کد خبر: 632476
تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۴:۰۴
خاطرات روزهاي انقلاب به قلم عكاس مجله تايم
در روزهاي پر از شور و غوغاي انقلاب عكاسان خبري زيادي براي ثبت آنچه در ايران اتفاق مي‌افتاد از كشورهاي مختلف به ايران مي‌آمدند.
آرمان شريف

 

 

ديويد برنت عكاس مجله تايم يكي از اين عكاساني بود كه با شعله‌ور شدن آتش اعتراضات مردمي عليه حكومت پهلوي در اوايل دي‌ماه سال 57 وارد ايران شد و 44 روز در كشورمان ماند. برنت در سال 2009 و به مناسبت سي سالگي انقلاب اسلامي خاطرات و تجربياتش به همراه گزيده‌اي از آثارش از ايران را در كتابي به نام «44روز» منتشر كرد. او كه در مركز اتفاقات سياسي آن روزها حضور داشت با لنز دوربينش عكس‌هاي نابي را در دل تاريخ ثبت كرده است. در ادامه گزيده‌هايي از خاطرات برنت كه به صورت روزشمار منتشر شده را مرور مي‌كنيم.

سه شنبه 5 دي 1357

صبح ديروز با پرواز كراچي به تهران رسيدم و در همين فاصله مي‌شود فهميد كه اينجا همه چيز در حال فروريختن است. فرودگاه تقريباً خالي بود. نه مأمور مهاجرتي، نه پليس مرزي، هيچي. حتي پاسپورتم را هم مهر نزدند.

چهارشنبه 6 دي 1357

ديروز يك استاد دانشگاه 27 ساله به اسم كامران نجات‌الهي موقع تحصن در كالج پلي‌تكنيك تهران با گلوله كشته شده. صبح امروز چندصد نفر تظاهركننده بلوار منتهي به بيمارستان پهلوي(امام خميني) را اشغال كردند. بيشترشان ظاهر دانشگاهي داشتند. دو تانك و تعدادي نيروي گارد ويژه جلوي بيمارستان آماده باش ايستاده بودند. خودم را مي‌رسانم به بام يكي از ساختمان‌هاي نزديك كه نگاهي به جمعيت بيندازم. دو سرباز سنگري را كه چند نفر از تظاهركننده‌ها با آهن قراضه در خيابان درست كرده بودند، خراب مي‌كنند تا راه براي تشييع جنازه باز شود. خانواده قرباني با لباس سياه از بيمارستان بيرون مي‌آيند، گروهي از پزشكان و پرستاران سفيدپوش پشت‌سرشان هستند و بعد هم آمبولانس حامل جنازه مي‌آيد و چند هزار نفر دنبالش حركت مي‌كنند. خيلي‌ها پوسترهاي آيت‌الله خميني دستشان گرفته‌اند و شعار «الله اكبر» مي‌دهند. همين‌طور كه به ميدان 24 اسفند(انقلاب) نزديك مي‌شويم، ناگهان صداي مسلسل بلند مي‌شود و هر كس گوشه‌اي مي‌دود. من در تعداد زيادي از تظاهرات سياسي فرانسه، راهپيمايي‌هاي ضدجنگ امريكا و حتي چندتا از تظاهرات ويتنام در زمان انتخابات رياست جمهوري1972 حاضر بوده‌ام اما اين اولين بار است كه مي‌بينم تجمع خياباني به شليك گلوله منجر مي‌شود.

پنج‌شنبه 7 دي 1357

فرداي تيراندازي ميدان 24 اسفند به بهشت‌زهرا مي‌روم، گورستان اصلي تهران كه قرار است شهداي جديد را آنجا دفن كنند. مراسم خاكسپاري انگار مراسمي به ياد دفن كسي نيست و به يك رويداد سياسي شبيه است. بر سر هر قبر، پيش از خاكسپاري، نطق‌هاي آتشيني طنين مي‌اندازد.

چهارشنبه 11 بهمن 1357

نزديك دانشگاه تهران، تعدادي از نيروهاي گاردشاهي در يك كاميون نظامي تصميم مي‌گيرند كه در آخرين لحظه‌هاي قبل از رسيدن آيت‌الله، خودي نشان بدهند و شروع مي‌كنند به طرز ديوانه‌واري ميان جمعيت ويراژ دادن. مردم اعتراض مي‌كنند و آنها هم جوابشان را با گلوله مي‌دهند. بي‌هدف به جمعيت شليك مي‌كنند و نوجواني به زمين مي‌افتد. كاميون دور مي‌شود و ردي از ماتم در جمعيت باقي مي‌گذارد. دوستان قرباني كم سن و سال به طرف جنازه‌اش مي‌دوند و دست‌هايش را در خون او فرو مي‌برند؛ تازه‌ترين شهيد انقلاب. بعد در خيابان راه مي‌افتند، دست‌هايشان را بالا مي‌گيرند و شعار مي‌دهند. خون مرطوب تازه در نور تيز آفتاب، بر كف دست‌هاي گشوده‌شان مي‌درخشد. سرخ‌ترين چيزي است كه تا به حال ديده‌ام.

پنج‌شنبه 12 بهمن

مثل يك سرباز خوب لنز 500 ميلي‌متري‌ام را برمي‌دارم و براي خودم جاي بلندي در حاشيه ترمينال پيدا مي‌كنم. وقتي امام خميني مي‌رسد و بي‌هيچ عجله‌اي از پله‌ها پايين مي‌آيد، به چشم من شمايلي است در دوردست. اما حتي از اين فاصله هم نمي‌شود او را با كس ديگري اشتباه گرفت. چهره محكم و تاثيرناپذير آيت‌الله تكان‌دهنده است. نيروي حضورش انكارناپذير است و ايراني‌هايي را كه در مهرآباد جمع شده‌اند را به شور و وجد مي‌آورد. هلهله مي‌كنند و سرود مي‌خوانند و به تكاپو در مي‌آيند و مي‌دوند. اين همان چيزي است كه رويايش را داشتند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار