براي خانواده سؤال شده بود كه آيا علياكبر از آيندهاش مطلع بود كه رفتار و منشي آسماني داشت. هر جا و هر زمان كه حرف از شهادت ميشد با قاطعيت ميگفت: من شهيد ميشوم.
علياكبر خيلي علاقه داشت كه وارد ارتش شود. بعد از پايان تحصيلات دوره راهنمايي در اين مورد شروع به تحقيق كرد و به بهداري ارتش ملحق شد. دوره سه ساله بهياري را در بيمارستان 576 ارتش «چهارراه باغ تخت» گذراند. در حالي كه اين دوره مصادف مبارزات انقلابي بود.
علياكبر اما هر روز پس از پايان كلاس با همان لباس نظامي به جمع تظاهركنندگان ميپيوست. اصرار خانواده بر مراقبت و توجه هم بينتيجه بود. او اعتقاد داشت: تظاهرات عشق عجيبي در وجودش روشن كرده كه حاضر نيست لحظهاي آن را ازدست بدهد و به خانه بازگردد.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، دوران بهياري در حال اتمام بود كه جنگ تحميلي آغاز شد. علياكبر اين بار عازم شد تا بار ديگر خود را در ميدان كارزار بيازمايد.
او به رسته توپخانه ملحق شد و همراه برادرش در جبههها حضور يافت. شهيد علياكبر تمكين همواره از برادرش ميپرسيد: وقتي هواپيماي دشمن به يگانت حمله ميكند چه ميكني؟ اگر كسي زخمي شد چگونه متوجه ميشوي؟
آيا در زمان حمله ما هم كه امدادگر هستيم بايد سنگر بگيريم؟ يا بايد تمام بچهها را تحت نظر بگيريم تا اگر كسي مجروح شد به يارياش بشتابيم؟
هدف علياكبر از اين سؤالهاي پيدرپي فقط اين بود كه دوست داشت در اوج درگيريها بيشتر از آنكه مراقب جان خود باشد، به ياري همرزمانش بشتابد.
عاقبت در نهايت بندگي و مجاهدت، پزشكيار شهيد سرگرد علياكبر تمكين در تاريخ 10 دي ماه 1364 پس از شش ماه حضور در جبههها در منطقه بانه كردستان در حالي كه مشغول امدادرساني به مجروحان و همرزمانش بود، مورد حمله هوايي دشمن قرار گرفت و بر اثر اصابت تركش، همچون مولايش امام حسين (ع) بيسر به آرزويش رسيد و شهيد شد.
همسر شهيد در خصوص او ميگويد: خصوصيات اخلاقي ايشان بينظير بود، مهربان، با اخلاق، نجيب، باتقوا و خانوادهدوست بود. علياكبر هميشه در خفا و پنهاني به مستمندان كمك ميكرد، كارهايي كه ما بعد از شهادت متوجه آنها شديم.
معتقد بود و در عمل هم بر همگان ثابت نمود كه: جبهه خانه اول من است و اگر به جبهه نروم مثل اين است كه چيز مهمي را از دست دادهام.
من به اين طرز فكرش اعتراض ميكردم، نگران بودم كه با سه بچه چطور بي او زندگي كنم ؟ اما علياكبر با آرامش هميشگياش ميگفت: «ميدانم برايت سخت است اما توكلت به خدا باشد و مشكلاتت را با خدا در ميان بگذار و مطمئن باش كه خداوند با شماست.» او قرآن را حفظ بود و با قرائت زيبا ميخواند و ميگفت هيچ كتابي مثل قرآن انسان را شاد نميكند.
آذر دختر بزرگ شهيد هنگام شهادت پدر شش سال بيشتر نداشت اما تنها چيزي كه از او به ياد دارد، مهرباني پدرانه است. آذر در مورد پدر ميگويد: هنگامي كه از جبهه برميگشت ساعتها كنار مغازه اسباببازيفروشي ميايستاد تا مغازه باز شود و براي من هديهاي بخرد، با اينكه پدرم از نظر فيزيكي پيش ما حضور ندارند بركتش هنوز در زندگيمان است. آذر كه در رشته بهياري در حال كار و فعاليت است، در ادامه ميگويد: من به داشتن چنين پدري افتخار ميكنم و بدون شك راه او را ادامه ميدهم. شهيد تمكين زماني كه براي آخرين بار ميخواست به جبهه اعزام شود، پيش خواهرش ميرود و آخرين وصيتهايش را براي او بازگو ميكند و ميگويد كه ديگر اين رفتنش را بازگشتي نيست.
خواهر شهيد ميگويد: شما پيروز ميشويد و پرچم اسلام را به بالاترين نقطه كوهها خواهيد برافراشت. شهيد در پاسخ ميگويد: اسلام حق است و من حتي براي همسرم لباس مشكي خريدهام و به مدت شش ماه براي منزل خريد را انجام دادهام، تو هم مواظب خانوادهام باش و آنها را در سختيها تنها نگذار. . . به زودي من را در سردخانه بيمارستان 576 ارتش خواهي ديد... اندكي بعد اينچنين شد و خواهر پيكر بيجان و بيسر برادر را در بيمارستان 576 ارتش مييابد.