کد خبر: 730765
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۱:۳۹
گفت‌وگوي «جوان» با جانباز سيدحسن سجادي از بازماندگان واقعه بمباران شهرك صنعتي اراك
بمباران كارخانجات صنعتي اراك در تاريخ 5/5/1365 كه به آن حادثه «پنج پنج» نيز گفته مي‌شود، يكي از وقايع كمتر شناخته شده دفاع مقدس است كه با وجود دهها شهيد و تعداد زيادي مجروح، در ميان حوادث جنگ مهجور مانده است.
عليرضا محمدي

جانباز 70 درصد سيدحسن سجادي يكي از مجروحان «پنج پنج» است كه در ابتدا به قصد پرداختن به اين حادثه با او به گفت‌وگو پرداختيم، اما زندگي سجادي به عنوان يك انقلابي و رزمنده دفاع مقدس ناگفته‌اي در خود داشت كه ناخواسته بخشي از گفت‌و‌گويمان را به سمت خاطراتش سوق داد.

آقاي سجادي! جانبازي شما در يك شرايط خاص رقم خورده است؛ مجروحيت كيلومترها دورتر از جبهه‌هاي جنگ. قبل از مجروحيت با مقوله جنگ و مسائلي از اين دست آشنايي داشتيد؟

درست است كه من پشت جبهه جانباز شدم، اما از همان زمان مبارزات انقلابي سعي كردم خودم را عقب نكشم و در ميدان نبرد حضور داشته باشم. ماه‌ها رزمندگي در پرونده دارم و خواست خدا بود كه در جبهه‌ اتفاقي برايم نيفتد و در نزديكي شهر خودم، يعني اراك جانباز شوم.

جرقه دوران مبارزه شما از كجا رقم خورد؟

طي سال‌هاي 55 تا 57 سرباز بودم چون خانواده‌اي مذهبي داشتيم، در پادگان مقيد به انجام امور مذهبي بودم. يكي از هم دوره‌اي‌هاي ما كه بچه شمال بود، وقتي رعايت امور مذهبي از سوي من را ديد، از امام خميني و نهضتش برايم گفت. تا آن موقع فقط مي‌دانستم كه آيت‌الله خميني سيدي است خارج از ايران. هيچ اطلاع ديگري نداشتم. اما با راهنمايي آن دوستم و كتاب‌هايي كه از دكتر شريعتي و استاد مطهري در اختيارم مي‌گذاشت، رفته رفته با حضرت امام و مقوله‌اي به نام نهضت اسلامي ايشان آشنا شدم. آبان 57 كه خدمتم تمام شد. به شهرمان اراك برگشتم و با راهنمايي يكي از دوستان انقلابي‌ام به نام آقاي رحمان حسين‌خاني، فعاليت‌هاي انقلابي را گسترش داديم و در تظاهرات، پخش اعلاميه و... فعاليت مي‌كردم. از همانجا دوران مبارزاتي‌ام آغاز شد و بعد از پيروزي انقلاب در شكل و شمايل حضور در كميته‌ها، تشكيل گروه‌هاي ضربت و... ادامه يافت.

بعد از انقلاب مبارزات شما چه روندي را دنبال كرد؟

وقتي كه غائله كردستان شروع شد، چون خدمت سربازي رفته بودم و كشتي هم كار مي‌كردم، آمادگي رزمي و بدني براي ورود به ميدان نبرد را در خودم مي‌ديدم. بنابراين با جمع دوستان به كردستان رفتيم و در مناطقي چون پاوه، بازي‌دراز، نوسود و... بودم. چهار يا پنج ماهي در اين شرايط بوديم كه جنگ شروع شد. سريع به مناطقي چون دشت ذهاب و ارتفاعات دالاهو و بازي‌دراز رفتيم. تا انتهاي سال 59 در منطقه بودم و هر از گاهي به خانه برمي‌گشتم. در همين زمان پدرم مرحوم حاج‌سيد‌محمد سجادي اصرار كرد ازدواج كنم و اوايل سال 60 تشكيل خانواده دادم. ديگر آزادي سابق براي رفتن به جبهه را نداشتم و مدتي پشت جبهه ماندم.

شما كه مرتب در جبهه بوديد، چطور در كارخانه ايرال‌كو كه محل جانبازي‌تان است، مشغول شديد؟

ورودم به اين كارخانه نيز به نوعي حركتي انقلابي بود. دوران آمدوشد‌مان به كردستان بود كه يكي از دوستان گفت تعدادي از توده‌اي‌ها و كمونيست‌ها در ايرال‌كو فعال هستند و بايد بچه‌هاي حزب‌اللهي جاي آنها را بگيرند. اينطور شد كه به همراه چند نفر از دوستان رفتيم و مدير آن زمان كارخانه كه خودش هم از رخنه چپ‌ها گلايه داشت، تا ما را ديد استخداممان كرد و رفته رفته جو آنجا را تغيير داديم. اين وضعيت بود تا اينكه سال 65 كارخانه بمباران شد.

تا قبل از جانبازي باز هم به جبهه برگشتيد؟

بله، از همين حضور در كارخانه بود كه قسمت شد باز هم به منطقه برگردم. بعد از ازدواج كمي دست و بالم براي رفتن به جبهه بسته شده بود. اما اواخر سال 60 بود كه شنيديم در جبهه به راننده لودر و بولدوزر نياز دارند. بهانه دستمان افتاد و چون شركت هپكو دوره آموزش راننده لودر گذاشته بود، در اين دوره‌ها شركت كرديم و از طريق هلال‌احمر دوباره به جبهه رفتم. در عمليات‌هاي فتح‌المبين، الي‌بيت‌المقدس و نهايتاً رمضان هم حضور داشتم. در رمضان برادرم شهيد شد و كمي بعد با فوت پدر، ديگر امكان حضور در جبهه را نيافتم.

چه خوب است از برادر شهيدتان هم يادي كنيم.

شهيد سيدمرتضي سجادي متولد 1343 بود. هنگام شهادتش در مرحله پنجم عمليات رمضان 18 سال داشت. ايشان از سال 60 كه تنها 16 سال داشت، آمد و شدش به جبهه آغاز شد. قرار گذاشته بوديم هر وقت من در جبهه بودم او نيايد. اما در عمليات رمضان وقتي كه به مقرمان برگشتم، شنيدم كه مرتضي به دنبالم آمده است. تعجب كردم وقتي خودم را به او رساندم. گفتم: مرتضي اينجا چه مي‌كني؟ مگر قرار نبود نيايي؟ گفت ديگر آمده‌ام و كاري نمي‌شود كرد. حالات خاصي يافته بود. در لباس خاكي بسيجي نورانيتي يافته بود كه هنوز در ذهنم ماندگار است. بعد از خداحافظي از او، دو ساعتي استراحت كردم و در خواب ديدم كه پدرمان پرواز مي‌كند و ناگهان زمين افتاد. بالاي سر پدر رفتم كه گفت يكي از بال‌هايم شكست. از خواب كه بيدار شدم متوجه شدم براي مرتضي اتفاقي افتاده است. يكي از بچه‌ها را سراغش فرستادم كه مدتي بعد آمد و گفت مرتضي و گروهشان به منطقه‌اي ورود كرده‌اند كه امكان دسترسي به آنها نيست. ديگر از او خبردار نشديم تا اينكه 12 سال بعد باقيمانده پيكرش را برايمان آوردند.

از ماجراي بمباران 5/5/65 بگوييد.

بعد از شهادت مرتضي، پدرمان مدتي بعد از شهادت برادرم از غم و غصه فوت شد. چون برادر ديگرم خارج از كشور بود، رسيدگي به مادر و خانواده باعث شد تا ديگر به جبهه نروم. گذشت تا اينكه به پنجم مردادماه 1365 رسيديم. ايرال‌كو چون شمش آلومينيوم مي‌ساخت و اين شمش در ساخت آلياژ‌هاي مورد نياز صنايع مانند اسلحه‌سازي و... كاربرد داشت، اين امر بهانه لازم به دشمن براي بمباران كارخانه را داده بود. البته در آن حادثه كارخانجات ديگر شهرك صنعتي اراك هم بمباران شدند. اما بمباران كارخانه ما شديدتر بود و از 60 الي 70 شهيد اين واقعه، 40 شهيد مربوط به ايرال‌كو هستند. اين واقعه بيش از 200 جانباز و مجروح هم دارد كه 80 مجروح براي كارخانه ماست. من صبح روز واقعه به بدرقه عمويم رفتم كه به حج مشرف مي‌شد. بعد به كارخانه رفتم. ساعت حول و حوش 9 و نيم صبح بود كه ناگهان صداي مهيبي شنيدم. چون در جبهه‌ تجربه داشتم، فهميدم هواپيماي جنگنده است. در اين حين يكي از همكاران خانم كنترل خودش را از دست داد و جيغ زد. او را هدايت كردم كه از در بيرون برود و خودم در سمت مخالف پيش بچه‌هاي حسابداري مي‌رفتم كه بمبي به ساختمان افتاد و شيرجه زدم. هنوز متوجه نبودم بمب خوشه‌اي زده‌اند و خواستم دوباره بلند شوم كه ناگهان انفجار ديگري رخ داد و به هوا پرتاب شدم.

يعني بعثي‌ها از بمب خوشه‌اي استفاده كرده بودند؟

بله، استفاده از اين بمب در ميدان جنگ هم ممنوع است. اما آنها براي بمباران مناطق غيرجنگي از آن استفاده كردند. تعداد بمب‌هاي كوچك‌تري كه از بمب خوشه‌اي منشعب مي‌شوند، در زمان‌هاي مختلف منفجر مي‌شوند، بنابراين در انفجار اوليه فكر كردم قضيه تمام است و وقتي كه بلند شدم، در انفجارهاي بعدي مجروحيت يافتم. از شدت انفجار به هوا پرتاب شدم و چند ثانيه‌اي روي هوا بودم. وقتي كه به زمين افتادم تا مدتي فكر مي‌كردم پاهايم جايي آويزان است! چراكه هيچ حسي نداشتند. همه‌جا را گرد و غبار فرا گرفته بود. اولين نفري كه بالاي سرم آمد، برادرم بود. مدتي مي‌شد كه از خارج كشور برگشته و در اراك ساكن بود. برادرم با ديدن بمباران كارخانه خودش را رسانده بود. يك شهيد در كنارم افتاده بود كه نمي‌دانستم كيست. برادرم ابتدا سراغ او رفت و بعد كه فهميدم شهيد شده است، ‌سراغ من آمد. دستم را گرفت و مرا با خودش كشاند. از نگاه‌هاي او متوجه شدم كه اوضاعم خراب‌تر از اين حرف‌هاست. وقتي به پايم نگاه كردم ديدم پاي چپم به پوستي بند است و پاي راستم زخم‌‌هاي كاري برداشته‌اند. بعدها پاي چپم از لگن قطع شد و پاي راستم از زير زانو هيچ حس و حركتي ندارد. اكنون جانباز 70 درصد هستم.

‌همانطور كه گفتيد آن روز صدها نفر كشته و زخمي شدند، با اين وجود ماجراي پنجم مردادماه 65 كمتر شناخته شده است.

بله، متأسفانه كم از آن گفته مي‌شود. البته اكنون خود مسئولان كارخانه‌هاي بمباران شده مثل كارخانه ايرال‌كو بزرگداشتي برگزار مي‌كنند، ولي متأسفانه سياسي‌كاري مي‌شود و در اين يادواره‌ها نيز دنبال جناح‌بازي هستند. مثلاً خود من تا حالا يكبار هم به اين بزرگداشت‌ها دعوت نشده‌ام. بنابراين كساني كه بايد اين واقعه را گرامي بدارند و سعي كنند نامي از آن برده شود خودشان كوتاهي مي‌كنند.

به عنوان يك بازمانده، ‌تعريف شما از واقعه «پنج پنج» چيست؟

مي‌توان گفت آن روز عاشوراي مردم اراك رخ داد. بمباران يك منطقه غيرنظامي جنايتي است كه بعثي‌ها به پشتيباني قدرت‌هاي بزرگ بارها در جنگ تحميلي انجام داده‌اند. همين اتفاق اگر در اروپا مي‌افتاد، آن را در بوق و كرنا مي‌كردند. اما متأسفانه ما نتوانستيم خوب اين واقعه را نه تنها به جهان بلكه براي مردم خودمان بشناسانيم و به نظرم راحت از كنار شهدا و مجروحانش گذشتيم.

و سخن پاياني

از سال 65 كه مسئله جانبازي برايم پيش آمد، همسرم خانم نيره فدوي بسيار زحمت كشيد و در تمامي سختي‌ها پشتيبانم بود. مادرم مرضيه دخايي چند سال پيش فوت شد و هميشه غصه‌دار جانبازي من و شهادت مرتضي بود. جا دارد از زحمات اين عزيزان كه مانند تمامي مادران و همسران شهدا و جانبازان، در گمنامي و خاموشي مجاهدت مي‌كنند قدرداني كنم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار