کد خبر: 731913
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۵:۲۸
گفت‌وگوي «جوان» با خبرنگار جنگي كه ركورد 4 هزار ساعت گزارش راديويي دارد
مجيد جيران‌پور كه مقارن با مبارزات انقلاب اسلامي در امريكا دانشجو بود، چند ماه پس از پيروزي انقلاب به ايران بازگشت....
احمد محمدتبريزي

مجيد جيران‌پور كه مقارن با مبارزات انقلاب اسلامي در امريكا دانشجو بود، چند ماه پس از پيروزي انقلاب به ايران بازگشت و پس از مدتي به عنوان خبرنگار فعاليت‌هاي رسانه‌اي‌اش را شروع كرد. او كه در دفاع مقدس شركت جست، در بيشتر عمليات‌ها حضور داشته و حدود چهار هزار ساعت گزارش راديويي در پرونده كاري‌اش دارد. جيران‌پور يكي از قديمي‌ترين و باسابقه‌ترين خبرنگاران حاضر در مناطق عملياتي دفاع مقدس به شمار مي‌رود كه چند باري هم تركش مي‌خورد و جانباز مي‌شود. در حالي كه روز خبرنگار را به تازگي پشت سرگذاشته‌ايم، گفت‌و‌گوي ما با اين خبرنگار با‌سابقه دفاع مقدس را پيش رو داريد.

چگونه پاي شما به عنوان خبرنگار به جبهه‌ و مناطق جنگي باز شد؟

من در امريكا دانشجوي رشته علوم سياسي بودم. پس از مدتي در صحبت با بچه‌ها به اين نتيجه رسيدم رشته‌اي بخوانم كه با قشر كارگر بيشتر در ارتباط باشم. بنابراين دنبال رشته‌اي بودم كه بيشتر با مستضعفان در ارتباط باشد، نهايتاً به رشته مديريت صنعتي كه آن زمان رشته نويي بود، رسيدم. آن زمان دانشجويان ايراني عليه رژيم شاه و جلوي كاخ سفيد تظاهراتي برگزار كردند كه من را آنجا گرفتند. بعد از آن تصميم گرفتم كه به ايران برگردم. با دوستان مشورت كردم كه تكليف‌مان در وضعيت فعلي چيست. استعلامي از حضرت امام گرفته شد و امر دادند كساني كه تازه رفته‌اند مي‌توانند برگردند و آنهايي كه وسط كارند خودشان براي آمدن و نيامدن تصميم بگيرند و كساني كه فارغ‌التحصيلي‌شان نزديك است، درس‌شان را تمام كنند. من هم تازه رفته بودم و با اين صحبت‌ها تصميم گرفتم كه برگردم. خيلي از دوستان كه عضو انجمن اسلامي بودند برگشتند. من هم دلم طاقت نمي‌آورد و مي‌خواستم برگردم ببينم در ايران چه خبر است.

اين اتفاقات براي چه زماني است؟

دقيقاً همزمان با وقايع انقلاب بود. بليت گرفتم و روزي كه همه‌پرسي نظام جمهوري اسلامي برگزار شد تصميم گرفتم به ايران برگردم. قاچاقي به لبنان و سوريه رفتم و 20 روزي هم مهمان جنبش الفتح بودم. پس از آن بدون پول به تركيه رفتم و از آنجا به ايران برگشتم. آن زمان تازه سپاه تشكيل شده بود و من هم عضو سپاه شدم. چند تن از دوستان مثل محسن شريف، رضا طباطبايي و حميد شاهنگيان كه سرود «‌خميني‌ اي امام» را ساخته بود عضو سپاه شده بودند و ما هم در سپاه مانديم و مشغول كار شديم. تا چشم به هم زديم هر روز جايي درگيري وجود داشت. يك روز غائله گنبد، كردستان و خرمشهر بود و روزها در سپاه بوديم و شب‌ها در محلات نگهباني مي‌داديم. فشار كاري زيادي بود. دانشگاه‌ها هم به تعطيلي خورده بود و درسم نصفه‌كاره مانده بود.

پس چگونه به حرفه خبرنگاري كشيده شديد؟

در شيكاگو برنامه راديويي راه انداخته بوديم و در هفته نيم ساعت برنامه داشتيم و چنين روحيه‌ و انگيزه‌اي در وجودمان بود. هنگام پخش اعلاميه‌ها ذهنيت تبليغي همواره در ذهن‌مان بود. بنابراين در ايران نشريه پاسداران را با كمك دوستان راه‌اندازي كرديم و مسئوليت عكاسي سپاه را به عهده گرفتم. بعد از راه‌اندازي چند نشريه دوستان پيشنهاد كردند به راديو برويم. شهريور سال 58 با كمك رضا انصاريان به راديو رفتيم و آنجا پايه‌ريزي برنامه پاسداران را كرديم. برنامه پاسداران آنجا رشد كرد و به روزي يك ساعت برنامه رسيد. آن زمان جو راديو بسيار آشفته بود و عناصر حزب توده، منافقين و بهايي‌ها در آن نفوذ داشتند. پس از مدتي راديو وضعيت بهتري پيدا كرد. سال 59 كه جنگ شروع شد احساس كرديم كه راديو ديگر جواب نمي‌دهد و بايد كار را گسترش دهيم. اين بود كه در مشورت با رضا انصاريان و سپاه قرار شد گروه تلويزيوني سپاه هم راه‌اندازي شود. با گروه سپاه صدا و سيما همكاري داشتيم و پس از گذراندن دوره‌هاي آموزشي به همراه 10 نفر ديگر دوره تلويزيون را ديديم. از آن پس هم در تلويزيون بودم هم در مناطق عملياتي براي راديو گزارش مي‌گرفتم و براي نشريه هم مي‌نوشتم. اما تصميم گرفتم بيشتر تمركزم را روي راديو بگذارم و هر جايي هم كه گروه تلويزيون به حضورمان نياز داشت همراهشان مي‌رفتم. حاصل كارمان حدود سه، چهار هزار فريم عكس با دوربيني كه از امريكا آورده‌ بودم، است. چهار، پنج هزار ساعت كار راديويي كه هزار ساعت را فقط تحويل راديو اهواز در زمان عمليات‌ها دادم.

آن زمان يك خبرنگار‌جنگي بايد چه شرايطي داشت و چه سختي‌هايي را متحمل مي‌شد؟

شجاعت، جسارت، قدرت بدني بالا، ‌هوشياري و دانستن زبان خارجي و دانش فني از اصول اصلي خبرنگاري بود. كمبود امكانات كار خبرنگاري را خيلي سخت كرده بود. آن زمان به خبرنگاران راديو ناگرا مي‌دادند و آنقدر كه براي دستگاه ناگرا ارزش قائل بوديم از جان خودمان عزيزتر بود. خبرنگار‌ها بايد ناگراي 12، 13 كيلويي را روي دوش‌شان مي‌انداختند و ميكروفون و 10 نوار را با خودمان مي‌بردند. در كنار اين در عمليات‌هايي كه عراق از بمب شيميايي استفاده مي‌كرد بايد از ماسك استفاده مي‌كرديم. اگر حساب مي‌كرديم حدود 20 كيلو بار همراهمان بود و خبرنگاري در مناطق عملياتي زير آتش كار بسيار سختي بود. بيشتر بچه‌هاي راديو به خاطر حمل سنگين اين بارها آرتروز گرفته‌اند. خاطرم هست راديو نوار نداشت به ما بدهد. ماشين براي رفت‌وآمد نداشت. خيلي مشكل داشتيم. در راديو چون راننده نداشتيم خودمان مي‌رفتيم و مي‌گفتيم اگر تا 24 آينده خبري از من نشد به دنبالم بياييد.

زمان جنگ توليدات راديو بيشتر شامل چه برنامه‌هايي مي‌شد؟

به مرور كه در راديو جا افتادم با مديران، سردبيران و تهيه‌كنندگان صحبت مي‌كردم و از جبهه برايشان مي‌گفتم. آن زمان پخش گزارش جنگي در راديو روال نبود و ما اين قالب‌ها را شكستيم و از راديو گزارش‌هاي جنگ پخش ‌كرديم. اولين‌بار گزارش اعزام نيرو به مناطق عملياتي پخش شد. از عشاير و نوجوانان و جوانان پخش ‌كرديم. بعد قرار شد در گروه خانواده از افراد متأهل مثل پدران خانواده گزارش بگيريم. از عشايري كه پشت جبهه‌ها بودند يا خانم‌هايي كه در ستاد پشتيباني و بيمارستان‌ها كار مي‌كردند گزارش براي برنامه خانواده مي‌گرفتيم. مطابق هر برنامه سوژه‌هايمان را انتخاب مي‌كرديم. برنامه‌اي به نام «‌فرهنگ مردم» داشتيم كه شب‌هاي جمعه پخش مي‌شد و راجع به آداب و رسومي كه در جبهه‌ها وجود داشت گزارش پخش مي‌كرديم. مثل شب‌هاي خداحافظي قبل از انجام عمليات يا مراسم حنابندان و اينكه شهردار در جبهه‌ها كيست گزارش پخش مي‌شد. سعي مي‌كرديم اين فرهنگ ضبط شود تا براي نسل‌هاي آينده هم بماند. دو خانم خبرنگار هم مثل خانم دختر نواب صفوي و مريم كاظم‌زاده خواهرزاده آيت‌الله حائري شيرازي بود و در انگليس درس مي‌خواند هم در مناطق عملياتي بودند. كلاً دو خانم خبرنگار در جبهه ديدم كه اين دو نفر بودند.

آن زمان مثل امروز تعدد رسانه‌ نبود. برخورد رزمندگان نسبت به حضور خبرنگار‌ها در جبهه چگونه بود و برنامه‌هايتان در جامعه چه بازخوردي داشت؟

به نظرم راديو توانست پلي بين مردم و رزمندگان باشد و عنوان يك رابط ميان جبهه و پشت جبهه باشد. قبل از اينكه جنگ شروع شود در مجموعه سپاه خيلي از بچه‌ها را مي‌شناختيم. روزهاي اول كه جنگ شروع شد با مكافات زيادي با هواپيما به اهواز رفتم. آن زمان بچه‌هاي سپاه همه جوان بودند و خيلي ديد تبليغاتي نداشتند. خاطرم هست به گيلانغرب كه رفته بودم شهيد پيچك به من گفت اين خبرنگار را اخراج كنيد ولي من گوشم به اين حرف‌ها بدهكار نبود. مي‌آمدم پيش اصغر وصالي كه فرمانده دستمال سرخ‌ها در پاوه بود و مي‌گفت ناراحت نباش و با من به قصرشيرين و سرپل ذهاب بيا و از آنجا گزارش بگير. چنين ديدگاه‌هايي هم وجود داشت. دنيا پشت عراق بود و ما تك و تنها بوديم. يك روز رفتم اتاق بيسيم و شنيدم كه چند خانم روسي صحبت مي‌كنند. چند ثانيه روسي صحبت كردن اينها را ضبط كردم تا بگويم روس‌ها هم پشت عراقي‌ها هستند. اولين بار پخش نوحه در راديو را من باب كردم. در سرپل ذهاب با شهيد مهدي خندان و شهيد شيرودي و دوستان ديگر مصاحبه كه مي‌گرفتم، گفتم مردم از كجا بفهمند در جبهه مصاحبه داريم و بگذاريد زير صدايتان افكت نوحه باشد. شهيد خندان بچه لواسان و فرمانده يكي از تيپ‌هاي لشكر27 بود. شروع به ضبط صدايش كردم و او دو نوحه خواند. اين دو نوحه را از شهيد خندان ضبط كردم و به راديو آوردم. به آقاي انصاريان گفتم اين نوحه‌ها را در راديو پخش كنيد. تهيه‌كننده برنامه گفت توقع داريد چه چيزهايي در راديو پخش شود. گفتيم در جبهه‌ها و زمان بيكاري چنين كارهايي صورت مي‌گيرد. خلاصه با سلام و صلوات نوحه‌ها را در برنامه پخش كرديم و مثل توپ صدا كرد. مردم تماس مي‌گرفتند و مي‌گفتند اين نوحه خيلي خوب بود و دوباره پخشش كنيد و ما دوباره براي برنامه‌هاي بعدي پخش كرديم. اينجوري در راديو نوحه افراد ديگري كه مداحي مي‌كردند را پخش كرديم. بعد هم كه آقايان آهنگران و كويتي‌پور آمدند و افراد زيادي را به ما معرفي كردند. يكي از كارهاي راديو پخش مداحي و افكت‌هاي واقعي بود. حضور خبرنگارها باعث بالارفتن روحيه رزمندگان مي‌شد.

در حين خبرنگاري جانباز شديد؟

من اولين خبرنگار جنگي سپاه و راديو بودم. قبل از شروع جنگ در كردستان و پاوه درگير بوديم. در درگيري‌هاي پاوه شب به همراه چند دوست ديگر يك فانوس برداشتيم و شبانه جنازه‌ها را جمع كرديم و از آنها عكاسي كردم كه بعدها عكس‌هاي مشهوري شد. اولين بار قبل از شروع جنگ در پاسگاه پرويز تركش خوردم. در تمام عمليات‌هاي كوچك و بزرگ حضور داشتم. اگر عمليات هم نبود براي اينكه تنور جبهه را گرم نگه داريم بايد به منطقه مي‌رفتيم. من سه يا چهار عمليات مثل والفجر3، 4 و مرصاد را نتوانستم بروم و در بقيه عمليات‌ها حضور داشتم. در والفجر2 در حاج‌عمران وارد خاك عراق شديم و آنجا هم تركش خوردم و ماندگار شدم. بعضي فكر مي‌كردند كه شهيد شده‌ام و دنبال جنازه‌ام بودند. بعد خبر رسيد كه زنده هستم و يكي از دوستان براي نجاتم آمد و مرا تا مرز آورد. پس از دو ماه دوباره به منطقه عملياتي رفتم و در خيبر و والفجر8 هم شيميايي شدم.

از تلخ‌ترين خبرتان هم بگوييد.

سقوط خرمشهر يكي از تلخ‌ترين خبرهايي بود كه مخابره كردم. برخي از دوستان را در جريان آزادسازي اين شهر از دست داديم و اينكه اين شهر در اختيار دشمن باشد براي‌مان خيلي ناگوار بود.

شيرين‌ترين خبر و گزارشي كه مخابره كرديد چه خبري بود؟

آزادي خرمشهر خيلي برايم شيرين بود. همچنين خبر آزادسازي مهران هم برايم خيلي شيرين بود. اين شهر چند بار دست به دست شد و آخرين بار كه دست ما ماندگار شد من دور ميدان ديدم هيچ‌كس نيست. رفتم تلفن فرمانداري را وصل كردم و زيرآتش دشمن توانستم گزارشي را براي راديو بفرستم كه بلافاصله پخش شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار