«رضا خدري» جنگ رسمي عراق عليه ايران را از 20 شهريور ماه 1359 ميداند و از همان اولين روزها كه ورود صداميان را به مرزهاي ايران مشاهده كرد، تلاش كرد تا مسئولان را از ورود دشمن به خاك كشور مطلع كند اما گوش شنوايي نبود تا سرانجام با شنيده شدن صداي انفجار اولين بمب در فرودگاه مهرآباد به تاريخ 31 شهريور ماه جنگ براي مسئولان پايتختنشين نيز آغاز شود.
به اين ترتيب خبرنگاري و جهاد براي رضا خدري از 20 شهريور 59 آغاز شد و تا آخرين روزهاي عمليات مرصاد ادامه پيدا كرد. خبرنگاري كه شيرينترين خاطره حضورش در جنگ را كه همان آزادسازي خرمشهر بود به روزنامه كيهان مخابره كرد. در ايام سالروز آزادسازي خرمشهر گپ و گفتي صميمي با او داشتهايم كه تقديم حضورتان ميشود.
•آقاي خدري! برايمان جالب است شما با 46 سال سابقه خبرنگاري و عكاسي همچنان دست به قلم و دوربين بر دوش در صحنه جنگ نرم فعال هستيد، مايليم از خودتان و اين همه شور و ذوقتان در امر خبرنگاري بگوييد.
من رضا خدري متولد اولين روز از فروردين ماه 1329 هستم . پدرم مرحوم درويش خدري كارگر پالايشگاه نفت آبادان بود. پدر بسيار زحمت ميكشيد. دوران ابتداييام را در مدارس سينا، انوشيروان و فروغي آبادان گذراندم. همزمان با تحصيل در دبيرستان شركت نفت در دانشكده نفت در كنكوري كه هر سال اين دبيرستان بين افراد نخبه برگزار ميكرد شركت كردم. من هم جزو 20 نفري بودم كه در دانشگاه پذيرفته شدم.
اما سال 1347 در كنكور دانشگاه تهران هم شركت كردم و در دانشگاه علوم ارتباطات پذيرفته شدم. آشنايي با اساتيد محترم اين دانشگاه مسير تازهاي را برايم گشود. اولين تجربه زندگي خبرنگاري و عكاسي هم از همان روزي شروع شد كه به دعوت و كمك استادم پروفسور كاظم معتمدنژاد پدر علوم ارتباطات ايران به روزنامه كيهان معرفي شدم. در اين مسير با اساتيدي چون دكتر داريوش صبور، دكتر ناصر رحيمي، دكتر عليقلي اردلان، دكتر علياكبر مدني، دكتر شاهحسيني، دكتر حسن صفوي و.... آشنا شدم و تمام تلاش خود را صرف كردم تا از هر كدام از اين عزيزان علم و معرفت كسب كنم.
****از فعاليتهايتان در دوران انقلاب برايمان بفرماييد.
بعد از سپري كردن دوران دانشجويي و خدمت سربازي با درجه افسر وظيفه در روزنامه كيهان، در جايگاه مدير روابط عمومي سازمان بنادر و كشتيراني مشغول فعاليت شدم. در ايام مبارزات مردم به رهبري امام راحل عليه حكومت طاغوت سرگرم فعاليتهاي سياسي شدم و با افرادي نظير «خسرو گلسرخي» همكاري نزديكي داشتم كه در سال 50 و زماني كه ترم ششم دانشگاه بودم و با گلسرخي در روزنامه كيهان همكار بوديم، توسط ساواك دستگير شديم.
بعد از اتمام تحصيل و سربازي و در پي چند سال فعاليت سياسي، به آبادان برگشتم. در آنجا گروههاي چپ در دستهبنديهاي مختلف و چندگانه حضور داشتند. قرار شد براي بندر شاهپور (بندر امام كنوني) شهردار انتخاب شود. گروههاي چپ، انتخاب شهردار از ميان دوستان و هممسلكانشان را براي خودشان مثل يك «حق» ميدانستند؛ از طرفي حجتالاسلام آلغفور به عنوان امام جمعه آنجا نظري بر خلاف گروههاي به اصطلاح مبارز داشت. نظر ايشان نسبت به بنده به دليل داشتن مدرك دانشگاهي و سابقه فعاليت سياسي در دوران قبل از پيروزي انقلاب مثبت بود و بالاخره من به عنوان اولين شهردار بندر شاهپور در دوران بعد از انقلاب انتخاب شدم. شايد جالب باشد بدانيد كه من به عنوان شهردار پيشنهاد تغيير نام بندر شاهپور به بندر امام خميني (ره) را در جلسهاي كه با حضور مردم در محل مسجد جامع آبادان تشكيل شده بود به حجتالاسلام آلغفور دادم و ايشان هم موافقت كردند.
از روزهاي همراهي با كيهان و خبرنگاري و هيجاناتش در دوران جنگ برايمان بفرماييد.
فعاليت من در روزنامه كيهان تحت نظر استاد عبدالرحمن فرامرزي صورت ميگرفت. من براي امرار معاش و تأمين هزينه تحصيل به شغل خبرنگاري مشغول شدم. اولين خبرنگاري بودم كه حادثه سينما ركس آبادان را براي كيهان مخابره كردم. وقتي جنگ آغاز شد، شغل خبرنگاري مرا به ميدان معركه كشاند. مركز ثقل جنگ در خرمشهر و آبادان بود. از همان روز اول و به جرئت ميتوانم بگويم از همان ساعتهاي اول با جنگ همراه شدم. قبل از آغاز رسمي جنگ در خوزستان بودم و 10 روز قبل از آغاز جنگ شاهد تحركات و فعاليت دشمن در مرز و پيگير حملات مرزي ارتش عراق به روستاهاي خرمشهر در منطقه شلمچه بودم. من بر اين اعتقاد هستم كه جنگ صدام عليه ايران از 20 شهريور ماه 1359 كليد خورد و آغاز شد. زمستان 1359 بود كه در مأموريتي در خدمت سرهنگ سليمي وزير دفاع در منطقه عملياتي بودم و آشنايي با ايشان باعث شد كه مرا به وزارت دفاع منتقل نمايند. چند روز بعد در عقيدتي سياسي وزارت دفاع زير نظر حجتالاسلام ابوترابي كه در حال حاضر نايب رئيس مجلس شوراي اسلامي است، شروع به فعاليت نمودم. سال 1360بود كه به دليل حضور در مناطق عملياتي از طريق وزارت دفاع به عنوان فرمانده گردان 92 نفري از كارخانجات فخر ايران و سازمان اتكا و عقيدتي سياسي به ستاد جنگهاي نامنظم شهيد دكتر چمران اعزام شدم.
در مورد حضورتان در دفاع مقدس بگوييد! ما آقاي خدري را بايد خبرنگار، عكاس، رزمنده... خلاصه با چه عنواني خطاب كنيم؟
شايد رزمنده خبرنگار بهتر باشد، اگر خدا خواست لايق قرار گرفتن در صف رزمندهها هم باشم. به هر ترتيب چند روز بعد جنگ ناجوانمردانه رژيم بعث عليه كشورمان آغاز شد و من به مدت هشت سال تمام در جبهههاي غرب و جنوب كشور مشغول خبرنگاري و عكاسي به همراه رزم و نبرد با دشمن بعثي شدم. همزمان با فعاليت در سازمان عقيدتي سياسي، مرتباً در جبههها حضور پيدا ميكردم و عكسها و گزارشهاي مرتبط را براي روزنامه كيهان ارسال ميكردم كه در صفحات اول، دوم، سوم، چهارم و پنجم به همراه عكس رزمندگان در جبهه به چاپ ميرسيد.
آقاي خدري چرا شما اصرار داريد كه جنگ صدام عليه ايران از 20 شهريور ماه 1359 كليد خورد و آغاز شد؟
به عنوان يك خبرنگار حاضر در مناطق عملياتي بارها و بارها گفتهام كه جنگ و حملات عراقيها عليه ايران در نوار مرزي خرمشهر از بيستم شهريور ماه 1359 شروع شد و در ادامه آن نقطه صفر مرزي زير آتش عراق قرار داشت و به رغم خبرهايي كه به تهران ميدادم، هيچكس به صحبتها و اصرارهاي من توجهي نداشت.
پاسگاه مؤمني اولين پاسگاهي بود كه توسط دشمن تصرف شد. عراقيها خانوادههاي روستايي اين منطقه را به اسارت گرفتند و با اتوبوس و كاميون به بصره بردند.
از فرماندهان شهيدي كه با آنها در جنگ همگام بوديد برايمان بگوييد.
خدا توفيق عطا كرد و افتخار همراهي بسياري از فرماندهان را دارم، يكي از اين عزيزان بزرگوار سيدمجتبي هاشمي فرمانده فدائيان اسلام است. زمان حصر آبادان بود كه سيدمجتبي هاشمي فرماندهي گروهي از رزمندگان اسلام را بر عهده من گذاشتند و اين مسئوليت باعث شد تا در سال 1362 كتاب «زار قاسم بلمران خرمشهري» را بنويسم و به چاپ برسانم. من در كنار شهدايي چون شهيد شيخشريف قنوتي و شهيد جهانآرا بودهام.
شما بارها از سقوط خرمشهر سخن گفته و كتابها و تأليفاتي را در اين زمينه داشتهايد، حالا كه در ايام آزادسازي خرمشهر قرار داريم از محاصره و سقوط خرمشهر برايمان بگوييد.
در طول 45 روز مقاومت خرمشهر من شاهد بودم كه چگونه كودكان و جوانان و زنان و مردان در زير آتش سهمگين عراقيها پرپر ميشوند. خون گريه ميكرديم. هر چه فرياد ميزديم و كمك ميخواستيم، خيانتهاي رئيسجمهور وقت بنيصدر اجازه نميداد تا كسي صدايمان را بشنود. غروب تلخ و غمگين 5 آبان ماه 1359 را هرگز از ياد نخواهم برد. خرمشهر پس از 45 روز مقاومت سرسختانه و جانانه مردمش سقوط كرد و غم سنگيني بر دلها حكمفرما شد. ديروز در ميان مردم خرمشهر بوديم و آن روزهاي تلخ محاصره در كنار شط عزا گرفته بوديم و مردم با چشمان خونبار شاهد به شهادت رسيدن ياران و مردمان خونگرمش بودند. اولين نوروز پس از شش ماه از شروع جنگ در پايان اسفند 1359 و اول فروردين ماه 1360 براي مردم خرمشهر همچون كابوسي بود كه سفره خونين نوروز را با دلي پر خون در آوارگي و غربت و نبود شهدايشان گستراندند. آن روزها كه خرمشهر در تصرف دشمنان زبون بود مردم خونينشهر صدايش ميكردند.
از آزادسازي خرمشهر و حضورتان به عنوان خبرنگار در روند عمليات الي بيتالمقدس هم بگوييد.
ديري نپاييد كه دلهرهها و ناراحتيهاي ملت ايران كه ديگر همه خود را خرمشهري ميدانستند، به پايان رسيد. در روز سوم خرداد ماه به دنبال رشادت رزمندگان اسلام عمليات غرورآفرين بيتالمقدس به وقوع پيوست و افتخاري ديگر بر تارك كشورمان به بار نشست. خرمشهر پس از 19 ماه اسارت در دستان شوم و پليد ايادي كفر آزاد شد. خرمشهريها كه حالا ديگر جمعيتشان 36 ميليون نفر ميشد جشن پيروزي آزادي شهرشان را برگزار كردند.
خبر آزادي خرمشهر را هم مخابره كرديد؟
من خبر آزادي خرمشهر را از طريق تلفنهاي صحرايي خرمشهر به روزنامه كيهان مخابره كردم. اين خبر را اينگونه برايشان خواندم:
«خرمشهر آزاد شد، خرمشهر آزاد شد.» روزنامه كيهان هم در همان روز يعني 3 خرداد ماه 1361 با چاپ دوم روزنامه در تيتر يك خود نوشت: «خرمشهر آزاد شد» پس از مدتها كوچه پسكوچههاي خرمشهر كه زير لگدهاي خصم له شده بود و ديگر صداي خنده و هياهوي بچهها به گوش نميرسيد، رشادت رزمندگان اسلام رهايي از بند را به خرمشهر و خرمشهريها عطا نمود و اين تنها ثمره خونهاي پاكي بود كه در وجب به وجب خونينشهر ريخته شد. شنيدن صوت اذان از منارههاي مسجد جامع برايم از هر صوتي دلنشينتر بود و مردم حاضر اشك شوق ميريختند و نماز شكر بر سنگهاي تركش خورده و زخمي مسجد جامع برپا كردند. اينجا بايد از دوستان خبرنگارم كه همراه و همسنگرم بودند ياد كنم، آنها كه ديگر جايشان در بينمان خالي است، دوستان شهيدي چون «شهيد غلامرضا رهبر و مرحوم مشتاق فرزانه كه پا به پاي من در صحنههاي مبارزه و دلاوري بچهها حاضر بودند و اخبار و اطلاعات مربوط به جنگ را به رسانههايشان اعلام ميكردند.
****پس از آزادسازي خرمشهر امام پيام «خرمشهر را خدا آزاد كرد» را خطاب به رزمندگان، مردم حاضر در صحنه، ارتش و سپاه صادر فرمودند، به نظر شما اين حرف امام چه معاني با خود داشت؟
امام فرمودند: «اينجانب با يقين به آن كه ما «النصر الا من عندالله» از فرزندان اسلام و قواي سلحشور مسلح كه دست قدرت حق از آستين آنان بيرون آمد و كشور بقيهالله الاعظم _ ارواحنا لمقدمه الفداء - را از چنگ گرگان آدمخوار كه آلتهايي در دست ابرقدرتان خصوصاً امريكاي جهانخوارند بيرون آورد و نداي «الله اكبر» را در خرمشهر عزيز طنينانداز كرد و پرچم پرافتخار «لا اله الا الله» را بر فراز آن شهر خرم - كه با دست پليد خيانتكاران قرن به خون كشيده شده و «خونينشهر» نام گرفت _ (بيفراشت) تشكر ميكنم. و آنان فوق تشكر امثال من هستند. آنان به يقين مورد تقدير ناجي بشريت و برپاكننده عدل الهي در سراسر گيتي _ روحي لتراب مقدمه الفداء _ ميباشند. آنان به آرم ما رميت اذ رميت ولكن الله رمي مفتخرند.» امامخميني نميخواست كه بين نيروهاي ارتش، سپاه و رزمندگان حاضر در ميدان نبرد اختلافي به دنبال اينكه چه كسي فاتح خرمشهر بوده اتفاق بيفتد، اين پيام را صادر فرمودند.
بعد از آزادسازي خرمشهر چه كرديد؟
پس از آزادسازي خرمشهر باز همچنان به عنوان خبرنگار و عكاس و رزمنده در جبهههاي غرب و جنوب فعاليت نموده و تا پايان جنگ و قبول قطعنامه 598 در جبهه حضور داشتم و تا امروز هم در صحنه اين انقلاب حاضر بوده و در تلاشم تا لحظهاي از راه شهدا غافل نشوم. همچنان با مطبوعات در ارتباط بوده و هستم. اما نگراني من و دلخوريام از مسئولان خرمشهر عدم بررسي تعداد شهداي خرمشهر است. آنها آمار دقيقي از تعداد شهداي خرمشهر در دست ندارند و براي بررسي اين موضوع هم تلاشي مجدانه نميكنند. سال 1380 در رشته مديريت توليد سازمان تأمين اجتماعي به عنوان كارمند مشغول فعاليت بودم. در حال حاضر هم ضمن ادامه تحصيل در مقطع دكترا به نگارش كتب دفاع مقدسي و مطالعه و پژوهش در اين زمينه ميپردازم.
برخي با مطرح نمودن علل و چرايي تداوم جنگ پس از فتح خرمشهر قصد دارند تا ذهن نسل سوم و چهارم انقلاب را نسبت اين موضوع به تنش كشيده و آنها را نسبت به ادامه جنگ توسط رزمندگان بدبين نموده و نظام جمهوري اسلامي را مقصر بدانند. چرا؟!
در مورد ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر و ورود به خاك عراق در آن زمان مباحث بسيار گستردهاي ميان مسئولان نظام و كارشناسان مسائل سياسي و نظامي وجود داشت. از همان آغاز كه جنگ تحميلي عليه ايران شروع شد تنها راه منطقي دفاع، مقابله با قدرت در برابر متجاوز و بيرون راندن و تنبيه متجاوز و حصول اطمينان از عدم تجاوز مجدد او بود. با فتح خرمشهر ما توانستيم قسمتهاي عمدهاي از خاك كشور عزيزمان را از عراق پس بگيريم اما شرايط بينالمللي و منطقهاي و كشور عراق حاكي از اين بود كه تمام علل و عوامل كه در شروع جنگ توسط عراق نقش داشتند هنوز در قدرت باقي هستند و مطرح كردن صلح توسط عراق و فشار عليه ايران براي پذيرش آن صرفاً يك نوع تاكتيك براي خروج عراق از وضعيت پيش آمده ميباشد. به جرئت ميتوان گفت كه جنگ بين عراق و ايران تنها جنگي است كه پس از گذشت 8 سال از آن حتي يك وجب از خاك كشور در دستان دشمن و تحت تصرف و اختيارش قرار نگرفت.
آقاي خدري از كتابها وتأليفاتتان برايمان بگوييد.
يكي از الطاف الهي به بنده اين بود كه طي سالها توانستهام قريب به 10 عنوان كتاب با موضوعاتي در رابطه با جنگ تحميلي و... به چاپ برسانم. اولين اثرم را با نام «زار قاسم، بَلَمرانِ خرمشهر» در بهمن ماه سال 1362 و براي بچهها تأليف و چاپ كردم اما كتاب ديگري با محتواي روزشمار مقاومت در خرمشهر با نام «خرمشهر، از اسارت تا آزادي» نيز در تابستان سال 1363 و در شمارگان 10هزار نسخه تأليف و چاپ كردم. پس از نوشتن چندين كتاب ديگر بايد عرض كنم كه كتاب «از طهران تا تهران» نيز يكي ديگر از تأليفات من است؛ اما آخرين اثرم كه هم اكنون زير چاپ است، مربوط به معرفي شهداي شهر آبادان است. لازم است اين را هم بگويم كه به غير از دو جلد از كتابهايم، مابقي آنها را با هزينه شخصيام چاپ كردهام. آن ايامي كه عكسهايم از صحنههاي جنگ در صفحات مختلف روزنامه كيهان چاپ ميشد به عنوان رزمنده در جمع بچههاي «ستاد جنگهاي نامنظم» كه فرماندهياش را شهيد «سيدمجتبي هاشمي» بر عهده داشت، به عنوان فرمانده يكي از گردانهاي اين ستاد در حال نبرد با دشمن بعثي بودم كه پس از مدتي با حسن نظر حاجآقا ابوترابيفرد به عقيدتي- سياسي سپاه پاسداران پيوستم.
از خاطرات شيرينتان در مدت 46 سال فعاليتتان در عرصه خبر و عكس بگوييد.
شيرينترين خاطراتي كه از مرور آنها لذت ميبرم مخابره خبر آزادسازي خرمشهر بود. نكته جالب در اين ميان اين است كه من سه بار تا نزديك مرگ و شهادت رفتم اما گويي قسمتم بر ماندن بود. بار اول مربوط به 5 مهر ماه 1360 و شكست حصر آبادان است. من از مراحل عمليات و حماسهآفريني نيروها عكاسي كرده بودم و بايد فيلمها را جهت چاپ به روزنامه كيهان ميرساندم از اين رو ميخواستم همراه شهيد جهانآرا در 7 مهر ماه به سمت تهران پرواز كنم، اما شهيد جهانآرا گفتند خودشان حلقههاي فيلم را به روزنامه ميرسانند. براي همين من همراهشان نرفتم.
هواپيمايي كه اين عزيزان را به تهران ميآورد، درحوالي كهريزك دچار سانحه غمانگيزي شد و سقوط كرد. در اين حادثه، علاوه بر شهيد شدن تعدادي از رزمندگان اسلام، فرمانده سرافراز و نامور سپاه خرمشهر، محمدعلي جهانآرا به همراه چهار سردار بزرگ اسلام سرلشكر فلاحي جانشين رئيس ستاد مشترك ارتش، سرتيپ نامجو وزير دفاع، سرتيپ فكوري جانشين رئيس ستاد مشترك ارتش و شهيد يوسف كلاهدوز قائم مقام فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به شهادت رسيدند. مرحله دوم هم يك بار هم قرار بود همراه شهيد حاجسيدحسن شاهچراغي در اول اسفند ماه سال ۱۳۶۴ بروم كه متأسفانه ماشين من روشن نشد و من 10دقيقه ديرتر به پرواز رسيدم . بعد از پرواز هواپيماي شهيد شاهچراغي در پي اصابت موشك جنگندههاي رژيم بعثي به هواپيماي حامل آنان با حدود پنجاه نفر از همراهان خود به فيض شهادت نائل آمدند.
در آخرين مرتبه هم قرار بود سال 1382 به همراه ايرج بسطامي به كنسرتي كه در بم بر گزار ميشد بروم كه متأسفانه نتوانستم دعوت ايشان را اجابت كنم. قرار بود من 5 دي ماه خودم را به يكي از اجراهايشان برسانم كه متأسفانه 5 دي ماه 1382 زلزله بم اتفاق افتاد و ايرج بسطامي هم مرحوم شدند.