مرحله نهايي عمليات بيتالمقدس بود كه مجتبي، گردان بلال از لشكر 27 محمدرسول الله (ص) را در محور جاده مرزي شلمچه - خرمشهر هدايت ميكرد، بچهها بايد در اين محور روي نهر خين مقاومت ميكردند.
19 هزار نفراز نيروهاي دشمن به سمت مرزهاي بينالمللي و دژ معروف عراق در حال فرار بودند كه بچههاي لشكر 27 محمد رسولالله به فرماندهي حاج احمد متوسليان مقابل آنها ايستادگي كردند. از اين رو نيروهاي عراقي مجبور به تسليم شدند و خرمشهر با تمام نيروهاي متجاوز درونش فتح شد.
در اين اثنا سردار شهيد همت به فرمانده گردان بلال كه شهيد مجتبي زارع بود مأموريت داد پل روي نهر خين را منهدم كنند تا دشمن ديگر خيال حمله مجدد به سرش نزند و منطقه از لوث وجود آنها پاك شود. لذا اين مأموريت خطير به خاطر شجاعت و جسارت شهيد مجتبي گلشناس به وي و گردان تحت امرش «بلال» واگذار شد. سردار حاج اكبر باقري از همرزمان مجتبي در اين باره ميگويد: شهيد مجتبي گلشناس در عمليات اليبيتالمقدس فرمانده گردان ضد زره بود، روحيه شجاعانهاي داشت. هميشه كارهاي دشوار را به عهده ميگرفت و خودش پيشگام همه صحنهها و شرايط سخت جبههها بود.
اين رزمنده دوران دفاع مقدس در توصيف دلاوريهاي شهيد حقشناس ميگويد: من هم همراه مجتبي بودم، وقتي از پل نهر خين رد شديم، متوجه خاكريزي در آن طرف پل شديم. دشمن در آن طرف پل با تمام تجهيزات و قوا منتظر بود تا جاده اهواز- خرمشهر را قطع و نيروها را در داخل جاده از شلمچه به سمت خرمشهر قيچي كند. اين موارد را نه ما ميدانستيم، نه شهيد مجتبي و نه شهيد زارع. به محض حركت از پل نو عبور از خاكريز تازه متوجه وجود تجهيزات دشمن ودستگاههاي زرهاي... شديم.
شهيد مجتبي گلشناس با شهيد زارع تماس گرفت وموقعيت را شرح داد. شهيد زارع هم با شهيد همت تماس گرفت و شرح ماوقع را گفت. شهيد همت دستور دادند كه ما كاري كه قرار بود را انجام دهيم يعني پل را منهدم كنيم. براي همين ما پيشروي كرديم و مجتبي با تمام توان خودش پاپيش گذاشت و اجازه نداد بچهها به جلو بروند. وي ميافزايد: منطقه آلوده بود و پر از مين براي همين شهيد مجتبي گلشناس با نيروهايش در آن طرف پل با دشمن درگير شدند و كمي بعد از بيسيم دستور رسيد كه برگرديد، دشمن در حال عقبنشيني است، ميخواهند پل را منفجر كنند. در اين زمان آقا مجتبي خودش جلو بود و نيروهايي كه در عقبه مانده بودند قرار بود پل را منفجر كنند. حين درگيري مجتبي و همرزمانش در منطقهاي كه توسط مين آلوده شده بود در حال نبرد بودند كه پاي شهيد مجتبي روي مين رفت و با شدت انفجار روي سيم خاردارها افتاد. آن طرف ميدان حاج همت دستور مجدد بر انفجار پل ميداد اما بچهها كه با چشم غيرمسلح هم پيكر مجتبي را روي سيم خاردارها ميديدند، نميتوانستند پل را منفجر كنند، آنها ميخواستند راه باز شود و خودشان پيكر مجتبي را به عقب بياورند، احتمال زنده بودن او هم ميرفت. بچهها ميخواستند مجتبي را زنده برگردانند.
يكي ديگر از همرزمان شهيد نيز ميگويد: جنازه مجتبي را ديديم كه روي سيم خاردارها افتاده بود. ولي نميتوانستيم كاري كنيم، آن منطقه از سمت چپ و راست پر از دشمن و كلاً منطقه آلودهاي بود. دوستانش گريه ميكردند و كاري هم از دستشان بر نميآمد. پل منفجر شد و ما هنوز در پي پيداشدن پيكر شهيد مجتبي گلشناس بوديم. منطقهاي كه مجتبي در آن مفقود شد، پل نو شلمچه بود و خيلي زود به دست رزمندگان آزاد شد اما وقتي به آنجا رفتيم خبري از پيكر مجتبي نبود... و تا امروز هم همچنان چشم انتظار و اميدواريم كه خبري از جاويدالاثرمان به ما برسد...
شهيد مجتبي گلشناس همزمان با آزادسازي خرمشهر در سومين روز از خرداد ماه 1361 به آرزوي ديرينهاش رسيد و همچنان گمنام مانده است. سالها بعد ماهيگيران كويتي پيكرهايي از شهداي ما را يافتند اما همچنان پيكر مجتبي بينام و نشان مانده است.
واگويههاي پدرانهپدر شهيد محمدعلي گلشناس نيز آخرين روز پرواز مجتبي را به خاطر ميآورد. ميان همه بغضهاي گاه و بيگاه پدرانه برايمان از آن روز به ياد ماندني اينگونه روايت ميكند: آخرين باري كه توشه سفر بست و بندهاي پوتينش را محكم كرد به من گفت:
حاجي من با اجازه شما دارم ميروم جبهه. گفتم خدا پشت و پناهت باشد، امروز زمان رزم و نبرد در ميدان كارزار و در مصاف با دشمن است. 13 روز بعد بود كه خبر شهادتش را برايم آوردند. در خيابان مشغول فروش ميوه بودم كه رفقايش آمدند و با تأمل و اين دست و آن دست كردن گفتند: حاجي مجتبي زخمي شده است و من هم به آنها گفتم: ميدانم او شهيد شده است.
اما همچنان پيكر پسرم باز نگشته است. شهدا يك وجود قدسي دارند، پسرم هميشه ميگفت كه من ميخواهم شهيد شوم، اسارت را دوست ندارم. دوستان و همرزمان آقا مجتبي هرگز شور و اشتياق او را در تقويت روحيه بچهها فراموش نميكنند. شهيد گلشناس ميان سنگرها ميگشت و با شعارهايي كه سر ميداد و مزاح هايي كه ميكرد حال و هواي بچهها را دگرگون ميكرد و فضاي پر زحمتي كه براي رزمندهها ايجاد شده بود را از ياد آنها ميبرد.
بچهها از موتور شهيد هم حرفهاي زيادي زدند، از اينكه موتور هونداي 110 شهيد دست به دست بچهها ميگشت و شده بود پا در ركاب و كمكحالشان. بچهها براي شركت در مراسم و جلسات مربوط به جنگ از هونداي آقا مجتبي استفاده ميكردند.
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان...دوستان شهيد مجتبي گلشناس هرگز زيارت عاشوراهاي او را از ياد نخواهند برد، حال و هواي مجتبي رسم وخط دنيايي نداشت. بحق فرمودهاند: «لا فرق بينهم و بين حبيبهم» بين شهدا و خدايشان هيچ دوگانگي نيست. شهدايي كه بدنهاي مطهرشان هم هرگز به آغوش خانوادههايشان باز نگشت، عجيب دل در گرو مادرشان حضرت زهرا داشتند. خانوادههاي شهداي جاويدالاثر شباهتي به مهدي فاطمه (س) دارند، زيرا پيوسته به دنبال قبر بينام و نشان مادر ميگردند و اثري از آن نمييابند. هر ساله در سالروز شهادتش دوستان و همرزمان، در محله دولاب تهران بزرگترين زيارت عاشورا را به ياد شهيد فتح خرمشهر، قرائت مينمايند.
چه زيباست سفر به سوي خدا نمودن، با دلي آرام و قلبي مالامال از عشق به الله.
پدر سالها چشم انتظار ماند تا اينكه در 16 فروردين 1392 به فرزند شهيدش پيوست. او كه همواره زمزمه ميكرد؛ اين دست هم آن است كه من / سالها از غم هجران تو بوسه زدهام...
ایشان وصیت نامه ندارند؟