کد خبر: 695070
تاریخ انتشار: ۱۰ دی ۱۳۹۳ - ۱۵:۴۴
خاطرات زيبا و شنيدني پرستار آباداني از دوران دفاع مقدس
عصمت سليماني پرستار آباداني كه به گفته خودش اكنون به دليل فشارهاي عصبي و جسمي حضور در شرايط سخت جنگي توان بلند كردن.....
شكوفه زماني
عصمت سليماني پرستار آباداني كه به گفته خودش اكنون به دليل فشارهاي عصبي و جسمي حضور در شرايط سخت جنگي توان بلند كردن يك قاشق را ندارد، از آن دست پرستاران وظيفه‌شناسي بود كه ماندن در شهر جنگزده و كمك به مجروحان را به جان خريد تا سهمي در دفاع همه‌جانبه مردم ايران داشته باشد. او كه فرزندش را به شهر ديگري فرستاده و خود در آبادان فعاليت مي‌كرد، خاطرات ناب و زيبايي از روزهاي حماسه و خون دارد كه ما را واداشت با اشتياق دقايقي همصحبتش شويم و شنواي خاطرات زيبايش باشيم. سليماني در شروع جنگ 28 ساله بود كه در زادگاهش آبادان با هجوم دشمن متجاوز روبه‌رو مي‌شود.
 
 
هنگام هجوم اوليه دشمن شما در آبادان بوديد، شرايط جنگ و وضعيتي را كه در آن موقع در شهرحكمفرما بود چگونه توصيف مي‌كنيد؟

من فارغ‌التحصيل رشته بهياري در سال 56 بودم كه سال 59 جنگ شروع شد. پدر شوهرم از قبل در مورد شروع جنگ مطالبي به ما و خانواده‌اش مي‌گفت ولي ما باور نمي‌كرديم تا اينكه وي از غصه شرايط جنگ سكته كرد و براي خاكسپاري وي از آبادان به اصفهان رفتيم. وقتي برگشتيم ديديم بله، جنگ هم در آبادان شروع شده است و وضعيت شهر به هم ريخته شده است. فقط من يك هفته از آبادان دور بودم. وقتي آمدم در 20 كيلومتري شهر ديدم ماشين‌ها با وضعيت چراغ خاموش در خيابان‌ها حركت مي‌كنند. شهر سوت و كور و پر از دود بود، همه، كوچك و بزرگ كنار جاده‌ها ساك به دست و بقچه به سر ايستاده بودند تا بتوانند از شهر خارج شوند اين مسئله برايم وحشتناك بود، چون تا آن موقع من جنگ را از نزديك لمس نكرده بودم. آن زمان بود كه اثرات مخرب جنگ را احساس كردم و فهميدم كه زياده‌خواهي‌هاي صدام چه ارمغان زشتي برايمان در پي داشته است.

در آن شرايط جنگي چطور به وضع مجروحان رسيدگي مي‌كرديد؟

شب اول بعد از بازگشتم از اصفهان آنقدر خمپاره زدند كه نشد در منزل بمانيم. فرداي آن روز رفتم سركار چون من بهيار بيمارستان آرين( طالقاني) بودم وقتي آنجا رسيدم دقيقه به دقيقه مجروح مي‌آوردند كه بايد سريع به آنها رسيدگي مي‌كرديم. منزلمان از خانه‌هاي سازماني شركت نفت بود. باغ بزرگي در جلويش قرار داشت. سنگر ما در وسط اين باغ بود شب‌ها از ترس خمپاره با دوستان و همسرم تا صبح به صورت نشسته در سنگر مي‌مانديم. در اثر زدن خمپارها، آب و برق شهر قطع شده بود. در بيمارستان چون برق نداشتيم كولر و پنكه‌ها خاموش بود و مجروح‌ها گرمشان مي‌شد كه با مقوا بالاي سر تك تك مجروح‌ها مي‌رفتم و آنها را باد مي‌زدم تا كمي خنك شوند. چون آسانسورها خاموش بود با برانكارد مجروح‌ها را از پله‌هاي بيمارستان با همكاران بلند مي‌كرديم و مي‌آورديم داخل اتوبوس‌هايي كه صندلي آن را در آورده بودند و براي اعزام به شهرهاي ديگر منتقل مي‌كرديم.

به عنوان يك زن، محاصره آبادان چه سختي‌هايي ‌را برايتان به وجود آورده بود؟

تمام روزهاي جنگ با استرس همراه بود. يكبار چون همكارم به ميت دست زده بود و مي‌خواست نماز بخواند بايد غسل ميت انجام مي‌داد. با شرايط نبود آب در بيمارستان همكارم را آوردم به منزل كه در منزل هم آب نداشتيم. خاصيت زمين شهر آبادان طوري بود كه مي‌كنديم آب بيرون مي‌زد. با شرايط شنيدن صداي تيراندازي و سر و صدا ما مشغول كندن خاك باغچه بوديم. تا توانستيم آب به دست آوريم و با ظرفي آب را داخل ديگ مسي كه با آن هر ساله محرم و صفر حليم مي‌پختم ريختيم و آب را با شاخه‌هاي خشك و شكسته درختان باغچه گرم كرديم و همكارم توانست غسل كند و نمازش را بخواند. محاصره شهر شرايط سختي برايمان به وجود آورده بود. دوري فرزند اولم آزارم مي‌داد. به خاطر شرايط جنگي شهر، او را به خانواده همسرم كه در اصفهان بودند سپرده بودم تا بزرگش كنند و خودم با همسرم كه كارمند انبار دارويي بيمارستان شركت نفت بود تا سال 64 در بيمارستان آبادان خدمت مي‌كرديم. سال اول جنگ شهر در محاصره بود و مجبور بوديم مرتب با بالگردها و لنج در رفت وآمد باشيم. رفتن به بيمارستان هميشه برايم مشكل بود. يك روز با لنج از ماهشهر تا جعده(يكي از روستاهاي آبادان)آمدم. چون باران زده بود منطقه حالت باتلاق پيدا كرده بود و ماشين‌هاي سنگين در آن فرو مي‌رفتند. پاهاي خودم نيز تا زانو در گل فرو رفته بود. بايد از منطقه نخلستان عبورمي كرديم. من و همكارم سوار يك نفر‌بر شديم و همسر خودم و دوستم هم سوار يك نفر‌بر ديگر شدند. با وجود آن كه سر بچه دوم، سه ماهه حامله بودم باز سوار اين ماشين‌ها مي‌شدم و با سربازان كه در ركاب ماشين مي‌نشستند و مسير را هدايت مي‌كردند تا ميدان مجسمه كه داخل شهر بود مي‌آمديم. يك شب در موقع آمدن به بيمارستان با مشكل «اسم شب» روبه‌رو شدم. چون اولش بايد مي‌رفتم دبيرستان راضيه و حين راه از ما اسم شب را خواستند. من هم اسم شب نداشتم كه! تا صبح آنجا معطل شدم تا اينكه راننده آمد و من را به بيمارستان برد.

از دوران پرستاري جنگ چه خاطره‌اي در ذهنتان ماندگار شده است؟

خاطرات زياد است و به من گفتند تمام خاطرات را از بچگي تا كنون بنويس كه متأسفانه حافظه‌ام ياري نمي‌كند و لرزش دست‌هايم نوشتن را برايم مشكل كرده است. هر شب فانوس به دست، بالاي سر مجروحان مي‌رفتم كه اگر كم وكسري داشتند رسيدگي كنم. يك شب ديدم دكتر بالاي سر مجروحي ايستاده و كمي بعد گفت اين مجروح را به سردخانه منتقل كنيد. با عجله به دكتر گفتم شايد گوشي خراب باشد؟ يكبار ديگر گوشي را بگذاريد و نبضش را بگيريد كه بعد ازچند دقيقه ديگر گفتند نبضش مي‌زند. اين مسئله بماند تا اينكه بعد از سال‌ها در يكي از برنامه‌هاي ماه عسل سال 92 اين مجروح من را پيدا كرد و گفت: من همان مجروحي هستم كه شما جان من را نجات داديد. اين مجروح با معرفي خودش باعث شد خاطراتش در ذهن من تداعي شود. آن بنده خدا به من مي‌گفت: آن شب موقعي كه دكتر گفت من را به سرد‌خانه ببريد، تا اسم سردخانه را شنيدم خيلي ترسيدم و به كرم خدا متوسل شدم. قدرت تكلمم را از دست داده بودم و فقط صداي اطرافيان را مي‌شنيدم.

اتفاقات خاص و بامزه‌اي هم در شرايط جنگي رخ مي‌داد؟

من با توجه به آموزش‌هايي كه قبل از جنگ ديده بودم كارهاي مامايي هم انجام مي‌دادم. براي زايمان‌هاي دوم به بعد كه خانم‌ها پيش من مي‌آمدند بالاي سرشان مي‌رفتم و كمكشان مي‌كردم ولي زايمان اول را با نبود تجهيزات و اينكه ممكن بود با مشكلاتي روبه‌رو شوم قبول نمي‌كردم. يك روز از نگهباني بيمارستان زنگ زدند و جلوي در مرا خواستند سراسيمه پايين آمدم و پرسيدم: چي شده كه ديدم يك زن و مرد بزشان را آورده‌اند و مي‌گويند زايمان كرده و جفتش هنوز نيامده است. خيلي تعجب كردم و چون استرس آن دو را ديدم كمك كردم تا جفت بز هم به دنيا بيايد. بعد خنده‌ام گرفت و گفتم ماماي بزها هم شدم و خودم خبر ندارم.

الان در چه وضعيتي قرار دارد؟ اگر بار ديگر شرايط جنگي پديد بيايد باز هم پرستاري مي‌كنيد؟

من يك پسر و يك دختر دارم و الان با وضع جسمي كه دارم و به خاطر فشارهايي كه طي جنگ به من اعمال شد حتي نمي‌توانم قاشق را درست در دستم بگيرم. اما خدا را شكر مي‌كنم بچه‌ها با تمام مشغله‌هاي زندگي خود كه دارند مي‌آيند كارهايم را انجام مي‌دهند. اگر يكبار ديگر متولد شوم و امثال صدام به خاك كشورم حمله كند، باز هم شغل پرستاري را براي خود انتخاب مي‌كنم تا سهمي در دفاع از كشورم داشته باشم. ما عاشق اين آب و خاكيم و برايش از همه هستي‌مان مي‌گذريم.

 
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار