شهناز قنبری، فرمانده انصار و المجاهدین متولد سال 1345 از کرمانشاه به
بیان خاطرات خود در دوران دفاع مقدس پرداخت و گفت: شهر کرمانشاه در آن زمان صحنه درگیری
بود و جبهه محسوب می شد و ما فعالیت های خود را از شهر شروع کردیم و در آن زمان من
14 سال بیشتر سن نداشتم و تا پایان جنگ درگیر کارهای جبهه بودیم.
وی در ادامه بیان داشت: در کارهای پشتیبانی جبهه کمک حال رزمندگان بودیم و با سازماندهی مردم به عنوان لیدر یا فرممانده یک بخش انجام کارهای پشتیبانی را پیگیری می کردیم.در آن زمان مسئول بسیج خواهران خانم مهدوی بود که بعد از آن خانم نیکو سرشت بود.وی در خصوص اوضاع شهر در آن زمان یادآور شد: در آن دوران شور و هیجان آنچنانی وجود نداشت و این هم به خاطر این بود که اغلب ساکنان آنجا کرد نشین بودند و ترس و وحشتی از جنگ نداشتند. بعد از بمب باران ها همه به کمک یکدیگر می رفتند.فرمانده انصار و المجاهدین گفت: خیلی از دانش آموزان در آنجا شهید شدند چون اکثرا به جبهه اعزام می شدند و با افتخار و جرات به جلو پیش می رفتند. در پشتیبانی مردم نقش تاثیر گذار و بی بدیلی داشتند به طوری که شبانه روزی وقت خود را صرف انجام کارهای پشتیبانی آماده سازی و بسته بندی وسایل، تهیه غذا و سایر موارد می کردند.قنبری تاکید کرد: کمک های مردمی از اقلام و مواد غذایی تا برای ما ارسال می شد. خانواده ما از پدر و برادرانم گرفته تا خواهر ها همه در جبهه و کمک رسانی به رزمندگان حضور فعال داشتیم و این از جمله مسائلی است که به آن افتخار می کنیم.وی گفت: در عملیات مرصاد قدری شهر خالی شده بود و مردم رفته بودند و آوراه شده بودن و ما هنوز در شهر بودیم و به فعالیت خود ادامه می دادیم.فرمانده انصار و المجاهدین افزود: در آن دوران در بیمارستان ها می رفتم و به اوضاع مجروحان نیز تا قدری رسیدگی می کردیم و رزمندگان شیمیایی را که آوردند به وضع آنها رسیدگی می کردیم.قنبری در رابطه با روحیه اش در برخورد با مجروحان گفت: از این جهت ناراحت و اذیت می شدم که جوانان ما به این وضع افتاده اند و از نظر عاطفی در من تاثیر داشت اما از اینکه بترسم در امر رسیدگی به آنها چنین چیزی نبود.وی ادامه داد: وقتی که مجروحان جنگی را می دیدم لحظه به لحظه نفرتم نسبت به عراق، آمریکا و سایر دشمنان ما که از او حمایت می کردند بیشتر می شد. و متقابلا سعی می کردم فعالیت و کمکم بیشتر شود و سعی می کردم که بیشتر کمک کنم.
حتی بعد از جنگ هم که کربلا رفتم آن صحنه ها در ذهنم تداعی می شد و نفرتم از آنها که هنوز هم ادامه دارد. بعضی وقتها در بیمارستان کرمانشاه و بعضی هم در سرپل ذهاب و گاهی هم به پاوه می رفتیم.قنبری در پایان به انگیزه هایش برای ورود به جبهه و فعالیت هایش اشاره کرد و گفت: با توجه به نوع خانواده ما که خانواده مذهبی بودیم و ارق مذهبی که داشتیم که با توجه به فرمایشات امام رضوان الله تعالی علیه و کتاب هایی که از شهید مطهری خوانده بودم نتیجه این شد که بر خود تکلیف دانستم که در این عرصه حضور پیدا کنم و خدمت گذاری کنم. همچنین سعی ما بر این بود که نوجوانان و هم سن و سال های خودمان را نیز در این فضا وارد کنیم.