کد خبر: 719329
تاریخ انتشار: ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۱۶:۲۸
نقدي بر فيلم سينمايي «من ديه‌گو مارادونا هستم»
معضلات تلخ واقعي و گره‌گشايي‌هاي شيرين خيالي؛ فيلم‌هاي «بهرام توكلي» را مي‌توان در اين دو عبارت خلاصه كرد. كارگرداني كه از دغدغه‌اي اجتماعي مي‌گويد، اما نه راه‌حلي براي آنها پيدا مي‌كند نه به دنبال آن است. گويي مي‌خواهد فقط با آوردن گوشه‌اي از آنها در فيلمش طعنه‌اي بزند و برود.
زهرا شاهرضايي
معضلات تلخ واقعي و گره‌گشايي‌هاي شيرين خيالي؛ فيلم‌هاي «بهرام توكلي» را مي‌توان در اين دو عبارت خلاصه كرد. كارگرداني كه از دغدغه‌اي اجتماعي مي‌گويد، اما نه راه‌حلي براي آنها پيدا مي‌كند نه به دنبال آن است. گويي مي‌خواهد فقط با آوردن گوشه‌اي از آنها در فيلمش طعنه‌اي بزند و برود. «من ديه‌گو مارادونا هستم» هم از اين قاعده مستثني نيست. آخرين ساخته توكلي ملغمه‌اي از مشكلات اجتماعي است كه انگار راهي براي برطرف شدن آنها وجود ندارد. ماجرا از جايي آغاز مي‌شود كه شيشه خانه توسط پيمان (بابك حميديان) شكسته مي‌شود و در آخر فيلم به اين پرداخته مي‌شود كه مقصر اين قصه كيست و از وراي اين مشكل كوچك و مسخره، به مشكلات بزرگي مي‌رسيم كه نه‌تنها اين خانواده كه يك جامعه به آن گرفتار هستند.

  خوش‌ساخت اما ابزورد
آخرين ساخته توكلي، خوش‌ساخت است. بازي‌ها خوب و دلنشين هستند؛ به ويژه گلاب آدينه و سعيد آقاخاني. فيلمبرداري هم خوب و در نوع خود جديد است. با همه اين اوصاف اين اثر توكلي هم ابزورد از آب درآمده است. همه اتفاقات فيلم پوچ و احمقانه‌اند. اصلاً فيلم مسخره شروع مي‌شود: پرتاب يك سنگ و دعواهاي خانوادگي. مقصر اصلي‌ از اين هم مسخره‌تر است: مارادونا و گلي كه با دست زده شد. در آخر هم با يك هپي‌اند مسخره به پايان مي‌رسد. همه چيز در اين فيلم پوچ است و در واقع ابزورد دقيقاً به همين معنا است؛ يعني همه چيز در اين هستي، بيهوده و مهمل است و هنرمند توانايي حل اين مشكلات سياسي و اجتماعي اطراف خود را ندارد و در نهايت به پوچي و پوچ‌گويي مي‌رسد. در واقع وي حرفي براي گفتن ندارد. توكلي هم با گفتن همه چيز همين كار را كرده است. پرگويي توكلي و نپرداختن عمقي به هركدام از مسائل مطرح شده، اثرش را به ابزورد نزديك كرده است.
 
  ضدداستان و ضدمخاطب
«من ديه‌گو مارادونا هستم» داستان ندارد. در واقع قشر شبه روشنفكر سينماي ايران مدتي است كه به مقابله با سينماي داستاني رفته‌اند. در حالي كه تمام سعي سينماي هاليوود و غرب اين است كه مفاهيم عميق فلسفي و علمي را در قالبي داستاني بيان كند تا هم آن را دراماتيزه كند، هم مخاطب خود را به دنبال خود بكشاند. در واقع بزرگ‌ترين هنر كارگردان اين است كه مفاهيم عميق را به زباني ساده به مخاطب خود منتقل كند، اما توكلي در فيلمش فقط فضايي را تعريف كرده و مشخصاً از نقطه الف به ب نمي‌رسد. همه فيلم حول و حوش يك سنگ و شكستن شيشه مي‌چرخد. فيلم مي‌خواهد هم انتقادي كند به روابط لجام‌گسيخته دختر و پسر در كشور، هم سرقت ادبي را نكوهش كند، هم از امپرياليسم رسانه‌اي بگويد هم تضاد طبقاتي را مورد انتقاد قرار دهد. حتي جاهايي كنايه مي‌زند به ترويج فرهنگ مدگرايي و باربي‌ايسم. در واقع فيلم مي‌خواهد معجوني باشد از تمام دغدغه‌ها و مشكلات جامعه، اما در نهايت فيلمي شده است شلوغ و اعصاب خردكن كه فقط بازي خوب بازيگرانش مخاطب را وادار مي‌كند بارها در طول فيلم با صداي بلند قهقهه بزند. توكلي تمام اين معضلات را مي‌گويد فقط براي اينكه گفته باشد! كه بگويد اين مشكلات در جامعه وجود دارند و اين مشكلات به قوت خود باقي مي‌مانند و براي اينكه ثابت كند، اين مشكل متعلق به تمام مردم است، از دوطبقه اقتصادي و اجتماعي در فيلمش استفاده كرده است. در آخر هم فيلمش را با توهين به مخاطبانش تمام مي‌كند. مخاطباني كه منتظرند كارگردان به طريقي اين كلاف درهم‌ پيچيده را باز كند. اما او تنها يك هپي‌اند احمقانه نشان مي‌دهد تا بگويد كه بيخود منتظر حل اين داستان نباشيد. كاه و يونجه مقابل پرده سينما نشان مي‌دهد كه چقدر كارگردان براي مخاطب خود احترام قائل است!
 
  مرد نماد قدرت يا لودگي؟
فيلم روايتگر دو خانواده آشفته و پر از تشويش است. كلاً همه چيز در فيلم التهاب را به مخاطب انتقال مي‌دهند. تعدد بازيگران و پرديالوگ بودن فيلم، موسيقي و آرايش صحنه آشفته فيلم، همه و همه حس التهاب را به مخاطب خود انتقال مي‌دهند. در ميان تمام اين شلوغي‌ها و استرس تنها يك نفر است كه كاري با ديگران ندارد و در خلوت خود مشغول فيلم ديدن است. كسي كه مسئوليت اصلي حل كردن اين مشكلات را دارد: پدر خانواده. يكي از اين خانواده‌ها پدر ندارد و آن يكي هم پدري است كه توان حرف زدن و نطق ندارد و به دور از هياهوي بقيه آدم‌ها، تنها دغدغه‌اش مي‌شود تهيه ذرت بوداده! و اين نشان مي‌دهد كه او قدرت فكر كردن هم ندارد. باز هم مثل تمام فيلم‌ها و سريال‌هاي كمدي مرد كه نماد قدرت محسوب مي‌شود، تبديل شده به موجودي ذليل و ضعيف. به‌طور كلي مردهاي اين سينما يا رواني هستند مثل بابك و پيمان يا ضعيف مثل سعيد آقاخاني و پدر خانواده يا رواني و ضعيف مثل صابر ابر! و چنين مرداني نه‌تنها نمي‌توانند مشكلي را حل كنند، كه خود مشكل‌زا هستند.
 
 حركت در مرز خيال و واقعيت
اين ساخته توكلي هم مثل فيلم‌هاي قبلي او مثل «اينجا بدون من» در مرز بين رويا و واقعيت سير مي‌كند. گويا توكلي دوست دارد كه در فيلم‌هايش با حس تخيل مخاطب خود بازي كند و مرز بين سوژه و ابژه را براي او از بين ببرد. در اينجا هم مثل اينجا بدون من صابر ابر مي‌خواهد پايان تلخ داستان را تغيير بدهد؛ اما نه در دنياي واقعي. اينجا هم ترجيح مي‌دهد كه از واقعيت فرار كند و در ذهنش پايان داستان را بنويسد و به نوعي شادخواري كند. در اين فيلم هم وقتي پايان قصه را دوست ندارد، به زور هم كه شده آن را تغيير مي‌دهد و وقتي نمي‌تواند مردانه مشكلات را حل كند، صورت مسئله را براي خود پاك مي‌كند و در آخر هم نداي «من ديه‌گو مارادونا هستم» سر مي‌دهد؛ چراكه او هم به دنبال اين نبوده است كه واقعيت را از تخيل تمييز دهد. چراكه اين بازيكن فوتبال حتي اگر گل را با دست هم بزند، در پي درستي يا نادرستي آن نيست. اتفاقاً از آن لذت مي‌برد و نام آن را دست‌خدا مي‌گذارد و هوادارانش را هم در اين حس شادخواري‌اش شريك مي‌كند. در واقع كساني كه نتوانسته‌اند مرز بين خيال و واقعيت زندگي‌شان را بردارند، شبيه همان مردي هستند كه نتوانسته گل با دست مارادونا را درك كند و لاجرم ديوانه شده است؛ و شايد پيام اصلي اين فيلم به مخاطبانش همين باشد: بهتر نيست ما هم ديه‌گو مارادونا باشيم؟
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار