باشم. وقتي ميخواستند او را داخل قبر بگذارند خوشحال بودم و احساس بيسرپرستي نميكردم. هنوز وجودش را در زندگي گرم ميبينم.
بعد از شهادت همسرتان چطور بچهها را بزرگ كرديد؟
برايم خيلي سخت بود در اين دنياي بزرگ چطور بچهها را طوري بزرگ كنم تا هماني باشند كه هادي ميخواست و در طول زندگي ادامه دهنده راه تمامي شهدا باشند. شهد اهدفشان يكي بود و اينكه ناموسشان دست بيگانگان نيفتد. بچههاي تمامي شهدا ناموس اين مملكت هستند. بنابراين خيلي سخت است اما همسران شهدا با حساسيت تمام اين سختي را به جان خريدند.
خودم هم ادامه تحصيل دادم ديپلم را گرفتم. بعد از ديپلم فعاليتهاي قرآني را پيش گرفتم. احساس ميكردم قرآن براي من بالاترين درس است. تدريس قرآن را ادامه دادم. در دارالقرآن تدريس مفاهيم قرآن و حفظ را ادامه دادم. از سال 85 تاكنون در امامزاده صالح و سراي محله مشغول تدريس مفاهيم و حفظ قرآن هستم.
سخن آخر...
دلم از بيحجابيها و از جوانهايي با مدهاي آنچناني خون است. ما در سن كم همسرانمان را از دست داديم و تا امروز سعي كرديم عفيف و پاكدامن بمانيم. از همه زنان و دختران كشور هم توقع داريم به عفت و پاكدامني خود حساس بوده و آن را حفظ كنند و دشمنان را خوار و ذليل بشمارند. مملكت فقط براي خانواده شهدا نيست براي همه است. از جوانها ميخواهيم سرگذشت شهدا را بخوانند آن وقت غيرتشان نسبت به ايران اسلامي بيشتر ميشود. حساس به امور كوچك نباشند، حساس به ناموسشان باشند دست بيگانه نيفتد.