«عباس متولد چهارم آذر ماه 1346 بود. من 9 فرزند دارم، شش دختر و سه پسر كه عباس پنجمين فرزند خانواده ما بود.» مادرانههاي رباب اميدي كه آغاز ميشود با بغض و آه همراه ميشود. نميدانم شايد در ذهنش همه سالهاي نبودن و دلتنگيها را مرور ميكند و بغضهاي گاه و بيگاهش امان دل تنگ ما را ميبرد: «من براي تربيت فرزندانم خيلي مقيد به حلالوحرام بودم، پدرشان هم همين طور. عباس هشت سال بيشتر نداشت كه پدرش را از دست داد. من تنهايي بچهها را بزرگ كردم و دست ياري خداوند را در تمام مراحل زندگيام ديدم.
تمام تلاشم اين بود كه بچهها حرام و حلال را بشناسند و به آنچه در دين اسلام هست، اعتقاد داشته باشند. نميخواستم نبود پدر خللي در تربيتشان ايجاد كند. خدا را شكر بچهها هم مذهبي و هيئتي بار آمدند. مراسمهاي عزاداري سالار شهيدان را همواره براي زندگي خود بركت ميدانستم و مطمئن بودم كه عباسم مسير زندگياش را از همين مراسمات و عشق و ارادتش به امام حسين(ع) گرفت و شهادت را براي خود انتخاب كرد.»
اين مادر شهيد در ادامه ميگويد: عباس خيلي به ورزش اهميت ميداد، اولين مرتبه كه رفت جبهه، 13 سال بيشتر نداشت. اما خودم راهياش كردم. نميخواستم جاي خالي پدر اينجا هم اذيتش كند. براي همين با چهرهاي شاد و خندان بدرقهاش كردم كه آخرين تصوير من در ذهن عباس، زيباترين و بهترين تصوير باشد.
همزمان با رفتن عباس پسر بزرگم هم از طريق بسيج به منطقه رفت. مدتي بعد در حالي كه دچار موجگرفتگي شده بود بازگشت. الحمدلله الان وضعيت بهتري دارد.
عباسم چند سالي در خطوط جبهه حضور داشت تا اينكه به خدمت سربازي رفت و در لشكر 77 ثامنالائمه (ع) خراسان مشغول به جهاد شد. در نهايت هم در عمليات والفجر 9 در منطقه پنجوين عراق در سال 1365 مفقودالاثر شد.
به علت شدت حملات دشمن، كسي از سرنوشت عباسم اطلاع نداشت. تا اينكه پيكر ايشان در سال 1390 تفحص و به عنوان شهيد گمنام در روز شهادت حضرت زهرا (س) در باغ موزه دفاع مقدس تهران به خاك سپرده ميشود. رباب خانم آهي ميكشد و ميگويد: هر وقت كه پيكر شهدا را ميآوردند به معراج شهدا ميرفتم تا شايد از عباسم خبري بگيرم. يكي ميگفت اسير است، ديگري ميگفت شهيد شده است، خلاصه هر كسي چيزي ميگفت. با آمدن آزادگان هم دنبالش رفتم اما خبري نبود. در نهايت از درد پا افتادم خانه و ديگر نتوانستم دنبالش بروم. تنها چيزي كه آرامم ميكرد اين بود كه اميد داشتم شهداي گمنام همهشان مهمان حضرت زهرا (س) هستند. در نهايت بعد از 29 سال چشمانتظاريمان به پايان رسيد و پيكر عباسم شناسايي شد. معراج شهدا از من خواست تا آزمايش دياناي بدهم و مدتي بعد خون من با خون پسرم تطبيق داده شد و اينگونه گمشده من بعد از 29 سال به آغوشم بازگشت و چشم انتظاريام پايان يافت.
رباب اميدي با شوري تمام ميگويد: من بهترين هديه روز مادر را امسال از خانم حضرت زهرا (س) گرفتم به عبارتي هديه روز مادر امسالم شناسايي عباس بود. خيلي دلتنگش ميشدم اما هميشه به اين اميد داشتم كه باز خواهد گشت. جگرگوشهام بود. يكبار خواب ديدم كه به من گفت مادر من اينجا هستم اما اجازه ندارم بگويم كجا ! فقط آمدهام به شما سر بزنم و بروم نميتوانم بگويم كجا هستم. براي آمدنش هم خواب ديده بودم. خواب ديدم رفتهام امامزادهاي براي زيارت، اما نام امامزاده را نميدانستم. چند شب ميشد كه براي زيارت به امامزاده ميرفتم. مدتي بعد خبر شناسايي پيكر فرزندم را برايم آوردند. در پايان من از همه كساني كه ما را به فرزندانمان ميرسانند و در روند تفحص تا شناسايي شهداي گمنام دخيل هستند كمال تشكر را دارم و اميدوارم كه همهشان عاقبت بخير شوند.